مفهوم شب قدر (بخش اول)

این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.

﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

﴿حم

حا، میم.

﴿ وَالْکِتَابِ الْمُبِینِ .

سوگند به این کتاب روشنگر.

﴿ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِی لَیلَـة مُبَارَکَـة إِنَّا کُنَّا مُنْذِرِینَ .

ما آن را در مبارک شبی نازل کردیم. ما بیم‌دهنده بوده‌ایم.

﴿ فِیهَا یفْرَقُ کُلُّ أَمْر حَکِیم ،

در آن شب هر فرمانی بر حسب حکمت صادر می‌شود،

﴿ أَمْرًا مِنْ عِنْدِنَا إِنَّا کُنَّا مُرْسِلِینَ .

فرمانی از جانب ما. و ما همواره فرستنده آن بوده‌ایم.

﴿ رَحْمَـةً مِنْ رَبِّکَ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ .

رحمتی است از جانب پروردگارت و هر آینه او شنوا و داناست.

(دخان، 1-6)

سوره دخان، که بدان علت که کلمه «دخان» در آن آمده است به این اسم نامیده شده است، از سوره‌هایی است که در شب قدر می‌خوانند. این آیات ابتدایی که خواندیم، آشکارا نشان می‌دهد که سوره به‌طور مشخص به موضوع « ﴿ لیلـةالقدر » می‌پردازد. بنابراین، بهتر است که ما نیز درباره همین موضوع بحث کنیم، به‌خصوص که موضوع پیچیده‌ای است و در میان مسلمانان جزو اسرار به شمار می‌آید.

این سوره مفهوم «لیلةالقدر» را روشن می‌کند، معنایی که با مفهوم شایع متفاوت است، چراکه می‌فرماید : «ما قرآن را در شبی مبارک نازل کردیم» و در سوره قدر بر این تأکید شده که قرآن در شب قدر نازل شده است : « ﴿ إنّا أَنزَلناهُ فِی لَیلَـةِ القَدرِ .»[170] بنابراین، «شب مبارک» همان شب قدر است که قرآن در آن شب نازل شده است. این آیه‌ها معنای شب قدر را این‌گونه تفسیر می‌کند که شب قدر همان شب نزول قرآن است و در قرآن هرچیزی روشن شده، و حلال و حرام و صحیح و فاسد و نیز، حقایق شرعی توضیح داده شده است. همچنین، تعریف همه ارزش‌های غیبی و مفاهیم و تعالیم آسمانی آمده است.

« ﴿ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِی لَیلَـة مُبارَکَـة إِنّا کُنّا مُنذِرِینَ .» این جمله از نظر نحوی به‌مثابه حال است برای جمله

[170]. «ما در شب قدرش نازل کردیم.» (قدر، 1)

ندارد هدایت گروهی را و گمراهی گروهی دیگر را بر خداوند تحمیل کند، بلکه خداوند است که گمراهان و هدایت‌یافتگان را انتخاب می‌کند. «هرکس را که خدا گمراه سازد، هیچ راهنمایی نخواهد بود و هرکس را که خدا راهنمایی کند، گمراه‌کننده‌ای نیست.» و در آیه دیگری می‌گوید : « ﴿ یضِلُّ مَنْ یشَاءُ وَیهْدِی مَنْ یشَاءُ .»[163] بنابراین، خداوند است که گمراه و هدایت‌یافته را انتخاب می‌کند. اکنون این پرسش پیش می‌آید که خداوند چه کسی را برای گمراهی و چه کسی را برای هدایت انتخاب می‌کند. دیگر آیه‌ها به این پرسش پاسخ می‌گویند. قرآن کریم در صدها آیه می‌گوید که هدایت و گمراهی نتیجه عمل انسان است. خداوند هدایت را برای کسی انتخاب می‌کند که راه راست را می‌پیماید و گمراهی را برای کسانی می‌گزیند که در کج‌راهه‌ها و در مسیر هوای نفس گام برمی‌دارند. در نتیجه، اراده خداوند، در رابطه عِلّی و معلولی میان رفتار درست و هدایت و میان رفتار انحرافی و گمراهی معلوم می‌شود. این مسئله در ابزار علمی جدید و علل حاکم بر آن‌ها نیز مشخص است. هنگامی که می‌خواهیم جایی را روشن کنیم، باید کلیدی را بزنیم که به چراغ متصل است. اگر کلید را زدیم و چراغ روشن نشد، ایرادی وجود دارد؛ چیزی، برخلاف اراده مخترع یا اراده مهندسی که کلید را برای روشن کردن قرار داده است. مهندس اراده کرده است هنگام فشردن کلید نور بیاید. ارتباط میان کلید و نور، همان اراده است و ارتباط میان هدایت و عمل، همان اراده خداوند است. ازجمله چیزهای ی که بر این مسئله تأکید می‌کند، این است که در همان آیه « ﴿ یضِلُّ مَنْ یشَاءُ وَیهْدِی مَنْ یشَاءُ » بلافاصله این جمله را می‌خوانیم : « ﴿ وَلَتُسْأَلُنَّ عَمَّا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ .»[164] اگر گمراهی و هدایت بر انسان تحمیل شده بود، پس مسئولیت چه معنایی دارد؟ از جمع میان ابتدا و انتهای آیه، مفهوم مورد اشاره به دست می‌آید. بنابراین، دو مقوله اراده و حتمیت علت و معلول، خود نفی طبقه‌بندی بشر است. آیات دیگر قرآن نیز این دو جمله را تبیین می‌کنند که گمراهی، برآیندِ عمل انسان است و هدایت نیز نتیجه عمل اوست. سوره شمس با سوگندهایی قاطع بر این مطلب تأکید می‌کند : «﴿وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا وَاللَّیلِ إِذَا یغْشَاهَا وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا وَالْأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا. »[165] سپس می‌افزاید : «﴿وَنَفْس وَمَا سَوَّاهَا فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکَّاهَا وَقَدْ خَابَ مَنْ دَسَّاهَا. »[166]

و در آیات دیگر آمده است : «﴿کَلُّ امرِیء بِما کَسَبَ رَهینٌ. »[167] همچنین : «﴿کُلُّ نَفس بَما کَسَبَ رَهینَة. »[168] و در بعد اجتماعی : « ﴿ إنَّ اللهَ لا یغَیرُ ما بِقَوم حَتّی یغَیروا ما بِأنفُسِهِم .»[169] اصل مسئولیت و اختیار در قرآن کریم روشن است و عدول از آن ممکن نیست. در قرآن کریم همه آیات به‌روشنی این تصویر را ترسیم می‌کنند.

والسلام علیکم و رحمـةالله و برکاته.

[163]. «هرکه را بخواهد گمراه می‌سازد و هرکه را بخواهد هدایت می‌کند.» (نحل، 93)

[164]. «و از هر کاری که می‌کنید، بازخواست می‌شوید.» (نحل، 93)

[165]. «سوگند به آفتاب و روشنی‌اش به هنگام چاشت. و سوگند به ماه چون از پی آن برآید و سوگند به روز چون گیتی را روشن کند و سوگند به شب چون فرو پوشدش، و سوگند به آسمان و آنکه آن را برآورده و سوگند به زمین و آنکه آن را بگسترده.» (شمس، 1-6)

[166]. «و سوگند به نفس و آنکه نیکویش بیافریده. سپس بدی‌ها و پرهیزگاری‌هایش را به او الهام کرده، که : هرکه در پاکی آن کوشید رستگار شد و هرکه در پلیدی‌اش فرو پوشید نومید گردید.» (شمس، 7-10)

[167]. «هرکس در گرو کار خویشتن است.» (طور، 21)

[168]. «هرکس در گرو کاری است که کرده است.» (مدثر، 38)

[169]. «خدا چیزی را که از آن مردمی است دگرگون نکند تا آن مردم خود دگرگون شوند.» (رعد، 11)

هدایت و گمراهی

این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.

﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

﴿ أَلَیسَ اللهُ بِکَاف عَبْدَهُ وَیخَوِّفُونَکَ بِالَّذِینَ مِنْ دُونِهِ وَمَنْ یضْلِلِ اللهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَاد .

تو را به کسانی که سوای خدا هستند، می‌ترسانند. آیا خدا برای نگهداری بنده‌اش کافی نیست؟ و هرکس را که خدا گمراه سازد، هیچ راهنمایی نخواهد بود.

﴿ وَمَنْ یهْدِ اللهُ فَمَا لَهُ مِنْ مُضِلّ أَلَیسَ اللهُ بِعَزِیز ذِی انْتِقَام .

هرکس را که خدا راهنمایی کند، گمراه‌کننده‌ای نیست. آیا خدا پیروزمند و انتقام‌گیرنده نیست؟

(زمر، 36-37)

برخی معتقدند که این آیات بر اختیار نداشتن انسان در زندگی یا آنچه در فلسفه و کلام «جبر» می‌نامند، تأکید می‌کند و می‌گویند که خداوند عده‌ای را هدایت و عده‌ای را گمراه کرده است؛ گمراهان نمی‌توانند به هدایت دست یابند و هدایت‌شدگان را نیز امکان گمراهی نیست : «﴿وَمَنْ یضْلِلِ اللهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَاد وَمَنْ یهْدِ اللهُ فَمَا لَهُ مِنْ مُضِلّ. » از اینجا به حقیقتی فلسفی رسیدند که عده‌ای به آن گرویده‌اند؛ اینکه بر انسان مُهر گمراهی یا مُهر هدایت خورده است. در نتیجه، انسان نمی‌تواند طبقه و گروه خود را تغییر دهد و راه و روشش را دگرگون کند. آن عده در نتیجه رسوبات ذهنیت بت‌پرستی و احساسات خودخواهانه بشر را طبقه‌بندی کردند. این طبقه‌بندی انواعی دارد که برخی انواع آن را در هند شاهد بوده‌ایم و امروز بدترین نوع آن را در اندیشه صهیونیستی ملاحظه می‌کنیم.

حقیقت این است که ما برای فهم قرآن کریم، باید به عرف خاص قرآن و اصطلاحات خاص قرآنی توجه کنیم و برای کشف معانی، برخی آیه‌ها را در کنار برخی دیگر ببینیم. اگر به نیمی از آیه بسنده کنیم و همانند این تعبیر معروف، «لا إله» را بگوییم و «إلا الله» را بیندازیم، کلمه توحید، اقرار به کفر می‌شود.

باید از فضایی که این آیات در آن نازل شده یاد کنیم. گویی مردم رأی خود را بر خدا تحمیل می‌کردند؛ مردم را طبقه‌بندی می‌کردند و می‌گفتند که خداوند باید گروهی را به بهشت ببرد و گروهی را به دوزخ. این اندیشه وجود دارد؛ همان‌گونه که ما نوعی از آن را در صهیونیسم می‌بینیم. آنان بنی‌اسرائیل را هدایت یافته و قوم برگزیده خداوند و رستگار می‌دانند؛ کسانی که محق‌اند که هرطور می‌خواهند با مردم رفتار کنند. پیش از آنان نیز گروه‌هایی دیگر در یونان و اروپا و برخی مناطق آسیایی چنین طرز تفکری داشته‌اند؛ آنان مردم را طبقه‌بندی می‌کردند و برخی را از تبار خانواده‌های ویژه می‌پنداشتند که خداوند باید آنان را پس از مرگ به بهشت ببرد، همان‌گونه که بر خدا واجب است در این دنیا آنان را بالاتر از بشر قرار دهد. قرآن کریم می‌خواهد این تفکر را، که سبب می‌شد آنان در اعتقادشان هدایت و گمراهی تبار و طبقه‌ای را بر خداوند تحمیل کنند، رد کند و بگوید که انسان حق

این بدان علت است که ما جسم خود را با غذاها و آشامیدنی‌های مختلف پرورش می‌دهیم و اگر به خوراک روزانه خود بنگریم، می‌بینیم که مثلاً شکر از نقاط مختلف آمده است. شکر اساساً مقداری خاک بوده که به کارخانه الهی وارد شده؛ کارخانه‌ای که آن را گیاهان می‌نامیم. سپس، در آنجا طی فرآیندی به شکر تبدیل شده است. پس شکر مقداری خاک است در جایی هزاران کیلومتر از ما دور. چای و نان و همه خوراکی‌ها، در حقیقت، خاک مناطق مختلف بوده‌اند که به غذا تبدیل و به ما عرضه و بخشی از بدنمان شده‌اند. گوشت‌ها نیز قطعه‌هایی از بدن برّه‌هایی بوده‌اند که در مناطق مختلف می‌چریدند. مقداری خاک به علف و مواد غذایی مختلف تبدیل شد و گوسفندان از آن‌ها خوردند و این مواد بخشی از بدن آن‌ها شد. سپس، به گوشت تبدیل شد تا انسان از آن تغذیه کند. آبی که می‌نوشیم و آشامیدنی‌هایی که از آن‌ها در زندگی استفاده می‌کنیم نیز چنین است. وقتی می‌بینیم که انسان، هر انسانی، در مرحله اول از مجموعه‌ای خاک‌های پراکنده در زمین که به مواد غذایی تبدیل شده و سپس فراهم آمده، تشکیل شده است، پس دیگر چه جای تعجب است اگر استخوان‌های انسان پراکنده و به خاک بدل شود و سپس، این خاک‌ها نیز د ر همه‌جای زمین منتشر شوند و خدا بار دیگر آن‌ها را جمع و به موجودی واحد تبدیل کند؟ کار نخستین که سخت‌تر از دومی است. قرآن کریم بدین شکل به این سؤال پاسخ می‌دهد. به زبانی که توجه آدمی را به آفرینش نخستین جلب می‌کند. به او می‌گوید که آیا آفرینش خود را فراموش کرده‌ای که چنین سؤالی می‌کنی؟ از اینجاست که به مفهوم جدیدی از آیاتی می‌رسیم که بر خلقت انسان از خاک تأکید می‌کنند. این بدان معنا نیست که انسان در اصل فقط از خاک آفریده شده، بلکه معنای دیگری دارد که انسان، هر انسانی، چنان‌که اکنون هست، متشکل از مواد غذایی است که می‌خورد یا آشامیدنی‌هایی که می‌نوشد. همه این محصولات از مناطق مختلف زمین گرد آمده‌اند. بنابراین، هر انسانی از خاک است و مقصود از تمرکز قرآن کریم بر آفرینش انسان از خاک، تهذیب اوست. جلب توجه آدمی به اینکه از خاک است، برای آن است که او طغیان نکند و کبر نورزد و احساس کند که اصل او از خاک بوده و به خاک بازخواهد گشت. همچنین، بداند که عظمت و بزرگی او به تفکر و اندیشه و عزم و اراده و علم اوست و این‌ها امانتی الهی است که به انسان عطا شده تا رسالت خویش را محقق سازد و امانت را ادا کند.

والسلام علیکم و رحمـةاللّه و برکاته.

روز حساب

این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.

﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

﴿ وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِی خَلْقَهُ قَالَ مَنْ یحْیی الْعِظَامَ وَهِی رَمِیمٌ ؟

در حالی که آفرینش خود را از یاد برده است، برای ما مثل می‌زند که چه کسی این استخوان‌های پوسیده را زنده می‌کند؟

﴿ قُلْ یحْییهَا الَّذِی أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّة وَهُوَ بِکُلِّ خَلْق عَلِیمٌ .

بگو : کسی آن‌ها را زنده می‌کند که در آغاز بیافریده است و او به هر آفرینشی داناست.

﴿ الَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَارًا فَإِذَا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ .

آن خدایی که از درخت سبز برایتان آتش پدید آورد و شما از آن آتش می‌افروزید.

(یس، 78-80)

این آیات که در سوره یس آمده است، پاسخ به سؤالی است که متوجه اندیشه‌ای دینی است که همه ادیان بر آن متفق‌اند، یعنی عقیده بازگشت انسان در روز حساب. سؤال همیشگی همراه با انکار می‌گوید که اگر مدتی پس از مرگ انسان به قبر او بازگردیم، می‌بینیم که گوشت و اعصاب و همه آنچه تشکیل‌دهنده بدن انسان است، از بین رفته و فقط استخوان باقی مانده است. استخوان نیز پوسیده و خاک می‌شود. بنابراین، چگونه ممکن است که این استخوان‌های پوسیده به شکل انسانی جدید درآید تا روز قیامت به حساب او رسیدگی شود؟ می‌توان به پرسش دشوارتری هم افزود و گفت که حتی استخوان‌های پوسیده نیز باقی نمی‌مانند. وقتی مثلاً به قبرهای فینیقی‌ها یا قبور مردمان زمان‌های دور نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که حتی از خاک هم خالی است. طبیعتاً، پس از گذشت زمان، استخوان‌های پوسیده انسان نیز به حالت خود نمی‌مانند. باد استخوان‌های پوسیده و خاک را در گوشه و کنار زمین پراکنده و به زمین کشاورزی یا به دریا و یا به کوه‌ها و خلاصه به همه‌جا منتقل می‌کند. چگونه ممکن است این خاک‌هایی که در دورترین نقاط زمین پراکنده و به دریا و کوه‌ها و درختان منتقل شده است، همگی، جمع شوند و انسان واحدی پدید آورند تا محاسبه او صورت گیرد؟

قرآن کریم می‌فرماید : « ﴿ وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِی خَلْقَهُ قَالَ مَنْ یحْیی الْعِظَامَ وَهِی رَمِیمٌ .» قرآن در ابتدا به تلمیح و کنایه پاسخ می‌دهد و می‌گوید که آفرینش خود را از یاد برده است و سپس، در آیه دوم به تفصیل پاسخ می‌دهد : « ﴿ قُلْ یحْییهَا الَّذِی أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّة وَهُوَ بِکُلِّ خَلْق عَلِیمٌ » و به پرسش همراه با انکار پاسخ می‌دهد : «خدایی که انسان را اولین بار خلق کرده.» آفرینش نخستین انسان نیز امری دشوار است، چراکه آن نیز به معنای جمع کردن چیزهایی پراکنده در همه‌جای زمین است. هریک از ما اگر در جسم خود به جست‌وجو بپردازیم، می‌بینیم که جسم ما شامل خاک پراکنده از گوشه و کنار زمین است.

هستند، پی می‌بریم. در اخلاق افراد فاعل و افراد منفعل داریم و در موجودات و در بشر افراد یا رهبرند یا زیر پرچم رهبری. در بقیه موارد هم داد و ستد داریم. این ترکیب مزدوج ثابت در همه موجودات از نظر علوم و فلسفه و تجربه شناخته شده است. عجیب آن است که این آیه چون سایر آیات قرآن کریم قرن‌ها پیش و صدها سال پیش از تاریخ طرح این نظریات و کشف این اطلاعات نازل شده است.

در اینجاست که در برابر این آیه کریم با خشوع و ایمان می‌ایستیم تا از نو برای ما ثابت شود که قرآن کریم کتاب خدا و معجزه خدا و ارشادی از سوی اوست تا متوجه و آگاه شویم که آفریننده انسان کسی است که خالق هستی است و دین سعی در درست کردن روابط انسان با هستی دارد و تنها خداست که می‌تواند تشریع کند، چراکه تنها اوست که از همه حقایق و همه حقیقت موجودات آگاه و خبردار است.

والسلام علیکم و رحمـةاللّه و برکاته.

تسبیح و تنزیه

این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.

﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

﴿ سُبْحَانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْوَاجَ کُلَّهَا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَمِنْ أَنْفُسِهِمْ وَمِمَّا لَایعْلَمُونَ .

منزه است آن خدایی که همه جفت‌ها را بیافرید، چه از آنچه زمین می‌رویاند و چه از نفس‌هایشان و چه آن چیزهایی که نمی‌شناسند.

(یس، 36)

این آیه اعجاب‌انگیز را بررسی می‌کنیم :

در قرآن کریم انسان به آیاتی برمی‌خورد که عقل را مدهوش می‌کند، چراکه واجد معانی و محتوایی است که از زمان جلوتر است. معنای این آیات را که ملاحظه می‌کنیم، تسبیح و تنزیه و ندیدن نقص در خالقی است که جفت‌ها را آفریده. طبیعی و مشهور است که بشر جفت‌جفت است : مذکر و مؤنث. حیوانات نیز این‌گونه‌اند. آدمی از گذشته می‌دانست که برخی از گیاهان هم جفت هستند. چنان‌که می‌دانستند نخل نر و ماده دارد و از گرده‌افشانی استفاده می‌کردند. اما درباره سایر گیاهان و باقی موجودات، کسی نمی‌دانست که جفت دارند. علم به مرحله امروزی آن نرسیده بود تا بدانیم هرچیزی و هر نوعی از انواع موجودات، خواه انسان و حیوان و خواه گیاه، همه گیاهان و حتی اجسام و موجودات غیر زنده و حتی هوا، بادها، صاعقه‌ها و انرژی‌های موجود در هستی، همگی، زوج هستند.

آیه جفت‌های موجود را این‌گونه شرح می‌دهد؛ در هرآنچه زمین می‌رویاند، جفت می‌یابیم. درباره نخل که معروف است. اما می‌دانیم که گیاهان دیگر مثل گل‌ها و میوه‌ها نیز نر و ماده دارند. در برخی از درختان نر و ماده جداست و در برخی گیاهان نر و ماده در یک گل جمع‌اند و لقاح صورت می‌گیرد و دانه به وجود می‌آید و سپس، به بذر یا میوه تبدیل می‌شود. بنابراین، در همه گیاهان جفت وجود دارد. جفت‌ها سبب بقای گیاه و جنس و نوع آن گیاه روی زمین هستند. پس خدا از هرآنچه زمین می‌رویاند، جفت بیافریده.

«مِن أَنفُسِهِم.» اگر مقصود از نفس آن‌طور که از ظاهر برمی‌آید، بشر باشد که امر روشن است.

« ﴿ وَ مِمّا لایعلَمُونَ » یعنی از هرآنچه اصل آن یا زوج بودن آن را نمی‌دانند. از اینجا به آنچه علم درباره اتم بدان دست یافته، می‌رسیم. در هسته نیروهای مثبت و منفی وجود دارد و جفت شدن این نیروهای مثبت و منفی ماده را به وجود می‌آورد. در صاعقه‌ها و در نیروی برق و سایر موجودات که از اتم و از نیروها به وجود می‌آیند، این جفت شدن را می‌یابیم. در حقیقت، معنای جفت‌ها در مواد و نیروها فراتر از مفهوم نر و مادگی است. قرآن کریم نیز به کلمه مذکر و مؤنث بسنده نمی‌کند و از مفهوم و معنای جفت‌ها سخن می‌گوید. بنابراین، اگر بگوییم که جفت‌ها نر و ماده هستند، می‌توان گفت که جفت‌ها مثبت و منفی هم دارند. از اینجا به مسائل معنوی موجود در جهان و احساسات متقابل در بشر که فراتر از مذکر و مؤنث

همسرش را طلاق دهد و پیامبر(ص) او را از این کار بازمی‌داشت تا اینکه زید اصرار کرد و زینب را طلاق داد و مسئله پایان یافت. پس از آن، برای آنکه قرآن با این رفتار مبارزه کند و به آن پایان دهد، خداوند به پیامبرش دستور داد که با زینب، یعنی با همسر فرزندخوانده‌اش، ازدواج کند، در حالی که درمورد فرزندان واقعی نمی‌توان چنین کرد. یعنی خداوند پیامبرش را در عمق این ماجرا درگیر کرد تا به این عادت کریه جاهلیت پایان دهد.[161]

و چه بسیار که رسول‌اللّه(ص) در چنین موقعیت‌هایی قرار می‌گرفت. او هنگامی که می‌دید در عصر جاهلیت ازدواج دختر نزد عرب ذلت‌بار است و زمانی که دختری می‌خواهد ازدواج کند، پدرش و برادرش از قبیله فرار می‌کنند، به‌رغم این عادت، پیامبر(ص) دست دخترش فاطمه(س) را گرفت و او را داخل اتاق زفاف علی بن ابیطالب(ع) کرد و بدین‌ترتیب، با این کار و با این عادت مبارزه کرد. او دائماً با رفتارش با عادات زشت جاهلیت مبارزه می‌کرد، همچنان‌که با گفتارش چنین می‌کرد.

به آیه بازمی‌گردیم : « ﴿ وَ إِذ تَقُولُ لِلَّذِی أَنعَمَ اللهُ عَلَیهِ .»[162] یعنی زید که خداوند با اسلام به او نعمت داده بود، « ﴿ وَ أَنعَمتَ عَلَیهِ » و تو به او نعمت داده بودی، تو ای محمد(ص) به او نعمت دادی، زیرا آزادش کردی و از بردگی به آزادی‌اش رساندی. « ﴿ وَ إِذ تَقُولُ لِلَّذِی أَنعَمَ اللهُ عَلَیهِ وَ أَنعَمتَ عَلَیهِ أَمسِک عَلَیک زَوجک وَ اتَّقِ اللهَ .» نصایح مکرری که رسول‌اللّه(ص) به زید می‌کرد تا او را از طلاق بازدارد. سپس می‌گوید وقتی قضیه زید پایان یافت : « ﴿ زَوَّجْنَاکَهَا لِکَی لَا یکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا وَکَانَ أَمْرُ اللهِ مَفْعُولًا .» بنابراین، این ماجرا چنین نیست که برخی گفته‌اند، بلکه در هنگام کهنسالی پیامبر(ص) رخ داده است و پیامبر(ص) زینب را می‌شناخت و به او نزدیک بود و بعد از آنکه زید زینب را طلاق داد، خداوند به پیامبر(ص) امر کرد که چنین ازدواجی بکند تا این رفتار جاهلی را پایان دهد و موفق هم شد و این عادت جاهلیت پایان یافت. اسلام ابایی ندارد از اینکه پیامبرش در خط مقدم کارزار باشد تا عادت‌های جاهلی را علاج کند، چنان‌که می‌گوید : « ﴿ وَ تَخشَی النّاسَ وَ اللهُ أَحَقُّ أَن تَخشاهُ .» نمی‌توان برای کاری که در آن خیر مردم و نجات مردم و تصحیح آداب مردم است، سرزنشی کرد. زندگی پیامبر(ص) سرشار از این‌گونه فداکاری‌هاست، چنان‌که زندگی‌اش پر از پاکی و عفت است و این نکته احتیاجی به شاهد آوردن از اینجا و آنجا ندارد.

والسلام علیکم و رحمـةاللّه و برکاته.

[161]. مراد این عادت جاهلی است که چون با همسر فرزندان نمی‌توان ازدواج کرد، با همسر فرزندخواندگان نیز نباید ازدواج کرد.-م

[162]. «و تو به آن مردی که خدا نعمتش داده بود گفتی.» (احزاب، 37)

برخی مسلمانان جاهل نیز استفاده می‌شود، نیاز به بحث نداریم. باید به این تهمت‌زنندگان یادآوری کرد که اولاً، زینب دخترعمه پیامبر(ص) بود و به این سبب که هم او و هم پیامبر(ص) یتیم بودند، هر دو از زمان کودکی در یک خانه یعنی خانه عبدالمطلب، رشد کردند. در نتیجه، پیامبر(ص) او را می‌شناخت. ثانیاً، هنگامی که این قصه رخ داده است و پیامبر(ص) با زینب ازدواج کرده است، زینب چهل و هفت سال داشته و پیامبر(ص) نزدیک به شصت سال و آنچه در کتاب‌های دشمنان آمده است، به هیچ وجه صحیح نیست. ثالثاً، هنگامی که پیامبر(ص) از زینب برای زید که فرزندخوانده او بود، خواستگاری کرد، زینب و برادرش گفتند : ما آماده ازدواج هستیم، زیرا آن دو فکر می‌کردند که خواستگار شخص محمد(ص) است. اما پس از آنکه فهمیدند خواستگاری برای زید است، نپذیرفتند. آنان اکراه داشتند که دختر عبدالمطلب با برده‌ای ازدواج کند که فرزندخوانده پیامبر(ص) بوده و در اوایل اسلام، پس از آنکه پدرش برای بردن او آمده، آزادش کرده است.

ماجرا این بود که حارثه، فرزند شرحبیل، پدر زید، نزد پیامبر(ص) آمد تا زید را از او بگیرد، پیامبر(ص) اختیار را به خود زید داد. اما زید اسلام آورد و همچنان فرزندخوانده پیامبر(ص) باقی ماند. در نتیجه، این طمع، به‌هیچ‌وجه جایی ندارد و برای تأکید بر این مطلب به آغاز سوره احزاب بازمی‌گردیم؛ سوره‌ای که این قصه در آن آمده است. در آغاز این سوره می‌خوانیم : « ﴿ مَا جَعَلَ اللهُ لِرَجُل مِنْ قَلْبَینِ فِی جَوْفِهِ وَمَا جَعَلَ أَزْوَاجَکُمُ اللَّائِی تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِکُمْ وَمَا جَعَلَ أَدْعِیاءَکُمْ أَبْنَاءَکُمْ .»[160] این قصه حول این سخن است که در عصر جاهلیت چنین عادتی وجود داشت که پسران را به فرزندخواندگی بگیرند، زیرا آنان فرزندی دختران را انکار می‌کردند و دختران را اولاد نمی‌دانستند. در نتیجه، اگر شخصی پسر نداشت، پسر غریبه‌ای را به فرزندخواندگی می‌گرفت. قرآن قصد مبارزه با این حالت و با این عادت باطل دوران جاهلیت را داشته است؛ عادتی که خانواده‌ها و نسبت‌های خانوادگی را به هم می‌ریخت و زنان را در اجتماع تحقیر می‌کرد. به همین سبب قرآن کریم در ابتدای این سوره می‌گوید : « ﴿ وَ ما جَعَلَ أَدعِیاءَکُم أَبناءَکُم

به قصه بازمی‌گردیم و آیات کریمه را می‌خوانیم. باید یادآوری کنیم که زید فرزندخوانده پیامبر(ص) بود که او را در عصر جاهلیت پس از آنکه آزاد کرد، به فرزندی گرفت. پس از جاهلیت نیز بعد از اسلام آوردن زید، پیامبر(ص) او را به فرزندخواندگی پذیرفت. در این هنگام بود که پیامبر(ص) از زینب، دختر عمه‌اش، برای زید خواستگاری کرد. زینب هنگامی که فهمید خواستگاری برای پیامبر(ص) نیست، بلکه برای زید است، این خواستگاری را نپذیرفت. قرآن کریم می‌گوید : « ﴿ وَ ما کانَ لِمُؤمِن » (هیچ مرد مؤمنی) مقصود برادر زینب است که نامش عبداللّه بن جحش بود و «لا مُؤمِنَة» (و هیچ زن مؤمنی) یعنی زینب : « ﴿ وَمَا کَانَ لِمُؤْمِن وَلَا مُؤْمِنَـة إِذَا قَضَی اللهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یکُونَ لَهُمُ الْخِیرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِینًا .» چنین بود که زینب و برادرش در برابر فرمان خداوند سر تسلیم فرود آوردند و زینب با زید ازدواج کرد. اما زندگی آن دو پر از نفرت و مشکلات بود. بارها زید نزد پیامبر(ص) آمد و تأکید کرد که می‌خواهد

[160]. «خدا در درون هیچ مردی دو قلب ننهاده است و زنانتان را که مادر خود می‌خوانید، مادرتان قرار نداد و فرزندخواندگانتان را فرزندانتان، نساخت.» (احزاب، 4)

قضیه زید (بخش دوم)

﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

﴿ وَمَا کَانَ لِمُؤْمِن وَلَا مُؤْمِنَـة إِذَا قَضَی اللهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یکُونَ لَهُمُ الْخِیرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِینًا

هیچ مرد مؤمن و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و پیامبرش در کاری حکمی کردند، آن‌ها را در آن کارشان اختیاری باشد. هرکه از خدا و پیامبرش نافرمانی کند، سخت در گمراهی افتاده است.

﴿ وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللهُ عَلَیهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَیهِ أَمْسِکْ عَلَیکَ زَوْجَکَ وَاتَّقِ اللهَ وَتُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللهُ مُبْدِیهِ وَتَخْشَی النَّاسَ وَاللهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَی زَیدٌ مِنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاکَهَا لِکَی لَا یکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا وَکَانَ أَمْرُ اللهِ مَفْعُولًا .

و تو، به آن مرد که خدا نعمتش داده بود و تو نیز نعمتش داده بودی، گفتی : زنت را برای خود نگه‌دار و از خدای بترس. در حالی که در دل خود آنچه خدا آشکار ساخت، مخفی داشته بودی و از مردم می‌ترسیدی، حال آنکه خدا از هرکس دیگر سزاوارتر بود که از او بترسی. پس چون زید از او حاجت خویش بگزارد، به همسری تواش درآوریم تا مؤمنان را در زناشویی با زنان فرزندخواندگان خود، اگر حاجت خویش از او بگزارده باشند، منعی نباشد و حکم خداوند شدنی است.

(احزاب، 37-36)

این آیه بیان‌کننده حقیقت قرآنی معروفی است که در زمان زندگی پیامبر(ص) رخ داده است. اما جاهلان و دشمنان اسلام آن را دگرگون کردند و از این آیه و این واقعه سوءاستفاده شد و پیامبر اسلام(ص) را به چیزی متهم کردند که خود به آن سزاوارترند. این قصه درباره زید بن حارثه است که پیامبر(ص) او را پیش از اسلام به فرزندی گرفت، و نیز زینب، بنت جحش، همسر او که دختر عمه پیامبر(ص) بود. گفته‌اند هنگامی که پیامبر(ص) از زنی خوشش بیاید، آن زن بر همسرش حرام است و حق پیامبر(ص) است که آن را به همسری بگیرد. سبحان اللّه! به پیامبر رحمت توهین می‌کنند، در حالی که او از 25 سالگی تا 53 سالگی، در این مدت طولانی، با خدیجه که پانزده سال از او بزرگ‌تر بود، در کمال سعادت و به‌دور از هوس‌های نفسانی زیست. قبل از آن نیز هرگز محمد(ص) را در مکان‌های فساد و فحشا که در جامعه آن زمان مکه فراوان بود، ندیده بودند.

پیامبر(ص) به علل سیاسی با برخی زنان که به لحاظ سنی بزرگ یا کوچک بودند، ازدواج می‌کرد و هر ازدواج او توجیه و حکمتی داشت. اما او برخلاف تهمتی که به او می‌زده‌اند، از شهوت‌پرستی به‌دور بود. گفته‌اند که او روزی زینب را در حال غسل کردن دید و از او خوشش آمد و گفت : «لا حَولَ وَلا قُوَّةَ إِلّا بِاللّهِ العَلِی العَظِیمِ.» آن‌گاه زید به خانه آمد و زینب این ماجرا را برای او باز گفت. سپس، زید نزد پیامبر(ص) آمد و زینب را طلاق داد و پیامبر(ص) با او ازدواج کرد. درباره این دروغ تاریخی که در کتاب‌های دشمنان اسلام آمده است و در کتاب‌های