أخذت علینا أقطار الأرض و آفاق السماء.» یعنی راه هر جانبی را بر ما بستی و ما نتوانستیم به جایی برویم. «أخذت علینا أقطار الأرض و آفاق السماء فأصبحنا نساق کما تساق الأساری.» (گمان بری چون گستره زمین و آفاق آسمان را بر ما بستی، چون اسیران به هرسو می‌رویم.) زینب به یزید می‌گوید که ای یزید، گمان می‌بری که تو بر ما پیروز شدی و ما را بدین شکل گرفتار کرده‌ای و ما اسیر تو شده‌ایم. گمان می‌بری:«أن بنا هواناً علی‌الله وبک علیه کرامة.» (ما نزد پروردگار خواریم و تو صاحب کرامت.) گمان می‌بری اینکه ما اسیر شده‌ایم، فضیلتی است برای تو. اسارت ما خواری و نقصی نیست و پیروزی تو کرامتی از جانب خدا برای تو نیست.
«و أن ذلک لعظیم خطرک عنده، فشمخت بأنفک و نظرت فی عطفک جذلان مسروراً.» (پس خود را بزرگ پنداشتی و کبر ورزیدی و شادمان و مسرور گشتی.) زینب یزید را وصف می‌کند که پیروز متکبر است. انسان متکبر با حالتی خاص گردن خود را می‌گیرد و به اطراف نگاه می‌کند. خود و سینه‌ را بالا می‌گیرد و گردنش را حرکت می‌دهد. خلاصه، حرکات خاصی دارد. زینب انسان متکبر را این‌گونه وصف می‌کند که شادمانی از اینکه بر ما پیروز شده‌ای، به‌گونه‌ای که:«رأیت الدنیا لک مستوسقة و الأمور متسقة و حین صفا لک ملکنا و سلطاننا.» (دیدی که دنیا در دستان توست، کارها بر وفق مرادت است و حکومتی که حق ما بود، در اختیار تو قرار گرفته است.) در این هنگام تو احساس قوت و فخر و غلبه داری. «مهلاً مهلاً أنسیت قول‌الله تعالی: « ﴿ وَلاَ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِّأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُواْ إِثْمًا وَلَهْمُ عَذَابٌ مُّهِینٌ »[322] زینب می‌گوید که اندکی درنگ کن، آنچه می‌بینی امتحانی از جانب خداوند است؛ زیرا خداوند پیروزی را مختص نیکوکاران نکرده است. هرکس که تلاش کند و هرکس که بجنگد، اگر از راه درست اسباب و مسبب قدم بردارد، به نتیجه خواهد رسید. (لطفاً توجه کنید، اشکالی ندارد. این‌ها کودک هستند و هوا گرم است.) باید به این نکته التفات داشته باشیم که خداوند الزاماً انسانی را که در راه خیر قدم برمی‌دارد، بلافاصله پیروز نمی‌کند. خواهرم، گمان مبر که به مجرد اینکه نمازت را خواندی، مشکلاتت حل می‌شود؛ یا به محض اینکه انسان خوبی بودی و روزه‌ات را گرفتی، فوراً خداوند کمکت می‌کند و مشکلاتت حل می‌شود؛ یا اینکه اگر مقداری به دین توجه کردی، بدهی‌هایت پرداخت می‌شود و مالی به دست می‌آوری. نه، این مسائل مردود است.
خیرِ حقیقی در مال نیست، در دنیا نیست. چه‌بسا آدمی در این دنیا متمکن و راحت نباشد. ممکن است زنی در این دنیا راحت نباشد، اما اجر عظیمی در آخرت داشته باشد. اگر بگوییم که انسان اگر در راه خیر قدمی برداشت، بلافاصله، در عوضش مالی کسب می‌کند، در این صورت، دین ارزشی ندارد. آیا این‌گونه نیست؟ اگر فرض بگیریم که خداوند به هر نمازگزاری پولی عطا می‌کند و تارک نماز از دریافت این پول محروم می‌شود، همه مردم نمازگزار می‌شوند. اما نمی‌توان برای نماز قیمتی گذاشت. اگر خداوند هر دروغگو و منافقی را فوراً تنبیه کند، مردم دیگر جرئت عمل شر نخواهند داشت. در این صورت، همه خوب می‌شوند. اما:«لِّیَهْلِکَ

[322]. لختی درنگ کن. فراموش کرده‌ای که خداوند فرمود: «کافران مپندارند که در مهلتی که به آن‌ها می‏دهیم خیر آن‌هاست. به آن‌ها مهلت می‏دهیم تا بیشتر به گناهانشان بیفزایند، و برای آن‌هاست عذابی خوارکننده.» (آل عمران، 178)

سخنان زینب سخنان کسی است که اسیر و خسته است، زیرا از کربلا تا شام، این راه دراز، در حرکت بوده‌است و این سفر طولانی نیازمند توان و شکیبایی فراوان است. وسایل سفر در گذشته مثل امروز راحت فراهم نبوده است. باید بدانیم که زینب روزها و ماه‌های جانکاهی داشته است و خواب درست نداشته است و استراحت مناسب نکرده است. همچنین، مصیبت‌های فراوان دیده و عهده‌دار مسئولیت‌های فراوان بوده است و اکنون نیز مسئول سلامت و حی��ت علی بن حسین و دیگر فرزندان حسین است. افزون بر همه این‌ها، پادشاهی مغرور و پیروز در برابرش است. زینب با همه این‌ها سخن آغاز می‌کند. اکنون بخش‌هایی از خطبه حضرت زینب را برایتان می‌خوانم تا اولاً، عظمت زینب، ثانیاً، ادای رسالت، و ثالثاً، وظیفه خود را در برابر این فداکاری بزرگ دریابیم.
در ابتدا می‌گوید:«الحمدلله ربّ العالمین و صلی‌الله علی رسوله و آله أجمعین صدق‌الله کذلک یقول: ﴿ ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاؤُوا السُّوأَی أَن کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَکَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِئُون »[321] این آیه درباره کسانی است که مرتکب معاصی می‌شوند و می‌گویند که بر ما واجب است که فقط در قلب ایمان به خدا داشته باشیم و معصیت اثری در ایمان ندارد. امروز، متأسفانه، این منطق در میان ما رایج است. می‌گویند که ایمان قلبی کافی است و انسان در اعمالش آزاد است؛ هرگونه بخواهد سخن می‌گوید، عمل می‌کند، لباس می‌پوشد. آدمی در اعمالش آزاد است و ایمان در قلبش است. این منطق نادرست است، زیرا قرآن تأکید می‌کند که ارتکاب معاصی به انکار خدا و کفر خدا و استهزای خدا می‌انجامد:« ﴿ ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاؤُوا السُّوأَی أَن کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَکَانُوا بِهَا یَسْتَهْزِئُون » آن که مرتکب معصیت می‌شود و اعمال نا��ایست انجام می‌دهد، در پایان به انکار آیات خدا می‌رسد. خواهران، فساد و انحراف مرزی ندارد. گمان مبرید که آدمی امروز اندکی منحرف می‌شود و فردا برمی‌گردد. هر اندازه که انسان راه انحراف را ادامه می‌دهد، اهمیت مسئله فزونی می‌یابد و توقف دشوارتر می‌شود. انسان در مسیر معصیت به تمامی مانند خودرویی است که در سرازیری است. خودرویی که به حرکت درمی‌آید، هرچه پیش‌تر می‌رود، متوقف کردن آن دشوارتر می‌شود. اگر امروز از گناه دست شستیم و متوجه خدا شدیم، آسان‌تر از فرداست. اگر جوانی بازگشت آسان‌تر از پیری است. بازگشت، به خدا در جوانی سهل‌تر است.
زینب(س) به یزید توضیح می‌دهد تو که بدین‌جا رسیده‌ای که می‌گویی:
لعبت هاشم بالملک فلا
خبـر جاء و لا وحـی نزل
(هاشمیان با حکومت بازی کردند، نه خبری(از آسمان غیب) آمده و نه وحی نازل شده است.)
این مسئله نتیجه طبیعی فسق و فجور است، زیراکه یزید در اعمال خود به شرع ملتزم نبود: شرب خمر می‌کرد، بازی می‌کرد، آبروی مردم را محترم نمی‌داشت. بنابراین، یزید فاسق بود و فسقش به این نتایج انجامید. هرکه منحرف شود و به مسیر منحرف خود ادامه دهد، ناگزیر روزی به این‌جا می‌رسد. هرکدام از ما - هیچ‌کداممان خالی از نقص و به‌دور از معصیت و خطا نیستیم- بهتر است که خطاهای خود را هرچه زودتر جبران کنیم.
زینب در ادام�� می‌گوید: «أظننت یا یزید حیث

[321]. ستایش مخصوص خداست، پروردگار جهانیان و درود خدا بر پیامبر و همه اهل بیتش. خداوند راست فرمود:«سپس عاقبت آن کسان که مرتکب کارهای بد شدند ناگوارتر بود. زیرا اینان آیات خدا را دروغ انگاشتند و آن‌ها را به مسخره گرفتند.» (روم، 10)

از موضوع آگاه می‌شدند، گریه می‌کردند و ناله سر ‌می‌دادند و توبه می‌کردند. در بسیاری از این شهرها مسجد یا مقامی به نام «رأس الحسین» در محل قرارگرفتن سر حسین در این اماکن است. وگرنه سر امام حسین در این مقام‌ها نیست. در حلب و حماه و نسیبین و موصل مساجدی به نام رأس الحسین مشاهده می‌کنید. در این اماکن سر امام حسین نهاده شده است. در شام و در شرق مسجد اموی هم مکانی به نام رأس الحسین هست که محل دفن سر امام حسین نیست. سر حسین در این مکان مدتی قرار گرفت، زیرا نزدیک دارالخلافه بود.
به همان شکل به شام رسیدند و به همان شیوه در بازار سخن گفتند و مردم شروع به حرکت کردند [...] پس از مدتی زینب بر یزید وارد شد. طبیعتاً، یزید استقبال عمومی اعلام کرده بود و می‌خواست آن روز را جشن بگیرد. آن روز را روز پیروزی بزرگ و آشکار می‌دانست. مردم به استقبال آمد�� بودند...نمایندگانی از بلاد بیگانه...نمایندگانی از مناطق مختلف. یزید نشست و سر حسین در برابر او. اهل بیت و زینب و علی بن حسین وارد شدند. زنان با این منظره مواجهه شدند. طبعاً، گمان می‌بریم کار بی‌اندازه دشوار شده است. سلام بر حسین و فرزندانش و اهل بیتش که همانند حسین بودند در استواری و عزم و تلاش. به گرفتاری‌ها و سختی‌ها اعتنایی ندارند. نگاه زینب متوجه برخی دختران حسین است. یزید با چوبی از خیزران به دندان‌های سر امام حسین می‌زند و برخی اشعار شعرای ملحد را شاهد می‌گیرد. یزید ذات نژادپرست خود را هنگام پیروزی نمایان می‌کند و این اشعار را می‌خواند:
لیـت أشـیاخـی ببـدر شهدوا
جزع الخزرج من وقع الأسل

لأهلوا و اسـتهلوا فرحـاً
و لقـالوا یـا یـزیـد لاتـشل

(ای کاش پدران من در جنگ بدر می‌دیدند که ایل خزرج از زخم نیزه‌های ما به آه و فغان آمده است.
تا شادی از سر و رویشان می‌ریخت، آن وقت می‌گفتند: یزید دیگر بس است.)
تا اینکه در بیت آخر می‌‌گوید:
لعبت هاشم بالملک فلا
خبـر جـاء و لا وحی نزل

(هاشمیان با حکومت بازی کردند، نه خبری از آسمان آمد و نه وحی نازل شد.)
یزید می‌گوید که هرآنچه در گذشته، از زمان رسول خدا، رخ داد، همه بازی بود. مقصود از بازی این است که آنان به حکومت برسند و بر مردم مسلط شوند و اکنون ما آمده‌ایم و بازی می‌کنیم و حکومت را از آنان می‌ستانیم و انتقاممان را هم می‌گیریم. آنان که کُشتیم، خون ما را در بدر ریخته بودند. جد یزید و عموی یزید و پسرعمویش در جنگ بدر کشته شده بودند. این واقعه نتیجه خونخواهی است. در منطق یزید اسلام هیچ جایگاهی ندارد. اگر اسلام در منطق یزید کمترین جایگاهی داشت، او مرتکب این کارها نمی‌شد.
این منظره بر زینب و دیگران بی‌نهایت سنگین است. جو آماده است و گروه‌های بسیاری منتظرند و از کاخ‌نشینان قصر یزید می‌خواهند که حقیقت امر را دریابند. افراد حاضر در خیابان از زینب و علی بن حسین چیزهایی شنیده‌اند. اما آنان که در کاخ خلیفه‌اند - خلیفه‌ای که در آن هنگام بر نیمی از زمین حکم می‌راند - مانند سفرا و نمایندگان اقشار مختلف، همگی، منتظرند که حقیقت را بدانند. در این هنگام زینب(س) سخن آغاز می‌کند. باید متوجه باشیم که

آنان را نکوهید و گفت: باید بسیار بگریید و خنده کم کنید. چرا گریه می‌کنید؟ از گریه‌تان چه سود؟ آیا می‌دانید چه خونی از رسول خدا ریختید؟ آیا می‌دانید کدامین جگرگوشه رسول خدا را دریدید؟ شما فرزند دخت پیامبر را کشتید و این‌گونه آسان گریه می‌کنید؟ گریه درمان این مصیبت نیست، زیراکه شما در قتل حسین مشارکت کردید. آنان که به قتل حسین آمدند، مردان شما بودند. شما آنان را به این کار تشویق کردید. با گریه مسئله تمام نمی‌شود. زینب با این کار برای انقلاب زمینه‌سازی می‌کند، برای حرکت، برای تغییر وضع موجود. او وجدان‌های خواب و بی‌توجه را نکوهش می‌کند و می‌کوشد تا آنان را بیدار کند. هدف او فرونشاندن کینه خود نبود. او بر آن است که مسئولیتشان را به آنان گوشزد کند.
اهل بیت را به کاخ ابن‌زیاد بردند. زینب وارد کاخ شد و طبعاً، سلام نکرد. بنابر عادت، بر قاتلان برادرش و فرزندانش سلام نکرد و در گوشه‌ای از کاخ نشست. ابن زیاد پرسید: این متکبر کیست؟
- (پاسخ دادند:) زینب دخت علی.
- ای زینب، چگونه یافتی آنچه را خدا با برادرت کرد؟ (می‌خواست زینب را شماتت کند.)
- جز زیبایی ندیدم. آنان مردانی بودند که خدا کشته شدن را برایشان مقدر کرده بود و به سوی آرامگاهشان رفتند.
- ستایش خدای را که شما را رسوا کرد و سخنانتان را تکذیب کرد.
- همانا که فاجر رسوا می‌شود و منافق تکذیب، و ما از اینان نیستیم. کشته شدن عادت ��است و شهادت کرامت ماست نزد خداوند.
پس از این، میان زینب و ابن زیاد سخنان بسیاری رد و بدل شد. ابن زیاد خشمگین شد و خواست علی بن حسین را بکشد که زینب(س) مانع او شد. خواست زینب را بکشد که افکار عمومی اجازه نداد. بنابراین، زینب نقش خود را در کوفه هم ایفا کرد، به‌گونه‌ای که هنگام خروج اهل بیت و اسرا از کوفه، جو این شهر سنگین بود. کوفه‌ای که مرکز قتل حسین(ع) بود، به شهری دیگر بدل شد. پس از مدتی کوتاه، از این شهر کوفه جماعتی به نام توابین با چهارهزار نفر خروج می‌‌کنند. اینان در راه خون حسین طلب مرگ می‌کردند و همه‌شان کشته شدند. مختار ثقفی نیز پس از اندک زمانی از این کوفه خروج می‌کند و بیشتر افرادی را که حسین را به قتل رساندند، می‌کشد. این همه نتیجه مواضع و اقدامات حضرت زینب است.این مواضع از کوفه به شام منتقل شد. آن‌گونه که پیش از این گفتم، کاروان از کوفه به موصل و از آنجا به نسیبین و سپس، به حمص و حماه و حلب و بعلبک رفت و در آخر به شام رسید. این مسیر را انتخاب کردند، زیرا در گذشته نمی‌توانستند از صحرا عبور کنند. همان‌گونه که می‌دانید، میان عراق و شام بیابان وسیعی قرار دارد و امکانات گذشته اجازه عبور از بیابان را نمی‌داد، زیرا وسایل معیشت در آنجا نبود. پس باید بیابان را دور می‌زدند: موصل در شمال عراق، نسیبین در ترکیه امروزی، حماه و ��مص در شمال سوریه، تا به شام برسند.
از سوی دیگر، یزید و دستگاه او بر آن بودند که اهل بیت را به گوشه گوشه جهان اسلام ببرند تا در مردم رعب و وحشت ایجاد کنند و به آنان نشان دهند که خلیفه می‌کشد و نابود می‌کند تا تسلیم شوند و قیام نکنند. اما نتیجه کاملاً برعکس شد، زیرا کاروان به هر شهری که می‌رسید با شادی و سرور و نمادهای زینت استقبال می‌شد. اما پس از آنکه از چرایی ماجرا و نَسَب و اوضاع می‌پرسیدند و

تا دریابید که مقصود از شهادت حسین(ع) چه بود و زینب چه نقشی در موفقیت و تحقق این مقصود داشت. اگر زینب زنی عادی بود، به مانند دیگر زنان مویه می‌کرد و ناله سر می‌داد. اما زینب نمی‌خواهد بگرید، او درصدد تکمیل رسالت حسین(ع) است.
رسالت حسین(ع) چگونه ادا می‌شود؟ با عزت و کرامت. حسین نمی‌پذیرد که خواهرش و زنانش ناله و جزع و فزع کنند، بلکه می‌خواهد آنان استوار باشند و سبب شماتت دشمنانشان نباشند. زینب آمد و دیگر زنان نیز همراهش بودند و بالطبع، کودکان نیز در پی او روان بودند. آمدند تا رسیدند به اجساد پاک... به مقتل. زینب به پیکر پاک حسین نزدیک شد. می‌دانیم که ده‌��ا بلکه صدها نفر در قتل حسین مشارکت داشتند. بی‌شک، پیکر حسین پاره پاره بود، پوشیده از تیر و نیزه و سنگ بود. زینب، خواهر حسین، بر سر پیکر پاک رسید و در برابر دیدگان شماتت‌کنندگان و دشمنان و همه، پیکر را به آسمان برد و گفت:«پروردگارا، این قربانی را از ما بپذیر.»
خواهش می‌کنم توجه کنید به معنی این کلمه:«پروردگارا، این قربانی را از ما بپذیر.» این «ما» که از خدا می‌خواهد قربانی‌اش را بپذیرد، کیست؟ مقصود آل‌البیت است. مقصود زینب این است که ما حسین را در محراب آزادی قربانی کردیم تا از دین پاسداری کنیم، از کرامت انسان پاسداری کنیم. قتل حسین و شهادت حسین بر ما تحمیل نشده است. شهادت امری اجتناب‌ناپذیر بود و ما آن را تقدیم کردیم. از این روست که زینب در این موضع و اتفاق از رسالت حسین پاسداری کرد. همه مردم و همه دشمنان دریافتند که زینب(س) با همه توان و با نهایت عزت ادامه‌دهنده رسالت است و نمی‌خواهد ضعف و ناتوانی نشان دهد و تسلیم شود. او هم در موضع حسینی ثابت‌قدم است که می‌گوید:«دست خواری به شما نمی‌دهم و چون بی‌مایگان نمی‌گریزم.»
اهل بیت رسول خدا بدین‌سان راهی کوفه شدند. این اولین موضع زینب بود و بی‌شک، در راه مواضع مشابه دیگری هم داشت.
به دومین موضع او در برابر ابن‌زیاد در کوفه می‌رسیم. مردم کوفه جشن گرفتند و با شادی و سرور از ��اروان اسیران استقبال کردند. اما به‌سرعت اسیران را شناختند. زینب دختر علی است و علی امیرالمؤمنین بود و مرکز خلافتش کوفه. پنج سال در کوفه حاکم بود و از این شهر جهان وسیع اسلام را اداره می‌کرد. در آن دوره، همسر امیرالمؤمنین(ع) ، فاطمه زهرا(س) ، فوت شده بود. بنابراین، می‌توانیم بگوییم که زینب نقش خانم خانه را داشت. زنان کوفه و همه اهل کوفه غیر زینب را نمی‌شناختند. پس در واقع زینب در اسارت وارد مرکز خود، حکومت خود، محل خلافت پدر خود شد. مردم زینب را می‌شناسند. زینب با چه وضعیتی وارد کوفه می‌شود؟ اسیر وارد می‌شود. جماعت دشمن کوچک‌تر از آن بودند که بخواهند زینب را خوار کنند. درست است، زینب اسیرِ نشسته بر پشت شتر است و برادرانش به قتل رسیده، اما نیروی ایمانِ زینب، او را از این مسائل دور می‌کند و او را در اسارت پیروز حس می‌کنی. گویا در حالت غلبه و قدرت است.
زینب به کوفیان که می‌رسد، سخن آغاز می‌کند. اهل کوفه صدای زینب را می‌شنوند و می‌شناسند، یا به تعبیر برخی مورخان صدای علی بن ابی‌طالب را می‌شنوند. گویا زینب با دهان علی(ع) سخن می‌گوید. صدای او به صدای امیرالمؤمنین می‌مانست، صدایی که همچنان در گوش کوفیان بود. در این هنگام اهل کوفه گریه آغاز کردند و غم به دامان گرفتند. زینب

گمان می‌برد که من هم از کسانی‌ام که برای به غارت بردن لباس و چیزی از این دست او را می‌خواهم. دوید تا اینکه او را گرفتم. بلافاصله گفت: ای فلانی، قرآن خوانده‌ای؟
گفتم: بله.
- این آیه را خوانده‌ای:« ﴿ فَأَمّا الیَتیمَ فَلَا تَقهَر »[320]
- بله.
- به خدا سوگند من یتیم حسینم.
سکوت کردم و به او گفتم: دخترم من قصد سوئی به تو ندارم. می‌خواهم این آتش را فرونشانم تا بدنت را نسوزاند.
پس از آنکه از آتش رهایی یافت، گفت: ای فلانی، تو با مایی یا از دشمنان مایی؟
- نه با شمایم و نه با دشمنانتان...من ناظرم...
- سؤالی دارم.
- بپرس...
- نجف کجاست؟ کوفه کجاست؟
- از نجف و کوفه چه می‌خواهی؟
- عمه‌ام زینب گفته که ما در نجف بارگاهی داریم که آوارگان و بی‌پناهان بدان پناه برند. می‌خواهم بدان‌جا پناه برم و از مصیبتمان و ستم اینان بر ما شِکوه کنم.
- دخترکم، نجف و کوف�� از اینجا فاصله بسیار دارند و رفتن به آنجا برایت آسان نیست.
این ماجرا را نقل کردم تا ذهنیت کودک را دریابید. ذهنیت کودک این است که اگر دشمن بر آنان هجوم برد، می‌تواند به نجف پناه ببرد. یک کیلومتر...بیشتر...کمتر...به مقدار نفَسش. مهاجمان بسیار بودند. ده‌ها هزار نفر به خیمه‌ها حمله‌ور شدند و کودکان فرار می‌کردند.
این نکته را گفتم تا برسیم به مسئولیت زینب(س). شب که فرارسید، او مسئول تنهاست که باید فرزندان و کودکان را گرد آورد و به آنان آب و نان دهد و آنان را لباس بپوشاند. از این رو، پس از آنکه سپاهیان متفرق شدند و اوضاع آرام شد، زینب ده‌ها کودک و زن را جمع کرد تا وظیفه خود را در برابر آنان ادا کند.
صبح هنگام، سپاه عمر سعد مشغول دفن کشته‌شدگانشان شدند. بالطبع، کشته‌های آنان بسیار بود، یاران حسین ارزان کشته نشدند، زیرا هریک از آنان بیش از یک نفر را می‌کشتند. سپاهیان عمر برکشته‌شدگان خود نماز خواندند و آنان را دفن کردند و هنگامی که به اجساد حسین و اهل بیت و یارانش رسیدند، آنان را در صحرا رها کردند و عزم کوفه کردند. سرهای پاک در این هنگام، یعنی عصر عاشورا، فرستاده شدند و اهل بیت را هم اسیر گرفتند تا تقدیم ابن‌زیاد کنند.
آنان تصمیم گرفتند که اهل بیت و زنان و کودکان را از مسیری ببرند که اجساد کشته‌شدگان و پدران خود را ببینند. من هربار که تلاش می‌کنم که سبب این کار و گذراندن اسیران و زنان و کودکان را از کنار اجساد کشته‌شدگان دریابم، چیزی دستگیرم نمی‌شود، جز اینکه این اقدام برای تسلی خاطر و فرونشاندن کینه عمر سعد و جماعتش بوده باشد. آنان چه کسانی را به اسارت گرفتند؟ کودکان خردسال و زنان را از کنار اجساد فرزندان و پدران و برادران و نزدیکانشان گذراندند. اجساد صورت عادی ندارند؛ در جنگ قطعه قطعه شده‌اند، بسیاری بی سر هستند، بسیاری بی دست هستند، بسیاری پاره پاره‌اند. با این حال، آنان را واداشتند که جسدهای عزیزانشان را ببینند.
چه شد؟ من تنها یک صحنه را ذکر می‌کنم

[320]. «پس یتیم را میازار.» (ضحی، 9)

یاری زینب(س)

منبع: متن این سخنرانی که در باشگاه فرهنگی امام صادق(ع) ایراد شده است در کتاب سفر شهادت درج شده است.
( بسم‌الله الرحمن الرحیم )
السَّلامُ علیک یا أباعبداللّه؛علیک منی سلام‌اللّه أبدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار؛ و لا جعله اللّه آخر العهد منی لزیارتکم؛السلام علی الحسین؛و علی علی‌بن‌الحسین؛و علی أولاد الحسین؛و علی أصحاب الحسین.
اکنون در عصر عاشورا و در لحظات پایانی این بزرگداشت مبارک به سر می بریم. بزرگداشتی که آمال‌هایی بزرگ را به آن گره زده‌ایم. امید که با سودی سرشار این روزها را پشت سر بگذاریم. برآنیم تا حسینی و یاور زینب این ایام را پشت سر بگذاریم و این آخرین فرصت ماست. آنچه بر امید ما برای نیل به این مقصود می‌افزاید، این است که امروز جمعه است...عصر جمعه...ساعات استجابت دعا. فاطمه زهرا(س) همه این ساعات را صرف دعا می‌کرد و منتظر می‌ماند تا ساعات پایانی روز جمعه، پیش از غروب، را درک کند. پس این ساعات اولاً، ساعات استجابت دعا در روز جمعه است. ثا��یاً، ساعات پایانی خاطرات حسین و زینب بایکدیگر است. نیازی نیست که عنایت خاصی به ما شود، لختی اندیشه به این ساعاتِ حسین و زینب، ما را به خدا نزدیک می‌کند و احساساتمان را برمی‌انگیزاند و ما را وا‌می‌دارد که برای اصلاح اموراتمان بکوشیم و در راه یاری حسین(ع) و زینب(س) تلاش کنیم.
می‌دانیم که حسین(ع) عصر عاشورا کشته شد و می‌توانیم چگونگی مواجهه دشمنان را با خانواده او دریابیم. پیش از کشتن امام، عده‌ای از سپاهیان یزید به حرم امام حمله‌ور شدند. امام افتاده بر زمین خطابشان داد: ای پیروان ابی‌سفیان، من با شما نبرد می‌کنم و شما با من. زنان را با این نبرد کاری نیست. امام بر آنان تأکید کرد که تا وقتی زنده است، اهل بیتش را رها کنند. آنان بازگشتند و در قتل حسین(ع) شتاب کردند.
پس از قتل حسین و نیل به اهدافشان، ده‌ها هزار نفر، از گرگ‌های بیابان، از آنان که نه عهدی داشتند و نه نجابت و بزرگ‌منشی، به طمع مال به حرم امام و خیمه‌ها حمله‌ور شدند. اینان گمان می‌بردند که در این خیمه‌ها به طلا و زیرانداز و لباسی دست می‌یابند. اینان برای کشتن حسین آمده بودند و کف دستی خرما (ضرب‌المثل عربی) عایدشان شده بود. به خیمه‌ها حمله کردند. بی‌شک، هجوم آنان به فرار فرزندان حسین(ع) و زنان اهل بیت و یارانش انجامید. در صحرا و در هر مکانی پراکنده شدند. به کجاها متفرق شدند؟ سال گذشته ماجرایی را نقل کردم و امسال هم بی‌نیاز از نقل آن نیستیم تا ببینیم، آن کودکان کجا رفتند.
یکی از مقتل‌نویسان نقل می‌کند که عصر روز عاشورا دختربچه‌ای از اهل بیت را دیدم که می‌دود و جامه‌اش می‌سوزد و آتش دارد. (خواهش می‌کنم با صدای بلند گریه نکنید. کسی که می‌خواهد گریه کند، با صدای آهسته هم می‌تواند گریه کند.) به او نزدیک شدم تا آتش را خاموش کنم. از من گریخت.

رفتار خود حسین و یارا�� حسین را شکست داده است.
این جنگ در برابر ما استمرار دارد و بی‌‌تردید ما کـه یاد او را بزرگ می‌‌داریم و در شهادت او اندوهگینیم و همواره در طول تاریخ گفته‌‌ایم:«کاش ما با تو بودیم و به رستگاری بزرگ می‌‌رسیدیم،» ما که به راه او ایمان داریم و برای یاری او تلاش می‌‌کنیم، بی‌‌تردید در این نبرد در کنار او خواهیم ایستاد. ما در برابر نفس خود و در برابر وسوسه‌‌های شیطان و وسوسه‌‌های دوست بد و محیط ناسالم و جامعه منحرف، در کنار امام حسین می‌ایستیم و در زندگی و خانه و جامعه خود، او را یاری می‌‌کنیم. ما از اهل حق حمایت خواهیم کرد، ما از عزت امت در برابر دشمنان آن دفاع خواهیم کرد، ما از جوانان پشتیبانی خواهیم کرد تا آموزش ببینند و پرورش یابند و فرهیخته شوند. ما امام حسین(ع) را این‌گونه یاری خواهیم کرد. ما در این شب بزرگ با دل‌های خود به‌سوی کربلا و پیشوای این راه، امام حسین(ع)، و به‌سوی کسانی که پس از او این راه را دنبال کردند، می‌‌رویم و دل و عقل و جسم خود را به آنان پیوند می‌‌دهیم و در عمل ، نه در آرزو ، می‌‌گوییم: «کاش ما با شما بودیم و به رستگاری بزرگ می‌‌رسیدیم.» این فقط آرزو نیست بلکه ما همراه امام حسین هستیم. نبرد امام حسین هم‌‌اکنون پابرجاست. چرا تنها از سر آرزو بگوییم کاش ما با تو بودیم؟ ما همین الان می‌‌توانیم در ��نار او باشیم. در همین زمان می‌توانیم در نبرد بزرگ حسینی همراه او باشیم و به رستگاری بزرگ برسیم.
از خداوند می‌‌خواهیـم [این عزاداری‌ها را] از ما بپذیرد. ما در انتظار جناب شیخ هستیم تا پس از تلاوت، دعا کند و ما بهره ببریم و آمین بگوییم.
و السلام علیکم.

را فراموش کردی که « ﴿ وَ لاَ یحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیزْدَادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ .»[318] آیا این عدالت است ای پسر آزادشدگان، که زنان و کنیزان خود را پشت پرده گذاشته‌‌ای و دختران رسول‌خدا را چون اسیر می‌‌چرخانی تا آشنا و بیگانه چهره آنان را وارسی کنند؟»
زینب با گفتنِ «ای پسر آزادشدگان» آن پیروزی مادی و آنچه را در صحنه کربلا و تاریخ رخ داده بود، به پیروزی الهی پیوند داد. پس از آن پیروزی بود که آیات « ﴿ إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ‌*وَ رَأَیتَ النَّاسَ یدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً »[319] نازل شد و پیامبر بر فراز منبر رفت و خطاب به مشرکان مکه فرمود: فکر می‌‌کنید من با شما چه می‌‌کنم؟ گفتند: تو برادری بخشنده و برادرزاده‌‌ای بخشنده هستی. فرمود: بروید که شما آزادشدگانید. زینب به یزید یادآوری می‌‌کند که پیروزی آن بود: یک پیروزی الهی و عادلانه و برحق، و تو آزادشده همان نبرد هستی. بنابراین، فکر نکن تو پیروز شده‌‌ای.
پس از این بحث‌ها و استدلال‌ها به ایـن جمله می‌‌رسـد: «اگر چه پیشا‌‌مدهای ناگوار مرا به سخن گفتن با تو کشانده...» ای یزید در شأن من نیست که با تو هم‌‌سخن شوم. تو که هستی؟ خلیفه هستی؟ پیروز میدان هستی؟ و من اسیرم؟ هرکه می‌‌خواهی باش. پیشامدهای ناگوار مرا به سخن گفتن با تو کشانده، وگرنه من با تو سخن نمی‌‌گفتم.
پیروزمندی و عزت را می‌‌بینید؟ کجاست آن ذلتی که ادعا می‌‌کنند و برای آن می‌‌گریند؟ گریه ما بر خودمان است. گریه ما به سبب خواری خود ما و شکست خود ماست. گریه و اندوه ما در عزای حسینی، فضایی است برای انجام دادن عمل صالح و اشاره‌‌ای است به ما تا کارهای درست و نیکی را انجام دهیم که امام حسین را خشنود می‌‌سازد و اصلاً امام حسین به سبب آن‌ها کشته شد.
حضرت زینب(س) خطاب به یزید فرمود: «اگر‌چه پیشامدهای ناگوار مرا به سخن گفتن با تو کشانده، من تو را کوچک و بی‌‌ارزش می‌‌شمارم و سخت نکوهش می‌‌کنم، ولی دل‌ها داغدار است و چشم‌ها اشکبار.»
این سطح از رسالت و این نبرد که از امـام حسین به حضـرت زینب انتقال پیدا کرد و رهبری آن را زی��ب به عهده گرفت، یعنی نبرد حق و باطل و هدایت و گمراهی، هنوز در میان ما پا بر جاست. در درون هر‌یک از ما، در خانه هر‌یک از ما، در جامعه هر‌یک از ما این جنگ برپاست. چگونه باید این جنگ را رهبری کنیم؟ امام حسین به ما می‌‌آموزد که چگونه بجنگیم، چگونه این میدان را رهبری کنیم، چگونه پیروز شویم و چگونه عمل کنیم. جنگ امام حسین برای تحقق اهداف ایشان بود. امام حسین کشته شد، ولی اهداف ایشان پابرجاست. دین او و نماز او پابرجاست. این‌طور نیست؟ آیا نماز جزو اسلام نیست؟ نماز ستون دین است. اگر نماز پذیرفته شود، دیگر عبادات نیز پذیرفته می‌‌شوند و اگر مردود شود، آن‌ها نیز مردود می‌‌شوند. حال درمورد کسی که در مراسم عزاداری برای امام حسین گریه می‌‌کند، ولی نماز نمی‌‌خواند، چه می‌‌گویید؟درمورد کسی که برای امام حسین اندوهگین است، ولی اهداف او را که گرانبهاتر از خود اوست، دنبال نمی‌‌کند، چه می‌‌گویید؟ کسی که دروغ می‌‌گوید و نیرنگ می‌‌زند، با

[318]. «کافران مپندارند که در مهلتی که به آنان می‌دهیم خیر آنان است، به آنان مهلت می‌دهیم تا بیشتر به گناهانشان بیفزایند و برای آنان است عذابی خوار کننده» (آل‌عمران،178)
[319]. «چون یاری خدا و پیروزی فراز آید، و مردم را ببینی که فوج‌فوج به دین خدا در می‌آیند.» (نصر،1ـ2)

پسر عمویم، علامه دکتر صادق، که در این جلسه به ما افتخار داده‌‌اند و همچنین شیخ نصر الخفاجی که دستانی نیکوکار دارد و در همه‌جا مواضع ارزشمندی داشته است و خدمت ��مه برادران حاضر عرض ادب می‌‌کنم.
زینب بانوی بزرگوار بنی‌هاشم و دختر بزرگ امام علی(ع) است و پس از وفات حضرت فاطمه(س)، مادر حسین و مادر زینب، طبیعتاً اداره امور داخلی خانه با ایشان بود. امروزه در عرف ما، زنی را که چنین موقعیتی داشته باشد، بانوی اول می‌‌نامند. حال، زینب با چنین جایگاهی اسیر شده و همه خویشانش کشته شده‌‌اند. آیا احساس ضعف می‌‌کند؟ هرگز. همان‌طور که گفتم جنگ آنان در میدان کربلا یا دیگر میدان‌ها جنگ مادی نیست، بلکه نبرد مهم‌تری پشت پرده در میدان ارزش‌ها و عزت اندیشه‌‌ها در جریان است: نبرد ایدئولوژی‌‌ها، نبرد رفتارها و برخوردها و روش‌ها.
زینب بر ابن‌زیاد وارد می‌‌شود، ولی سلام نمی‌‌کند. ابـن‌زیاد با آنکه او را می‌‌شناسد، وانمود می‌‌کند که او را نمی‌شناسد و می‌‌پرسد: این زن متکبّر کیست؟ می‌‌گویند: او زینب دختر علی است. ابن‌زیاد (با وجود آنکه همه می‌‌دانند فرجام جنگ چه بوده و امام حسین کشته شده است) از سر شماتت به او می‌‌گوید: کاری را که خدا با برادرت کرد، چگونه دیدی؟ مگر ابن‌زیاد بیش از کشته شدن حسین چه می‌‌خواهد؟ چرا او را شماتت می‌کند؟ چون می‌‌خواهد حسین را در نبرد معنوی شکست دهد. در جمله‌‌ای که ابن‌زیاد به زینب می‌‌گوید، شماتت روشن است. زینب در برابر مردم، این نبرد را به بهترین شکل رهبری می‌‌کند و می‌‌گوید: «به خدا سوگند جز زیبایی ندیدم. اینان مردانی بودند که خداوند کشته‌شدن را برایشان رقم زد، پس به‌سوی قتل‌گاه‌‌های خویش شتافتند.» ابن‌زیاد می‌‌بیند نمی‌‌تواند او را خاموش کند. زینب او را در کاخش و پس از آنکه در جنگ مادی پیروز شده بود، شکست داد. از این رو، به زینب می‌‌گوید: سپاس خدایی را که شما را رسوا ساخت و دروغ بودن اسطوره‌‌تان را آشکار کرد. و زینب در پاسخ می‌‌گوید: همانا کافر رسوا می‌‌شود و دروغ منافق برملا می‌‌گردد و کافر و منافق کسی غیر از ماست. کشته شدن عادت ماست و شهادت کرامتی است که خدا به ما ارزانی داشته است. ما انتظار چنین جنگ‌‌هایی را داشتیم. این کار ماست و ما هرگز از کرده خود پشیمان نیستیم.
در کاخ یزید نیز زینب درحالی‌که پست‌‌تـرین لبـاس خود را بر تن دارد، وارد می‌‌شود. تصور کنید زینب پس از این همه مصیبت‌‌دیدگی و پس از تحمل رنجی دردناک به نزد یزیدی می‌‌آید که پیروزمندانه در میان سفیران و امیران و رؤسای قبایل نشسته و سرمست از شراب و پیروزی است و همان‌طور که شنیده‌‌اید با چوب خیزرانی که در دست داشت به لب‌های أباعبداللّه(ع) می‌‌زد. همین یک صحنه دردناک کافی است تا زینب(س) روحیه خود را ببازد. اما او که با نیروی ایمان حرکت می‌‌کند، او که در دنیایی دیگر زندگی می‌‌کند، او که ��لبش با عزت ابدی در پیوند است و عقلش از سرچشمه همیشه جوشان الهی سیراب است، خطبه معروف خود را می‌خواند که شاید در این مجالس شنیده باشید. خطبه شگفت‌‌انگیزی است. در بخشی از این خطبه می‌‌گوید: «ای یزید، آیا گمان کردی اینکه زمین و آسمان را بر ما تنگ کرده‌ای و ما را همچون اسیران به این سو و آن سو می‌‌بری، تو را در نزد خداوند گرامی و ما را خوار می‌‌سازد؟ آیا این سخن خداوند متعال