دیگری معامله و مشارکت کنند تا از این رسالت و از کسانی که به آن اعتقاد دارند و کیان و اظهارات و مقدسات آنان را تهدید میکنند و بتهایشان را نابود میسازند، خلاصی یابند. طبیعی است که رسول خدا این پیشنهاد را رد میکند و به دستور خدا به اینان میگوید : « ﴿ یا أَیُهَا الکافِرون لا أَعبُدُ ما تَعبُدُون ﴾ .» این طبیعی است، چون میان معبود من و معبود شما بسیار فرق است. معبود من فوقِ ماده، قوی، واجب، عادل، حکیم و خالق است و معبود شما عاجز و ناقص و مخلوق است. معبود من مرا به سوی حق و پاکی و آزادگی فرامیخواند و معبود شما خوار و ذلیلتان میکند و شما را به باطل و انحراف میکشاند. پروردگار من، از من حمایت میکند، ولی شما خود از خدایانتان حمایت میکنید. پس خدای من و خدای شما تفاوت دارند : «﴿لا اَعبُدُ ما تَعبُدُونَ وَ لا اَنتُم عابِدونَ ما أَعبُد. ﴾» و در آن هنگام تأکید میکند : «﴿وَ لا اَنَا عابدٌ ما عَبدَتُم وَ لا أَنتُم عابدونَ ما أَعبُد﴾» بنابراین، پیشنهاد تسویه و معامله شما و مشارکت در عبادت، پیشنهادی مردود است. رسالت من وسیلهای برای رزق و روزی و مجد و بزرگیِ من و خانوادهام نیست. رسالت من حقیقت من است و من در راه آن ناچیزم. من فرع رسالتم هستم و برای آن خود را فدا میکنم. پس این رسالت، رسالت من نیست، بلکه من جزئی از آن هستم. رسالت من با رسالت شما اشتراکی ندارد، چراکه معبود من با معبود شما تفاوت دارد. « ﴿ لَکُم دینَکُم وَلِیَ دِین ﴾ .»
طبیعی است که امکان ندارد پیامبر در این گفتوگو اظهارات و پیشنهاد آنان را به هر شکلی بپذیرد، هرچند که با آنان بحث و گفتوگو میکرد. چراکه خداوند، ( سبحانه و تعالی ) ، وی را به « ﴿ جادِلُهم بالَّتَی هِیَ أَحسَنُ ﴾ »[270] امر میکند. این طرحها که نتیجه بدفهمی رسالت محمدی یا طمع در آن است، به هر شکل رد شده است. قاطعیت نشاندهنده وضوح راه و بینش است. پس وقتی معبود متفاوت باشد، رفتار و سلوک آدمی در زندگی و حرکاتش جملگی تفاوت دارند.
امیدواریم که حق معبود و پروردگار ما باشد و به او تمسک جوییم و از او دست نکشیم و بر سر آن معامله نکنیم و از سر ضعف یا عجز یا فریب خوردن برای او شریکی برنگزینیم. خداست که موفقمان میکند.
والسلام علیکم و رحمـةاللّه و برکاته.
[270]. «با بهترین شیوه با آنان مجادله کن.» (نحل، 125)
این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.
﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴾
﴿ قُلْ یا أَیهَا الْکَافِرُونَ ﴾ ،
بگو ای کافران،
﴿ لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ ﴾ ،
من چیزی را که شما میپرستید نمیپرستم ،
﴿ وَلَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ ﴾ ،
و شما نیز چیزی را که من میپرستم نمیپرستید،
﴿ وَلَا أَنَا عَابِدٌ مَا عَبَدْتُمْ ﴾ ،
و من پرستنده چیزی که شما میپرستید نیستم،
﴿ وَلَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ ﴾ .
و شما پرستنده چیزی که من میپرستم نیستید.
﴿ لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِی دِینِ ﴾ .
شما را دین خود، و مرا دین خود.
این سوره مبارک به سبب تصور رایجی که در قریش مطرح بود، نازل شده است. پس از اینکه قریش نفوذ اسلام را در جانها دریافت، مخالفان و مشرکان نیز نتوانستند با آزار مسلمانان و توطئه بر ضد زندگی رسول یا تحریم اقلیت مسلمانان که آرامآرام به جانها و آفاق وارد میشدند، اسلام را در نطفه خفه کنند. عدهای از قریش و در رأس آنان ولید بن مغیره، عاص بن وائل، اسود بن مطلب و امیـة بن خلف گردهم آمدند و به رسولاللّه گفتند : «ای محمد، ما آنچه تو میپرستی، میپرستیم و تو نیز آنچه ما میپرستیم، بپرست و ما و تو در این امر مشارکت کنیم. اگر آنچه ما میگوییم، بهتر از آن باشد که تو میگویی، تو از آن بهره میبری و اگر آنچه تو میگویی، از آنچه ما میگوییم درستتر باشد، ما نیز بهره میبریم.» آنان پس از ناامیدی از مبارزه با پیامبر، اینگونه کوشیدند تا با رسول خدا(ص) بر سر اسلام معامله کنند. آنان میخواستند که رسالت را تضعیف کنند، چراکه تصور میکردند رسالت وسیله رزق و روزی و مجد و بزرگی برای محمد(ص) است. او را به مشارکت فراخواندند و خود نیز خواهان شراکت با او بودند.
میان قریش شیوه دیگری نیز مطرح شد، آنگونه که در حدیث دیگری آمده است. برخی به رسولاللّه(ص) گفتند : «ای محمد، تو خدای ما را یک سال عبادت کن، ما نیز خدای تو را یک سال عبادت میکنیم.» و اینگونه میخواستند به شیوه
پیامبر گفته، اجرا کنند. کسی برخاست و گفت: ای رسول خدا، من حقی از تو دارم. پیامبر گفت: چه حقی؟ گفت: در روز بدر من ایستاده بودم و چوبی در دست تو بود. سخنرانی میکردی مردم را مرتب میکردی و در همین حال، ضربهای به شکم من زدی. میخواهم تو را قصاص کنم. پیامبر گفت: به سوی من بیا. وقتی نزد پیامبر آمد، گفت: ای پیامبر وقتی به شکم من زدی، پیراهنی بر شکم من نبود. شکم من عریان بود. پس پیراهنت را کنار بزن تا تو را قصاص کنم. پیامبر لباس را کناری زد. در این لحظه این مرد خود را به پای پیامبر انداخت و گفت: ای رسول خدا این کار را انجام دادم تا ثابت کنم تو به آنچه میگویی عمل میکنی.
پیامبر اینگونه زندگی خود را پس از ادای رسالت و اکمال دین و اتمام نعمت و خدمتش به پایان رساند.
« ﴿ فَسَبِّح بِحَمدِ رَبِّکَ وَ استَغفِرهُ ﴾ .» پیامبر از چه چیزی استغفار بطلبد؟ از سرمستیای که پس از پیروزی دچارش میشود. چون آدمی پیروز میشود، احساس تکبر و خودپسندی میکند و این ترک اولی است. خداوند پیامبرش را پرورش داده است و نمیگذارد تا دچار خودپسندی شود و حس کند که پیروزی از جانب خودش است. از همین روست که میبینیم پیامبر هنگامی که چونان نیرومندترین فاتحان جهان پیروزمندانه وارد مکه میشود، بر پشت شترش سرش را پایین میآورد و خداوند را تسبیح و ستایش میکند و استغفار میطلبد. پیامبر فروتنانه همچون بندگان پا به مکه نهاد، نه همچون پیروزمندان متکبر. این تصویر همیشه در برابر چشمان مسلمانان است و راه و ژرفای انسانیت را در این دین پاک نشان میدهد. پیامبر خاشعانه و در حالی که استغفار میطلبد و به درگاه خداوند استغاثه و حمد میکرد، پا به مکه نهاد و خداوند هم توبهپذیر است. آنچه در آیه مبارک آمده است، آیهای که پیامبر و اصحابش را تربیت میکند، به روشنی هدف اسلام از جنگ را آشکار میسازد. این آیه به مسلمین میآموزد که پس از پیروزی موضعی انسانی داشته باشند : «﴿لا یجْرِمَنَّکُم شَنَئانُ قَوم عَلی أَلاَّ تَعدِلُوا اعدِلُوا هُوَ أَقرَبُ لِلتَّقویَ. ﴾»[267] پس از پیروزی بر خود مسلط باش. بدان که این پیروزی از تو نیست، تا بابتِ آن مغرور شوی. پس از این آیه، چنانکه در احادیث مستفیض آمده است، پیامبر گفت : «نُعِیَت إِلَیَّ نَفسِی.»[268] (خبر مرگ مرا دادند.) گویا او مرگ را نزدیک میدید. همینگونه هم شد. پس از فتح مکه و مسلمان شدن عربها، آنچنانکه تاریخ نشان میدهد، پیامبر چند ماهی بیش در این دنیا نبود. علت این بود که دریافت رسالت به پایان و پیروزی خداوند فرارسیده، امت اسلامی نیز شکل گرفته و مسلمانان امتی یکپارچه و نیرومند شدهاند که میتوانند به راهشان ادامه دهند. در این هنگام بود که احساس کرد عمرش رو به پایان است و آماده این مسئله شد.
راویان و یاران و زنان پیامبر نقل کردهاند که پیامبر این روزها و ماههای پایانی را در تفکر و تحلیل و استغفار و حمد خدا سپری کرد، تا اینکه روز وفاتش فرارسید. با تکیه بر دوش علی و فضل بن عباس نزد مسلمانان آمد و در خطبهای پس از سفارش به نماز و حج و روزه و زکات و پس از سفارش مردان به زنانشان و مهربانی با آنان و پس از سفارش به بخشش و عفو و بازنگشتن از دین گفت : «فَمَن کُنتُ جلَدتُ لَهُ فَهذا ظَهرِی وَمَن کُنتُ أَخَذتُ لَهُ مالاً فَهذا مالِی و لایَقُل رَجُلٌ إنّی أَخافُ الشَّحناء مِن قِبَلِ رَسُولِ اللّهِ ألا وَ إنَّ الشَّحناءُ لَیسَت من طَبِیعَتِی.»[269] (ای مردم اگر بر پشت کسی شلاقی زدهام، میتواند بر پشت من بزند و اگر از کسی مالی گرفتهام، اموال من در اختیار اوست، کسی نگوید من از دشمنی رسول خدا میترسم، که من اهل دشمنی ورزیدن نیستم.)
ای پیامبر چه کردهای که از امتت پوزش میطلبی؟ آیا بی تو بزرگی و عزت و ثروت و عدلی داشتند؟ با این همه، او در آخرین خطبهاش میگوید : «فَإنِّی أَخافُ أن أُقابِلَ وَجَهَ رَبِّی وَ عَلی ذِمَّتِی اَمرٌ مِن أُمورِ النّاس.»(من میترسم در حالی به دیدار پروردگارم بروم که چیزی از مردم بر گردنم باشد.)
برخی از مخلصان تلاش کردند که آنچه را
[267]. «دشمنی با گروهی دیگر وادارتان نکند که عدالت نورزید. عدالت ورزید که به تقوی نزدیکتر است.» (مائده، 8)
[268]. قمی، علی بن ابراهیم، تفسیرالقمی، قم، دارالکتاب، 1367، ج 2، ص 447؛ مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، چاپ دوم: بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1403ق، ج 18، ص 116.
[269]. ابن ابیالحدید، عبدالحمید بن هبةالله، شرح نهج البلاغة، چاپ اول: قم، مکتبة آیةالله المرعشی النجفی، 1404ق، ج 13، ص 28.
است. او از « ﴿ مؤلفـة قلوبهم ﴾ » بود و پیامبر به او صدقه میداد تا دست از دشمنیاش بردارد. همچنین، پیامبر دربارهاش گفت که هرکس وارد خانه حکیم بن حزام شود، در امان خواهد بود. این مرد همان کسی است که به دروغ گفت در کعبه متولد شده است تا ولادت امام علی را در کعبه کمارزش سازد و کسی این مسئله را برای امام فضیلتی نداند. ولی این مسئله در تاریخ وجود ندارد. ابوسفیان و حکیم بن حزام خیلی از مکه دور نشده بودند که صحرا را پر از سپاه و مردم و ارتش آماده آتش دیدند. ابوسفیان به حکیم گفت : این محمّد و سپاهیانش است. آنان پیش از آنکه خود را آماده کنیم، غافلگیرمان کردند. بازگردیم و خود را آماده نبرد کنیم. اما پیش از آنکه چند قدمی بردارد، نگهبانان سپاه دور آنان حلقه زدند و عباس بن عبدالمطلب، عموی پیامبر، او را نزد پیامبر برد. ابوسفیان و عباس از پیش دوستی داشتند. از همین رو، از عباس امان خواست و او هم پذیرفت. بالأخره، ابوسفیان زیر شمشیر اسلام آورد. پس از چندی پیامبر وارد مکه شد. ابوسفیان ایستاده بود و سپاه خداوند را میدید که از پیش چشمانش میگذشت. سرانجام، به عباس گفت : ای عباس، پادشاهی برادرزادهات، نمایان گشته است. عباس به ابوسفیان گفت : وای بر تو، این نبوت اوست. او ادعای مسلمانی کرده بود و حالا چنین حرفی میزد. این سخن، کاملاً اندازه ایمان ابوسفیان را نشان میدهد.
مسلمانان پا به مکه گذاشتند و خداوند مکه را به دست پیامبر فتح کرد. پیامبر در حالی پا به مکه نهاد که بر درهای کعبه عبارات معروفی را میخواند که خواندنش پس از نماز مستحب است : «لا إله إلا الله وحده وحده، نصر عبده و أعز جنده، و هزم الأحزاب وحده.» پس از این، پیامبر قریشیان را گردهم آورد و به آنان گفت : گمان میکنید چگونه با شما رفتار میکنم؟ گفتند : چون برادری کریم و برادرزادهای کریم. پیامبر به آنان گفت : بروید، شما آزادید. این داستان معروف است. پیامبر گفت که هرکس به خانه ابوسفیان یا حکیم بن حزام رود، در امان است. همچنین، هرکس که به خانه خودش رود و درها را ببندد و نیز هرکس که سلاحش را به زمین بگذارد، در امان است. کسی هم که به خانه خدا رود، در امان است. بنابراین، فتح مکه پیروزی بزرگی بود، زیرا یکی از ارکان اساسی اسلام آزاد شد و مرکز دشمنان از میان رفت. عربها در انتظار بودند تا ببینند که میان محمّد و قومش چه روی میدهد. میگفتند که منتظر میمانیم تا ببینیم چه رخ میدهد. اگر محمّد بر قومش پیروز شد، پیامبر است و در غیر این صورت، نه. آنان چون دیدند که پیامبر بر قومش پیروز شد، اسلام آوردند و به مسلمانان پیوستند. قرآن کریم میگوید : «﴿إذا جاءَ نَصرُاللهِ وَ الفَتحِ وَ رَأَیتَ النّاسَ یَدخُلُونَ فِی دِینِ اللهِ أَفواجاً. ﴾»
این سوره مبارک در سال نهم هجری یا برای حوادث سال نهم نازل شد؛ هنگامی که قبایل عرب یکی پس از دیگری به اسلام میپیوستند. سپس، همه قبایل یمن یکجا اسلام آوردند. پس از فتح مکه اسلام تقریباً در همه شبهجزیره منتشر شد. آیه به همین دوران اشاره دارد : «﴿إذَا جاءَ نَصرُ اللهَ وَ الْفَتح وَ رَأَیتَ النَّاسَ یدخُلُونَ فِی دِینِ اللهِ أَفواجاً فَسَبِّح بِحَمدِ رَبِّکَ وَ استَغفِرهُ إنَّهُ کانَ تَوّاباً. ﴾» قرآن کریم میگوید : ای محمّد، این پیروزی از تو نیست، بلکه پیروزی و توان از جانب خداوند بود. اگر به رسالت پیامبر ایمان داشته باشی، مشاهده میکنی که نه نفعی از توست و نه ضرری، نه حیاتی و نه مرگی و نه رستاخیزی. پس ای پیامبر، در برابر این پیروزی :
تشکیل دادند و به خانهها و اموال و کاروانهای قریش یورش بردند، تا جایی که مکیان از پیامبر خواستند که دیگر آنان را بازنگرداند. به سخن دیگر، بازگرداندن این فراریان به مصلحت مکیان نبود. یکی دیگر از مفاد صلح حدیبیه این بود که همپیمانان پیامبر از جانب مشرکان در امان باشند و همپیمانان مشرکان نیز از جانب مسلمانان در امان باشند. قبیله بنیخزاعه با مسلمانان پیمان داشتند و قبیله بنیبکر بن وائل با قریش. میان این دو قبیله از گذشته دشمنی فراوانی وجود داشت. بار دیگر میان آنان جنگ درگرفت. مشرکان صلح حدیبیه را نقض کردند و بنیبکر را در نبرد با بنیخزاعه یاری رساندند و گروهی از بنیخزاعه را کشتند. پیامبر از طریق وحی یا از طریق دیگری از ماجرا باخبر شد و به امر خداوند بر آن شد تا وارد مکه شود، زیرا آنان توافقنامه حدیبیه را نقض کرده بودند.
ابوسفیان برای عذرخواهی به مدینه آمد. پیامبر از این مسئله آگاه شد و تصمیم گرفت که از او استقبال نکند. از همین رو، به مسلمانان فهماند یا اینکه مسلمانان خود حس کردند که پیامبر دوست ندارد با ابوسفیان که برای عذرخواهی به سبب نقض پیمان به مدینه آمده است، رودرو شود. وقتی مسلمانان ناخوشایندی پیامبر را دریافتند، هیچکس به استقبال ابوسفیان نرفت. ابوسفیان به خانه دخترش، ام حبیبه، رفت و هنگامی که میخواست بر فرش بنشیند، دخترش فرش را جمع کرد. ابوسفیان به دخترش گفت : چرا فرش را جمع میکنی؟ آیا راضی نیستی تا در خانهات روی فرش بنشینم؟ دخترش در پاسخ گفت که این فرش پاک رسول اکرم است. راضی نیستم تو که مشرک هستی روی آن بنشینی و آن را نجس کنی. ابوسفیان ناامید شد و دریافت که حتی در خانه دخترش هم جایی برای او نیست. سپس، به خانه حضرت فاطمه رفت. او نیز از استقبالش عذر خواست، زیرا پیامبر راضی نبود. مقابلِ درِ مسجد ایستاد و درخواست کرد که کسی در خانهاش از او استقبال کند. اما کسی این کار را نکرد، و مجبور شد ناکام به مکه بازگردد.
او به مکه بازگشت و درباره خشم پیامبر و مسلمانان از نقض مفادِ صلحِ حدیبیه به مشرکان هشدار داد. به آنان گفت که آماده باشند. اما نمیدانستند که در آستانه جنگ قرار دارند. اخباری که به آنان میرسید، حاکی از آن بود که مسلمانان برای حمله به روم و شامات و جنگ تبوک آماده میشوند. آنان گمان کردند که سپاه اسلام برای حمله به روم آماده میشوند. پیامبر هم این مسئله را پنهان کرد تا مسلمانان آماده و از مدینه خارج شدند. سپاه اسلام مقداری از راه را پشت گذاردند و پیامبر مطمئن شد که جاسوسان و منافقان و خبرچینانان چیزی را به مشرکان نرساندهاند و دیگر هم نمیتوانند این کار را بکنند. در این هنگام بود که پیامبر به سپاه دستور داد که به سوی مکه برود و مسلمانان دانستند که هدف آنان مکه است، نه روم. به نزدیکی مکه رسیدند. هنگامی که ابوسفیان به مکه رسیده بود و مکیان را هشدار داده بود، پس از مدتی، به ابوسفیان گفتند که خبری از محمّد به ما نمیرسد و ما به او شک داریم. گویی به خودشان هم الهام شده بود که حادثهای دشوار در انتظارشان است. مکیان به ابوسفیان گفتند که باید از جاسوسان و منافقان خبری بگیریم. آنان در این مدت خبری نفرستادهاند. ابوسفیا ن به آنان گفت که این مسئله با من است و سپس با حکیم بن حزام از مکه خارج شد. حکیم بن حزام یکی از افراد شناختهشده در تاریخ اسلام
سبب دوم این بود که مکه مرکز توطئهچینیها بر ضد اسلام بود. چنانکه میدانید از هجرت هشتساله پیامبر تا روز فتح مکه دهها توطئه و جنگ بر ضد پیامبر تدارک دیدند. هر روز توطئه میچیدند. توطئه احزاب و جنگ احزاب یکی از آنها بود. بسیاری از غزوات ازجمله بدر و احد در سرزمینهای مدینه صورت گرفت. پیامبر مشاهده کرد که مکه مرکز آتشافروزی است و طبیعی است که هر امتی این حق را دارد که مرکز دشمن را بزند. پیامبر بر آن شد که حج را به جای آورد، تا پاسخ پرسش نخست و علت فتح مکه را روشن کرده باشد. پیامبر به قصد حج از مدینه بیرون رفت و به پیمان با مشرکان در حدیبیه پایبند بود. علیرغم اینکه صلح به مصلحت مسلمانان نبود، پیامبر صلح را امضا کرد. در این صلح توان و قدرت مشرکان به رسمیت شناخته شد. برخی از صحابه پیامبر به مفاد صلح اعتراض کردند، اما پیامبر آن را به دستور خداوند فرض کرد. یکی از مفاد صلح حدیبیه این بود که پیامبر امسال به مدینه بازمیگردد و سال آینده حج را به جای میآورد و هنگامی که وارد مکه شد، همه قریشیان از مکه خارج میشوند و به بالای کوهها میروند و حج مسلمانان را از دور نظاره میکنند.
در اینجا باید نکتهای را توضیح دهم. پیامبر وقتی نخستین حج را به جای آورد، نه در حجـةالوداع و نه در فتح مکه بلکه وقتی برای نخستین بار حج به جای آورد، مشرکان از مکه بیرون رفتند و بر کوه ابیحذیف و درههای مکه نشستند. مسلمانان بنابر صلح حدیبیه پا به مکه نهادند، طواف کردند، حج به جای آوردند و واجباتشان را انجام دادند و سپس بازگشتند. کسانی که مشرف به زیارت خانه خدا شدهاند، میدانند وقتی که دور کعبه طواف میکنیم، حجر اسماعیل را طواف میکنیم. حجر اسماعیل در باب کعبه روبهروی مقام ابراهیم است. سپس، دیگر ضلع خانه کعبه که مقابل حجر اسماعیل است، میآید. پس از آن، به ضلع سوم در جهت سوم میرسیم که الحطیم نام دارد. الحطیم کاملاً در مقابل درِ کعبه است. در اینجا مستحب است که طوافکننده هروله کند و با پاهایش به زمین بکوبد. این سنت پیامبر اکرم بوده است. سبب این بود که وقتی پیامبر به این منطقه رسید، متوجه شد که مشرکان او را نگاه میکنند. پس با توان و اراده بیشتری قدم برداشت و محکم پاهایش را بر زمین کوبید، تا همچون جوانی نیرومند و توانمند و استوار نمایان شود. طبیعتاً، پس از این کارِ پیامبر هزاران مسلمان دیگر نیز پاهایشان را با قدرت به زمین کوبیدند. در این حرکت نوعی اظهار قدرت و مبارزهطلبی و استواری وجود داشت. این کار مستحب شد. ما نیز در طواف وقتی به در سوم میرسیم، مستحب است که هروله کنیم و پاها را بر زمین بکوبیم.
پیامبر بنابر صلح حدیبیه در سال بعد از امضای پیمان، حج را به جای آورد. اما چیزی نگذشت که مشرکان مفاد صلح را نقض کردند. یکی از مفاد صلح این بود که اگر از مکیان کسی به مدینه پناه میبرد، باید به مکه بازگردانده میشد. همچنین، اگر کسی به مکه پناه میبرد، مشرکان باید او را به پیامبر بازمیگرداندند. اما مشرکان خیانت کردند و تلاش کردند که کسانی را از مسلمانان که به مکه آمدهاند، در مکه نگه دارند. آنان اندک بودند و نمیتوانستند بر ضد مشرکان کاری صورت دهند. کسانی بودند که از مکه فرار میکردند و اسلام میآوردند و خود را در اختیار پیامبر و اسلام میگذاشتند. پیامبر آنان را بازگرداند، اما آنان به مکه بازنگشتند. اینان جماعتی
این گفتار با همین عنوان در کتاب برای زندگی درج شده است.
﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴾
﴿ إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللهِ وَالْفَتْحُ ﴾ ،
چون یاری خدا و پیروزی فراز آید،
﴿ وَرَأَیتَ النَّاسَ یدْخُلُونَ فِی دِینِ اللهِ أَفْوَاجًا ﴾ ،
و مردم را ببینی که فوج فوج به دین خدا درمیآیند،
﴿ فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّابًا ﴾ .
پس به ستایش پروردگارت تسبیحگوی و از او آمرزش بخواه، که او توبهپذیر است.
« ﴿ إِذا جاءَ نَصرُ اللهِ وَ الفَتحُ ﴾ .» در این آیه «فتح» مشخصاً ذکر شده است. مفسران گفتهاند که مراد از فتح فتحِ مکه است یا فتح مکه یکی از بارزترین مصادیق آن است.
چهبسا، شما داستان فتح مکه را شنیده باشید. پیامبر بنابر اسباب گوناگونی وارد مکه شد، ازجمله اینکه مکه عبادتگاه و زیارتگاه و قبله مسلمانان بود و نمیتوانستند این سرزمین پربرکت را نادیده بگیرند و برای فتح آن نکوشند. اما چرا باید فتح میشد؟ آیا مسلمانان نمیتوانستند به مکه بروند و بیخطر حج را به جای آورند، چنانکه برای همه عربهای پیش از اسلام حق به جای آوردن حج خانه خدا وجود داشت؟ پاسخ این پرسش منفی است، زیراکه اهل مکه، بهویژه قریشیان، نمیتوانستند خونبهای خویشان مقتولشان را بستانند و انتقام بگیرند و از این مسئله دلگیر بودند. از همین رو، اجازه نمیدادند که حتی یک مسلمان به حج رود. اهل مکه آنچنانکه به همه عربها اجازه میدادند، در برابر مسلمانان کوتاه نمیآمدند و نمیگذاشتند که آنان به مکه بیایند. پس باید حج مسلمان با زور به آنان تحمیل میشد، زیرا اهل قریش به حقوق آنان و دیگران تجاوز کردند و مانع ادای مناسک حج مردم شدند. کعبه و خانههای پیرامونش به ملکیت کسی درنمیآید، و اگر ملک کسی شود، چنانکه میدانید، از آنِ سلطان مکه میشود. در حدیث آمده است که اگر خواستند کعبه را وسعت بخشند، میتوانند مالکِ خانههای پیر امون کعبه شوند و آنان را از میان ببرند، زیرا کعبه نخستین خانهای است که برای مکیان نهاده شده است. مکه و کعبه ملکِ هیچکسی نمیشوند. اگر کسی از به جا آوردن حج منع شد، باید با زور حج را به جای آورد. نخستین سبب حمله پیامبر به مکه، عبادت مسلمانان و جلوگیری اهل مکه از به جای آوردن این واجب بود، واجبی که بنابر روایات از ارکان اسلام است. کعبه قلب و عَلَم اسلام است. در حدیث آمده است : «لا یَزالُ هذا الدِّینُ قائماً ما قامَتِ الکَعبَـةُ.»[266] (تا کعبه هست، این دین نیز برجاست.) پس نخستین سبب فتح مکه ادای این عبادت مهم بود.
[266]. کلینی، محمّدبنیعقوب، الکافی، چاپ چهارم : تهران، دارالکتب الإسلامیة، 1407ق، ج 4، ص 271.
کنیم : « ﴿ إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللهِ وَالْفَتْحُ وَرَأَیتَ النَّاسَ یدْخُلُونَ فِی دِینِ اللهِ أَفْوَاجًا فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّابًا ﴾ .» این سوره را بخوانیم و از خدا طلب مغفرت کنیم و از او پیروزی بخواهیم، که او بهترین مولا و بهترین وکیل است.
والسلام علیکم و رحمـةاللّه و برکاته.
دوم، ورود فوج فوج مردم به دین خدا در اثر پیروزی است و نتیجه یاری الهی. اصل اسلامی تأکید میکند که هرکس رابطه خود و خدا را اصلاح کند، خدا رابطه بین او و مردم را اصلاح میکند. در حقیقت، هدفِ تلاش و حرکت انسان باید رضای خدا باشد، حتی اگر انسان در حال خدمت به مردم و برآوردن حاجات و خواستههای آنان باشد. خدا از راه خدمت به خلق عبادت میشود. البته، این بدان معنا نیست که هدف را مردم و رضایت آنان قرار دهیم که در این صورت در نفس انسان احساس راضی کردن مردم رشد خواهد کرد و مردم بتی برای عبادت آدمی میشوند و این امر به تلاش برای جلب رضایت آنان منجر میشود، حتی اگر کاری برخلاف مصلحت آنان باشد. افزون بر اینکه دستیابی به این هدف دشوار است. انسان باید با خدای واحد همراهی کند و قصدش در حرکت و تلاش رضای خدا باشد. از این طریق به محبوبیت مردم و احترام آنان نیز خواهد رسید، بدون اینکه هدفش آن باشد.
سوم، در حال پیروزی، که از حالتهای خطرناک برای اخلاق انسان است، آدمی غالباً تعادل خود را از دست میدهد و دچار غرور میشود. این همان چیزی است که پس از جنگ 1967 میلادی برای رهبران اسرائیل رخ داد که در سخنانشان دولتهای بزرگ را تهدید میکردند. اما انسان مؤمن که ایمان به عمق قلبش نفوذ کرده است، چون کوه استوار است و بادها و طوفانهای پیروزی او را متزلزل نمیکند. متعادل و متوازن است. پیروزی مانند مصیبت و عزا و ترس و تنگدستی و خشم و غضب امتحانهایی است برای ایمان انسان.
قرآن این حالتها را یکییکی در آیات خود، با توجه به اهمیت حفظ تعادل و توازن، که از شرایط امتحان الهی مؤمن است، برمیشمارد. از این رو، قرآن کریم به پیامبر(ص) دستور میدهد که هنگام پیروزی کامل باید حمد و تسبیح خدا را بگوید و بداند که خدای تعالی صاحب نعمت و سزاوار حمد و ستایش و منزه از هر نقص و عیبی است. بر اوست که از حالتهای بشری که بدان دچار میشود، استغفار و طلب آمرزش کند. و بداند که خدا صاحب فضل و صاحب نعمت است و از همین رو، پذیرنده توبه بندگان است.
در سیره آمده است که پیامبر(ص) سر فرودآورده و استغفارکنان وارد مکه شد و دشمنان خود و کسانی را که به او ظلم و او را از مکه اخراج کرده بودند، بخشید و آنان را رهاشدگان در راه خدا و برای خدا و فی سبیلاللّه خواند.
چهارم، در اینجا اخلاقمدار بودن اسلام آشکار میشود و اینکه اسلام برای کامل کردن مکارم اخلاقی آمده است، همانگونه که حدیث شریف تأکید میکند که همه تلاشها و مبارزهها برای اخلاق انسان بوده است. باید که از انسان و از انسانیت انسان در هر حالت و هر وضعیت محافظت و پاسداری کرد. این همان معنای «ذکر»ی است که قرآن کریم آن را بالاتر از نماز برشمرده است : « ﴿ إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَلَذِکْرُ اللهِ أَکْبَرُ ﴾ .»[265]
برادران مؤمن، برادران مجاهد، بیایید در هنگامه شدت و سختی و هنگامه درد و نیز به هنگام پیروزی و نصرت و هنگام ضعف با خدا باشیم؛ تا از کسانی باشیم که در چنین ماه مبارکی به قبله اول خود وارد شویم و بار دیگر این سوره مبارک را قرائت
[265]. «که نماز آدمی را از فحشا و منکر بازمیدارد و ذکر خدا بزرگتر است.» (عنکبوت، 45)
