ستمگر مشخص است. قرآن تأکید میکند: وَلاَ تَرْکَنُواْ إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ.[45]
در آیهای دیگر از سوره جمعه، قرآن دوباره تأکید میکند: مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهَا کَمَثَلِ الْحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَارًا بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ.[46] بر این اساس، میتوان دریافت که چرا تا این حد بر دوری کردن از یهود و پرهیز از این نژادپرستیِ طغیانگر و خطرناک برای بشریت تأکید شده است. همچنین، میتوان دریافت که چرا صالحان و پیشوایان همواره از سیطره آنان جلوگیری میکرده و از خطرها و توطئهچینیِ آنان برحذر بودهاند. یهودیان از این نظر نیز در طول تاریخ زیر فشار بودهاند، زیرا آنان در هر کشوری که زندگی میکردند، حس میهندوستی درباره آن نداشتند.
متأسفانه، این برخورد عمیق و دامنهدار در طول تاریخ که زاییده این نژاد است، در وضع کنونی شبیه سرطان است، یعنی همچون سلولی است که رشد آن به زیان دیگر سلولهای بدن است.
در تاریخ همواره از آنان دوری میشد تا اینکه، متأسفانه، ما گرفتار آنان شدیم. اولاً، گرفتار نقشههای صهیونیستی شدیم که کتاب پروتکلهای دانشمندان صهیون از آن پرده برداشته است. از همه شما خواهش میکنم این کتاب را بخوانید. این کتاب نشان میدهد که یهودیان در فسادانگیزی در دنیا و دور شدن دنیا از دین و سیطرهجویی بر دنیا و بسیاری دیگر از اقدامات ویرانگر در دنیا هستند. امروزه، درباره این نقشهها چند کتاب نوشته شده است. آمارها نیز نشان میدهد که بیشترین سهم در تجارت شراب و بیشترین نقش در فاسد کردن دنیا و بیشترین شرکتهایی که فیلمهای مبتذل و فاسد تولید میکنند و دیگر ابزارهایی که برای نابودی بشریت و هرزه کردن جوانان از دختر و پسر به کار گرفته میشود، از آنِ یهود است. آنان افکارِ ویرانگر بسیاری دارند که آنها را در قالب اندیشههای فلسفی و اجتماعی در دنیا منتشر میکنند.
من شخصاً اطلاع دارم که در برخی کشورها، برای نمونه در استرالیا، با آموزش دینِ مسیحیت در مدارس مبارزه میکنند، زیرا میخواهند مردم را از دین دور کنند. در ایالات متحده نیز به نام «کمیته دفاع از آزادی» اعتراض کردند که چرا یک نظامی وقتی لباس فرم دریافت میکند یا یک افسر درجه میگیرد، وادار میشود که سوگند بخورد و برای او فضایی شبهدینی ایجاد میشود؟ اینگونه اقدامات در گوشه و کنار جهان بیانگر آن است که یهودیان همچنان برای دور کردن مردم از ایمان و اخلاق تلاش میکنند و میخواهند همه مردم، جز خودشان، از این عرصه دور شوند. آنان با همه توان، دین و شعایر و مسائل نژادپرستانه خود را تقویت میکنند. شنیدم که دختر یکی از رؤسای بلندپایه از یک دختر اسرائیلی پرسیده است: در جنگ چه چیزهایی به همراه داشتی؟ گفت: تورات و کیف زنانه و تفنگ. متأسفانه، این رژیمِ خطرناک به این شکل در قلب جهان به وجود آمد و خطرها و طمعورزیهای آن برای همه روشن است.
پس از این مقدمه، دوست دارم تأکید کنم که خطر اسرائیل تنها به فلسطین یا بخشهایی از جهان عرب که در حال حاضر اشغال شدهاند، محدود نمیشود، بلکه دامنه آن چنان گسترده است که همه
[45]ه« به ستمکاران میل نکنید، که آتش بسوزاندتان.» (هود، 113)
[46]ه« مثل کسانی که تورات به آنها داده شده و بدان عمل نمیکنند، مثل آن خر است که کتبهایی را حمل میکند. بد مثلی است مثل مردمی که آیات خدا را دروغ میشمردهاند. و خدا ستمکاران را هدایت نمیکند.» (جمعه، 5)
در سوره روم با آیات غُلِبَتِ الرُّومُ فِی أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ[43] از آن یاد کرده است، آنان با استعمارگران و حاکمان همپیمان شدند و دهها هزار نفر از مسیحیان را به قتل رساندند که اکثریت مردم منطقه را تشکیل میدادند. آنان تلاش کردند که از طریق آموزههای مقدس مطالب خرافی و انحرافی بسیاری را در آموزههای دین مسیحیت وارد کنند. درمورد اسلام نیز همین روش را در پیش گرفتند. در تاریخ صدر اسلام و پس از هجرت پیامبر(ص) شاهد توطئهچینیها و خطرآفرینیهای متعدد آنان هستیم. خطر آنان در ماجرای احزاب به اوج خود رسید. وقتی احزاب و مشرکان شهر مدینه را محاصره کردهبودند، آنان بر ضد مسلمانان توطئه چیدند، ولی خداوند به پیامبر خود لطف کرد و پیامبر نیز با تیزبینیِ شگفتانگیزِ خود بر این مشکل چیره شد و از این توطئه خطرناک نجات یافت. یهود چندین بار برای کشتن رسول اکرم(ص) نقشه کشیدند و حتی در بسیاری از اخبار آمده است که پیامبر(ص) با غذایی که زنی یهودی برای ایشان آورده بود، مسموم شدند و در اثر آن از دنیا رفتند. پس از زمان پیامبر نیز تلاش کردند که بسیاری از خرافات و عقاید خود را در آموزههای اسلامی وارد کنند.
ما در علومی همچون فقه و تاریخ و تفسیر و بهویژه در بحث قصصالأنبیاء، با هزاران روایتی روبهرو هستیم که فقها یا علمای اسلام آنها را اسرائیلیات مینامند. این دسته از روایات، مجتهدان و فقیهان و پژوهشگران را با مشکل روبهرو کرده است. روشن است که همه این اقدامات و رفتارهای یهود نتیجه تفکری است که در آغازِ خروج آنان از مصر و طی سرگردانی در صحرای سینا و ورود به فلسطین شکل گرفت و از آنان گروهی منحرف پدید آورد. همه رفتارهای یهود ریشه در آن دوره زمانی دارد. بدینترتیب، میتوان دریافت که چرا موضع پیامبران و صالحان و همه گذشتگان درباره آنان منفی بوده است. حضرت مسیح(ع) بارها بر ناراحتی خود از آنان تأکید کرده و از جمله فرموده است: «ای اورشلیم، ای کشنده پیامبران» و در جای دیگر فرموده است: «قدس را به دست سگان و خوکان ندهید.» این موضع حضرت مسیح ناشی از احساس و گرایشِ این نژادِ منحرف است. به یاد دارم که حضرت مسیح در جایی دیگر وقتی صرّافان و تاجران را از هیکل بیرون کرد، فرمود: «اینجا خانه پدر من و محل عبادت است و شما آن را به غاری برای دزدان تبدیل کردهاید.»
در قرآن کریم نیز تأکیدهای فراوانی درباره آنان وجود دارد.
اولاً، پیامبر(ص) فرمان داد که یهودیان را از شبهجزیره بیرون کنند.
ثانیاً، در قرآن کریم در سوره جمعه، سورهای که هر مسلمانی در نماز جمعه آن را میخواند، دو عبارت شبیه به یکدیگر آمده و در هر دو یهود ستمگر شمرده شده است: قُلْ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ هَادُوا إِن زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیَاء لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ وَلَا یَتَمَنَّوْنَهُ أَبَدًا بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِینَ.[44] مسلمانان باید این سوره را هر جمعه در نماز جمعه بخوانند تا به آنان تأکید شود که یهودیان «ستمگرند». موضع قرآن کریم در برابر
[43]ه« رومیان مغلوب شدند، در نزدیک این سرزمین . و پس از مغلوب شدن بار دیگر غالب خواهند شد.» (روم، 2و3)
[44]ه« بگو: ای قوم یهود، هرگاه میپندارید که شما دوستان خدا هستید، نه مردم و دیگر، پس تمنای مرگ کنید اگر راست میگویید. و آنان به سبب اعمالی که پیش از این مرتکب شدهاند، هرگز تمنای مرگ نخواهند کرد. و خدا به ستمکاران داناست.» (جمعه، 6و7 )
به سینا برد تا از آنجا به فلسطین بروند. ارتباط آنان با فلسطین بدین سبب بود که حضرت ابراهیم(ع) از فلسطین عبور کرده بود، وگرنه در حقیقت خود ابراهیم(ع) نیز متولد فلسطین نبود و فقط از این منطقه عبور کردهبود.
آنان تصمیم گرفتند که به آن سرزمین بروند. وقتی از مصر بیرون آمدند، در اثر عقدههای پیشین و مشکلات روانی و اوضاع اجتماعیای که داشتند، خود را در برابر راهی طولانی و سختیهای بسیار یافتند. ازهاینهرو، در برابر موسی(ع) شروع به بهانهگیری کردند و گفتند: مگر در مصر نانی برای خوردن و قبری برای دفنِ ما نیافتی که ما را به این منطقه آوردی؟ آنان به موسی گفتند که از خوردن گز انگبین و بلدرچین خسته شدهاند و علیرغم ستمهایی که در مصر از آن رنج میبردند، از موسی خواستند همان غذاهای سادهای را که میخوردند، برایشان فراهم کند. آنان دورهای را سرگردان در صحرای سینا گذراندند تا اینکه به سرزمین فلسطین رسیدند. گویا آنان طی این دوره از همه بشریت کینه به دل گرفتند. ازهاینهرو، وقتی وارد فلسطین شدند، بسیاری از اهالی فلسطین را کشتند و بخشهای بسیاری از این سرزمین مقدس را اشغال و ساکنان آن را آواره کردند. ساکنان این منطقه قبایل گوناگونی بودند که بنابر آنچه از برخی منابع تاریخی بر میآید، عربهایی بودند که از شبهجزیره به آنجا مهاجرت کرده بودند.
آنها در این دوره شروع به سوءاستفاده از مردم و سیطرهجویی بر آنان کردند و در صدد برآمدند که برتری خود بر دیگران را به اثبات برسانند تا از این راه، اشغالگری و سیطرهجویی خود را توجیه کنند و خلأ روحیِ ناشی از عقدههای روانی را پر کنند. عقدههایی که در دوره گذشته از آن رنج میبردند.
آنان در این دوره، تاریخ و اعتقادات خود را پایهگذاری کردند و طبیعتاً، این کاری زیربنایی بود. آنان چطور میتوانستند خود را برتر از دیگران بدانند؟ شریعت داشتند. همه میدانند. آنان به خدای یگانه ایمان داشتند و به این ایمان افتخار میکردند. ملتهایی که در فلسطین و منطقه خاورمیانه و لبنان و سوریه زندگی میکردند نیز به خدای یگانه ایمان داشتند. آنان خدای یگانه خود را «ایل» مینامیدند. بنابراین، خدای آنان یکی بود و هیچکس بر دیگری برتری نداشت.
آنان در ابتدا در آموزههای خود کلمه «ایل» را به کار میبردند و حتی کلمه اسرائیل و نام بسیاری از فرشتگان همچون اسرافیل نیز برگرفته از همین کلمه ایل است. اما در صدد برآمدند که خود را بهطور کامل از دیگر مردم جدا کنند و برای خود امتیاز قایل شدند و خدای یگانه خود را «یهوه» نامیدند. با این روش، آنان خود را بهطور کامل از مردم جدا کردند و ملت برگزیده خداوند خواندند و دیگران را انسانهای درجه دو تلقی کردند. به دیگر سخن، خود را آفریدگان خدای یعقوب، خدای اسرائیل، به شمار آوردند.
پس از این مرحله که آنان خود را از جهت آفرینش و نژاد، برتر از دیگر انسانها دانستند. مشکل پا گرفت و سبب شد آنان در کمین فرصت باشند تا ثروت فرزندانِ آدم از هر نوع و هر جنسی را غارت و آنان را تحقیر کنند و بهمثابه ابزارهایی برای خوشبخت کردن فرزندان اسرائیل به کارگیرند.
در تاریخ صدها مورد از ستمگری آنان در حق افراد بیگناه و اشغال آنان ثبت شده است. در دورهای که منطقه خاورمیانه در اشغال بیگانه بود و قرآن نیز
موضوع: سخنرانی ـ بُعد دینی مسئله فلسطین
مکان و تاریخ: کویت، 25/2/1970
مناسبت: امام صدر در تاریخ 25/2/1970 به کویت سفر کرد و تلویزیون کویت سخنرانی ایشان را درباره مسئله فلسطین پخش کرد.
منبع: نوار کاست ـ آرشیو جنبش امل؛ تصویر تلویزیونی آرشیو شبکه ال بی سی؛ تصویر تلویزیونی آرشیو تلویزیون ملی کویت
متن
[…] آنها پیش از هر چیز درباره غمها و شادیهای خود صحبت میکنند و طبیعتاً، هریک از آنها از مهمترین چیزی که از آن رنج میبرد، آغاز میکند. من نیز در این سفر مبارک که مدتهاست در آرزوی آن بودم، چنین احساسی دارم و بلکه میتوانم بگویم که صحبت درباره اوضاع ما در رأس اهداف این سفر است. من پس از آنکه به کویت رسیدم و با استقبال گرم و دوستانه و سراسر تکریمِ همه برادران و بهویژه امیر کویت و ولیعهد و دیگر مسئولان و همچنین، طبقات گوناگون مردم این کشورِ عزیز و حتی اقلیتهای موجود روبهرو شدم، دریافتم که فضا برای گفتوگو درباره دشواریها مناسبتر است و درهعینهحال، امید به آینده نیز بیشتر است.
همه ما میدانیم که مشکل فلسطین و بهطور خاص مشکل اسرائیل، در رأس همه مشکلات و اندوههای ما قرار دارد. درباره این مشکل بسیار سخن گفتهاند و درست نیست که من گفتهشدهها را تکرار کنم. دوست دارم در ابتدای صحبتهایم درباره بُعدی صحبت کنم که از آن کمتر سخن گفتهاند. بُعدی که با من در مقام عالم دین تناسب دارد، یعنی بُعد دینیِ مشکلِ فلسطین. به نظر من این بُعد، پایه و اساس مشکل است که متأسفانه در بسیاری از مباحث آن را نادیده میگیرند. همانگونه که از نام اسرائیل و نام شورای کنیست و از انتخاب قدس به پایتخت اسرائیل و نامگذاری آن به اورشلیم و بسیاری دیگر از برخوردهای شخصیتهای سیاسی و نظامی اسرائیل برمیآید، این مشکل، بُعد دینی بسیار بزرگی دارد. اصلیترین بُعد مسئله بُعد دینی بود که بَعدها به بُعد نژادی تبدیل شد.
در حقیقت، ما باید این بُعد را بهطور کوتاه بررسی کنیم؛ بُعدی که اسرائیلِ عصرِ ما را به اسرائیلِ کهنِ پیش از میلاد مسیح(ع) پیوند میدهد. میدانیم که فرزندان اسرائیل یا به تعبیر قرآن کریم بنیاسرائیل، در مصر زندگی میکردند و در دوره کوتاهی عدهشان فراوان شد. متأسفانه، آنها از پاکی ملت مصر سوءاستفاده کردند و شروع به بازی با بسیاری از مقدرات و امور سرنوشتساز مصر کردند و از جایگاه حضرت یوسف(ع) نیز که ملت مصر را از قحطی نجات داد، سوءاستفاده کردند.
این اوضاعواحوال سبب شد که ملت مصر بر ضد آنان قیام کنند و فرعون نیز از آنان انتقام گرفت و آنان را تحقیر کرد. قرآن کریم در این باره میفرماید: إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا یَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً مِّنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَیَسْتَحْیِی نِسَاءهُمْ.[42] سرانجام، خداوند متعال پیامبرش موسی(ع) را برانگیخت. موسی آنان را نجات داد و
[42]ه« فرعون در آن سرزمین برتری جست و مردمش را فرقه فرقه ساخت . فرقه ای را زبون میداشت و پسرانش را میکشت و زنانشان را زنده میگذاشت.» (قصص،4)
شایسته و ادای درست وظیفه یاری میکند، زیرا هر انسان فاسدی هم وجدانی دارد که او را سرزنش و ما را بر راهنماییاش، اگر او بخواهد، یاری میکند و این امر راز کامیابی پیامبران است.
چه چیزی مانع قدرت و سلامت و ایستادگی دستگاه قضایی میشود؟ چه چیزی مانع آن میشود که قاضی، پس از آنکه جامعه تمام مطلقهایش و تمام نمایندگان خدا بر روی زمین را از دست داد، بتواند مطلق باشد؟ چه چیزی مانع از آن میشود که شما بر روی زمین عناصری مطلق باشید و اصلاحگری را از هر نقطه ممکن آغاز کنید؟ بدانید که شما باید بیطرف باشید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ کُونُواْ قَوَّامِینَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ[40] و خداوند خود قائم به قسط است. إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَن تُؤدُّواْ الأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَإِذَا حَکَمْتُم بَیْنَ النَّاسِ أَن تَحْکُمُواْ بِالْعَدْلِ.[41] حکم و داوری عادلانه این است که امانتهای الهی را به اهلش بسپارید.
ای تنها امیدهای ما، با چه سخنی و چگونه شما را مخاطب قرار دهم؟ چه کسی برای داوری عادلانه بر شما اولویت دارد؟ چهبسا بگویید که به عدل حکم خواهید کرد و من هم اجمالاً قبول دارم و چهبسا، بگویید که در حد امکاناتتان به عدل حکم خواهید کرد. با پوزش مجدد از اینکه این سخن را بیان میکنم، زیرا اگر موعظه من تلخ است، به مرور زمان فراموش میشود. آرزو داشتم که یکی از مسئولان مهم یا یکی از مجرمان بلندپایه و یا مدیری از مدیران به اتهام چیزی مورد تعقیب قرار میگرفت. کی میخواهید از این امکانات استفاده کنید؟ شما میتوانید هر کسی را محاکمه کنید. ممکن است بگویید چنین چیزی در متن قوانین و در نوشته آمده است؛ چرا کلهگندهها را که سبب تباهی ملت و فروپاشی این کشور و بیاعتقادی مردم به همهچیز شدهاند، تعقیب نمیکنید؟ چرا مرا و امثال مرا مورد تعقیب و محاکمه قرار نمیدهید؟ آیا غیر از شما راهی برای اصلاح این جامعه وجود دارد؟ اگر شما قاطعانه و با قدرت و عدالت، گردن منحرفان یا مجرمان و خطاکاران را بگیرید، هر اتفاقی که بیفتد مهم نیست.
من امیدوارم چنین اتفاقی بیفتد، زیرا ضامن بقای این ملت است و اگر گفتیم چارچوبی که در اختیار ماست و امکانات واقعی که از آن برخورداریم، مجال چنین کاری را به ما نمیدهد، به همان حلقه مفقوده بازگشتهایم و به دام نسبیت افتادهایم و مطلق نخواهیم بود و بخشی از این کل و جزئی از این پیکر خواهیم بود و نه امید آینده.
با تمام تواضع و احترام، برای شما آرزو و دعای خیر دارم که افتخار سخن گفتن در میان خود را به من دادهاید. حداقل از شما میخواهم که از باقیمانده ارزشهای اخلاقی این ملت حراست کنید. بسیاری از ملتها به مدد دستگاه قضاییشان نجات یافتند، چرا چنین نباشد در حالی که دستگاه قضایی حامل رسالت است. والسلام علیکم.
[40]ه«ای کسانی که ایمان آوردهاید، برای خدا، حق گفتن را بر پای خیزید و به عدل گواهی دهید.» (مائده، 8)
[41]ه«خدا به شما فرمان میدهد که امانتها را به صاحبانشان بازگردانید. و چون در میان مردم به داوری نشینید به عدل داوری کنید.» (نساء، 58)
نمیبرد و خواب و آرام نداشت. مادر چونان سیمایی از خدا در برابر طفل قرار میگرفت و طفل خدا را به چشم خود میدید و سپس، با عقلش به او باور مییافت.
این چهره مطلق را پدرش هم داشت. پدرش نیز در انگیزهبخشی و تربیت و حمایت از فرزندش همین نقش را داشت و حتی اگر میمرد، منافع فرزندانش را حفظ میکرد.
سپس، با ورود به مدرسه مطلق دیگری را میدید که معلمش بود که میآموخت و تربیت میکرد و میشنید و میکوشید و جستوجو میکرد و مواظب بود و بیداری میکشید تا دانشآموز خود را تربیت کند. پس از آن، فرد به جامعه منتقل میشد و این خاصیت مطلق را در روحانی و قاضی هم میدید.
اما در روزگار ما، طفل میکوشد تا به صورتی انتزاعی در فضای ایمانی زیست کند، نه مادرش و نه پدرش و نه معلم و شیخ و روحانی، هیچکدام، آن ویژگی مطلق را ندارند. دیگر آیا ایمانی باقی میماند؟ مادر دیگر مطلق نیست بلکه نسبی است و چند ساعتی در خدمت فرزندانش است و مراقب زیبایی ظاهر و دلانگیزی لباس و آسودگی شب و روز خویش است و از بیقوارهشدن میترسد؛ میخواهد خودش و بدنش و لباس و آسایش خود را حفظ کند. ازهاینهرو، تا حد بسیاری وظایف مادریاش را مغفول مینهد و این نقش را به مؤسسه یا یتیمخانه و یا مهدکودک و خدمتکارش میسپارد. در این وضع، کودک در برابر خود آن چهره مطلق مادر و پدر و معلم را نمیبیند.
چه میتوان گفت درباره معلمی که تمام روزش را برای نُه یا ده لیره اعتصاب میکند، هرچند که به حق معاش او احترام میگذاریم. چه میتوان گفت درباره معلمیکه منتظر نمیماند تا ساعات موظفیاش به پایان برسد تا وظیفهاش را بهطور کامل انجام داده باشد. چنین معلمی همانند ابزار زندگی میکند. دیگر مطلق کجاست؟ الگوی مجسم کجاست؟
دیگر همهچیز نسبی و محدود شده است و مطلق به افسانههای گذشتگان تبدیل شده که میخواستند بر مردم مسلط شوند و آنان را به تسخیر خود درآورند و استعمارشان کنند. دیگر در خانه خبری از آن چهرههای مطلق نیست. آن مطلق کجاست که امروزه نه در مادر و نه در پدر و نه در شیخ و روحانی و نه در معلم و حکومت و نه در هیچ چیز دیگری نمیبینیم. وقتی من به این وضعیت فکر میکنم، شک نمیکنم که ما در دورهای نابسامان از حیات جهان به سر میبریم. ما پاینده نخواهیم بود، زیرا در آن وضع مطلق به سر نمیبریم و با رسالت کامل خویش هماهنگی نداریم.
قضات عزیز، میتوانم بگویم که شما تنها امیدهای مایید. شما میتوانید بسیاری از خطاها را تصحیح کنید. میدانیم که جامعه مانند پیکری واحد است. بیماری قلب بر کلیه اثر میگذارد و عفونت انگشتان بر حرارت بدن اثر مینهد، زیرا به گرمی و سردی و بیماری و سلامت و نظافت در بدن همانند مجموعهای از اجزا نگریسته میشود. جامعه نیز همینگونه است. فساد مدیریت به فساد در دستگاه قضایی میانجامد و فساد بازار و تجار به فساد مدیریت و فساد آموزش بر دیگر بخشها تأثیر میگذارد. این حقیقتی است که با آن مواجهیم. اما امروز روز جهاد است. جهاد همان مقاومت و مقابله با فساد و تأثیرناپذیری از عناصر آن است. اگر بتوانیم گامهایمان را استوار کنیم، خواهیم توانست این فساد عظیم را برطرف کنیم.
از این گذشته، وجدان انسانها نیز ما را بر کار
میزند، جهان را به رنگ قرمز میبیند و کسی که از دریچه عاطفه و منفعت و فرهنگ و فرقه خویش به حق و جهان مینگرد، شایسته این کار بزرگ نیست.
از آن رو که قضا رسالت است، حکم صادرشده قاضی، به معنای اتمام حکم الهی و تکمیل رسالت الهی است و حکم چنانکه میدانید، از دو بخش تشکیل شده است: یک بخش قانون است و بخش دیگر شخص، که این دو بخش با هم ترکیب میشوند و حکم را تشکیل میدهند. بنابراین، هم قانون هست و هم رأی و وجدان. زمانیکه ایندو با هم ترکیب میشوند، حکم را تشکیل میدهند و برای آنکه حکم الهی باشد، لازم است که هر دو بخش الهی و منزه باشد. در اینجاست که دشواریهای شگرفی که قاضی با آن مواجه است، احساس میشود و آن زمانی است که قانونی بر اساس منافع و عواطف و ذهنیتهایی و تحت فشار و درخواست صادر شده است. وقتی قانون براساس منفعت و سیاست و هواها و هوسها صادر میشود، در چنین وضعیتی، وجدان قاضی برای صادر کردن حکم دچار فشار شدید میشود، زیرا نمیداند چه کند، چراکه قاضی موظف است در دایره قانون عمل کند و البته، از بخت نیک امکان تحلیل و تفسیر به قاضی داده شده است و او در این چارچوب آزادی فراوانی دارد.
متأسفانه این طبیعتِ قوانین وضعی است، زیرا خطای یک نفر در مجلس قانونگذاری و یا تمایل و یا تنبلی و بیمدیریتی یک شخص گاه منجر به تصویب یا کم و اضافه شدن مادهای میشود و مواد دیگری از میان برداشته میشود و کسی متوجه آن نمیشود. قوانین وضعی مشکل بزرگی در برابر شماست و مایلم بگویم که قوانین وضعی، هرچه باشد، وجدان قاضی را راضی نمیکند، زیرا قاضی متعهد طبیعتاً درمییابد که آن کسی که قانون را تصویب کرده است، با منافع و اهداف و ذهنیتهای خود همنوا شده است و کسب پارهای اطلاعات از قوانین وضعی دیگر کشورها به او کمک میکند. بنابراین، بهتر است که قوانین قضایی در لبنان مبتنی بر قانونی آسمانی باشد و البته، در چارچوب قانون مقدس، اجتهادات و ابراز آرا و تحولات پذیرفته است و این امکان فراهم است که قانونی را در چارچوبی مقدس و آسمانی و چنانکه خود آن را مفروض میدانیم، وضع کنیم و امکان تحول و پویایی و درهعینهحال، مصون ماندن از عقدههای قانونگذاران را برایش فراهم کنیم.
در چنین وضعی مشکل کم میشود و به هر حال، قانونگذاری به صورت خاص حق خداست و قضاوت حق انسان است. پس ما باید بکوشیم که قانونگذاری را به صاحب حق نزدیک گردانیم و انگیزههای قانونگذاری را به انگیزههای قضا نزدیک کنیم. البته، چنین وظیفهای بسیار دشوار است. خداوند شما را در قضاوت در چارچوب قوانین موجود یاری دهد.
بزرگواران، شما میبینید که من در باب آرمانهای آسمانی و تنزه و تعهد و امثال آن فراوان سخن میگویم. چه کنم؟ انسان روزگاران پیشین با عقل خویش و در ایمان مطلق به خدا میزیست. این ایمان را از راه باور و اعتقاد و زندگی خصوصیاش به دست میآورد. در روزگاران پیشین طفل که متولد میشد، در برابر خود سیمایی الهی میدید که سیمای مادرش بود.
مادر در روزگاران پیشین نماد خداوند بود، زیرا یکپارچه مهربانی و فداکاری و تلاش و عامل تربیت بود و یک لحظه از پا نمینشست و از زندگیاش بهرهای
حق حق است و نه میزاید و نه زاده میشود، چنانکه خداوند نه میزاید و نه زاده میشود. این سخن که خداوند «لَم یلد و لَم یولَد» است، به چه معناست؟ معنایش این است که خدا نه فرزند و نه نوه دارد و نه پدر و مادر. در نتیجه، خداوند عشیره و قبیله و خویشاوند و احزاب و منسوبانی ندارد، زیرا مطلق است و منتسب نیست. نه میزاید و نه زاده میشود، یعنی منزه و متعالی و آرمانی است و هر حقی در طبیعت و هستی نه میزاید و نه زاده میشود.
علم نیز نه میزاید و نه زاده میشود. هر انسانیکه درس میخواند و زحمت میکشد، علم را به دست میآورد و هرکس، هرچند پدرش عالم باشد، اگر درس نخواند عالم نمیشود، زیرا میان انسان و علم پیوند خاصی وجود ندارد. علم از پس زحمت و تلاش میآید. علم نه میزاید و نه زاده میشود و حق و عدل نیز اینچنیناند و در انحصار هیچکس نیستند. امکان ندارد که اگر شخص مورد نظر من باشم، پس بر حق هستم و اگر غیر من باشد، پس بر باطل است. ما باید نگاهی منزه و آسمانی به حق داشته باشیم و از منظر ملاکهای پیامبرانه و بهدور از منافع و عواطف و ذهنیتها و عقدههای روانی به حق بنگریم.
در اینجا نیز مشکلی نهفته است. درست است که ما تنها در حدود اختیارات و اطلاعات خود مکلفیم، متأسفانه، در موارد فراوانی به عقدههایی منفی و یا ایجابی در زندگیخود دچاریم. این عقدهها سبب میشود که ما اگر در تجرد و تنزه از منافع و عواطف و ذهنیتها نکوشیم و به تعبیر دینی، عدالت نورزیم، حق را در اشکال مختلف ببینیم و تصور کنیم.
عادل در تعبیر فقهی کسی است که ملکه پرهیز از گناهان و عادت عدالتورزی را کسب کرده باشد. عادل چنین شخصی است و نه کسی که یک یا دو بار عدالت را رعایت کرده است. عادل کسی است که به عدالت عادت کرده است و رفتار عادلانه به سهولت از او سر میزند و به تعبیر دیگر، اگر رسالت آسمانی بخشی از وجود قاضی شود، او عادل است، وگرنه تا زمانی که وی به این پالایش پیشین دست نیافته، به خطا و انحراف بازمیگردد و بزرگترین مشکل را برای سرنوشت ملت به بار میآورد. در آداب دستگاه قضایی اهتمامی گسترده به تعالی و تنزه، حتی در اشکال و ظواهر شده است. شریعت اسلام به رعایت تساوی میان دو طرف دعوا، حتی به لحاظ نشستن، خطاب کردن، آغاز به سخن کردن و تقسیم و توزیع نگاهها دستور داده است، تا یکی از آندو احساس نکند که طرف مقابل او، مورد عنایت است و نسبت خاصی با حق دارد. حق هر کجا که باشد حق است و باطل هر جا که یافته شود باطل است، نه زاده است و نه زاده میشود.
در اینجا نکتهای متذکر میشوم. شعار جهانی دستگاه قضایی فرشتهای چشمبسته است. من آن را نمادی ابتدایی میدانم. خوشبختانه دیدم که سیستم قضایی لبنان این شعار را برنگزیده است. در گذشته قاضی میبایست چشمش را بر همهچیز میبست تا منحرف نشود. انسان میتوانست چشمش را ببندد و در هرجا که راه رفتن آسان بود، راه برود. اما اکنون، حقوق پیچیده و درهم تنیده شده و مشکلات فنی فزونی یافته و شکلها و رنگهای آن چند برابر شده است. بنابراین، چشم بستن سودی برای ما ندارد و قاضی باید چشمش را بگشاید و بر فرشته رحمت در این روزگار است که چشمش را بگشاید، ولی از دریچه چشم منزه بنگرد و نه از طریق عینکها یا زوایای منافع. کسیکه عینک قرمز بر چشم خویش
أُنزِلَ مِن قَبْلِکَ یُرِیدُونَ أَن یَتَحَاکَمُواْ إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُواْ أَن یَکْفُرُواْ بِهِ وَیُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَن یُضِلَّهُمْ ضَلاَلًا بَعِیدًا.[38]
خواهشمندم به این کلمات توجه کنید: آنان که میپندارند ایمان آوردهاند، ولی میخواهند طاغوت را حکم قرار دهند؛ طاغوت بنا بر تعابیر دینی، همان قاضی منحرف است، زیرا قویترین طغیان، طغیان در سرچشمه است، مانند اینکه به فرض پیامبری منحرف شود. اما خداوند به پیامبرش اجازه انحراف نمیدهد و ازهاینهروست که قرآن تأکید میکند: وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِیلِ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِینَ.[39]
خدا به پیامبرش اجازه انحراف نمیدهد. اما قاضی انسانی است که رسالت پیامبری را بر دوش دارد و جایزالخطاست و امکان دارد که مرتکب خطا شود و ازهاین روست که این طغیان خطرناک طاغوت نامیده شده است. اقامه دعوا نزد قاضی منحرف، با ایمان منافات دارد. این افراد مدعیاند که به خدا ایمان دارند، درهحالیهکه نزد طاغوت اقامه دعوا میکنند و او را حَکَم خود قرار میدهند، درهحالیهکه فرمان دارند به طاغوت کفر بورزند. این کار اجرای فرمان شیطان است. پس کسی که طاغوت را به داوری و قضا برگزیند، سخت در مسیر گمراهی افتاده است، زیرا «شیطان میخواهد آنان را سخت گمراه کند.» ازآنرو که قضاوت در حکم رسالت است و باز عذر میخواهم که وعظ میکنم، قاضی وظیفه دارد تا زمانی که حامل این رسالت است و در جایگاه پیامبران و اولیا و یا اشقیا نشسته است، صفت رسالت خود را حفظ کند.
اما صفت رسالت چیست؟ در اصطلاح و ادبیات دینی، ما این رسالت را آسمانی میدانیم. اما آسمان کجاست؟ آیا این فضای لاجوردی آسمان است و یا ستارگان آسمان است؟ آسمانی بودن به معنای دور شدن از منافع خاص و گرایشهای زمینی و روابط و بستگیهای مادی است. دوری از این امور همان چیزی است که شما در منطق از آن به تجرد و تنزه یاد میکنید. هرچه درجه تنزه بالاتر باشد، آسمانی بودن انسان بیشتر است، زیرا انسان در حیات خود نه تنها در معرض رویارویی عامدانه در برابر حق است، بلکه در نتیجه برخی عوامل داخلی، در معرض ندیدن حق نیز قرار دارد. ازهاینهرو، قاضی بیش از دیگران وظیفه آسمانی شدن و دوری از دلبستگیهای مادی و به تعبیر دیگر، دوری از منافع شخصی مانند بیم و امید را برعهده دارد، چنانکه دیگران نیز این وظیفه را برعهده دارند. مبادا که قاضی بترسد و یا طمع ورزد، زیرا خداوند جامه بلند پیامبری را بر تن او پوشانده و او را در موضع اعتماد قرار داده است. پس او نباید بهراسد و نه طمع ورزد و اگر او بترسد و طمع کند، دیگر از دیگران چه توقعی میرود؟ تنزه سرچشمه آسمانیشدن و برحذر بودن از منافع و ترس و طمع و عواطف است و میدانیم که عواطف چقدر بر درون انسان حاکم است و همچنین، تنزه از زمینههای فرهنگی که مهمترین عقدههاست، و مهمتر از آن زمینهها و ذهنیتهای اجتماعی در زندگی انسان که گاه سبب میشود انسان به یک چیز از دو منظر بنگرد و متأسفانه، همینگونه است ذهنیتهای دینی و ذهنیتهای فرقهای و باید در این زمینه به صراحت سخن گفت.
[38]ه«آیا آنان را نمیبینی که میپندارند که به آنچه بر تو نازل شده و آنچه پیش از تو نازل شده است ایمان آوردهاند، ولی میخواهند که بت را حکم قرار دهند، درهحالیهکه به آنان گفتهاند که بت را انکار کنند. شیطان میخواهد که گمراهشان سازد و از حق دور گرداند.» (نساء، 60)
[39]ه«اگر پیامبر پارهای سخنان را به افترا بر ما میبست، با قدرت او را فرو میگرفتیم، سپس رگ دلش را پاره میکردیم.» (حاقه، 46ـ44)
انسان برای آنکه عضوی طبیعی از این جهان و شهروندی شایسته در وطن جهان باشد، باید بتواند خود را با قوانین جهان و حقیقت حیات هماهنگ کند و این هماهنگی از طریق اطاعت از وجدان و پیامبران و قضات میسر است، زیرا دستگاه قضایی حامی رسالت الهی و حامی هماهنگی انسان با هستی و در نتیجه، حامی جاودانگی انسان و بقای او در عرصه هستی است. دستگاه قضا متمم و مکمل رسالت الهی است و ازهاینهروست که انسان خطاکار منحرفی که تن به عدالت نمیسپرد، در تعبیر دینی «غیرمؤمن به رسالت» شمرده میشود. آیا این آیه کریمه در این زمینه به حد کافی گویا نیست: فَلاَ وَرَبِّکَ لاَ یُؤْمِنُونَ حَتَّىَ یُحَکِّمُوکَ فِیمَا شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لاَ یَجِدُواْ فِی أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَیْتَ وَیُسَلِّمُواْ تَسْلِیمًا.[37] یعنی اگر به عدالت حکم نکنند و تسلیم عدالت نشوند، به خدا قسم مؤمن نخواهند بود و در شمار مؤمنان نخواهند بود. مؤمن حقیقی کسی است که در وجدانش ایمان داشته باشد، به پیامبرش و به داوری و قضاوت او ایمان داشته باشد و اینها حلقههای متصل به هم است.
بنابراین، مقام قضاوتْ رسالت است و اهمیت این امر زمانی آشکار میشود که بدانیم هستی عنصر منحرف را به دور میافکند. ازهاینهرو، قضاوت در زندگی انسان، نقشی سرنوشتساز دارد و نه نقشی تصحیحی، زیرا وجود حقیقی انسان بدون قضاوت و عدالت ناممکن است. انسانی که در مسیر انحراف گام برمیدارد، نه از وجدان خود پیروی میکند و نه از رسالت الهی و نه از عدالتورزی قضایی. او حیاتی بیگانه از هستی دارد و محکوم به فناست و اگر از تندادن به عدالت سر برتابد، وجودی حقیقی ندارد. بر این اساس، میتوانیم میزان اهمیت این مرکز بزرگ را ارزیابی کنیم.
با پوزش باید بگویم که گاهی انسان عادی به کسی که از او بزرگتر و مطلعتر است، وعظ و اندرز میدهد. پس اگر من هم شما را وعظ دادهام، اجازه این کار را دارم، زیرا شما افتخار سخن گفتن از رسالت قضا را به من دادهاید. قاضی چون جانشین پیامبران است که وظیفه ابلاغ دین را بر دوش میکشیدند و کارشان در این درجه از اهمیت است، طبعاً، میتوان دریافت که انحراف در کار قضا زیانی دوچندان دارد، زیرا انحراف در کار دستگاه قضایی اولاً، رسالت الهی را ناکام میگذارد، چراکه بسیاری از مردم در اجرای حقیقت خطا میکنند و یا به عمد بر حقیقت خروج میکنند. ثانیاً، انحراف در کار قضا در نابودسازی انسان تعجیل میکند، زیرا انسان منحرف یا خطاکار به جای آنکه به دست عدالت سپرده شود، در موضع خویش ترغیب میشود. معنای این وضع، شتابان در انحراف و شتاب دادن به انحراف و ناکام نهادن شتابان رسالت الهی بر روی زمین است. ازهاینهرو، حدیث شریف میگوید: در این جایگاه، یعنی جایگاه قضا جز پیامبر یا ولیّ و یا انسان شقیّ نمینشیند.
حد وسطی هم میان ایندو طرف وجود ندارد. قاضی یا عادل است که ولیّ خدا و رسول خدا و مکمل رسالت الهی است و یا شقیّ و پایینتر از انسان عادی است، زیرا انسان عادی در انحراف و ناکام نهادن رسالت الهی شتاب نمیورزد، درهحالیهکه قاضیِ منحرف به ناکام نهادن این رسالت اقدام میکند و در پایان دادن به جهان و منحرف کردن انسانها و فراموش شدن و تباه شدن انسان شتاب میورزد:أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُواْ بِمَا أُنزِلَ إِلَیْکَ وَمَا
[37]ه«نه، سوگند به پروردگارت که ایمان نیاورند، مگر آنکه در نزاعی که میان آنهاست تو را داور قرار دهند و از حکمی که تو میدهی هیچ ناخشنود نشوند و سراسر تسلیم آن گردند.» (نساء، 65)
