باید درد فقرا را احساس کند. این نیز جزئی از مفهوم رهبری است. رهبر کسی است که دردهای مردم را احساس می‌کند. حال اگر رهبری فقیر یا جاهل یا یتیم نبوده و با وجود این رهبر مردم شده باشد، در این صورت قرآن به طریق دیگری او را تربیت می‌کند و به او تذکر می‌دهد؛ یتیم نبوده‌ای اما نمی‌ترسی فرزندانت یتیم شوند؟ یعنی نمی‌ترسی بمیری؟ « ﴿ وَلْیخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیة ضِعَافًا خَافُوا عَلَیهِمْ فَلْیتَّقُوا اللهَ وَلْیقُولُوا قَوْلًا سَدِیدًا .»[140]

به این ترتیب، قرآن کریم مسئولیت را برای انسان تبیین می‌کند و احساسات او را برمی‌انگیزد. وقتی آدمی به یتیم بودن فرزندانش فکر می‌کند، دردهای ایتام و رنج‌دیدگان را احساس می‌کند. این آیه پایه‌های رهبری صحیح و تربیت درست را بیان می‌کند و مسئولیت نداشتن و پاسخ‌گو نبودن رهبران را رد می‌کند و بر این نکته تأکید می‌کند که آنان نیز بشر بوده‌اند و با تلاش و سعی به درجه‌ای رسیده‌اند که شایستگی وحی الهی را یافته‌اند. این آیه مباحث دیگری نیز درباره مسئولیت دارد.

از خدا می‌خواهم که از مسئولیت‌هایمان آگاه باشیم، هرکس بر حسب توانایی و امکانات خود. به تعبیر حدیث شریف «کُلُّکُم رَاع وَ کُلُّکُم مَسئُولُ عَن رَعِیـة.»[141] (همه شما مسئولید و همه شما نسبت به دیگران مسئولیت دارید.)

والسلام علیکم و رحمـةاللّه و برکاته.

[140]. «باید از خدای بترسند کسانی که اگر پس از خویش فرزندانی ناتوان بر جای می‌گذارند، از سرنوشت آنان بیمناک‌اند، باید که از خدای بترسند و سخن عادلانه و به صواب گویند.» (نسا، 9)

[141]. مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، چاپ دوم : بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1403ق، ج 72، ص 39.

هستند. هیچ‌کس بدون مسئولیت نیست. مسئولیت امر دقیقی است و بسیاری از آیاتی که در این سوره آمده از مسئولیت سخن می‌گوید. مثلاً در این آیات مبارکه این سوره می‌خوانیم : « ﴿ وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَینَهُمَا لَاعِبِینَ * * ﴿ لَوْ أَرَدْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْوًا لَاتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا إِنْ کُنَّا فَاعِلِینَ * * ﴿ بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَلَکُمُ الْوَیلُ مِمَّا تَصِفُونَ » همچنین، در همین سوره مبارک این آیه کریمه بسیار اعجازگونه می‌فرماید : « ﴿ وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ لِیوْمِ الْقِیامَة فَلَا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیئًا وَإِنْ کَانَ مِثْقَالَ حَبَّة مِنْ خَرْدَل أَتَینَا بِهَا وَکَفَی بِنَا حَاسِبِینَ

بنابراین، حتی پیامبران نیز مشمول مسئولیت الهی هستند. پس مسئولیت چنانکه گفتیم، معادل امانت الهی است که خدا به هر انسانی عطا کرده است، از علم و مال گرفته تا معرفت و امکانات. می‌بینیم که برای تأکید مسئولیت و توضیح تصویر رهبری، قرآن کریم در این سوره می‌کوشد که بر انسان بودن پیامبران تأکید کند و اینکه آنان خدا نیستند، نصف خدا هم نیستند، بلکه بشرند و مسئول، تلاش کردند، مسئولیت‌هایشان را ادا کردند و تقوا پیشه کردند و درنتیجه، به مقام پیامبری نائل شدند. از آنجا که آدمی به پیامبر نیاز داشت، آنان قلبی آزاد و آیینه‌ای صاف برای پذیرش وحی خدا، ( سبحانه و تعالی ) ، بودند. بر این اساس قرآن در این سوره و در این آیات تأکید می‌کند : « ﴿ وَمَا أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ إِلَّا رِجَالًا نُوحِی إِلَیهِمْ فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ * * ﴿ وَمَا جَعَلْنَاهُمْ جَسَدًا لَا یأْکُلُونَ الطَّعَامَ وَمَا کَانُوا خَالِدِینَ .» ای محمد، همه پیامبرانی که پیش از تو آمدند از مردم و بشر بوده‌اند، بلکه آنان نیز دارای اندام و بدن بوده‌اند و غذا می‌خوردند و در میان مردم زندگی می‌کردند. بنابراین، پیامبر نیز در زندگی، در تولد، در نیازها، در ضعف و قوت و در احساسات انسانی چون همه انسان‌هاست. اما با این حال به مقام پیامبری و رهبری رسیده است. این مفهوم، معنای تثبیت رهبری‌ها و رد کردن زعامت‌هاست. انسانی که مسئولیت خود را به‌جا نمی‌آورد و کار خویش را انجام نمی‌دهد و خود را یکی از مردم نمی‌شمارد، نمی‌تواند رهبری برای امت یا پیامبری برای ملت باشد. پیامبر انسانی است که هم با زبان خویش به دعوت و رسالت بشارت می‌دهد، و هم با عمل خویش. او یکی از مردم است که خدا به او نعمتِ تقوا و عصمت داده و او به درجه کاملی از انسانیت رسیده است و خدا او را برای وحی برگزیده است.

بنابراین، پیامبر یا هر رهبر مسئولی چون آگاهی دارد و مسئولیت الهی دارد و انسان است، پیروان او نمی‌توانند ادعا کنند که اگر ما هم مثل پیامبر بودیم، همین‌گونه بودیم. هرگز! مردم نیز به تمام و کمال چون پیامبرند، پیامبر به وظایف خود عمل کرد، پس بر ایشان است که بدون بهانه و عذر به وظایف خویش عمل کنند.

قرآن کریم در جاهای متعدد می‌کوشد که بر بشر بودن پیامبران تأکید کند. قرآن در جاهای متعددی پیامبر را ملامت و او را تأدیب و توبیخ می‌کند و به او تذکر می‌دهد و نصیحتش می‌کند و پیامبر(ص) نیز همه این عتاب‌ها و توبیخ‌ها و این تربیت‌ها را برای مردم بیان می‌کند تا تأکیدی باشد بر انسان بودن او.

در جای دیگری قرآن کریم تأکید می‌کند که او، یعنی محمد یتیم بود و خدا او را سرپرستی کرد، پس باید مسئولیت خود را در برابر ایتام بپذیرد، چراکه او تلخی یتیم بودن را چشیده است؛ او جاهل بود و خدا علم را به او آموخت، پس باید دردهای مردم و دردهای جاهلان را حس کند؛ و فقیر بود و خدا او را غنی کرد، پس

پیامبران

این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.

﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

﴿ اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِی غَفْلَة مُعْرِضُونَ .

روز حساب مردم نزدیک شد و آنان هم‌چنان به غفلت رویگردان‌اند.

(انبیاء، 1)

﴿ وَمَا أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ إِلَّا رِجَالًا نُوحِی إِلَیهِمْ فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ .

ما پیش از تو به رسالت نفرستادیم مگر مردانی را که به آن‌ها وحی می‌کردیم

و اگر خود نمی‌دانید، از اهل کتاب بپرسید.

﴿ وَمَا جَعَلْنَاهُمْ جَسَدًا لَا یأْکُلُونَ الطَّعَامَ وَمَا کَانُوا خَالِدِینَ .

آن‌ها را کالبدهایی نکردیم که به طعام نیازمند نباشند و عمر جاویدان هم نداشتند.

(انبیاء، 8-7)

﴿ وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالْأَرْضَ وَمَا بَینَهُمَا لَاعِبِینَ .

ما این آسمان و زمین و آنچه میان آن دوست، به بازیچه نیافریده‌ایم.

﴿ لَوْ أَرَدْنَا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْوًا لَاتَّخَذْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا إِنْ کُنَّا فَاعِلِینَ .

اگر خواستار بازیچه‌ای می‌بودیم خود آن را می‌آفریدیم، اگر خواسته بودیم.

﴿ بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْبَاطِلِ فَیدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ وَلَکُمُ الْوَیلُ مِمَّا تَصِفُونَ .

بلکه حق را بر سر باطل می‌زنیم، تا آن را درهم کوبد و باطل نابودشونده است، و وای بر شما از آنچه به خدا نسبت می‌دهید.

(انبیاء، 18-16)

﴿ وَنَضَعُ الْمَوَازِینَ الْقِسْطَ لِیوْمِ الْقِیامَـه فَلَا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیئًا وَإِنْ کَانَ مِثْقَالَ حَبَّـه مِنْ خَرْدَل أَتَینَا بِهَا وَکَفَی بِنَا حَاسِبِینَ .

روز قیامت ترازوهای عدل را تعبیه می‌کنیم، و به هیچ‌کس ستم نمی‌شود. اگر عملی به سنگینی یک خردل هم باشد، به حسابش می‌آوریم که ما حساب کردن را بسنده‌ایم.

(انبیاء، 47)

این سوره درباره پیامبران و مواضع و دعوت ایشان و سختی‌ها و مشکلاتی است که در راه دعوت متحمل شده‌اند. این سوره که به نام «انبیاء» مشخص شده است، خلاصه‌ای از فعالیت‌های پیامبران است. این سوره با مسئله مسئولیت و حسابرسی الهی آغاز می‌شود؛ آنجا که می‌فرماید : « ﴿ اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِی غَفْلَة مُعْرِضُونَ .» بنابراین، حتی پیامبرانی که این سوره مبارک از آنان سخن می‌گوید، مسئول

می‌کند و درنتیجه، کارهایش را صحیح می‌شمارد، از مسائل دیگری خبر داشت و به اندازه‌ای که از این مسائل مطلع بود، مسئولیتش بیشتر و بزرگ‌تر بود و در جهت مسئولیتش عمل می‌کرد. این مسئله در ماجرای کشتن پسر بچه و بنا کردن دیوار نیز تکرار می‌شود.

این مسئله تأکید می‌کند که مسئولیت انسان به اندازه آگاهی و معرفت اوست و این اصلی اجتماعی و اساسی است که باید از آن پیروی کرد. بنابراین، انسان بر حسب موقعیتش، هویتش یا سطح اجتماعی‌اش مکلف نیست، بلکه مسئولیت او به اندازه آگاهی اوست، زیرا همه آنچه انسان دارد، امانتی است که از جانب خداوند نزد اوست. در نتیجه، اگر آگاه باشد باید حق نعمت خداوند را به جا بیاورد و آن به‌کارگیری امکانات خود در جهتِ خدمت به خداوند یعنی خدمت به انسان‌هاست. از این رو، حضرت موسی(ع) به اندازه معرفتش تکلیف داشت و به اندازه وسعت آگاهی‌اش مسئول بود و مرد صالح، تکلیف بیشتری داشت، زیرا آگاهی و معرفتش بیشتر بود و اگر نمی‌کرد آنچه را کرد، مسئول بود. پس میزان مسئولیت برابر است با میزان آگاهی و ما باید در مباحث اجتماعی‌مان و در مسئولیت‌های انسانی و ملی و دینی‌مان به این اصل توجه داشته باشیم. در دین نیز تعالیمی هست که بر این اصل تأکید می‌کند. در حدیث شریف است که «حَسَناتُ الأبرارِ سَیِئاتُ المُقَرَّبینَ.» (کارهای نیک خوبان، برای مقربان گناه به شمار می‌رود.) انسان صالح گاهی کاری می‌کند که متناسب با آگاهی اوست. اما اگر همین کار را فرد مقّرب به خداوند انجام دهد، یعنی کسی که شأن و آگاهی‌اش از او بیشتر است، گاهی مسئول خواهد بود. همین مطلب، تفسیر مسئله‌ای است که ما در دعاهایی که از ائمة اطهار و اهل بیت بلکه از حضرت رسول(ص) رسیده است، مشاهده می‌کنیم؛ می‌بینیم که ایشان نگران عذاب هستند و به خداوند برای آمرزش توسل می‌جویند و ترسشان از آتش جهنم را آشکار می‌کنند. من اعتقاد ندارم که این دعاها تنها برای تربیت است. ما به عصمت آنان ایمان داریم، اما حقیقت این است که آنان عصمت از گناه داشته‌اند، اما کارهایی هست که گناه به شمار نمی‌رود اما انسانی که آگاهی‌اش در سطح پیامبر یا ائمه است، در برابر آن‌ها مسئول است. به همین علت، وقتی که مسئولیت بالایشان را احساس می‌کرده‌اند، از کوتاهی و تقصیر بیمناک بوده‌اند.

بدین‌ترتیب، به مسئله سطوح متفاوت افراد در جامعه می‌رسیم. انسان معمولی مسئولیتش محدود است، اما هرچه دانش و توانایی‌ها و شایستگی‌هایش بیشتر شود، اگر از این شایستگی‌ها و توانایی‌هایش آگاهی داشته باشد، مسئولیت‌هایش نیز فزونی می‌یابد. انتظار از حاکم یا فرد مسئول یا رهبر جامعه، بیشتر از انتظاری است که از انسانی معمولی می‌رود. از همین روست که در حدیث شریف متواتر آمده است که فرد مسئول اگر احساس کرد که قادر به پذیرفتن مسئولیت‌هایش نیست، باید مقامش را ترک کند، وگرنه خداوند را نافرمانی بزرگی کرده است، زیرا او مردم را از رهبری کارآمد محروم کرده است.

از خداوند می‌خواهیم که ما را در جایگاه گمان نیک پروردگارمان قرار دهد که به ما نعمت شایستگی‌هایمان را داده است و می‌خواهیم که بتوانیم وظیفه‌مان را در هر جایگاهی ادا کنیم. در این آیات مطالب دیگر و رهنمودهای بسیاری هست که متأسفانه زمان، اجازه بیانش را نمی‌دهد. از خداوند خواستار توفیقیم.

والسلام علیکم و رحمـةالله و برکاته.

می‌بیند. هنگامی که در کشتی نشسته بودند، این بنده صالح کشتی را سوراخ می‌کند. موسی به این کار عجیب اعتراض می‌کند. به راهشان ادامه می‌دهند. کودکی را می‌بینند و مرد صالح او را می‌کشد. موسی به این کار او، بنابر اصول بسیاری که بدان‌ها معتقد است، شدیداً اعتراض می‌کند. اما آن مرد اعتراض موسی را رد می‌کند و از او می‌خواهد که صبور باشد و به راه ادامه دهد. در مرحله سوم به روستایی می‌رسند. اهل آن روستا از میزبانی آن دو سر باز می‌زنند، اما مرد صالح به‌رغم این برخورد آنان، به دیواری که در حال فرو ریختن است، می‌رسد و آن را به پا می‌دارد. در اینجا صبر موسی به پایان می‌رسد و برای سومین بار به او اعتراض می‌کند. بنده صالح می‌گوید که این کارها بی‌سبب نبوده است و تو تا زمانی که در این سطح از معرفت باشی، توانایی پیمودن این راه را نداری. سپس، برای موسی این سه ماجرا را شرح می‌دهد و می‌گوید : «اما آن کشتی از آنِ بینوایانی بود که در دریا کار می‌کردند. خواستم معیوبش کنم، زیرا در آن سوترشان پادشاهی بود که کشتی‌ها را به غصب می‌گرفت.» و آن معیوب ساختن برای حفظ کشتی بود که در معرض طمع پادشاه قرار داشت. و آن پسر بچه منحرفی بود و برای پدر و مادر با ایمانش به‌منزله دشمنی سخت بود یا به تعبیر قرآنی به‌منزله «عصیان و کفر» بود. و «دیوار از آنِ دو پسر یتیم از مردم این شهر بود. در زیرش گنجی بود از آنِ پسران که پدرشان مردی صالح بود.» «پروردگار تو می‌خواست آن دو به حد رشد رسند و گنج خود را بیرون آرند. و این رحمت پروردگارت بود.» سپس، اضافه می‌کند که هرآنچه در این مدت انجام دادم، «این کار را به میل خود نکردم، این است رازِ آن سخن که گفتم تو را شکیب آن نیست.»

این ماجرا رهنمودهای معین و مواضع روشنی ارائه می‌کند که تا جایی که وقت اجازه بدهد، به آن‌ها می‌پردازیم :

نکته نخست اینکه حضرت موسی‌(ع) با وجود همه دانشی که خداوند به او ارزانی داشته بود، دریافت که بالاتر از او نیز عالم و عارفی هست : « ﴿ فَوقَ کُلِّ ذِی عِلم عَلِیمٌ .»[139] این بدان معناست که انسان به هر اندازه از دانش هم که دست یابد، باز همچنان محتاج آموختن است. یکی از محققان می‌گوید که دانش انسان بیش از هرچیز شبیه به کره‌ای از نور در فضایی بی‌پایان از تاریکی است. هرچه دانش انسان بیشتر شود، این کره بزرگ‌تر می‌شود و با وسعت یافتن این کره، سطح خارجی آن حجم بیشتری از تاریکی را لمس می‌کند. بنابراین، هرچه انسان در دانش پیش‌تر برود، بیشتر احساس جهل می‌کند. به همین علت، از نشانه‌های علم تواضع است و انسان مغرور عالم نیست، در حقیقت جاهل و نادان است.یکی از استادان عارف می‌گوید که من به درجه‌ای از دانش رسیدم که دانستم هیچ‌چیز نمی‌دانم. حضرت موسی(ع) را پروردگارش تربیت کرده بود و به این سبب متواضع بود و هنگامی که مردی را یافت که از او برتر بود، به او متوسل شد و از او طلب معرفت کرد.

نکته دوم این است که رفتار حضرت موسی(ع) با قواعد و اصولی که بدان‌ها مکلف بود، سازگار بود و تخلف از این اصول برای او ممکن نبود. این اصول و قواعد برای مردمی که در سطح معینی از معرفت هستند، ضروری است. مثلاً با استناد به این اصل کلی که کشتی مال مردم است و جایز نیست کسی به آن صدمه بزند، صدمه زدن به کشتی را عجیب می‌دانست. اما بنده صالح، که قرآن او را ستایش

[139]. «فراز هر دانایی داناتری است.» (یوسف، 76)

﴿ فَانْطَلَقَا حَتَّی إِذَا أَتَیا أَهْلَ قَرْیة اسْتَطْعَمَا أَهْلَهَا فَأَبَوْا أَنْ یضَیفُوهُمَا فَوَجَدَا فِیهَا جِدَارًا یرِیدُ أَنْ ینْقَضَّ فَأَقَامَهُ قَالَ لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَیهِ أَجْرًا .

پس برفتند تا به دهی رسیدند. از مردم آن ده طعامی خواستند. از میزبانی‌شان سر برتافتند. آنجا دیواری دیدند که نزدیک بود فرو ریزد. دیوار را راست کرد. موسی گفت : کاش در برابر این کار مزدی می‌خواستی.

﴿ قَالَ هَذَا فِرَاقُ بَینِی وَبَینِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مَا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیهِ صَبْرًا :

گفت : اکنون زمان جدایی میان من و توست و تو را از راز آن کارها که تحملشان را نداشتی، آگاه می‌کنم :

﴿ أَمَّا السَّفِینَة فَکَانَتْ لِمَسَاکِینَ یعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَهَا وَکَانَ وَرَاءَهُمْ مَلِکٌ یأْخُذُ کُلَّ سَفِینَة غَصْبًا .

اما آن کشتی از آن بینوایانی بود که در دریا کار می‌کردند. خواستم معیوبش کنم، زیرا در آن سوترشان پادشاهی بود که کشتی‌ها را به غصب می‌گرفت.

﴿ وَأَمَّا الْغُلَامُ فَکَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَینِ فَخَشِینَا أَنْ یرْهِقَهُمَا طُغْیانًا وَکُفْرًا .

اما آن پسر، پدر و مادرش مؤمن بودند. ترسیدم که آن دو را به عصیان و کفر دراندازد.

﴿ فَأَرَدْنَا أَنْ یبْدِلَهُمَا رَبُّهُمَا خَیرًا مِنْهُ زَکَاة وَأَقْرَبَ رُحْمًا .

خواستیم تا در عوض او پروردگارشان چیزی نصیبشان سازد به پاکی بهتر از او و به مهربانی نزدیک‌تر از او.

﴿ وَأَمَّا الْجِدَارُ فَکَانَ لِغُلَامَینِ یتِیمَینِ فِی الْمَدِینَة وَکَانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُمَا وَکَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا فَأَرَادَ رَبُّکَ أَنْ یبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَیسْتَخْرِجَا کَنْزَهُمَا رَحْمَة مِنْ رَبِّکَ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذَلِکَ تَأْوِیلُ مَا لَمْ تَسْطِعْ عَلَیهِ صَبْرًا .

اما دیوار از آنِ دو پسر یتیم از مردم این شهر بود. در زیرش گنجی بود از آن پسران، پدرشان مردی صالح بود. پروردگار تو می‌خواست آن دو به حد رشد رسند و گنج خود را بیرون آرند. و من این کار را به میل خود نکردم. رحمت پروردگارت بود. این است راز آن سخن که گفتم تو را شکیب آن نیست.

(کهف، 82-65)

این آیات مبارک بخشی از واقعه‌ای است که قرآن کریم آن را به علت عبرت‌ها و نتایج تربیتی و حیاتی که در این قصه برای انسان مؤمن وجود دارد، با جزئیات مناسب شرح می‌دهد. در این ماجرا، حضرت موسی(ع) با مرد صالحی ملاقات می‌کند که قرآن کریم از آن این‌گونه تعبیر می‌کند : «بنده‌ای از بندگان ما که رحمت خویش بر او ارزانی داشته بودیم و خود بدو دانش آموخته بودیم.» روایات این مرد را خضر(ع) نامیده‌اند، که یکی از انبیاست. ما به این پیامبر «خضر» می‌گوییم و در زبان‌های اروپایی از این مرد مقدس و از این پیامبر با نام «جورج» نام می‌برند. هنگامی که حضرت موسی(ع) با این مرد دیدار می‌کند، از او می‌خواهد که از آنچه خداوند به او آموخته است، به او بیاموزد. این بنده شایسته خداوند، برای سنجیدن اشتیاق موسی به آموختن و برای بر حذر داشتن خود از پذیرفتن و قبول کردن این امر، به او می‌گوید : «تو را شکیب همراهی با من نیست. و چگونه در برابر چیزی که بدان آگاهی نیافته‌ای صبر خواهی کرد؟» موسی که تشنه دانش و معرفت است، می‌گوید : «اگر خدا بخواهد، مرا صابر خواهی یافت که در هیچ کاری تو را نافرمانی نکنم.» سپس، با هم می‌روند و موسی در مسیر کارهای عجیبی از این مرد

موسی و خضر

این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.

﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

﴿ فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا آتَینَاهُ رَحْمَة مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا .

در آنجا بنده‌ای از بندگان ما را که رحمت خویش بر او ارزانی داشته بودیم و خود بدو دانش آموخته بودیم، بیافتند.

﴿ قَالَ لَهُ مُوسَی هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَی أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا ؟

موسی گفتش : آیا با تو بیایم تا از آنچه به تو آموخته‌اند، به من کمالی بیاموزی؟

﴿ قَالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِی صَبْرًا .

گفت : تو را شکیب همراهی با من نیست.

﴿ وَکَیفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا ؟

و چگونه در برابر چیزی که بدان آگاهی نیافته‌ای، صبر خواهی کرد؟

﴿ قَالَ سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِی لَکَ أَمْرًا

گفت : اگر خدا بخواهد، مرا صابر خواهی یافت که در هیچ کاری تو را نافرمانی نکنم.

﴿ قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلَا تَسْأَلْنِی عَنْ شَیء حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْرًا .

گفت : اگر از پی من می‌آِیی، نباید که از من چیزی بپرسی تا من خود تو را از آن آگاه کنم.

﴿ فَانْطَلَقَا حَتَّی إِذَا رَکِبَا فِی السَّفِینَة خَرَقَهَا قَالَ أَخَرَقْتَهَا لِتُغْرِقَ أَهْلَهَا لَقَدْ جِئْتَ شَیئًا إِمْرًا .

پس به راه افتادند تا به کشتی سوار شدند. کشتی را سوراخ کرد. گفت : کشتی را سوراخ می‌کنی تا مردمش را غرقه سازی؟ کاری که می‌کنی کاری سخت بزرگ و زشت است.

﴿ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِی صَبْرًا ؟

گفت : نگفتم که تو را شکیب همراهی با من نیست؟

﴿ قَالَ لَا تُؤَاخِذْنِی بِمَا نَسِیتُ وَلَا تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْرًا .

گفت : اگر فراموش کرده‌ام، مرا بازخواست مکن و بدین اندازه بر من سخت مگیر.

﴿ فَانْطَلَقَا حَتَّی إِذَا لَقِیا غُلَامًا فَقَتَلَهُ قَالَ أَقَتَلْتَ نَفْسًا زَکِیة بِغَیرِ نَفْس ؟ ﴿ لَقَدْ جِئْتَ شَیئًا نُکْرًا .

و رفتند تا به پسری رسیدند. او را کشت، موسی گفت : آیا جان پاکی را بی‌آنکه مرتکب قتلی شده باشد، می‌کشی؟ مرتکب کاری زشت گردیدی.

﴿ قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِی صَبْرًا ؟

گفت : نگفتم که تو را شکیب همراهی با من نیست؟

﴿ قَالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیء بَعْدَهَا فَلَا تُصَاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْرًا .

گفت : اگر از این پس از تو چیزی پرسم، با من همراهی مکن که از جانب من معذور باشی.

﴿ أَنْطَقَ کُلَّ شَیء. »[138] این امر می‌تواند بسیار عادی باشد، مثل وقتی می‌بینیم که نوار کاست سخن می‌گوید و هرآنچه را گفته‌ایم، منعکس می‌کند. پس پوست هم می‌تواند سخن بگوید و هرآنچه در ایام حیات آدمی حاصل شده، بازگو کند.

در برابر این اطلاعاتی که برای ما حاصل شد و در برابر این مثال‌ها، به‌وضوح می‌توان دریافت که زندگی انسان شبیه‌ترین چیز به مؤسسه‌ای است که از زندگی آدمی، فیلم و تصویر و صوت می‌گیرد، البته، نه برای حسابرسی و عذاب، بلکه برای بالا بردن شأن انسان و شعور او به اینکه بیهوده آفریده نشده و کار و سخن او هدر نمی‌رود؛ بلکه در برابر هر عمل صالح او نتایجی وجود دارد و اعمال نادرست نیز نتایج بدی دارند که او مسئول آن‌هاست.

از خدا می‌خواهیم ما را از ابعاد وجودی‌مان و ابعاد اعمال خیر و شر آگاه و فهمیده سازد تا مسئولیت‌های خویش را بپذیریم و متعهد باشیم و زندگی خود را برای صرف در راه آنچه بهتر است، غنیمت شمریم تا روز قیامت کار خیر خود را در برابرمان مجسم ببینیم.

والسلام علیکم و رحمةاللّه و برکاته.

[138]. «به پوست‌های خود گویند : چرا بر ضد ما شهادت دادید؟ گویند آن خدایی که هرچیزی را به سخن می‌آورد، ما را به سخن آورده است.» (فصلت، 21)

ورزشی و مسابقه پیروز می‌شود. پیروزی ورزشکار و مردودی دانش‌آموز در روز مبارزه و امتحان آشکار می‌شود. اما مردودی حقیقی دانش‌آموز در ایام درسی و در شبی بوده که خود را برای امتحان آماده نکرده یا در ساعاتی که به درس‌ها گوش نداده و در روزی که تلاش نکرده و در نهایت، مردود شدنش در روز امتحان آشکار شده است. همچنین، ورزشکارِ قهرمان، در واقع، در روز تمرینش پیروز شده، اما تمرین و پیروزی او بر مردم پوشیده بوده و روز مسابقه آشکار شده است. سعادت و شقاوت انسان نیز چنین است و در روز قیامت مشخص می‌شود، نه اینکه در روز قیامت محقق شوند.

این مفهوم، از آیه «﴿یوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْس مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیر مُحْضَرًا وَمَا عَمِلَتْ مِنْ سُوء تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَینَهَا وَبَینَهُ أَمَدًا بَعِیدًا وَیحَذِّرُکُمُ اللهُ نَفْسَهُ وَاللهُ رَؤُفٌ بِالْعِبَادِ»[137] که تأکید می‌کند انسان هرآنچه انجام داده در روز قیامت نزد خویش حاضر می‌بیند، نیز دریافت می‌شود. بنابراین، از این آیات شریفه درمی‌یابیم که وضعیت معاد و حسابرسی الهی با مجازات و حساب‌های بشری متفاوت است. نزد انسان، مجازات از نظر شکل و نوع با خود جنایت تفاوت دارد. تقدیر و تشکر نیز از نظر نوع و شکل با عمل نیکو و پسندیده تفاوت دارد. اما نزد خدا عمل متناسب با جزای آن است. به تعبیر دیگر، جزا تبلور عمل است. پس انسان با عمل خود پاداش داده یا مجازات می‌شود. بنابراین، وقتی می‌فرماید : « ﴿ یوْمَ تَجِدُ کُلُّ نَفْس مَا عَمِلَتْ مِنْ خَیر مُحْضَرًا » توجه شما را به این کلمه جلب می‌کنم که «ما عَمِلَت» یعنی آنچه عمل کرده نه «جَزاءُ مَا عَمِلَت» جزای آنچه انجام داده، و این یعنی آدمی هر قدمی که برمی‌دارد و هر کلمه‌ای که بر زبان او می‌آید و هر موضعی که می‌گیرد، جزئی از سرنوشت او و آینده او را شکل می‌دهد.

برای توضیح بیشتر موضوع می‌توان مثال دیگری زد. انسان به هنرمند نقاش شبیه است. همان‌گونه که نقاش تابلویی می‌کشد و این تابلو از هزاران زخمه قلم‌مویی شکل یافته که هنگام نقاشی از آن استفاده کرده، این‌طور است که هر قلمی که انسان به حرکت درمی‌آورد، در واقع، بر این نقاشی تأثیر می‌گذارد. در نتیجه، نقاشی مجموعه‌ای است از این زخمه‌های قلم‌مو که استفاده شده است. همین‌طور می‌توان گفت که سرنوشت انسان و آینده او در این زندگی و سرنوشت و آینده او پس از پایان زندگی‌اش چیزی جز مجموعه اعمال خیر یا شر او نیست. با هر عمل صالحی فوراً پاداش ما داده می‌شود، اما آن پاداش را نمی‌بینیم و این عمل در کنار سایر کارها از مجموعه اعمال، نقش زندگی و تصویر آینده ما را می‌سازد. پس جزای هر عمل صالح یا ناصالح بلافاصله پس از انجام دادن آن تمام و کمال داده می‌شود. این‌چنین هنگامی که عملی از آدمی سر می‌زند، در گردنش یا در کتفش یا در کتاب خدا نگاشته می‌شود.

در آیات مبارک قرآنی می‌یابیم که در روز قیامت پوست انسان و دست‌ها و پاهای او شهادت می‌دهند. می‌توان چنین مثال زد که مانند رادیو ضبط و فیلم‌ها و تصاویری که حقایق را بازگو می‌کنند، حقیقت اعمال بر دست و پای انسان و پوست او نیز منعکس می‌شود، و اگر به پوست خود بگوییم : « ﴿ وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَینَا قَالُوا أَنْطَقَنَا اللهُ الَّذِی

[137]. «روزی که هرکس کارهای نیک و کارهای بد خود را در برابر خود حاضر بیند، آرزو کند که ای کاش میان او و کردار بدش فاصله‌ای بزرگ بود. خداوند شما را از خودش می‌ترساند. و خدا به بندگانش مهربان است.» (آل عمران، 30)

گذراندند و دانستند که نجات نوح به این سبب بود که او بنده‌ای شکور و سپاسگزار بود. تکرار می‌کنیم : بنده‌ای شکور بود و وکیلی جز خدا برنگزید. پس از این تجربه، بر بنی‌اسرائیل تکلیف شد که جز برای خدا سجده نکنند و هواهای نفسانی‌شان را معبود نپندارند، وگرنه با مسجدالأقصی و تمام آن معانی والایی که این مسجد نماد آن‌هاست، هیچ ارتباطی نخواهند داشت.

اشاره کردیم که در تمام آن وعده‌هایی که در تورات برای فرزندان ابراهیم آمده است، مقصود همه فرزندان ابراهیم‌اند، نه فقط بنی‌اسرائیل که فرزندان یعقوب هستند. این وعده‌ها مشروط و محدود به راه و روش آنان و التزام دینی و عملی آنان به پیروی از خدا و محبت به همه خلق خداست. مسیح این‌گونه آنان را مخاطب قرار داده است که «ای قدس، ای قبله انبیا و پیامبران» و در سخنی دیگر خطاب به مؤمنان می‌گوید : «قدس را در دست سگان و خوکان قرار مدهید.»

عبرت روشن برای انسان مؤمن این است که اگر تحول تاریخی قطعی که در تاریخ امت‌ها به وجود می‌آید، حرکتی صحیح و منسجم با اراده خداوند و با حرکات موجودات و با وجدان خلق و قوای هستی است، حاصل این حرکت صعود به کمال است. اگر امت منحرف شود، آن‌گاه عوامل هستی یا بشری و به هر حال لشکریان خداوند، دست به کار می‌شوند : « ﴿ وَلِکُلِّ أُمَّة أَجَلٌ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا یسْتَأْخِرُونَ سَاعَة وَلَا یسْتَقْدِمُونَ .»[135]

پس ای دست‌های خداوند، ای مجریان اراده خداوند، ای لشکریان سلحشور ما، ای جنگاوران صحرای سینا و جولان، شما مجری اراده او هستید و او تضمین‌کننده پیروزی شماست.

والسلام علیکم و رحمةاللّه و برکاته.

[135]. «هر امتی را مدت عمری است. چون اجلشان فراز آید، یک ساعت پیش و پس نشوند.» (اعراف، 34)