این گفتار با همین عنوان در کتاب برای زندگی درج شده است.
﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴾
﴿ قُل هُوَ اللهُ أَحَدٌ ﴾ .
بگو : اوست خدای یکتا.
﴿ اللهُ الصَّمَدُ. ﴾
خدایی که در حاجت به او رو کنند.
﴿ لَم یلِد وَ لَم یولَد ﴾
نه زاده است و نه زاده شده
﴿ وَ لَم یکُن لَهُ کُفُواً أَحَدٌ ﴾ .
و نه هیچکس همتای اوست.
این سوره مبارک که اخلاص نام دارد، یکی از مهمترین سورههای قرآن است، تا جایی که در بسیاری از روایات معادل ثلث قرآن خوانده شده است.
علت این مسئله، معانی عقایدی و فرهنگی و علمی و اخلاقیای است که در این سوره آمده است و آن را یکی از ارکان و یا بازگوکننده بخش مهمی از ارکان اسلام قرار داده است. از همین رو، به خواست خدا میکوشیم تا اندکی بیشتر به تفسیر این سوره بپردازیم. تفسیر خود را با جملهای آغاز میکنیم که در هر سوره تکرار میشود و بسیار پراهمیت است، یعنی « ﴿ بِسمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ﴾ .» ملاحظه میکنیم که هر سوره از قرآن با این جمله آغاز میشود، و بنابر روایاتی از پیامبر(ص) و ائمه(ع) جزئی از هر سوره است. معنای این جمله در دو واژه «بسم الله» خلاصه شده است. میدانیم که «بسمالله» جار و مجرور و ظرف[220] است، و جار و مجرور هم متعلَّق میخواهد.
مفسران دراینباره مفصل بحث کرده و گفتهاند که «بسمالله» متعلق به «أستعین» محذوف یا «أبدأ» و امثال آن است. اما کسی که در قرآن ژرف مینگرد، معنایی گستردهتر و فراگیرتر از این تفاسیر گوناگون درمییابد. میدانیم که خداوند انسان را خلیفه خود در زمین میداند. خلیفه کسی است که در کار و مسئولیت جانشین آدمی است و اهداف او را با اراده و اختیار محقق میسازد. پس قلم و کتاب خلیفه انسان نیستند، بلکه خلیفه مختار است و مدیریت و طرح کارها را عهدهدار میشود و با آنها اهداف اصیل آدمی را تحقق میبخشد. انسان خلیفه خدا در زمین است، بدینمعنا که انسان در هدایت موجودات هستی و در قرار دادن آنها در مسیر درست خلقت اختیار دارد. همچنین، قرآن میافزاید آنچه آدمی در زندگی در تملک دارد، امانت خداوند در نزد اوست. ثروت یا مقام و تجربهای که به دست میآوریم، امانت خداوند است و ما جانشین خداوند برای تصرف در این امور هستیم. خداوند به ما امر کرده است : « ﴿ وَ أَنفِقُوا مِمّا جَعَلَکُم مُّستَخلَفِینَ فِیهِ ﴾ .»[221]
[220]. قید.
[221]. «و از آنچه شما را در استفاده از آن جانشین دیگران کرده، انفاق کنید.» (حدید، 7)
همه مکانها برای خدا و مخلوق خدا هستند و به هر اندازه که بتوانیم از آنها درست استفاده کنیم، از آنها بهرهمند و برخوردار میشویم. همهچیز برای خداست و طالع نیک و بد معنا ندارد. اینکه رفتن به سفر یا مانند آن در زمانی خوشیمن باشد و در زمان دیگر شوم و نحس، یا این بز یا گوسفند بدیمن باشد، یا کوزه اگر پر یا خالی باشد چگونه است... هیچیک درست نیست، و این دروغها را درباره زمان یا هیچچیز دیگری نمیتوان پذیرفت. بگذارید به یکباره از همه این مسائل راحت شویم. همه اینها در اصل، همانند ماه رمضان است که توضیح دادم. ماههای حرام از احکام اسلام است. اینکه نباید در این ماهها جنگ کرد، از آن رو نیست که آن ماهها ویژگی خاصی دارند. درست مانند مثال پرچم که مثلاً اگر کسی به پرچم لبنان توهین کند، او را به زندان میبرند. آیا جنس پارچه آن ویژگی خاصی داشته است؟ اگر مثلاً کسی از آن بخورد، بیمار میشود؟ در مجلس تصویب کردهاند که بالا و پایین پرچم قرمز و وسط آن سفید باشد و تصویر یک درخت سدر هم روی آن وجود داشته باشد، نه بیشتر و نه کمتر. پرچم تکهای پارچه است و خصوصیتی ندارد. پول نیز تکهای کاغذ است، ولی وقتی به شکل خاصی چاپ شود، ب ه آن لیره میگویند.
ما باید احساس کنیم که همواره با خداوند هستیم و هیچچیز، از زمان و مکان و اشیا و اشخاص و گروههای انسانی، سعد یا نحس نیست. این تفکر هماکنون در هند وجود دارد. گروهی در هند هستند که آنها را «پاریاها» یا طبقه نجس مینامند. اگر کسی به اینها نگاه کند، میگوید من نجس شدم و باید، مثلاً برای نماز، خودم را تطهیر کنم. اینها باطل است. چرا؟ چون خدا أحد است و کسی که به خدای واحد و أحد ایمان داشته باشد، چنین نمیاندیشد. برای خداوندِ واحد و أحد، زمانها و مکانها و حالتها و طبقات کوچکترین فرقی با یکدیگر ندارند. نمیتوان گفت که فلان ملت و مردم در نزد خداوند محبوباند، چون ملتی ثروتمند و توانگر هستند و فلان ملت فقیر را خدا دوست ندارد. همه ملتها برای خداوند یکساناند. ملت فقیر به سبب آنکه کار و تلاش نکرده یا نظام حکومتی آنان نادرست بوده فقیر مانده است و ملت ثروتمند، چون به کار و تلاش مشغول بوده و نظام حکومتی درستی داشته، ثروتمند شده است. جایی که ستمگری و نادانی و بیماری وجود دارد، علتش آن است که مردم درست نیندیشیدهاند و خود را برای رهایی و نجات به زحمت نینداختهاند و جایی که اینها وجود ندارد، از آن روست که مردم با هم ت و تلاش پیشرفت کردهاند. اینها نکات بسیار مهمی است که از ایمان به خداوند یگانه و بیهمتا ناشی میشود.
الله دربردارنده همه کمالات است، یگانه است، جزئی ندارد، نسب ندارد، نه زاده و نه زاییده شده است، خانواده و خویشانی ندارد، نور چشمی ندارد، دوستی ندارد، همتایی ندارد، به هیچکس نیازمند نیست، زیرا صمد است و همهچیز در برابر او یکسان است. به همین مقدار بسنده میکنم تا فرصت برای طرح سؤالات وجود داشته باشد. إنشاءالله این جلسات در ماه رمضان هر روز جمعه در ساعت دو برقرار است. والسلام علیکم.
پندار را چنین رد کرده است : « ﴿ قُل یَا أَیُّهَا الَّذِینَ هَادُوا إِن زَعَمْتُم أَنَّکُم أَوْلِیَاءُ لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ ﴾ .»[218] یهودیان بر این عقیده بودند که ملت برگزیده خداوند هستند و خود را اولیاء الله میدانستند، ولی اولیائی ندارد. «پس تمنای مرگ کنید، اگر راست میگویید.» اگر راست میگویید، نزد پروردگار بروید. اگر از نزدیکان خدا هستید، چرا شما را به سبب گناهانتان عذاب میکند؟ این متن قرآن است. در پیشگاه خداوند انسانها با یکدیگر تفاوتی ندارند؛ سفید و سیاه و سرخ، زن و مرد، کوچک و بزرگ، تنگدست و توانگر، به هیچ وجه با یکدیگر تفاوتی ندارند. همه موجودات جهان در برابر خداوند مانند دندانههای شانه هستند؛ جز اینکه « ﴿ إِنَّ أَکْرَمَکُم عِندَ اللهِ أَتْقَاکُم ﴾ .»[219] این درمورد انسان.
درمورد زمان نیز همینگونه است. خواهش میکنم به این سخنان با دقت توجه کنید. زمانها برای خداوند یکسان است. نمیتوان گفت امروز روز خداست و فردا روز خدا نیست. هیچ عیب و نقصی در روزها وجود ندارد. نمیتوانید بگویید چهارشنبه نحس است، روز سیزدهم نحس است، دوشنبه نحس است. عیادت از بیمار در عصر چهارشنبه مناسب نیست. همه اینها دروغ و باطل است. شاید بگویید پس چطور ماه رمضان فرخنده و بابرکت است؟ پاسخ این است که ماه رمضان از خود چیزی ندارد، بلکه وسیله است. رمضان مانند پرچم است. چطور؟ چرا شما به پرچم لبنان احترام میگذارید؟ چطور پارچهای سفید و سیاه و قرمز و سبز چنین شده است؟ درمورد پرچمهای دیگر نیز همینگونه است و فرقی ندارد. چون از نظر قانونی توافق کردهاند که این پرچم، نماد لبنان باشد. گفتهاند ما بهطور اعتباری به این پرچم احترام میگذاریم و آن، نشانه و نماد ماست، نه بیشتر و نه کمتر. درمورد ماه رمضان نیز همینطور است. خداوند به تو میگوید : آیا چیزی برای خودت قرار نمیدهی؟ خوب! من این ماه را برای خود قرار میدهم. مسجد و کعبه را خانه خود قرار میدهم و به آنها اهتمام میورزم تا از این راه شما را بیامرزم. وگرنه این ماه و این زمان و مکان هیچ اهمیتی ندارند. بنابراین، زمانها هیچ نقص یا نحوستی ندارند.
امیرمؤمنان علی(ع) فرمودهاند : «لا تُعابُ الأیامُ.» (بر روزها خرده گرفته نمیشود.) وقتی ایشان به فردی برمیخورند که دنیا را نکوهش میکند، به او میفرمایند : «الدُّنیا مَعبَدُ أولِیاءِ اللهِ.» (دنیا محل عبادتی برای دوستان خداست.) این روزها که تو آنها را نکوهش میکنی، میتواند موجب پیشرفت و ترقی و نزدیکی انسان به خداوند متعال باشد. بنابراین، همه زمانها مانند یکدیگرند؛ روز نیکبختی و خوشطالعی و روز بداقبالی و روز نحس نداریم. ننگ است که پس از هزار و سیصد سال به خرافهها و سخنان یاوه و نابخردانه جاهلیت بازگردیم و بگوییم این خوب است و این بد. درمورد مکانها نیز همینطور است؛ همه برای خداوند یکساناند و هیچ سعد و نحس در آنها وجود ندارد. حق نداری بگویی این خانه شوم است و هیچ روز خوشی به خود ندیده است و آن خانه مبارک و خوشیمن است. از کجا این سخن را میگویید؟ اینها همه خرافهها و تهماندههای جاهلیت و برخاسته از شرک است.
[218]. «بگو : ای قوم یهود، هرگاه میپندارید که شما دوستان خدا هستید، نه مردم دیگر، پس تمنای مرگ کنید، اگر راست میگویید.» (جمعه، 6)
[219]. «هر آینه گرامیترین شما نزد خدا، پرهیزگارترین شماست.» (حجرات، 13)
هر نیازی نوعی نقص است و هرچه نیاز کمتر باشد، کمال بالاتر میرود. این امری طبیعی است.
«اللهُ الصَّمَدُ» یعنی خدا نیازی ندارد. « ﴿ وَاللهُ الْغَنِیُّ وَأَنتُمُ الْفُقَرَاءُ ﴾ .»[217] اینطور نیست؟ ما به خدا نیازمندیم و خدا از همهچیز بینیاز است. معنای «صمد» این است.
خوب! خدا بینیاز است. کمی در این معنا فکر کنید و زود از آن نگذرید. نیازمند نبودن خداوند یعنی چه؟ یعنی به چیزی برای خوردن نیاز ندارد یا به چیزی برای نوشیدن یا به همسر. اینگونه نیست؟ به کمک هیچکس نیاز ندارد. به زمان و مکان نیاز ندارد و به مشاور و وزیر هم. معنای بینیازی این است. هریک از ما به همه این امور نیازمندیم و نمیتوانیم بدون غذا و لباس و سرپناه و مشورت زندگی کنیم. ولی خداوند به هیچچیز نیاز ندارد، زیرا قدیم و ازلی است؛ یعنی خدا بود و چیزی با او نبود. خدا به چیزی نیاز ندارد. اگر به چیزی نیاز داشت، برخی از این موارد را میطلبید. کمی دراینباره فکر کنید که خدا به هیچچیز نیاز ندارد؛ نه خوردنی، نه نوشیدنی، نه مکان، نه زمان. مثلاً من چیز معینی را دوست دارم؛ غذای خاص یا لباس خاص یا سرزمینی خاص. میان من و آن چیز پیوندی پدید میآید. من این کشور را دوست دارم، به معنای آن است که این کشور برای من است و غیر آن، نه. این غذای خاص را دوست دارم، به معنای آن است که بین من و این غذا پیوند خاصی وجود دارد. این شخص را دوست دارم، یعنی میان من و او پیوند خاصی وجود دارد، و به همین ترتیب.
اما خدا با هیچچیز پیوندی ندارد و از این رو، خدا نقص یا کاستی ندارد. هیچیک از موجودات، از خوردنیها، نوشیدنیها، مکانها، لباسها، مردان، زنان و سایر چیزها، در برابر خداوند در همه زمانها و عصرها چیزی به حساب نمیآید. چرا؟ چون او به چیزی نیاز ندارد و نخواهد داشت. مردم در برابر خداوند مانند دندانههای شانه با یکدیگر برابرند این معنای صمد است. «اللهُ الصَّمَدُ» یعنی خدا پر و آکنده است. یعنی چه؟ یعنی بینیاز است. بینیاز بودن یعنی چه؟ یعنی همه موجودات جهان در برابر خداوند با یکدیگر برابرند.
«لَم یَلِد» یعنی فرزندی ندارد، پسر و دختری ندارد، نوادگانی ندارد، خانوادهای ندارد.
«لَم یولَد» یعنی پدر و مادری ندارد، و تا زمانی که پدر نداشته باشد، عمو نیز ندارد، چون عمو برادر پدر است، پسر عمو نیز ندارد، عمه ندارد و دختر عمه نیز ندارد. تا زمانی که مادر نداشته باشد، دایی و خاله ندارد، و در یک کلمه « ﴿ لَم یَلِد وَلَم یولَد ﴾ » یعنی خانواده و خویشان ندارد.
« ﴿ وَلَم یَکُن لَهُ کُفُواً أحَدٌ ﴾ .» «کفو» به معنی همتا و همسنگ است. زن همتای شوهرش است، و مرد همتای همسرش. شریک همتای شریک خود و وزیر همتای رئیس خود است. خدا همتا ندارد، یعنی همسر ندارد، مشاور و وزیر و اموری از این قبیل ندارد.
با توجه به آنچه گذشت، از نسب پروردگارمان، بنابر تعبیر قرآن کریم، چه فهمیدیم؟ پروردگار ما نسب و انتساب ندارد. بنابراین، اولاً، کامل است، یعنی همه صفات کمالی در خداوند موجود است. ثانیاً، به هیچکس و هیچچیز و هیچ حالتی نیاز ندارد. زن و فرزند و خویشان ندارد و در نتیجه، همهچیز در برابر او یکسان است؛ یعنی هیچکس حق ندارد بگوید من از نزدیکان خدا هستم. قرآن کریم این
[217]. «خدا بینیاز است و شما نیازمندانید.» (محمد، 38)
است و به پدر و مادر و به قبیله و نژادی خاص منتسب است. آیا چنین نیست؟ هریک از ما پسر یا دختر فلان مرد و زن هستیم، از فلان خانواده هستیم، مثلاً اهل صور در لبنان هستیم، از نژاد سفید و عرب هستیم. چنین نیست؟ همه اینها نسب ماست. أحد یعنی موجودی که هرگز این نسبها را ندارد. یعنی نه سفید است، نه سیاه، نه سرخ، نه پسر کسی است و نه دختر کسی؛ پدر و مادر و خویشانی ندارد. از ملت معینی نیست، مکان و زمان خاصی ندارد، بهدور از همه این مسائل است. بنابراین، أحد یعنی خداوند ساده است. البته، نه به معنای سادهلوح، بلکه به این معنا که مرکب نیست و ترکیبی ندارد. نسب و پیوند خاصی ندارد.
میدانیم که خداوند متعال دارای صفات افعالی است، یعنی دانا (عالم)، توانا (قادر)، زنده (حیّ)، ارادهکننده (مرید)، درککننده (مدرک)، گویا (متکلم)، و... است. این صفات در خداوند با صفاتی که ما داریم، متفاوت است. مثلاً من و شما دانا (عالم) هستیم و علم داریم. معنای آن چیست؟ آیا من از آغاز تولد دانا بودهام؟ نه، من در ابتدا نادان بودم، مانند لوحی سفید بودم، سپس درس خواندم، و به یادگیری پرداختم و در نتیجه، دانش به دست آوردم. هیچیک از ما دانش ذاتی ندارد، بلکه آن را کسب میکند و میآموزد. در حالی که علم خداوند، جزو ذات اوست و آن را از بیرون به دست نیاورده است. صفات دیگر او نیز همینگونه است. سخن را کوتاه کنم تا وارد بحث اصلی شویم.
خدا أحد است، یعنی جزء و نسب و پیوند ندارد؛ در حالی که مسیحیان معاصر، برادران مسیحی ما، یکتاپرست و قایل به خدای واحد هستند، ولی او را أحد نمیدانند و میگویند : پدر و پسر و روحالقدس؛ خدای واحد. بنابراین، از نظر آنان خداوند واحد است، ولی أحد نیست. از نظر ما خدا هم واحد است و هم أحد. پدر و پسر و روحالقدس نداریم. این معنای « ﴿ قُل هُوَ اللهُ أحَدٌ ﴾ » است.
«﴿ اللهُ الصَّمَدُ﴾ ». صمد یعنی چه؟ در زبان عربی میگویند : فلانی صامد است، یعنی ایستاده و پایدار است. صمود یعنی ایستادگی و پایداری. ولی معنای حقیقی صمود و صامد، «ملآن» (پر، آکنده، سرشار) است. بعضی چیزها توخالی و ناقص است، مثلاً درون اسفنج منفذ است و در آن فضای خالی وجود دارد و پر نیست. دانشجویان و حتی شما نیز میدانید که در سلولهای بدن نیز، وقتی از زیر میکروسکوپ دیده شود، منفذهای بسیاری وجود دارد. در همه اجسام منفذهای بسیاری وجود دارد. ولی خداوند پر و آکنده است. یعنی چه؟ یعنی بینیاز است. چرا به موجود بینیاز پر و سرشار میگویند؟ زیرا در حقیقت نیاز نوعی نقص و کاستی و ضعف است. هرچه نیاز انسان کمتر باشد، قویتر است و از این رو، پیامبر(ص) به ما چنین سفارش فرموده است که : « اخشَوشِنوا، فَإنَّ النِّعَمَ لاتَدومُ » (خود را به زندگی خشن و سخت عادت دهید، زیرا نعمتها پایدار نمیماند.) خود را بیش از حد در ناز و نعمت قرار ندهید، مثلاً گاهی روی تخت بخوابید و گاهی روی زمین. روزی خوب غذا بخورید و روزی به اندازه میانه و در حد نیاز. چنین کنید تا وابستگی و نیازتان زیاد نشود. برخی از مردم بسیار وابستهاند و مثلاً جز در بستر مخصوص خود نمیتوانند بخوابند، یا اگر زیر سرشان بالش نباشد، نمیتوانند بخوابند و... چرا هرکس میخواهد از خود زیاد مراقبت کند؟ زیرا انسان در معرض هزاران تهدید و خطر است و چهبسا دچار مشکل و گرفتاری شویم و نتوانیم به آنچه میخواهیم، دست یابیم. بنابراین،
حالی که سوره بزرگی است. در تفسیر آن آمده است که این سوره بهمنزله ثلث قرآن است، یعنی ثواب خواندن سوره اخلاص، معادل ثلث قرآن است. این سوره حقیقت خداوند را در حد معرفت بشری توضیح میدهد و از این رو، میتوانیم همه صفات خداوند را از رهگذر این سوره بشناسیم.
« ﴿ قُل هُوَ اللهُ أحَدٌ ﴾ .» بگو او، یعنی کسی که درباره او سؤال میکنید، اللهِ احد است. دوست دارم کلمه «الله» را برایتان شرح دهم. روشن است که الله یعنی آفریننده آسمانها و زمین. ولی مفهوم الله در نظر امتهای پیشین، با مفهوم الله از نظر ما تفاوت داشت. پیشینیان الله را بهگونهای که ما میشناسیم، نمیشناختند. در ابتدای آفرینش بشر، انسانها گمان میکردند که الله موجودی مانند من است، یا مانند پدرم یا جدم، یا مانند پادشاه است. تحلیل پیچیده و مبهمی از خداوند داشتند و این مسئله برایشان روشن نبود.
از نظر یهود، الله مظهر قدرت و طغیانگری و سلطه داشتن بود. مسیحیان، الله را به معنای پدر میدانستند، یعنی همانگونه که پدر بهوجودآورنده خانواده و روزیدهنده و مربّی آن است، خداوند نیز پدر است و آفریننده هستی و روزیدهنده و مربی آن است. اما در اسلام، واژه «الله» به اوج معنای خود رسید. از نظر ما، الله دربردارنده همه کمالات است : «لَهُ الأسماءُ الحُسنی وَالأمثالُ العُلیا.» هر کمالی که شما تصور کنید، در الله وجود دارد. بنابراین، الله صاحب قدرت، رحمت، عزّت، زیبایی، جاودانگی، چیرگی، محبت، مهربانی، رأفت، روزیدهی و هر کمال دیگری که تصور کنید، است. همه کمالات، در بالاترین مرتبه خود، در الله وجود دارد. بنابراین، الله سرچشمه همه نیکیها و کمالات است. الله نام موجودی است که همه کمالات را در خود دارد. خوب، «قُل هُوَ»، بگو آن کسی که درباره او میپرسید : «هُوَ اللهُ أحَدٌ.» درباره معنای أحد بحثی هست که خواهش میکنم به آن توجه کنید. فرق أحد و واحد چیست؟ خدا واحد و أحد است. واحد به معنای یک در برابر دوست. پیشینیان به دو خدا ایمان داشتند. قرآن میگوید : خدا یکی است، نه دو تا. برخی از مسیحیان به سه خدا ایمان داشتند. قرآن میگوید : خدا یکی است، سه تا نیست. برخی از فیلسوفان قدیم، قایل به تعدد خدایان تا ده خدا بودند. قرآن میگوید : خدا یکی است، نه ده تا. برخی دیگر از پیشینیان تعداد خدایان را بسیار میدانستند و میگفتند : جنگ خدایی دارد، صلح خدایی دارد، نان خدایی دارد، زیبایی خدایی دارد، زن خدایی دارد و به همین ترتیب، هر موجودی در جهان هستی برای خود خدایی دارد. این تفکر چیزی فراتر از چندخدایی بود. قرآن میگوید این تفکر درست نیست. تعدد خدایان اشتباه است و خدا یکی است. در اینجا واحد در مقابل دو و سه و چهار و پنج و... بیست است. مفهوم واحد روشن است.
ولی أحد بودن غیر از واحد بودن است. خدا هم واحد است و هم أحد. أحد یعنی چه؟ یعنی موجودی که نه جزء دارد، نه ترکیب و نه نسب. مثلاً انسان واحد است، ولی أحد نیست. چرا أحد نیست؟ زیرا انسان موجودی مرکب از سر، دست، پا، خون و... است. انسان از عناصر گوناگونی تشکیل شده است، مانند مواد فلزی، مواد فسفری و هزاران ماده دیگر. در تفکر فلسفی، انسان را حیوان ناطق مینامند، یعنی موجودی که هم جسم دارد و هم دهان و زبان. بنابراین، انسان موجودی مرکب از اجزای بسیار است، ولی الله مرکب نیست. انسان دارای نسب
﴿ بسم الله الرحمن الرحیم ﴾
الصلوة والسلام علی سیدنا محمد و آله الطیبین الطاهرین.
در این فکر بودم که چگونه و از کجا شروع کنم؟ پس از آن، به یاد آوردم که مسلماً بنیاد و زیربنای دین، شناخت خداوند است. میدانید که همه اجزای دین، از نماز و روزه و حج و واجبات و محرّمات، همه برای تکریم معرفت خداوند و تأکید بر آن است؛ برای این است که انسان خداوند را، آنگونه که شایسته است، بشناسد؛ و بیتردید، هرچیزی بدون شناخت خداوند، باطل است. پیامبران تلاشها کردند و بشارتها دادند و کوشیدند تا همین مسئله را به مردم بفهمانند. هدف آنان از واداشتن مردم به عبادتهای همراه با فعالیت بدنی، مانند نماز، این بود که مردم خدا را بشناسند.
معرفت خداوند، تأثیر بسیاری در زندگی ما دارد و این نکته مهمی است. خوب، ما خدا را شناختیم؛ تأثیر خدا و شناخت او در زندگی ما چیست؟
باید در این باب قدری توضیح دهم.
خدا چیست؟ آفریننده هستی است. درست است! آیا غیر از این، چیز دیگری نیز هست؟ از پیامبر درباره خدا پرسیدند و گفتند : ای رسول خدا، اصل و نسب پروردگارت را برای ما بگو. در دوران جاهلیت، هرچیزی را به قبیله یا خاندان نسبت میدادند. من از خاندان فلان هستم. من از فلان قبیلهام... و حتی برای بتها نیز قایل به اصل و نسب بودند. مثلاً هبل، لات، عزی، یغوث یا یعوق، اسامی بتهای مختلف است. هر قبیلهای برای خود بتی داشت و میگفتند که این بت از فلان کشور در فلان تاریخ آمده است و فلان ویژگی را دارد و حرفهایی از این قبیل. بالاتر از آن، حتی برای حیوانات نیز قایل به نسب بودند. اسب انواع مختلفی داشت، مانند : فرس، حصان، خیل. هر اسبی نسب و نژاد خاصی داشت و میگفتند که این اسب، پدر و مادرش فلان اسبها هستند. یعنی اعراب پیش از اسلام، به روش منتسب کردن و نسبت دادن عادت کرده بودند و به نسب خود افتخار میکردند و فخر میفروختند، نه به خویشتن خود. روشن است که این عادتی جاهلی است و حتی اگر امروز نیز کسی باشد که به افتخارات خانوادگی و فرقهای خود ببالد و به آن بسنده کند، جاهل است، زیرا نسب هیچ سودی برای انسان ندارد. پیامبر(ص) به یگانه دختر خود، فاطمه زهرا(س)، میفرماید : «یا فاطِمَـة، اِعمَلی لِنَفسِکِ فَإِنّی لا أغنی عَنکِ مِنَ اللهِ شَیئاً.» (ای فاطمه! برای [آخرت خود] کار [نیک] انجام ده، چراکه من برای تو، در پیشگاه خدا، سودی نخواهم داشت.) اینکه تو دختر من هستی، برای تو بس نیست و باید اهل عمل باشی.
به پیامبر(ص) گفتند : اصل و نسب پروردگارت را برایمان بگو. نسب پروردگار تو چیست؟ آن را برای ما روشن کن. طبیعتاً، پیامبر منتظر وحی ماند، زیرا همانگونه که میدانید، پیامبر حق ندارد چیزی بگوید مگر از سوی خداوند و در مقام فرستاده او. منتظر ماند و سوره اخلاص نازل شد : « ﴿ قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ اللهُ الصَّمَدُ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدوَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدٌ﴾.»[216]
شاید چون این سوره مبارک را بسیار میخوانیم، با نگاهی گذرا و بدون توجه از آن عبور کنیم، در
[216]. «بگو: اوست خدای یکتا، خدایی که در حاجت به او رو کنند، نه زاده است و نه زاده شده، و نه هیچکس همتای اوست.» (اخلاص، 1ـ4)
سُور قصار
از مرگ مرحلهای و زندگی مرحلهای دیگر. در این صورت، میتوان معانی جدیدی از آیه کریم دریافت.
سوم. هدفی که از آفرینش مرگ و زندگی در قرآن کریم ذکر شده، این تعبیر است : « ﴿ لِیَبلُوکُم أَیُّکُم أَحسَنُ عَمَلاً ﴾ .» بنابراین، فرآیند مرگ و زندگی در منطق قرآن، حقیقت و کیفیت آن هرچه باشد، برای آزمایش مردم و برای رقابت میان آنان است. تأثیر این هدف بر موضع انسان در برابر مرگ اینگونه است که : اولاً، ترس طبیعی او را از مرگی که فنا یا مجهول میپندارد، به ترس تربیتی تبدیل میکند، چون ترس دانشآموز از امتحانات مدرسه. تفاوت میان این دو ترس روشن است؛ ترس اول علاجی ندارد، اما ترس دوم درمانپذیر است و انگیزهدهنده برای تحرک و فعالیت و آمادگی برای امتحانات است.
ثانیاً، در او روح رقابت ایجاد میکند، همه نیروهای او را بسیج و نکات منفی او را به نکات مثبت و هدف او را از ویرانگری به آبادسازی تبدیل میکند.
ثالثاً، زندگی انسان را سرشار از تلاش و عمل میکند. از همین رو امام حسین(ع) در خطبهای که به مناسبت هجرت خود به کربلا در راه شهادت ایراد کرد، مرگ را زینت زندگی نامید و فرمود : «مرگ بر گردن فرزند آدم چون گردنبند بر گردن دختران است.» در پایان این آیه، قرآن کریم پس از بیان هدف مرگ دو وصف برای خدا ذکر میکند؛ عزیز و غفور یا پیروزمند و آمرزنده. این صفات برای تأکید بر ضرورتِ نفی ترس طبیعی و گشودن باب امید فراوان برای انسان است، چون خدا غفور و آمرزنده و عزیز است که بیسبب نیازی به انتقام و تلافی و عذاب مردم ندارد.
آغاز سوره نیز در وصف خدا گفته است که فرمانروایی در دست اوست و تأکید میکند که دو عالم مرگ و زندگی از آنِ خدای واحد و حاکم واحد است، پس نه فنایی است و نه نگرانی بلکه انتقالی است از دیاری به دیاری دیگر و وارد شدن بر پروردگاری عزیز و غفور. امروز، به تعبیر حدیث، روز عمل است، نه حساب و فردا روز حساب است، نه عمل.
والسلام علیکم و رحمـةاللّه و برکاته.
این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.
﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴾
﴿ تَبَارَکَ الَّذِی بِیدِهِ الْمُلْکُ وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیء قَدِیرٌ ﴾ .
بزرگوار و متعالی است خداوندی که فرمانروایی به دست اوست و او بر هرچیزی تواناست.
﴿ الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیاةَ لِیبْلُوَکُمْ أَیکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَهُوَ الْعَزِیزُ الْغَفُورُ ﴾ .
آنکه مرگ و زندگی را بیافرید، تا بیازمایدتان که کدامیک از شما به عمل نیکوتر است و اوست پیروزمند و آمرزنده.
(ملک، 1-2)
مهمترین نیاز انسان به دین، نیاز او به شناخت مرگ و زندگی و شناخت سرنوشت است. آدمی احساس میکند دین که از سوی خداست، درستترین و بهترین پاسخدهنده به این پرسشهاست. خدا از آنجا که آفریننده وجود است، به سرنوشت موجودات و فنا و بقای آنها نیز آگاه است. نیاز به شناخت مرگ، نهتنها بر احساسات بشری و نگرانیهایی که آرامش را از آدمی میگیرد، تأثیر میگذارد، بلکه تأثیر شگرفی بر رفتار انسان و برنامهریزی او در زندگی خویش و در نتیجه، بر سرنوشت حاضر و آینده او دارد. بنابراین، شناخت حقیقتِ مرگ از نیازهای اساسی انسان است.
قرآن کریم در پاسخ به این پرسش موضعی فلسفی نمیگیرد. قرآن به هنگام تعریف و توضیح مرگ، حقیقت آن را توضیح نمیدهد و در پی پاسخگویی علمی از حقیقت مرگ نیست. قرآن به رسم خود از منظر تربیتی به موضوع میپردازد و مرگ را نه از منظر فیلسوف تعریف میکند و نه از منظر دانشمند، بلکه میگوید : چرا مرگ؟ این امری است که برای قرآن کریم مهم است، زیرا پاسخ این پرسش بر زندگی انسان و اعمال و افکار او منعکس میشود. آیه مبارکهای که خوانده شد، آشکارا به این منظر اهتمام دارد و درباره آن ضمن چند نکته بحث میکند :
یکم. مرگ نیز چون زندگی مخلوق است، پس مرگ فنا نیست که آدمی از آن بهراسد و احساس نگرانی شدید و لاعلاج کند. طبیعی است که فنا برای آدمی ناپسند باشد. آیه این مسئله را از طریق شیوه آفرینش رد میکند. آنجا که میگوید : کسی که مرگ و زندگی را آفرید.
دوم. در ترتیب این جمله کلمه مرگ اول ذکر شده است. خدا «کسی است که مرگ و زندگی را آفریده». این ترتیب کلامی تعبیری است از ترتیب طبیعی میان مرگ و زندگی؛ اول مرگ است و بعد زندگی. این امر ما را به فهم جدیدی از آیه دعوت میکند، چراکه آن زندگی که مرگ قبل از آن باشد، همان زندگی آخرت است. گویی که آیه به صورت مستقیم به مرگ و به زندگی پس از مرگ اهتمام دارد. میتوانیم مفهوم کلمه را گسترش دهیم، زیرا کلام کلامِ خدای عزوجل است و معانی آن بسیار گسترده است. نخست ذکر مرگ و پس از آن زندگی، معنای تحول و تغییر را در بردارد. بنابراین، تغییر عبارت است
