که آن بیت شعر را برایتان خواندم، انگیزه دشمن از این جنگ مسئله انتقام‌‌جویی بود. توقع داشتند زینب وقتی با این صحنه رو‌به‌رو می‌‌شود، گریه کند و اندوهگین شود تا آنان شاد شوند. اما زینب چنین اجازه‌‌ای به آنان نداد و حسین(ع) و رسالت حسین(ع) را با نهایت عزت و اقتدار و افتخار و استقامت و سلامتی حفظ کرد.
به همین سبب بود که امـام حسین کارهـا را بـه زینب واگذار کرد و رسالت خود را بر دوش او گذاشت. گویا می‌‌خواست بگوید زینب(س) [...] زیرا گفتیم که امام حسین تنها در یک جبهه نمی‌‌جنگید. فقط صحنه کربلا میدان نبرد او نبود. امام هم در صحنه کربلا و هم در بستر تاریخ و هم در میدان ارزش‌ها می‌‌جنگید. از این رو، رهبری جبهه تاریخ و جبهه ارزش‌ها را به زینب واگذار کرد و به او آموخت که پس از شهادت او چگونه رفتار کند. زینب پس از شهادت امام حسین، نهضت حسینی را رهبری می��‌کرد. امام حسین کشته شد. همه اصحاب و خویشان کشته شدند. دشمن کشتگان خود را دفن کرد، ولی بدن امام حسین و اهل‌بیت و اصحاب او بر روی زمین باقی ماند. همه با این صحنه آشنا هستید: کشته‌‌شدن، ضرباتی که از هر سو فرو می‌‌آید، تیر و شمشیر و سنگ و سم اسبان... همه این صحنه‌‌ها را می‌‌دانید. در روز دوم، زینب و کودکان و زنان را از قتلگاه عبور دادند. هدفشان چه بود؟ همان‌طور که گفتم می‌‌خواستند حسین را در جبهه کرامت شکست دهند. آنان امام حسین را کشتند و اکنون می‌‌خواهند او را از راه خوار کردن اهل‌بیتش خوار کنند. چه کسی این معرکه را رهبری می‌‌کند؟ زینب(س).
زینب که پیشاپیش همه زنان و کودکان راه می‌‌رفت، وقتی به بدن اباعبداللّه(ع) رسید، آن را بلند کرد و پس از آنکه به رسول‌خدا سلام داد، گفت: «اللَّهُمَّ تَقَبَّل مِنَّا هَذا القُربانَ.» (خدایا این قربانی را از ما بپذیر.) در این جمله تأمل کنید: این قربانی را از ما بپذیر. زینب خود را رهبر معرکه می‌‌بیند، رهبری که قربانیانی در راه خدا داده است. یعنی زینب می‌‌گوید: ای خدا، ای مردم، ما کشته نشدیم، ما شکست نخوردیم، ما این قربانی را که همه دارایی ما بود، در راه دین تو تقدیم کردیم و شرمنده نیز هستیم. این قربانی را از ما بپذیر. اگر غیر از حسین کس دیگری داشتیم، او را نیز فدا می‌‌کردیم. بنابراین، خواری و پشیمانی و [تسلیم شدن در برابر] باطل در کار نیست. جنگ ما جنگ بر سر ماده یا برای باطل نیست و ما از کرده خود پشیمان نیستیم. ما از آنچه کردیم، خرسندیم و از خدا می‌‌خواهیم این قربانی را از ما بپذیرد. بدین‌ترتیب، زینب پیروز شد و نبرد حسینی را نیز در میدان کرامت به پیروزی رساند. امام حسین با عزت کشته شد و پس از کشته شدن نیز عزتمند و پیروز باقی ماند. زینب(س) در همه میدان‌ها و ازجمله میدان کرامت، جنگ را این‌گونه رهبری کرد.
خطبه‌‌های حضرت زینب در شهرها و پایتخت‌‌ها، چگونگی رویارو شدن زینب با عبیداللّه‌بن ‌زیاد و با یزید را همه می‌‌دانید، ولی من چند جمله‌‌ای را در حضور برادرانم اضافه می‌‌کنم. در اینجا برادران گرامی و همکاران ارجمند من که خداوند آنان را حفظ کند، حضور دارند: جناب سید محمدجواد فرزند مرجع بزرگوار سید محمد‌رضا که خداوند به ایشان و همه علمای نیک عمری طولانی عطا کند. خداوند علمای در گذشته ما را بیامرزد. ما در این روزها جناب سید محسن امین و علامه بزرگ سید حسین را یاد می‌‌کنیم و ثواب این مراسم را به روح آنان می‌‌فرستیم. همچنین، خدمت برادر و همکار و

روش جنگی خود و روش جنگی دشمن را برای همه روشن ساخت. تعهدات خود و تعهدات دشمن را برای همه آشکار کرد. وجدان‌های مردم را تکان داد. به همین سبب بود که پس از شهادت امام حسین، انقلاب‌ها آغاز شد: از خود کربلا گرفته تا قیام توابین و ��ختار و دیگر قیام‌ها تا اینکه به انقلاب بنی‌عباس رسید که شعار آنان «یا لثارات الحسین» بود.
امام حسین(ع) در این نبرد با فدا کردن جان خویش، حیات را برگزید نه مردن و هلاکت را. اوضاع جنگ چگونه بود؟ کاملاً نابرابر: هفتاد نفر یا هفتاد و چهار نفر (کمتر یا بیشتر) در مقابل سی‌هزار یا پانزده‌هزار یا هفتادهزار یا بیشتر. نیروی نظامی دسته‌دسته به سپاه دشمن افزوده می‌‌شد.
در آن وضعیت برابـری وجود نداشت، ولـی امام حسین وارد نبرد شد تا به همه دنیا ثابت کند که جنگ در راه حق شکست ندارد. جنگ در راه دین و ارزش‌ها و خدمت به انسان و حق و عدالت، عقب‌نشینی ندارد و نمی‌‌توان در برابر آن سکوت کرد. شاید اندکی زمان ببرد. شاید به درازا بکشد... شاید انسان با آزار و اذیت روبه‌رو شود، ولی پیروزی از آنِ امام حسین است و این مکان نیز یکی از عرصه‌‌های پیروزی است. مگر نه اینکه در این مکان فرمان کشتن امام حسین(ع) صادر شد؟ اکنون ما در این مکان گردهم آمده‌‌ایم تا این عمل را محکوم کنیم. همه آن را محکوم می‌‌کنند و یاد حسین را گرامی می‌‌دارند. تفکر حسینی است که در نهایت پیروز شد.
در برابر این درس، در برابر این تابلوی پهناور، در برابر این تصویر درخشان و در برابر هریک از مصیبت‌‌هایی که در این ماجرا می‌‌بینیم، می‌‌آموزیم که چگونه زندگی کنیم، چگونه بمیریم، چگونه تعامل کنیم، چگونه سخن بگوییم، با دوست چگونه برخورد کنیم و با دشمن چگونه؟ امام حسین به یاران خویش فرمود: شما جنگ را آغاز نکنید. رفتار امام حسین در هریک از زوایای کربلا درس است.
اوضاع دشوار کنونی که امت ما با آن رو‌به‌روست، اوضاع سخت رویارویی با دشمن که در گوشه‌‌ای شاهد شکست هستیم، در گوشه‌‌ای شاهد تسلیم، در گوشه‌‌ای شاهد سستی و در گوشه‌‌ای شاهد شک و دودلی، این اوضاع، بی‌‌تردید موضعی حسینی می‌‌طلبد: موضعی که ما یاد آن را گرامی می‌‌داریم. وقتی امام حسین خواست از مدینه خارج شود، به او گفتند: نرو. گروهی از اصحاب او، گروهی از اهل‌بیت او، ازجمله محمدبن‌حنفیه به او نصیحت کردند که نرو. با وجود آنکه عده‌‌ای دشمن بودند، عده‌‌ای نظاره‌گر، عده‌‌ای شماتت‌‌گر، عده‌‌ای ناصح، امام حسین خارج شد و این خروج مایه عزت و افتخار او شد و سربلند از دنیا رفت و بلکه به تعبیر قرآن :« ﴿ بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یرْزَقُونَ‌ فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یلْحَقُوا بِهِمْ
در مسیر حق، شکست و خواری معنا ندارد. فکر نکنید وقتی ما گریه می‌‌کنیم به سبب ضعیف بودن امام حسین گریه می‌‌کنیم. هرگز چنین نیست. امام حسین در روز عاشورا ضعیف نبود. حضرت زینب نیز ضعیف نبود. پس از ش��ادت امام حسین و پس از آنکه همه خویشان زینب، برادران و فرزندان و برادرزادگان و عموزادگان و همه اصحاب شهید شدند به جز علی‌بن‌الحسین که بیمار و در شرف مرگ بود، حضرت زینب(س) را از میان کشتگان عبور دادند. شاید انتظار داشتند زینب(س) گریه و زاری کند و فریاد بزند و نوحه سر دهد؛ شاید می‌‌خواستند گریه و خواری دختر علی را ببینند؛ شاید می‌‌خواستند با دیدن این صحنه دلشان خنک شود. همان‌طور

امام حسین در خطبه روز عاشـورا آینـده آن مردم را برایشان بیان می‌‌کند و می‌‌گوید: شما مرا می‌‌کشید و دستور یزید و عبیداللّه‌بن ‌زیاد را اطاعت می‌‌کنید. شما با این کار حق و حق‌‌طلبان را می‌‌کشید و هرکه را توان «نه» گفتن دارد خوار می‌‌سازید. فردا اگر حاکم درصدد خوار کردن یا کشتن شما برآمد چه کسی می‌‌تواند در کنار شما بایستد و از شما دفاع کند؟ اگر ما امروز به سبب اشتیاق به صلح، در برابر اسرائیل تسلیم شویم، فردا چه رخ خواهد داد؟ اگر فردا او بخواهد جان و کرامت ما را بگیرد ما با خواری و زبونی می‌‌میریم. هلاکت این است.
امـا مـرگ شرافتمنـدانـه و مـرگ در راه خدا و تـلاش بـرای پاسداری از امت و ارزش‌ها، چنین مرگی را قرآن مرگ نمی‌‌نامد، این حیات حقیقی است: « ﴿ وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً
امام حسین وقتی کشته می‌‌شود، جانش را در راه خدا انفاق کرده است نه اینکه آن را به هلاکت انداخته باشد، زیرا اگر چنین نمی‌‌کرد با خواری و سرافکندگی می‌‌مرد و همان‌طور که از این جوان پاک شنیدید، بیعت امام حسین با یزید[...] معروف بود که یزید حتی از پیش از رسیدن به خلافت نیز فردی خام و بی‌‌تجربه بود و به احکام اسلام پایبندی نداشت. او می‌‌گفت:
لَعِبَت هاشِمُ بِالمُلکِ فَلا
خَبُرٌ جـاَءَ وَلاَ وَحـیٌ نَـزَل

(هاشمیان با حکومت بازی کردند، نه خبری (از آسمان غیب) آمده و نه وحی نازل شده است.)
او جنگ خود با امام حسین را جنگی انتقام‌‌جویانه می‌‌شمرد:
لَستُ مِن خِندِفَ اِن لَم أَنَتِقم
مِـنَ بَنـی أَحمَـدَ ما کانَ فَعَـلَ

(من از خاندان خندف نیستم، اگر از فرزندان احمد نگیرم انتقام آنچه کردند.)
او مسئله را مسئله انتقام‌‌جویی میان بنی‌هاشم و بنی‌امیه می‌‌دانست. مگر پیامبر(ص) به‌مثابه یک هاشمی دین جدید آورده بود؟
قرآن کریم درباره عموی پیامبر می‌‌فرماید: « ﴿ تَبَّتْ یدَا أَبِی لَهَب وَ تَبَ .»[317] مگر او عموی پیامبر نیست؟ غیر از ابولهب نام کدام‌یک از بنی‌هاشم در قرآن آمده است؟ نخستین هاشمی عموی پیامبر است.
بحث عشیره و قبیله در میان نبود، بحث مبانی و ارزش‌ها بود. امام حسین(ع) می‌‌خواست در پرتو تلاش و جهاد خود در دل مردم عزت بیافریند و در این کار نیز موفق شد، زیرا امام حسین وقتی خواست [در برابر ستم] بایستد... هیچ اعتنایی به اندک شمار بودن عده یاران و تجهیزات و اوضاع نابسامانی که با آن روبه‌رو بود نکرد. حضور زنان در جنگ وضعیت نامناسب است. معقول نیست انسانی که مسئولیت پاسداری از خانواده را بر عهده دارد، با قدرت و انگیزه بجنگد. در هنگام جنگ نه امام حسین و نه اصحاب ایشان نمی‌‌توانستند مواضع خود را بر اساس راهبردهای جنگی انتخاب کنند، بلکه ناگزیر بودند مراقب خیمه‌‌گاه باشند تا تجاوزی به آن صورت نگیرد. چرا چنین اوضاع نامناسبی برای خود ایجاد کردند؟ زیرا نبرد امام حسین نبردی مادی نبود تا پیروزی آن به عده کشته‌‌شدگان یا غالب ‌‌شدن باشد.
نبرد امـام حسین هم مـادی بـود هم معنوی. جبهه‌‌ای کـه امام حسین در آن می‌‌جنگید تنها میدان کربلا نبود بلکه بستر تاریخ بود. امام حسین

[317]. «دست‌های ابولهب بریده باد و هلاک بر او.» (مسد،1)

این بخش می‌‌تواند عناصری جدید برای سازندگی تقدیم کند؛ می‌‌تواند مهندس و پزشک و معلم و وکیل و روحانی و فرهنگی و هنرمند و غیر آن پرورش دهد. در نتیجه، جامعه ما به‌وسیله عناصر بیشتری ساخته می‌‌شود. چه کسی از ارتقای سطح جامعه سود می‌‌برد؟ همه مردم، درحالی‌که اگر جامعه‌‌مان را به حال خود رها کنیم، عقب‌‌مانده‌‌تر می‌‌شود و بلکه بدتر. در بخش عقب‌‌مانده بیماری‌‌های جسمی رشد پیدا می‌‌کند و به بخش دیگر جامعه سرایت می‌‌کند و به آن زیان می‌‌رساند، همچنان‌که بیماری روانی و عقده و کینه نیز گسترش می‌‌یابد و جامعه را به بحران می‌‌کشد. بنابراین « ﴿ وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ خَیر یوَفَّ إِلَیکُمْ .»[312] اگر انفاق کنیم به خودمان بازمی‌‌گردد: « ﴿ وَ أَنْتُمْ لاَ تُظْلَمُونَ .»[313] زیرا اگر انفاق نکنید به شما ستم می‌‌شود: جامعه شما دچار بحران و عقب‌‌ماندگی و مانند آن می‌‌شود.
پاداش کارهای ما هم در دنیا و هم در آخرت به ما می‌‌رسد. پاداش بذل جان نیز مانند پاداش بذل مال است. خداوند در آیه « ﴿ إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّة »[314] جان ما را برای چه می‌‌خواهد؟ خدایی که قدرت آفرینش دارد و آفریدگار فرشتگانی است که بال‌هایی دارند، دو دو و سه سه و چهار چهار. خدایی که فرشتگانی دارد که برخی فقط در سجده‌‌اند و برخی فقط در رکوع‌اند. خدایی که عرش او را فرشتگان حمل می‌‌کنند و همراه با هر قطره باران دو فرشته فرود می‌‌آیند... چنین خدایی جان بی‌‌ارزش و ناتوان ما را برای چه می‌‌خواهد؟ خدا به سبب مصلحت ما می‌‌خواهد ما جان خود را در اختیار او قرار دهیم، آن‌گونه که او می‌‌خواهد عمل کنیم، فرمان او را بَریم، آموزه‌‌های او را محقق کنیم، خود را در خدمت راه او قرار دهیم. در این صورت است که ما سود می‌‌کنیم. حتی اگر به جهاد برویم و جان خود را در راه خیر فدا کنیم نیز به مصلحت ماست.
آیه ش��یفه « ﴿ وَ أَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ لاَ تُلْقُوا بِأَیدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَة »[315] در ضمن آیات جهاد آمده است. آیه می‌‌فرماید که جان خود را انفاق کنید، یعنی جان خود را در راه خدا انفاق کنید، ولی خود را به هلاکت نیندازید. چگونه چنین چیزی ممکن است؟ عده‌‌ای می‌‌گویند که انسان وقتی وارد میدان جنگ می‌‌شود خود را به هلاکت انداخته است. چطور جایز است انسان وارد معرکه‌‌ای شود که می‌‌داند در آن کشته می‌‌شود؟ [این‌طور نیست، بلکه] برعکس، هلاکتی که قرآن کریم می‌‌فرماید کاملاً با مرگ در راه خدا متفاوت است. البته، قرآن این مرگ را شهادت می‌‌نامد: « ﴿ وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یرْزَقُونَ‌ * فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یلْحَقُوا بِهِمْ .»[316] قرآن می‌‌فرماید که جان خود را در راه خدا انفاق کنید، زیرا موجب نجات شما از هلاکت است و اگر جان خود را در راه خدا انفاق نکنید، به دشمنانی دچار می‌‌شوید که جان شما را با خواری و زبونی می‌‌گیرند و هرطور که بخواهند با شما رفتار می‌‌کنند.

[312]. «و هرچه انفاق کنید، پاداش آن به شما می‌رسد.» (بقره،272)
[313]. «و بر شما ستم نخواهد شد.» (بقره، 272)
[314]. «و اینکه: برای مردم پاداشی جز آنچه خود کرده‌اند نیست؟ و زودا که کوشش او در نظر آید. سپس به او پاداشی تمام دهند. و پایان راه همه، پروردگار توست» (نجم،39-42)
[315]. «در راه خدا انفاق کنید و خویشتن را به دست خویش به هلاکت میندازید.» (بقره،195)
[316]. «کسانی را که در راه خدا کشته شده‌اند مرده مپندار، بلکه زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند. از فضیلتی که خدا نصیبشان کرده است شادمان‌اند. و برای آنان که در پی‌شان هستند و هنوز به آنان نپیوسته‌اند، خوشدل‌اند.» (آل عمران، 169-170)

از قرآن کریم آمده است: « ﴿ وَ أَنْ لَیسَ لِلْإِنْسَانِ إِلاَّ مَا سَعَی * وَ أَنَّ سَعْیهُ سَوْفَ یرَی * ثُمَّ یجْزَاهُ الْجَزَاءَ الْأَوْفَی‌ *وَ أَنَّ إِلَی رَبِّکَ الْمُنْتَهَی‌ .»[310] تلاش انسان دو پاداش دارد: در این دنیا فوراً نتیجه تلاش و عمل خود را در سعادت دنیوی خود خواهد دید و پس از مرگ نیز پاداشی‌‌تمام‌‌تر خواهد گرفت. درمورد کیفر و مجازات نیز همین‌طور. پس ما پاداش دنیوی داریم و پاداش اخروی. نتیجه اعمال ما، دروغ‌گویی ما، غیبت کردن ما، خدا ما را از این گناهان دور بدارد، نتیجه شراب‌خواری، که ان‌شاء‌اللّه چنین گناهانی از ما دور است، نتیجه دورویی ما، لهو و لعب ما، تنبلی ما، تقلب و فریبکاری ما و همه انحرافات ما، در وهله نخست در همین دنیا خواهد بود و پس از آن در آخرت.
وقتی قرآن کریم می‌‌فرماید: « ﴿ إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّة » مقصود هم در این دنیاست و هم در آن دنیا. جان و مال، اگر در راه خداوند، ما را به خوشبختی نمی‌‌رساند. معنای « ﴿ إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ » چیست؟ خداوند جان و مال ما را برای چه می‌‌خواهد؟ آیا پروردگار ما قدرت آن ندارد که کوه قاسیون را به طلا تبدیل کند؟ ایمان ما این است که خدا آفریدگاری تواناست. خدا چه نیازی به پنج قِرش یا صدهزار یا یک میلیون از مال من یا مال شما دارد؟ چه بهره‌‌ای از آن می‌‌برد؟ اینکه می‌‌فرماید: « ﴿ إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ » یعنی ما جان و مال خود را در اختیار خدا و احکام او قرار می‌‌دهیم و آن را در راهی که او فرمان می‌‌دهد صرف می‌‌کنیم، نه در راهی که شیطان می‌‌گوید. اگر ما جان و مالی را که داریم در راه خدا، در راه حق، در راه حلال، در راه خدمت، در راه سازندگی، در راه استقامت و آبادانی و زنده کردن و خیر و نجات دیگران صرف کنیم، چه نتیجه‌‌ای در پی خواهد داشت؟ نتیجه آن بهشت دنیاست: « ﴿ وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ خَیر یوَفَّ إِلَیکُمْ .»[311] فکر نکن اگر به فقیری یا کودکی یا یتیمی یا بیماری یا کارگری کمک کردی، چیزی از دست می‌‌دهی. نتیجه آن کمک، به خودت خواهد رسید. چه زمانی؟ نه‌تنها در آخرت بلکه در همین دنیا نیز به تو خواهد رسید. چگونه؟
جامعه ما به دست خود ما ساخته می‌‌شود. این‌طور نیست؟ جامعه ما به وسیله من و تو و او و دیگری ساخته می‌‌شود: به وسیله چند کارگر و چند مهندس و چند پزشک و به همین ترتیب. وقتی بخشی از این جامعه ناتوان و شکسته‌بال باشد و فرصت برای او فراهم نباشد، این بخش، از چرخه سازندگی خارج می‌‌شود و نمی‌‌تواند به فرزندانش علم بیاموزد. در نتیجه، در میان آنان مهندس و پزشک آگاه و فرهیخته پرورش نمی‌‌یابد. وقتی این بخش نتواند فرزندانش را درست تغذیه کند، چراکه تغذیه نادرست نیز فقر است، یا نتواند فرزندانش را درمان کند و ب��ماری انسان را از پا در‌آورد، در نتیجه، نمی‌‌تواند معلم یا کارگری سالم تحویل جامعه دهد. گذشته از آنکه بیماری او شیوع پیدا می‌‌کند. بنابراین، بخشی از جامعه به سبب کاستی در فکر یا جسم یا مهارت یا سلامتی نمی‌‌تواند در سازندگی مشارکت کند و جامعه تنها به دست توانگران ساخته می‌‌شود. اما اگر ما درمورد این بخش به توافق برسیم و اوضاع را برای تحصیل و درمان و تغذیه فرزندانشان فراهم کنیم،

[310]. «و اینکه: برای مردم پاداشی جز آنچه خود کرده‌اند نیست؟ و زودا که کوشش او در نظر آید. سپس به او پاداشی تمام دهند. و پایان راه همه، پروردگار توست» (نجم،39-42)
[311]. «و هرچه انفاق کنید، پاداش آن به شما می‌رسد.» (بقره،272)

نخواسـت، زیرا می‌‌دانست ابن‌سعد او را یاری نمی‌‌کند و برادرش را از مرگ نجات نمی‌‌دهد، بلکه هدف او رسوا کردن عمربن‌سعد و کامل کردن این صحنه بود تا درس عبرتی باشد برای همه دنیا و همه انقلابیان و همه حق‌‌طلبان جهان. وقتی عمربن‌سعد سخن زینب را شنید گریه گرد، ولی از او روگرداند و گفت: کار حسین را تمام کنید.
گریـه می‌‌کنـد، ولـی درصدد کشتن حسین نیـز هست؛ گریه می‌‌کند، ولی اهداف حسین را نیز پایمال می‌‌کند. اهداف امام حسین همان دین او است. اهداف امام حسین همان ارزش‌‌هایی است که به آن‌ها ایمان داشت و می‌‌فرمود: «إن کانَ دینُ مُحَمَّد لَم یستَقِم‌ إلّا بِقَتلِی، فَیا سُیوفُ خُذِینِی.» (اگر دین محمد جز با کشته شدن من اصلاح نمی‌‌شود، پس ای شمشیرها مرا دریابید.)
امام حسین(ع) هنگامی که از مدینه بیرون می‌‌آمد، فرمود: «وَ أنِّی ما خَرَجتُ أشِراً وَ لا بَطِراً وَ لا ظالِماً وَ لامُفسِداً وَ إنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ الإصلاحَ فِی أمَّـة جَدِّی، أریدُ أن آمُرَ بِالمَعروفِ وَ أنهَی عَنِ المُنکَرِ.» (من از سر شادی و سرمستی و تباهکاری و ستمگری قیام نکردم، بلکه برای اصلاح در امّت جدّم قیام کردم و می‏خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم.‏)
امام حسین خود را قربانی دین خود و رسالت جد خود و حقوق ثابت امت او کرد. جان او در راه این هدف کم‌‌ارزش است. دین حسین گرانبهاتر از خود اوست و، از این رو، حسین جان خود را فدای دینش می‌‌کند. بنابراین، کسی که گریه می‌‌کند، اما در عین حال، برای پایمال کردن اهداف امام حسین تلاش می‌‌کند، همانند عمربن‌سعد است که گریه می‌‌کرد، ولی دستور کشتن امام حسین را هم داد. کسی که گریه می‌‌کند، ولی در برابر پایمال شدن حق و جولان دادن باطل خاموش می‌‌نشیند نیز همین وضع را دارد و «کسی که از گفتن حق دم فرو می‌‌بندد شیطانی لال است.»
گریه و اندوه ما، فضایی عاطفی و انگیزه‌‌ای عاطفی برای کردار و رفتار ماست. ما مکتب امام حسین را این‌گونه می‌‌فهمیم. امام حسین(ع) همان‌گونه که در آیاتی که در این شب مبارک شنیدیم، فرمان خداوند متعال را اجرا می‌‌کند و در چندین مناسبت این آیات را تلاوت می‌‌کند: « ﴿ إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّة .»[308] مق��ود قرآن کدام بهشت است؟ اگر ما جان و مال‌‌مان را تقدیم کنیم، خداوند چه بهشتی به ما عطا می‌‌کند؟ خود قرآن کریم این بهشت را تفسیر می‌‌کند و می‌‌فرماید: « ﴿ وَ لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ »[309] یعنی بهشت دنیا و بهشت آخرت.
برادران، قـرآن کریـم وقتـی از بهشت و جهنم، پاداش و کیفر، خوشبختی و بدبختی سخن می‌‌گوید، تنها بهشت و جهنم آخرت و خوشبختی و بدبختی‌‌‌‌ در آخرت را قصد نکرده است، بلکه پیش از آخرت، پاداش و کیفر دنیا را قصد کرده است که در اصطلاح قرآن «ثواب أدنی» و «جزای أدنی» نامیده می‌‌شود. پس از آن است که پاداش آخرت و در اصطلاح قران «جزای أوفی» مطرح می‌‌شود.
در ازای عمل خود، در ازای اجرای دستورات دین اسلام و در ازای تسلیم بودن عقل و قلب و دیگر اعضا در برابر پروردگار جهانیان، بهشتی در دنیا و بهشتی در آخرت داریم. این معنا در چندین سوره

[308]. «خدا از مؤمنان، جان و مال‌هایشان را خرید، تا بهشت از آنان باشد.» (توبه،111)
[309]. «هرکس را که از ایستادن به پیشگاه پروردگارش ترسیده باشد، دو بهشت است.» (رحمان، 46)

رسالت حضرت زینب(س) در عاشورا

منبع: متن این سخنرانی در کتاب سفر شهادت درج شده است.
( بسم‌الله الرحمن الرحیم )
الحمد للّه رب‌العالمین و الصلاة و السلام علی خیر خلقه و خاتم رسله محمد و علی أنبیاء‌اللّه المرسلین و سلام‌اللّه علی آل بیته و صحبه الطاهرین و من اتبعهم بإحسان إلی یوم الدین.
السَّلامُ علیک یا أباعبداللّه؛علیک منی سلام‌اللّه أبدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار؛ و لا جعله اللّه آخر العهد منی لزیارتکم؛السلام علی الحسین؛و علی علی‌بن‌الحسین؛و علی أولاد الحسین؛و علی أصحاب الحسین.
خداوند بـر اجر و پـاداش شما در مصیبت شهادت سـرورمان امام حسین(ع) بیفزاید و ما را از کسانی قرار دهد که یاد او را گرامی می‌‌دارند و در راه او قدم می‌‌گذارند و خون‌‌خواه او هستند و به تحقق یافتن اهداف او کمک می‌‌کنند و او را الگو و سرور و پیشوای خود در زندگی و در جامعه قرار می‌‌دهند.
شـب تاسوعاست و در ساعاتِ پایـانی این مناسبت، احساس درد و اندوه ما را فراگرفته است، ولی امام حسین نمی‌‌پذیرد که این درد و اندوه ما، از سرِ احساس باشد، بلکه درد و اندوهی تربیتی از ما می‌‌طلبد. ما در پرتو این احساسِ درد و اندوه می‌‌آموزیم که انسان چگونه باید بمیرد، همچنان‌که می‌‌آموزیم چگونه باید زندگی کند. می‌آموزیم که اقلیت به سبب عده اندک خود شکست نمی‌‌خورد و اکثریت نیز اگر به آرمان خود باور نداشته باشد، پیروز نمی‌‌شود، هرچند برحق باشد. این تابلو و این تصویر و این مکتب، درس‌‌ها و نظایر فراوانی در زندگی معاصر ما دارد.این شعارها تأکیدی است بر پیروزی آنان و باطل بودن رفتار دشمنان‌‌شان. این شعارها جنایت و انحراف آنان را برملا ساخت و نتیجه رفتارِ باطلِ آنان را به تصویر کشید. این مهم‌ترین دستاورد بود. هدف امام حسین(ع) از درخواست آب برای علی‌اصغر چه بود؟ امام او را به میان تیرها و شمشیرها و سنگ‌ها برد تا بیش از پیش پرده بردارد از چهره زشت دشمن و فرجام کسانی که در راه باطل قدم می‌‌گذارند. شعارهای آنان، یاری‌‌خواهی آنان، دعوت آنان فقط برای تأکید بر اهدافشان بود، وگرنه آنان می‌‌دانستند که دشمنی که برای کشتن آنان آماده شده است، در این نبردِ سنگین رحم نمی‌‌آورد.
پس از آنکه امام حسین از اسب بر زمین افتـاد حضرت زینب بیرون آمد، ولی نه با درماندگی، دختر علی کجا و درماندگی و زبونی کجا؟ زینب به یاری‌‌طلبی برخاست تا دشمن را رسوا سازد و انحراف و تباهی آنان و فرجامِ کار باطل و ط��ع‌‌ورزی آنان را برای همگان روشن کند. از این رو، خطاب به عمربن‌سعد که فرمان قتل امام حسین را صادر کرد و همه را شاهد گرفت که او نخستین کسی است که به‌سوی خیمه‌‌گاه حسین تیر می‌‌اندازد، خطاب به او فرمود: «ای پسر سعد، آیا أباعبداللّه را می‌‌کشند و تو به نظاره ایستاده‌‌ای؟»
من مـی‌‌گویـم که زینـب از ابـن‌سعـد یـاری

همه اسباب قوت برای یزید فراهم بود؛ اسباب مادی. جز یک مورد که سبب اصلی توان و قوّت زینب و ضعف یزید بود، و آن ایمان زینب به خدا و بی‌ایمانی یزید به خدا بود. زینب حس می‏کرد که متعهد و در حال جهاد است و از راه خدا دفاع و به تکلیف خود عمل می‌کند، ولی یزید درست برخلاف او بود.
از این‌ رو، و با همه آن مو��بات و شرایط، هنگامی که سخنان زینب و یزید را مقایسه می‏کنیم، زینب را در أعلی‌علّیین می‏بینیم که با شخصی در أسفل‌سافلین سخن می‏گوید؛ با ادب و قدرت و قاطعیت هرچه تمام‌تر. در خطبه حضرت زینب(س) پاره‌هایی هست که به‌راستی آدمی را شگفت‌زده می‏کند و انسان در برابر این توان و قدرت چاره‌ای ندارد، جز اینکه سر احترام و تعظیم و تکریم فرود آورد.
پس از حمـد و صلوات و ذکـر آیات قـرآن و تبیین دیدگاه، حضرت زینب چگونگی واقعه و فلسفه آن را توضیح می‏دهد؛ اینکه چگونه خداوند می‏پذیرد که حسین کشته شود و یزید پیروز. او توضیح می‏دهد و به یک آیه استدلال می‏کند: « ﴿ وَلایَحسَبَنَّ الَّذینَ کَفَروا اَنَّما نُملی لَهُم خَیرٌ لِأَنفُسِهِم اِنَّما نُملی لَهُم لِیَزدادوا اِثماً وَ لَهُم عَذابٌ مُهینٌ .»[306]
می‌فرماید که پیروزیِ تو زودگذر است. تو پیروز شدی تا مردم تو را بشناسند. خداوند به تو ثروت داد و فرصت، تا آنچه در دل داری روشن شود، تا تو را عذری نباشد و حجت نیز بر مردم تمام باشد و کسی نیز درباره عذاب تو و رسوایی‌‌ات در دنیا و آخرت حرفی نداشته باشد.
او موضوع را با این کلمات تبیین و سخنانی شگفت بر زبان جاری می‌کند. در خطبه، این جمله شگفت را می‏گوید: «ولئن جرّت علیَّ الدواهی مخاطبتک...» (اگر پیشامدهای ناگوار روزگار مرا به سخن گفتن با تو ��اداشته...) یعنی سخن گفتن من با تو برای من مسئله‏ای طبیعی نیست. اما فجایع و مصیبت‌های بزرگ وادارم کرده است که با تو سخن بگویم. مصیبت‏ها وادارم کرد تا در برابر تو قرار بگیرم و با تو سخن بگویم. با این همه، این مسئله مانع احساس درونی من نمی‏شود: «فلئن جرَّت علیَّ الدواهی مخاطبتک انی لاستصغر قدرک و استعظم تقریعک و استکثر توبیخک.» (گرچه پیشامدهای ناگوار روزگار مرا به سخن گفتن با تو واداشته، ولی در چشم من بی‌مقداری و سرزنشت بزرگ و ملامتت بسیار است.)
با این حال با تو سخن می‏گویم، اما تو را شایسته خطاب نمی‏دانم. از این بیشتر، تو حتی شایسته توبیخ و سرزنش هم نیستی. انسان کسی را نکوهش می‌کند که شایستگی نکوهش داشته باشد، اما تو شایسته سرزنش هم نیستی. «وکیف یرتجی مراقبـه من لفظ فوه اکباد الازکیاء ونبت لحمه من دماء الشهداء.» (و چگونه امید دلسوزی از پسر آن‌کس باشد که دهانش جگر پاکان را جوید و بیرون انداخت و گوشتش از خون شهیدان رویید؟)
آیا از تو امید خیری می‏رود؟ تو کسی هستی که این کار را کردی. این طبیعت توست. تو فرزند هند هستی؛ کسی که گوشتش با خون شهدا پروار شد و دهانش جگرِ اولیا را جوید.
پس با وجود همه عوامل، زینب را در برابر یزید بزرگ و سربلند می‏بینیم.
اسلام زنانی این‌گونه می‏خواهد.[...][307]

[306]. «کافران می‌پندارند که در مهلتی ک�� به آن‌ها می‌دهیم خیر آن‌هاست. به آن‌ها مهلت می‌دهیم تا بیشتر به گناهانشان بیفزایند، و برای آن‌هاست عذابی خوارکننده.» (آل‌عمران،178)
[307]. متأسفانه بقیه سخنرانی بر نوار ضبط نشده است.

توجه اذهان را برانگیخته و ایراد خطبه و پی بردن به ماجرا و پشیمانی و گریه و حرکت‏های شورش‌گونه و جز این‌ها صورت گرفته است. طبیعتاً این مسائل در هر مرحله‏ای از این سفر وجود داشته است.
این مسئله به‌خوبی روشن می‏کنـد که نقش زنـان اهل‌بیت، یعنی حضرت زینب(س) و خواهرانش، و کاری که صورت دادند، چه بوده است.
چنان‌که گفتم، دشمنان بر آن بودند که امام حسین(ع) را و همه مردان را نیز بکشند و در صحرا پنهان کنند تا شن‏های صحرا خون و اجساد را بپوشاند و کسی نداند که چه گذشت. اما چنان‌که امام حسین(ع) می‏گوید: «إنَّ‌اللهَ قَد شاءَ أن یَراهُنَّ سَبایا.» (خدا می‌خواهد آنان را اسیر ببیند.) تا این وظیفه را به جای آورند و از این واقعه شگفت در تاریخ اسلام پرده برگیرند و آن را برای همه جهان آشکار کنند. به همین سبب، از کوفه آغاز کردند و از شهرهای مهم گذشتند و به شام رسیدند و سپس به مدینه بازگشتند و حضرت زینب به مصر هم رفت. در هر شهری ماجرا را می‌گفتند و درباره رفتار بنی‌امیه، خصوصاً یزید، که با دین و شرع و انسانیّت و شرافت به مخالفت برخاست، داوری می‌کردند.
چنـدی گذشت تا حضرت زینب(س) و دیگر زنـان بـا رهبـری او، همه جهان اسلام را از اوضاع واقعی و مقاصد حقیقی بنی‌امیه آگاه ساختند. و مردم دانستند که فرمانروایانشان چه کسانی هستند و چه مایه در منطق اسلام ارزش دارند.
آدمی وقتی که در این خطبه‏های شگفت تأمل و آن‌ها را بررسی می‏کند، بی‌تردید و ناخودآگاه در برابر این عظمت سر تکریم و تعظیم فرود می‌آورد.
زینبِ مصیب‌زده، همه جا‌، بی‌احساس مصیبت، و بی‌آنکه در او اثر خستگی و سختی راه نمایان باشد و بی‌آنکه نشانه‌ای از اسارت در او دیده شود و بی‌ترس از سپاهیان مراقب و حتی بی‌هراس از حکام و بزرگ و کوچک آنان، می‏ایستد و سخن می‏گوید. حضرت زینب(س) را در هر خطبه چنان بی‌اعتنا به همه مسائل روحی و جسمی می‏بینیم که گویی در خانه نشسته است و در هر خطبه‌‏ای که ادا می‏کند، می‏اندیشد و آن را بررسی می‏کند.
این سفر بیست، سی یا چهل روز در صحرا و سوار بر شتر طول کشیده است. سفری بدین شکل جسم را خسته می‏کند و از توان آدمی می‏کاهد.
در هیچ کدام از این خطبه‏ها حرفی از گریه و زاری و شیون نیست و هرگز سخنی خارج از اعتدال ملاحظه نمی‏شود. هر خ��به‏ای، با منطق و آرامش تمام با حمد خداوند و شکر و ثنای او و حمد و مدح پیامبر و صلوات بر او و اهل‌بیتش آغاز می‏شود. سپس حضرت در هر خطبه‏، داستان را مختصر، ولی مؤثر، شرح می‏دهد و مردم را برمی‌انگیزد و آنان را به توبه و تأثر وامی‏دارد. اما در مجلس یزید، حضرت زینب سخن را به اوج می‏رساند.
چنان‌که شنیده‏اید، در مجلس یزید، در برابر پادشاه طغیانگر پیروز و مغرور می‏ایستد و بی‌توجه به او سخنانش را می‏گوید. درباره ورود حضرت زینب به مجلس یزید، تعبیر خاصی وجود دارد. می‏گویند حضرت زینب(س) در‌حالی‌که کم‌ارزش‌ترین لباس خود را بر تن داشت، پا به مجلس یزید نهاد. این تعبیر به‌خوبی وضعیت روحی و جسمی حضرت زینب را روشن می‏کند، که افزون بر همه مصیبت‏ها، لباس ژنده نیز مشکل دیگری بود. امروزه، هنگامی که آدمی با کسی، یا با دشمنی، یا با مردم روبه‌رو می‏شود و لباسی مرتب بر تن ندارد، احساس حقارت و کوچکی یا ضعف می‏کند. همه موجبات ضعف برای زینب و

مسیر، بسیار محتمل است که از بعلبک هم عبور کرده باشند. خلاصه سخن اینکه آنان از شهرهای بزرگ میان کوفه و خط ساحلی شام گذشته‏اند.
برخی از آثار و پا��ه‏ای تواریخ می‏گویند که این کاروان وارد رمله و عسقلان شده‏ است و مردم این شهرها با شادمانی آماده استقبال از اسرا بوده‏اند. این‌ها نشان می‏دهد که اهل‌بیت از این شهرها و مراکز بزرگ، که در آن زمان جزئی از فلسطین و لبنان و سوریه بودند، گذشته‏اند.
بی‌شک، مانند هر جنگ دیگری، عبور دادن اسرا از این شهرها برای خلیفه پیروزی به شمار می‏رفت؛ سرهای بریده، اسرا، سپاه پیروز. این همه نظرها را جلب می‏کرد. به‌طور‌طبیعی هر‌گاه سپاهی از جایی می‏گذرد، اهالی شهر برای تماشای سپاه می‏آیند، چه رسد به اینکه سپاه، سپاه خودشان یعنی سپاه خلیفه و سرزمینشان باشد.
به همین سبب، می‏توان گفت که از کوفه تا شام، در شهرها و سرزمین‏هایی که اهل‌بیت و اسرا و سرهای پاک وارد می‏شدند، با اجتماعات و جشن‏های مردمان این سرزمین‏ها مواجه می‏شدند.
شکّی نیست که این مسائل در همه شهرها رخ داده است، زیرا برای فهم این مسئله ضرورتی ندارد که ماجرا در مقاتل آمده باشد، بلکه از روحیه مردم و اوضاع عمومی می‏توان این مسئله را دریافت. بی‌شک به هر شهری که پا می‏گذاشتند، حکام خلیفه برای پیروزی جشن می‏گرفتند و شادی می‏کردند. کاروان با مردم مواجه می‏شد. به‌طور طبیعی مردم بنابر روحیه کنجکاوی‌شان می‏خواستند بپرسند و بفهمند که ماجرا چیست؟ اینان کیستند؟ چرا این سرها بریده شده؟ چرا اسرا را آورده‌اند؟ آیا اینان خوارج‌اند؟
در سرزمین‏های اسلامی، در آن وقت، بودند کسانی که آنان را بشناسند و به‌سرعت متوجه شوند. در غیر این صورت، بی‌شک طفلی، کوچکی، بزرگی، پیرمردی پیدا می‏شد که به اسرا نزدیک شود و بپرسد: شما کیستید؟ شما از کدام اسرایید؟ این عبارات در بسیاری از مقاتل آمده است: شما از کدام اسرا هستید؟ شما از زنگیان هستید؟ یا از دیلم؟ یا از تاتارها هستید؟ یا از سرزمین کفر؟
در آن وقت، در جهان اسلام، خوارج را کسانی می‏دانستند که از دین خارج شده و بر امام شوریده و منحرف شده باشند. آنان این پرسش را که مکرر نقل شده است، مطرح می‌کردند: شما از کدام اسرا هستید؟
بی‌شک اهل‌بیت(ع)، از مرد و از زن و از کوچک و بزرگ، می‏دانستند که چگونه به این پرسش پاسخ دهند. می‏گفتند: ما اسرا، اهل‌بیت محمدیم.
چگونه ممکن است؟ اسرا از اهل‌بیت محمد؟ مگر می‌شود اهل‌بیت محمد اسیر باشند؟ در این هنگام، اسرا ماجرا را شرح می‏دادند. این قصه در شنوندگان بازتاب داشت. پس توجه می‏کردند و بیشتر گوش می‏سپردند. در اینجا بود که نقش خطابه و سخنرانی به میان می‏آمد؛ یا علی‌بن‌الحسین(ع) سخن می‏گفت یا زینب یا ام‌کلثوم. یکی از آنان سخن می‏گفت و به مردم می‏گفت که چه گذشت. از اینجاست که در مقاتل ده‌ها خطبه و سخنرانی ثبت و ضبط شده است. این خطبه‏ها کجا ایراد شده‏اند؟ در کوفه و شام که روشن است، اما در دیگر شهرها روشن نیست، یا به علت نبودِ راوی یا به این سبب که مقتل‌نویسان ذکر نکرده‏اند که هر خطبه‌ای کجا گفته شده است. خلاصه اینکه این کاروان از کوفه خارج شده، به سرزمین شام رسیده، و از شهرهای بزرگ گذشته است و در راه، در هر شهری، از آن استقبال شده و پرسش‌ها و پاسخ‌هایی مطرح شده و