به دستگاه‌ها و نهادها و کادر و توده‌ها و رهبران‌ و فعالیت‌های‌ سازمان‌دهی ‌شده نیازمند ‌است، ‌وگرنه ‌انقلاب‌ و وضعیت هرج‌ومرج فقط به ‌دشمن ‌کمک‌ می‌کند.

از این‌ رو، ما تأسیس مجلس جنوب ‌و اختصاص ‌سی‌میلیون‌ لیره ‌برای ‌این مجلس را اجابت ‌یکی ‌از خواست‌های ‌سه ‌گانه‌ خود می‌دانیم.

اما مسئله‌ مسلح‌کردن ‌مردم ‌و تهیه ‌برنامه‌ای‌ دفاعی. به ‌یاد دارید که‌ به ‌محض ‌صدور قانون ‌در روز سوم‌، بیانیه‌ای‌ صادر کردم‌ و در آن‌ خواستار تخصیص‌ همین‌ مبلغ ‌برای‌ مسلح‌کردن ‌ارتش ‌و خرید موشک ‌شدم. در روز سوم‌ پس ‌از اعتصاب، ‌ما خواستار اختصاص دادن ‌اسلحه‌ کافی ‌برای ‌دفاع ‌از جنوب‌ شدیم. هرچند این ‌دفاع‌ به ‌شکل‌ سریع ‌غیرممکن ‌است، گامی‌ عملی در این ‌راه‌ است. در همان ‌زمان ‌رئیس‌جمهور لیبی، قذاقی، ‌به ‌لبنان ‌آمد و چنان‌که‌ می‌دانید و می‌دانم ‌و فکر می‌کنم ‌محرمانه ‌هم ‌نباشد، سلاح‌هایی ‌را که‌ دولت ‌می‌خواست‌ برای تقویت‌ بنیه ‌دفاعی‌ خریداری ‌کند، از لیبی ‌گرفته ‌است؛ یا به‌ شکل‌ مبادله ‌با برخی ‌سلاح‌ها و یا ‌به ‌شکل ‌وام‌ و کمک ‌بلاعوض. این ‌امر در چارچوب ‌تأمین‌ خواسته‌های ‌ما می‌گنجد. خواسته ‌نخست ‌ما مسلح‌کردن عموم ‌مردم‌ در جنوب‌ بود.

ما خواستار تصویب قانون نظام ‌وظیفه هستیم ‌تا تسلیح ‌و آموزش ‌نظامی فراگیر باشد. پیش ‌از پایان‌ دوره ‌پارلمان ‌سابق ‌و حتی ‌پس ‌از آن ‌و در دوره‌ جدید و در هر مناسبتی، ما خواستار سربازی ‌اجباری ‌شده‌ایم ‌و در این‌باره ‌پژوهشی ‌انجام‌ دادیم ‌و تقدیم‌ کردیم. ما معتقدیم‌ که ‌سربازی ‌اجباری‌ نه‌ تنها مشکل ‌آمادگی ‌مردم‌ لبنان‌ برای ‌رویارویی ‌با سختی‌ها و درگیری‌ها را حل ‌می‌کند که ‌حتی ‌مشکل ‌بی‌مبالاتی ‌موجود در میان‌ پسران‌ و دختران ‌جوان ‌را نیز حل ‌می‌کند. مشکل ‌تنبلی خطرناک‌تر است. این ‌مشکل ‌جز با دیدن‌ یک ‌دوره ‌خشن‌ که‌ آن ‌هم ‌از طریق ‌خدمت ‌سربازی ‌میسر است، درمان ‌نمی‌شود.

در طی ‌بحث‌هایمان ‌گفتند که ‌سربازی ‌اجباری ‌هشتاد میلیون‌ لیره ‌هزینه ‌در بر دارد و ما جز از راه ‌وضع ‌مالیات ‌نمی‌توانیم‌ این ‌مبلغ‌ را تأمین ‌کنیم ‌و پارلمان ‌نیز با آن ‌موافقت‌ نمی‌کند. ما مطالعات‌ خود را که‌ هزینه‌ سربازگیری اجباری ‌را از هشتاد میلیون ‌لیره ‌تا کمتر از بیست ‌میلیون‌ لیره ‌تقلیل ‌می‌داد، در اختیارشان ‌نهادیم. گفتند که سربازگیری ‌اجباری ‌مستلزم‌ تأسیس‌ مراکز آموزشی ‌و ساختمان‌ها و تعطیلی‌ کارها و هزینه‌های ‌فراوانی ‌است ‌و مشکلات‌ فراوانی‌ در پی‌ دارد. ما همراه ‌با کارشناسان پارلمان موضوع‌ را به ‌این ‌شکل ‌بررسی‌ کردیم: سربازگیری ‌نه‌ در یک‌ مرحله ‌بلکه در ‌چند مرحله ‌و آن‌ هم ‌در فصل تابستان‌ خواهد بود که‌ دانش‌آموزانی ‌که ‌سنشان ‌به‌ شانزده‌ سال‌ رسیده، در طی ‌سه‌ ماه ‌تابستان‌ دوره ‌نظامی ‌می‌بینند و همین‌ برنامه‌ تا سال ‌چهارم ادامه ‌می‌یابد. بنابراین‌، هیچ‌کس ‌از کارش ‌بیکار نخواهد شد و دوم ‌اینکه ‌نیازی ‌به پادگان‌ یا مراکز نظامی ‌و ساختمان‌های ‌آن‌چنانی ‌نداریم ‌و می‌توانیم ‌اردوگاه‌هایی‌ با چادر آماده کنیم ‌و سوم ‌اینکه ‌هزینه‌ها سرشکن ‌می‌شود و بنا به ‌مطالعات ‌ما کمتر از این‌ مبلغ ‌خواهد بود. بحث‌ها و مطالعات ‌از سویی ‌و مطالبات ‌ما از سوی‌ دیگر ادامه ‌دارد.

درباره این ‌خواسته ‌ما تلاش‌ می‌کنیم‌ و درهعینهحال، ‌تلاش‌های‌ دیگری ‌هم ‌برای ‌تسلیح‌ جنوب‌ در جریان ‌است. اما شما می‌دانید که‌ مسئله‌ جنوب، مسئله‌ای ‌پیچیده‌ است. یعنی‌ همین ‌امروز هم ‌که‌ دولت ‌برای ‌تسلیح ‌جنوبی‌ها اقدام ‌کند، شعارهایی‌

و روحیه‌ ما را تا حد بسیاری ‌تضعیف ‌کرد. همه ‌این‌ها درست ‌است. اما چه ‌چیزی ‌سبب ‌سلطه ‌استعمار بر جوامع ‌ما شد؟ استعمار چگونه ‌توانست ‌بر ما سیطره‌ یابد؟ اگر در درون ‌ما نقصی ‌وجود نداشت ‌و استعمار جای‌ پایی ‌در درون ‌جوامع ‌ما نمی‌یافت، ما را استعمار نمی‌کرد. بنابراین، پرسش ‌همچنان‌ و به‌طور جدی ‌باقی ‌است. باید به ‌دنبال ‌سبب ‌برویم، آن‌ سبب ‌اصلی ‌و اساسی که ‌پشت ‌سر همه ‌این ‌اسباب، ‌و اصل ‌و فرع ‌مشکلات ‌قرار دارد. در برابر ما هزاران ‌سبب‌ برای ‌عقب‌ماندگی‌مان ‌وجود دارد. سبب ‌اصلی‌ عقب‌ماندگی ‌ما چیست؟ این ‌نکته‌ای ‌است ‌که ‌باید درباره آن تفکر کرد.

با توجه ‌به ‌این ‌امر و با توجه به آنچه‌ به ‌اختصار شب گذشته ‌درباره ‌سبب اصلی ‌بیان ‌کردم که ‌اسلام ‌برای‌ تربیت‌ انسان از دو عنصر بهره ‌گرفته ‌است ‌که ‌نمی‌توان ‌از هیچ‌کدام ‌بی‌نیازی‌ جست: نخست ‌راهنمایی‌های‌ فردی ‌و دوم‌ ساختن‌ جامعه‌ای‌ صالح ‌برای ‌حفاظت ‌از فرد؛ زمانی ‌که‌ مسلمانان ‌جامعه ‌سالم ‌و صالح را از دست‌ دادند، ذوب‌ و منحرف ‌شدند. این ‌سخن ‌را من ‌به ‌اختصار در اول‌ کار گفتم ‌و طبعاً،‌ پس ‌از آن ‌توضیحات ‌و تفاصیل ‌بیشتری ‌را بیان‌ خواهم‌کرد.

اکنون‌ به‌ سؤ‌الاتی‌ می‌پردازم ‌که ‌دوستان‌ نوشته‌اند. شاید امشب در ‌یکی ‌دو سه ‌ساعت یا هرقدر که بخواهید ‌بتوانیم پاسخ ‌به‌ این سؤ‌الات ‌را به‌ پایان‌ برسانیم. در این‌ جلسه‌ شرط ‌و شروطی ‌وجود ندارد. می‌توانید سیگار بکشید. آزاد باشید و راحت‌ تا خسته نشوید. به ‌همه‌ پرسش‌ها حتی ‌اگر مرتبط ‌با سخنرانی ‌ما نباشد، پاسخ‌ خواهم‌ داد. چون دسته‌بندی این پرسش‌ها سخت است.

سؤ‌ال ‌اول

درباره‌ مجلس جنوب ‌وکمک‌رسانی‌ و جبران ‌خسارت ‌و ساختن‌ مدارس ‌و بیمارستان‌ها ‌حرف‌هایی‌ شنیده‌ایم، ولی ‌درباره‌ تجهیز مردم‌ جنوب‌ به ‌سلاح ‌و یا وجود برنامه‌ای‌ دفاعی ‌در سطحی ‌مطلوب ‌چیزی‌ نشنیده‌ایم. از حضرت‌عالی ‌می‌خواهیم ‌در این‌باره‌ توضیح‌ دهید. متشکرم.

ما در فعالیت‌هایمان همراه ‌دوستان‌ و برادرانمان ‌در خدمت ‌جنوبیم. این ‌فعالیت‌ها در روز اعتصاب ‌عمومی ‌به ‌اوج‌ خود رسید. خواسته‌های ‌ما چند چیز بود: مقاوم‌سازی ‌جنوب، مسلح‌کردن ‌مردم ‌جنوب ‌و به ‌تعبیر دیگر، افزایش قدرت ‌دفاعی ‌و به‌ تعبیر شما، در سطح ‌مطلوب ‌قرار گرفتن ‌برنامه‌ دفاعی ‌و نیز بهبودبخشی‌ به ‌اوضاع ‌اجتماعی. در روز اعتصاب ‌عمومی، پارلمان ‌لبنان ‌اختصاص‌ سی ‌میلیون ‌لیره‌ برای ‌جنوب ‌را تصویب و مجلس ‌جنوب‌ را تأسیس‌کرد. تصویب ‌این‌ دو مصوبه، ‌طبیعتاً،‌ اجابت ‌خواسته ‌اجتماعی‌ ما یعنی ‌بهبود بخشیدن ‌به ‌اوضاع ‌جنوب ‌است.

مشکلاتی ‌داشتیم‌ و همچنان‌ داریم ‌که نخست، ‌بی‌اعتنایی ‌مزمن ‌است؛ و دوم،‌ نبود بررسی‌های جامع ‌برای ‌بهبود اوضاع ‌جنوب ‌است ‌و هر ‌شخصی‌ که ‌وارد این میدان شود، می‌بیند که برای لیطانی آن هم بعد از چندین سال، ‌بیست ‌سال‌، ‌هنوز نقشه‌های ‌زمین موجود نیست؛ و سوم، دستگاه‌های ‌فرسوده ‌دولتی است. بنابراین، ‌پارلمان ‌با اختصاص ‌سی‌میلیون ‌لیره ‌و تأسیس مجلس ‌جنوب‌ به‌سرعت ‌درخواست ‌ما را اجابت ‌کرد. ما هم ‌نمی‌توانستیم ‌این‌ اجابت‌ را رد کنیم‌ و بگوییم ‌شما در وعده‌هایتان ‌صادق ‌نیستید، مگر در یک ‌حالت ‌و آن ‌حالت ‌هم ‌این ‌است‌ که ‌بخواهیم ‌انقلاب ‌به‌ راه‌ بیندازیم. انقلاب‌ هم‌

‌درست‌ و صالح می‌رساند. مشکل ‌امروز مسلمانان ‌این ‌است‌ که ‌سخن‌ درست ‌و استوار نمی‌گویند. سلام ‌می‌گوید و دروغ‌ می‌گوید؛ تعارف‌ می‌کند و دروغ می‌گوید؛ وعده ‌می‌دهد و تخلف‌ می‌کند؛ کار می‌کند، ولی ‌درست ‌و محکم‌ کار نمی‌کند؛ صدق‌ در کار هم ‌وجود ندارد؛ نه ‌در عمل‌ و نه‌ در وعده ‌و نه ‌در سخن، صدق ‌وجود ندارد. طبیعتاً‌، وقتی‌ که‌ در سخن‌ صدق ‌نباشد، کار و عمل ‌نیز فرو می‌پاشد.

می‌گویند که ‌مردی‌ نزد رسول ‌خدا(ص) رفت ‌و از ایشان ‌پرسید: من ‌گناهان ‌فراوانی مرتکب می‌شوم. راه‌ اجتناب ‌از یکی ‌از گناهان ‌را به‌ من ‌یاد بده، زیرا من ‌نمی‌توانم ‌از همه‌ گناهان‌ پرهیز کنم. پیامبر به ‌او فرمود: «دروغ‌ نگو.» آن‌ شخص تصمیم‌گرفت که ‌دروغ ‌نگوید، ولی‌ احساس‌ کرد که‌ دروغ ‌نگفتن ‌به ‌اجتناب ‌از همه ‌گناهان ‌دیگر منجر می‌شود. هرگاه ‌می‌خواست ‌کار خلافی ‌انجام ‌دهد، با خود فکر می‌کرد که ‌اگر رسول‌ خدا(ص) از من بپرسد: آیا فلان ‌کار را مرتکب ‌شده‌ای یا نه؟ اگر بخواهم راست بگویم، پس نباید خلافی انجام دهم و اگر بخواهم دروغ بگویم، این خلاف دستور اوست. پس از این خلاف بگذرم. حقیقت ‌این ‌است ‌که ‌صدق ‌در مرحله ‌عمل ‌و صدق‌ در مرحله‌ سخن منبع ‌همه ‌خیرات ‌است. انسانی‌ که‌ دروغ‌ می‌گوید و یا تعارف‌ دروغین‌ می‌کند، سخن‌ و شهادت و نوشته ‌خود ‌را محترم ‌نمی‌شمارد، زیرا این کلمه‌ که ‌از زبان ‌من ‌خارج ‌می‌شود، عصاره نیروهای ‌بدنی ‌و فکری ‌من ‌است‌ که‌ شکوفا می‌شود و در شکل ‌کلمه ‌ظهور می‌کند. این‌طور نیست؟ از لحاظ ‌علمی ‌نیز این سخن دقیق ‌است. هر حرکتی‌ که ‌از انسان ‌سر می‌زند، مانند حرکت ‌دست، بخشی ‌از نیروی ‌بدن ‌است‌ که ‌تبدیل ‌به‌ حرکت ‌می‌شود. هر حرکتی ‌ثمره ‌بخشی ‌از نیروی من ‌است. بنابراین‌ کلمه ‌(سخن) ثمره دو نیروی ‌مادی ‌و فکری ‌است‌ که ‌همنشین‌ شده‌اند. یعنی ‌با هر کلمه‌ای ‌که ‌بیان‌ می‌کنم، بخشی ‌از بدن ‌و جانم ‌را مصرف‌ می‌کنم. پس‌ کسی‌ که ‌به‌ سخن‌ خود ‌احترام ‌نمی‌گذارد، به ‌خود ‌احترام‌ نمی‌گذارد. این ‌هم ‌یکی‌ از سرچشمه‌های‌ گرفتاری‌های ‌ماست. وقتی ‌وعده ‌می‌دهیم ‌و وفا نمی‌کنیم ‌و سخن ‌می‌گوییم ‌و راست‌ نمی‌گوییم، حقایق‌ پیرامون‌ خود را به‌ شهادت‌ می‌گیریم. چنان‌که در شب‌ اول‌ گفتم، ‌معیار همگرایی ‌و نیز ابزار گفت‌وگو و همکاری، کلمه ‌است. اگر من‌ صادق ‌نباشم، بنای‌ جامعه ‌لرزان ‌و دروغین خواهد شد.

صدق ‌در کلام ‌از پایه‌های ‌اصلاح ‌جامعه ‌است. اگر بگوییم‌ که ‌سبب‌ عقب‌ماندگی ‌مسلمانان‌ این ‌است ‌که ‌راست‌گویی ‌را از دست‌ داده‌اند و به وعده‌هایشان ‌وفا نمی‌کنند و در کارهایشان ‌نیز معیار صدق ‌را رعایت‌ نمی‌کنند، باز این ‌سؤ‌ال‌ تکرار می‌شود که‌ خب، چرا مسلمانان ‌صدق‌ و راستی‌ در سخن ‌را از دست‌ دادند؟

این ‌نکات‌ را برای ‌مقدمه‌ برخی ‌پاسخ‌ها ذکر کردم ‌تا تأکید کنم‌ که‌ ما دنبال‌ سبب ‌اصلی ‌این‌ مشکلیم. چه‌ چیزی ‌سبب‌ شد که ‌مسلمانان ‌از آن‌ جدیت ‌و پویایی ‌و پیگیری ‌در کارها دست‌ کشیدند و به ‌کسالت و تنبلی روی ‌آوردند؟ چه‌ علت ‌اصلی ‌مسلمانان‌ را به ‌رها کردن‌ علم ‌واداشت؟ چه‌ چیزی ‌سبب ‌خروج ‌زن ‌از عرصه ‌سازندگی ‌جامعه ‌اسلامی ‌شد؟

کسانی ‌معتقدند که ‌پاسخ‌ همه ‌این ‌پرسش‌ها استعمار است. من فکر می‌کنم‌ که ‌استعمار در جوامع ‌ما تأثیر فراوانی ‌نهاد و ما را بسیار عقب‌ نگه داشت ‌و بسیاری ‌از ثروت‌های ‌مادی‌ و معنوی ‌ما را نابود کرد

‌بود.» یعنی ‌مبنای‌ کار را در وانهادن‌ دنیا و بی‌خیالی ‌و کار امروز را به ‌فردا افکندن‌ قرار نده.

برای ‌دنیایت ‌چنان ‌کار کن‌ که‌ گویی ‌همیشه ‌زنده ‌خواهی ‌ماند، یعنی ‌امور زندگی ‌و برنامه ‌زندگی‌ و شیوه ‌آبادانی‌ و سازندگی ‌زندگی ‌را چنان ‌ترتیب ‌بده ‌که ‌گویی ‌برای‌ همیشه ‌زنده ‌خواهی‌ ماند. به ‌این ‌ترتیب، کارهایت‌ را سامان‌ بده ‌و همواره ‌در کار جدیت‌ داشته ‌باش. این ‌اسلامی‌ که‌ ‌نیروی‌ سرشار حرکت ‌و شادابی ‌و زندگی ‌و فعالیت داشت، به‌ تنبلی ‌و کسالت ‌و بی‌توجهی‌ به‌ کار مبتلا شد و به ‌اینکه‌ دنیا ارزش ‌و اعتباری ‌ندارد و آن ‌را به ‌اهل ‌فسق ‌و فجور وابگذارید. این ‌سبب ‌عقب‌ماندگی ‌بوده ‌است.

باز برمی‌گردیم ‌و می‌پرسیم: چرا چنین ‌شد؟ چرا اسلام سرشار از نیرو و حرکت و زندگی ‌به ‌اسلامی‌ تنبل ‌تبدیل‌ شد؟ پرسش ‌همچنان ‌باقی ‌است‌ و این، پاسخِ ‌پرسش ‌ما نیست. برخی ‌پرسش‌هایی‌ که‌ به ‌دست ‌من ‌رسیده ‌است، می‌خواهد این ‌مطلب ‌را بیان کند که‌ همین، خود سبب ‌است. چرا این ‌حدیث‌ که: «إعمَل ‌لَدُنیاکَ ‌کَأنَّکَ ‌تَعیشُ ‌اَبَداً.» (برای ‌دنیایت‌ چنان‌ کار کن‌که ‌گویی ‌همیشه‌ زنده‌ می‌مانی.) از آن ‌مفهوم ‌حقیقی‌اش‌ که‌ کار همیشگی ‌و پویا بود، به‌ این بی‌توجهی ‌کسالت‌‌آور تبدیل ‌شده است؟ گاه ‌می‌شنویم‌ که‌ برخی ‌این ‌حدیث ‌شریف‌ را چنین‌ معنا می‌کنند که ‌فرض ‌کن ‌همیشه‌ زنده‌ای، پس ‌فردا اقدام ‌کن و کار امروز را به‌ فردا و پس‌فردا بگذار. حتی ‌مفهوم ‌حدیث ‌دگرگون ‌و منحرف ‌شد. این‌ سؤ‌ال ‌همچنان ‌باقی ‌است ‌و نتوانسته‌ایم ‌با این‌ پاسخ‌ها، پاسخ ‌دقیقی ‌به ‌مشکل ‌بدهیم.

بُعد دومِ ‌مشکل، زن ‌است ‌که ‌نیمی ‌از جامعه ‌است. جامعه‌ای ‌که‌ در آن‌ زن‌ و مرد با هم ‌کار می‌کنند، از ‌جامعه‌ای‌ که‌ در آن ‌فقط مرد کار می‌کند، دو برابر تولید می‌کند. زن ‌از اول ‌اسلام‌ به‌رغم ‌محدودیت ‌عرصه ‌زندگی، کار می‌کرده ‌است. اینکه ‌کجا و چگونه ‌کار می‌کرده، موضوع ‌دیگری ‌است. اما رفته‌رفته زن ‌به ‌عنصری ‌تعطیل‌شده ‌در زندگی‌ مسلمانان‌ و جامعه‌ اسلامی ‌تبدیل ‌شد. طبیعتاً‌، یکباره ‌نیمی ‌از عوامل ‌سازندگی ‌را از عرصه‌ حذف‌ کردیم ‌و این ‌هم ‌سبب‌ دیگری ‌است. باز سؤ‌ال‌ تکرار می‌شود که ‌چرا زن‌ که ‌عنصری‌ کارا و سازنده ‌در عرصه ‌سازندگی‌ جامعه‌ بوده، به‌ حال ‌خود رها شد و به ‌جهالت ‌تن ‌داد ‌و دیگر نیاموخت ‌و مشارکت ‌نکرد و از ورود به‌ عرصه‌های‌ زندگی ‌پرهیز کرد؟ چرا زن‌ چنین ‌تحولی ‌یافت؟ پرسش‌ همچنان‌ مطرح ‌است.

بُعد سوم‌ از مشکل، این ‌است‌ که ‌مسلمانان‌ که با صدق ‌و اخلاص‌ عمل ‌می‌کردند، این‌ دو اصل ‌را رها کردند. وقتی‌ از صدق سخن‌ ‌می‌گوییم، فقط مرادمان صدق ‌در کلام‌ نیست ‌بلکه ‌صدق ‌در وعده ‌و صدق ‌در بیان ‌و صدق ‌در کار را هم ‌مراد می‌کنیم. اینکه ‌فلانی ‌در سخنش ‌صادق ‌است، یعنی ‌دروغ ‌نمی‌گوید و اینکه‌ در وعده‌اش ‌صادق ‌است ‌یعنی ‌به ‌وعده‌اش‌ عمل‌ می‌کند و اینکه ‌در عملش ‌صادق ‌است، یعنی ‌اینکه ‌کارش‌ را درست ‌انجام ‌می‌دهد و کم‌ نمی‌گذارد و خلف وعده ‌نمی‌کند و در کارش‌ سستی ‌نمی‌ورزد. صدق مبنا و پایه ‌اصلاح ‌است ‌و این ‌سخن ‌صریح ‌قرآن ‌کریم‌ است: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلًا سَدِیدًا یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمَالَکُمْ.[95] به ‌این ‌پیوند توجه ‌کنید: سخن ‌استوار و درست ‌بگویید تا کارهایتان ‌را شایسته ‌گرداند، یعنی ‌پاداشتان ‌این ‌است. اگر سخنتان ‌درست‌ بود، کارهایتان ‌هم ‌درست ‌خواهد بود و به ‌تعبیر دقیق‌تر، سخن ‌درست ‌شما را به‌ عمل


[95]ه«ای ‌کسانی‌ که ‌ایمان ‌آورده‌اید، از خدا بترسید و سخن درست بگویید. خدا کارهای شما را به‌ صلاح ‌آورد.» (احزاب، 71-70)


سند شماره 24-11-70

موضوع: سخنرانی ـ علل ‌عقب‌ماندگی ‌مسلمانان‌ و چگونگی ‌غلبه ‌بر آن

مکان ‌و تاریخ: 24/11/1970

مناسبت: سلسله درس‌هایی برای فرهیختگان.

منبع: نوار صوتی آرشیو جنبش أمل؛ آرشیو مجلس اعلای شیعیان

این ‌درس‌گفتار ادامه ‌درس‌گفتار اول ‌است‌ با عنوان «علل عقب‌ماندگی ‌مسلمانان.» ‌در بخش ‌عمده‌ای ‌از این‌ جلسه ‌امام‌ صدر به ‌پرسش‌های ‌حاضران ‌پاسخ‌ گفته‌ است. مهم‌ترین ‌این ‌پرسش‌ها درباره ‌نقش‌ حضرت مهدی‌(عج) در پیشرفت ‌یا عقب‌ماندگی ‌مسلمانان ‌است.

متن‌

بسم ‌الله ‌الرحمن ‌الرحیم

‌اگر گفتیم ‌که ‌سبب ‌عقب‌ماندگی ‌مسلمانان روی ‌نیاوردن ‌به علم ‌و وارد نشدن ‌به ‌فضاهای ‌علمی ‌بوده‌ است، اگرچه ‌روزگاری ‌رهبران ‌علم ‌و تمدن ‌جهان ‌بودند، و نیز اگر برخی ‌دستاوردها و تولیدات‌ علمی‌شان ‌را مطالعه‌کردیم و گفتیم ‌آنان ‌از زمانی‌ که ‌فعالیت‌ علمی ‌را کنار گذاشتند، عقب‌مانده ‌شدند، این ‌سؤ‌ال ‌باز مطرح ‌می‌شود که‌ چرا فعالیت‌ علمی‌شان ‌را ترک ‌کردند؟ در پاسخ ‌برمی‌گردیم ‌و سبب ‌را جست‌وجو می‌کنیم‌ که‌ چه ‌بر سر مسلمانان‌ آمد که ‌به ‌این ‌روز افتادند، در حالی‌ که ‌روزگاری ‌به‌ دانش ‌اشتغال ‌داشتند و نقشه جهان ‌را رسم ‌کردند و جهت‌نما ساختند و قوانین ‌نور را کشف‌ کردند و علم ‌شیمی ‌و بسیاری‌ علوم ‌دیگر را بنیاد نهادند؟ همان‌گونه‌ که ‌در برخی‌ پرسش‌ها آمده ‌است، ‌می‌گوییم‌ که ‌آنان ‌حوزه‌ علم‌ و دانش ‌را رها کردند و عقب‌مانده‌ شدند، ولی ‌سبب ‌همچنان ‌محل ‌بحث ‌است‌ که‌ چرا رها کردند؟ سبب‌ عقب‌ماندگی ‌و رها کردن ‌دامن ‌علم ‌و دانش ‌چه ‌چیزی ‌بوده ‌است؟

برخی نظرها مسلمانان ‌را متهم ‌می‌کنند که ‌تنبل‌ شدند. حقیقت ‌این ‌است‌ که ‌این ‌ادعا هم درست ‌است. اسلام به ‌کار مدام ‌و پیگیر فرامی‌خواند. پیامبر گرامی‌(ص) می‌گوید که اگر بنده‌ مؤ‌منی ‌احساس ‌کرد که ‌مرگش ‌فرارسیده ‌و در دستش ‌نهالی‌ است‌ که‌ می‌خواسته ‌غرس کند، باید آن ‌را غرس‌کند، پیش ‌از آنکه ‌بمیرد. یعنی ‌انسان‌ مؤ‌من و کشاورز مؤ‌من،‌ اگر در مزرعه ‌است ‌و نهالی ‌در دست ‌دارد و ا‌جلش فرا رسید، مانند انسان معمولی نیست که تسلیم‌ مرگ ‌می‌شود و پاهایش ‌را به‌ سمت‌ قبله‌ دراز می‌کند و می‌نالد و خانواده‌اش ‌را طلب ‌می‌کند و از فرا رسیدن ‌مرگ ‌اندوهناک می‌شود. پیامبرگرامی ‌این‌گونه ‌ناله ‌و زاری را برای‌ مؤ‌من ‌نمی‌پسندد و می‌گوید که ‌این ‌مرد باید در این ‌لحظه ‌دشوار باقی‌مانده ‌از زندگی‌اش ‌آن ‌نهال ‌را که ‌به‌ دست‌ خود دارد، غرس‌ کند و بمیرد. لازم ‌است‌ هرطور شده ‌این ‌کار را بکند، یعنی ‌اینکه ‌این ‌لحظه‌ آخر زندگی‌اش ‌باید تبدیل‌ به ‌حیات‌ دیگری ‌شود؛ به‌ جاودانگی و به ‌کاشتن‌ درختی.

اسلام ‌می‌گوید که عبادت هفتاد بخش ‌دارد و ‌بهترین ‌آن‌ کار است ‌و کار را، هر کاری ‌مانند کشاورزی ‌و تجارت ‌و بنایی، ‌عبادتی ‌می‌داند که‌ نباید به‌ نتایج‌ و سود و دستاوردهای ‌آن ‌اندیشید. کار فی‌نفسه در اسلام ‌مقدس ‌است. اوج ‌این‌ نگرش‌ در این‌ حدیث‌ ‌بروز کرده‌ که‌ می‌گوید: «برای ‌دنیایت ‌چنان کار کن‌ که‌ گویی ‌برای ‌همیشه ‌زنده‌ خواهی

وقتی ‌که‌ کسی را تربیت ‌می‌کنی، باید از او مواظبت کنی‌ و بلکه ‌از طریق ‌ایجاد جامعه‌ای ‌انسانی، از او حفاظت ‌کنی؛ وگرنه ‌انسانِ ‌ترقی‌یافته‌ تربیت‌شده‌ و انسانی، وقتی‌ که ‌در جامعه‌ای ‌غیرانسانی ‌رها ‌شود، در آن ‌ذوب ‌می‌شود و فرو می‌پاشد. انسان ‌موجودی‌ بالطبع مدنی است ‌و بخشی ‌از جامعه ‌است و نمی‌تواند در جامعه‌ای ناصالح، صالح ‌بماند. بر این ‌اساس، ‌اسلام‌ در آغازِ کار دو وظیفه ‌مهم ‌بر دوش ‌پیامبر(ص) نهاد: وظیفه‌ رسالت، یعنی ‌ابلاغ ‌دعوت ‌و رسالتِ ‌خدا به ‌مردم، ‌و وظیفه ‌ولایت ‌و سرپرستی. یعنی ‌اینکه ‌پیامبر خدا مکلف است ‌جامعه‌ای ‌صالح بسازد، چنان‌که‌ در آیه ‌کریمه ‌آمده ‌است: النَّبِیُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ.[94] ازهاینهرو، پیامبر خدا در مدینه حکومت را به‌ دست ‌گرفت ‌تا اسلام ‌و به‌ تعبیر امروزی ‌انقلابش ‌را عملی‌ کند، زیرا اسلام تغییری ‌است‌ در همه‌ مبانی ‌اندیشه ‌و رفتار بشری‌ که ‌تا پیش ‌از اسلام ‌حاکم ‌بوده ‌است؛ تغییر نگرش و تغییر عقیده و تغییر عمل ‌و تغییر اخلاق که ‌چهار رکن ‌اصلی‌ را تشکیل‌ می‌دهند. دیگر امکان ‌نداشت‌ که ‌انسان ‌جاهلی ‌انسان ‌مسلمان‌ کمال‌یافته ‌بماند، مگر آنکه‌ جامعه‌ای ‌اسلامی ‌و صالح ‌برایش ‌فراهم ‌آوریم. جامعه‌ای ‌که ‌توانایی‌ها را رشد و نیروهای ‌خوب ‌را حفظ‌ و بدی‌ها را طرد و حق ‌و عدالت ‌را حراست ‌می‌کند. تأثیر جامعه ‌بر فرد نیز تأثیری ‌روشن ‌و ثابت‌شده ‌است ‌و در آن‌ جای ‌بحث ‌و تردید نیست.

اسلام مبانی‌ای برای ‌تربیت‌ فرد و نیز مبانی‌ای برای ‌تکوین‌ جامعه‌ وضع‌ کرد. رسول ‌گرامی ‌اسلام ‌ده ‌سال ‌برای‌ چنین‌ جامعه‌ای ‌تلاش‌ کرد و سپس، مأمور شد که ‌این‌ نقش‌ را به ‌علی‌بن‌ابی‌طالب بسپرد. و این ‌همان ‌چیزی ‌است که ‌ما از آن ‌به ‌ولایت ‌تعبیر می‌کنیم، زیرا می‌بایست‌ سازندگی‌ جامعه ‌اسلامی ‌استمرار یابد. ‌انسان ‌مسلمانی‌ که ‌تربیت شده ‌بود، انسان‌ جدیدی ‌در جهان ‌بود و به‌تنهایی ‌می‌بایست ‌با جهان ‌وارد چالش ‌شود و جهان ‌نیز با او سر نزاع‌ داشت. بنابراین، به جامعه‌ای‌ نیاز داشت که ‌از او حراست‌ کند. چنین‌ فرصتی ‌اما از او گرفته ‌شد و خلافت ‌در قرون‌ متأخرش ‌به‌ پادشاهی ‌تبدیل‌ شد و اموال ‌امت ‌به ‌تملک ‌پادشاه‌ درآمد و کارکرد دفاعی ‌به‌ ابزاری ‌برای ‌چپاول ‌تبدیل ‌شد و محاکمات‌ قانونی محاکماتی ‌دل‌بخواهی ‌شد و با چنین ‌وضعی‌ آن جامعه ‌اسلامی ‌آرمانی ‌برای ‌مسلمان فراهم ‌نشد و پس ‌از دوره‌ای‌ فرو پاشید.

در یک ‌کلام، ‌این ‌پاسخ‌ دوم‌ ماست‌ که‌ برای ادامه اسلام می‌بایست‌ جامعه ‌اسلامی‌ در کنار انسان ‌مسلمان ادامه می‌یافت‌، ولی‌ چنین‌ جامعه ‌اسلامی ‌از ‌مسلمان ‌گرفته ‌شد و مسلمان‌ پس از دوره‌ای، در بیابان‌های‌ تاریخ‌ و قرون ‌سقوط‌ کرد و فرو پاشید. این ‌مشکل ‌اساسی ‌ماست. این ‌مسئله درخور ‌تأمل ‌است. زمانی که ‌جامعه ‌اسلامی ‌از اسلام‌ گرفته‌ شد، نقطه‌ آغاز سقوط‌ انسان ‌مسلمان ‌است. این‌ پاسخ ‌اجمالی ‌بود. درباره‌ پاسخ ‌تفصیلی‌ هفته ‌آینده ‌سخن ‌خواهیم‌ گفت. والسلام ‌علیکم.


[94]ه«پیامبر به مؤ‌منان‌ از خودشان سزاتر است.» (احزاب، 6)


نقشه ‌جهان و جهت‌نما و اکتشاف‌ گردش‌ خون و قوانین ‌انکسار و انعطاف ‌نور و صدها اکتشاف ‌علمی ‌دیگر تولید مسلمانان‌ و جوامع ‌اسلامی ‌بوده ‌است.

در زمینه‌ تمدنی ‌بیش ‌از 1200 سال ‌پیش ‌در شام‌ (دمشق) نظام توزیع آب رودخانه بَرَدی ‌اعمال‌ می‌شده ‌است. نهر به‌ چهار بخش در چهار برکه‌ بزرگ در چهار منطقه پیرامون ‌دمشق ‌کشیده‌ شده‌ بود و به ‌خانه‌ها آب‌ رسانده‌ می‌شد. یعنی ‌نظام ‌آب‌رسانی ‌که ‌از آثار تمدن ‌جدید است، در شام ‌قدیم‌ هم‌ وجود داشته ‌است. چگونگی‌ خانه‌سازی و چگونگی ‌کشاورزی و تأسیس‌ بیمارستان‌ها و امثال ‌آن‌ نشان ‌می‌دهد که‌ جوامع ‌اسلامی، نشانه‌های ‌تمدنی ‌جدی ‌داشته‌اند.

بنا به‌ برخی‌ گزارش‌های ‌کتب ‌تاریخی، تولید ملی ‌در مصر در طی‌ دوره‌ای‌ ده‌‌ساله ‌پس‌ از فتح ‌اسلام ‌به ‌ده‌ برابر رسید که ‌در تاریخ‌ نظیری ‌ندارد. پژوهشی را درباره ‌عراق ‌قرن ‌چهارم ‌هجری ‌‌عبدالعزیز الدوری، ‌رئیس ‌دانشگاه ‌بغداد، منتشر کرده ‌است‌ که ‌چندان‌ توجهی ‌به‌ آن ‌نشد. هرکس ‌می‌خواهد بدان ‌مراجعه ‌کند. در این‌ کتاب ‌آمده ‌است ‌که‌ در فتوحات‌ اسلامی استعمار وجود نداشته ‌است. یعنی ‌ارتش ‌اسلام به هر کشوری ‌وارد می‌شد، مردم ‌آن ‌را به‌ اسلام ‌دعوت ‌می‌کرد. اگر اسلام ‌می‌آوردند، حکومت ‌را تسلیم ‌آنان ‌می‌کرد و اگر اسلام ‌نمی‌آوردند، حکومت‌ می‌کرد. اما سود محصولات ‌به‌ خزانه ‌بریتانیا و دیگر کشورهای ‌استعمارگر فرستاده‌ نمی‌شد، بلکه ‌در همان کشور باقی‌ می‌ماند. سیطره ‌مسلمانان سیطره ‌اقتصادی ‌و سیاسی ‌نبود. هر منطقه‌ای‌ که ‌نظام ‌اسلامی ‌به ‌آن ‌عرضه ‌می‌شد، بدون ‌استعمار و بدون ‌استثمار و بدون ‌تحمیل ‌چیزی ‌بدان ‌گردن ‌می‌نهاد و جزیه‌ای‌ که ‌از اهل کتاب ‌گرفته ‌می‌شد، چیزی ‌بیش ‌از مالیاتی ‌نبود که ‌خود مسلمانان ‌به ‌حکومت‌های‌ خود می‌پرداختند. تمدن ‌اسلامی تمدنی ‌انسانی ‌بود و در این‌ زمینه‌ سخن‌ فراوان ‌است.

در همین دوره، اروپا در وضعیتی‌ عقب‌مانده‌ و تیره ‌به ‌سر می‌برد تا اینکه‌ رهبران‌ تمدن‌ جدید در اروپا از دین ‌روی‌گردان‌ شدند و تمدن‌ مادی‌ جدید را پایه‌گذاری‌ کردند. بنابراین، مسئله دوم‌ بحث‌ ما این ‌است‌ که ‌مطالعه ‌جغرافیایی ‌و تاریخی ‌جهان، این ‌ادعا را اثبات ‌نمی‌کند که ‌جهان ‌اسلام عقب‌مانده‌ است، زیرا بسیاری ‌از مناطق ‌و جوامع ‌اسلامی پیشرفته ‌و فراتر از معیارهای ‌علم ‌و تجربه‌ بودند و تفاوتی ‌میان ‌تجارب‌ گذشته ‌و تجارب ‌جدید وجود ندارد و تجربه ‌هرجا محقق ‌شود، معتبر است.

اما مسئله ‌سوم ‌بحث ما سبب‌ عقب‌ماندگی ‌مسلمانان ‌است. در پاسخ ‌باید به ‌اختصار بگویم‌ که‌ دو مطلب ‌در اینجا طرح‌شدنی ‌است. مطلب ‌اول تفصیلی ‌و مطلب ‌دوم ‌اجمالی ‌یا خلاصه ‌است. امشب ‌مطلب ‌دوم ‌را طرح‌ می‌کنم ‌و مطلب ‌تفصیلی ‌را إن‌شاءالله هفته‌ آینده.

اسلام در جایگاه ‌مکتب ‌فکری ‌انسانی، در درجه ‌نخست‌ بر تربیت ‌انسان‌ متکی‌ است ‌و تربیت ‌انسان ‌و پاسداشت ‌از انسانیت ‌او فقط زمانی ‌میسر است‌ که ‌جامعه‌ای ‌انسانی ‌برای ‌انسان ‌فراهم ‌شود. یعنی ‌اگر می‌خواهیم ‌انسان ‌تربیت ‌کنیم ‌و او را ترقی ‌دهیم، ‌باید فضای‌ مناسب ‌برای‌ صیانت ‌از شخصیت ‌انسانی برایش‌ فراهم ‌آوریم. ازهاینهرو، اسلام ‌و هر تفکر انسانی ‌دیگری ‌به ‌تربیت ‌فرد و تشکیل‌ جماعت‌ اهتمام ‌می‌ورزد. زمانی ‌که ‌اسلام‌ در مکه ‌ظهور کرد و در این‌ شهر به ‌تربیت ‌انسان‌ها روی ‌آورد، نقش ‌آماده‌سازی ‌و کادرسازی ‌را داشت‌ و رهبران ‌را آماده می‌کرد. اما اسلام در مدینه، جامعه‌ای ‌اسلامی‌ تشکیل ‌داد. چرا؟ برای ‌صیانت ‌از حریم ‌فرد، زیرا

طبقه‌بندی‌ جهان ‌به ‌کشورهای ‌پیشرفته ‌و عقب‌مانده ‌هم‌ شک‌ دارم. شرق، اگرچه‌ خودرو و بمب‌ تولید نمی‌کند و به ‌لحاظ فناوری ‌و سازمان‌یافتگی ‌در سطح‌ غرب ‌نیست، دست‌کم ‌احساسات‌ انسانی ‌دارد: احساس ‌خانوادگی و مهمان‌نوازی و حس ‌همکاری و تأثر از درد دیگران و دلسوزی و ایمان ‌به‌ صدق. همگی ‌این ‌احساسات ‌در شرق ‌بیشتر از غرب ‌است. این‌ بحث ‌درازدامنه‌ای ‌است ‌که ‌محققان ‌بزرگی ‌مانند مالک‌ بن‌نبی‌ بدان ‌پرداخته‌‌اند. وی ‌درکتابی ‌با عنوان ‌مؤ‌لفه‌های‌ تمدن ‌می‌کوشد تا جهان‌ را در پرتو انسانیت ‌تقسیم ‌کند. این ‌بحث را مطرح‌ کرده‌ام ‌و البته‌، کامل ‌نیست، زیرا این‌ شکل ‌از تفکر، از سنگینی‌ مشکل ‌و اعتراض ـ ‌چنان‌که ‌گفتم‌ ـ بر دوش ‌ما می‌کاهد.

یعنی‌ می‌توانیم‌ از کسی‌ که‌ ما را عقب‌مانده ‌و غرب ‌را پیشرفته‌ می‌خواند، بخواهیم‌ که چنین ‌چیزی‌ را ثابت ‌کند. صرف ‌فراوانی ‌خودروها و رسیدن ‌به‌ کره‌ ماه ‌و وجود آزمایشگاه‌ها و سازمان‌ها، دلیل ‌پیشرفته‌تر بودن جامعه‌ای از ‌جامعه ‌دیگر نیست.

نکته‌ دوم، مطالعه تاریخی ‌و جغرافیایی‌ مناطق ‌اسلامی ‌و پیشرفت ‌و عقب‌ماندگی آن‌هاست. ‌بر این ‌مطالعه نیز می‌توانیم شک ‌وارد کنیم. یک ‌فرض ‌این ‌است ‌که‌ هر کشور اسلامی، عقب‌مانده‌ و هر کشور غیر اسلامی، پیشرفته ‌است. این‌ فرض‌ نیز مورد مناقشه ‌است. آنچه‌ ‌ما می‌دانیم، ‌این ‌است ‌که‌ در جهان مناطق‌ مختلفی ‌وجود دارد با اشکال ‌متفاوت؛ برخی ‌از آن‌ها پیشرفته ‌و بعضی‌ عقب‌مانده‌اند و این ‌پیشرفت ‌و عقب‌ماندگی ‌به ‌نوع‌ دین ‌و تدین ‌و بی‌دینی ‌برنمی‌گردد. کشورهای ‌مسیحی ‌پیشرفته ‌داریم و کشورهای‌ مسیحی ‌عقب‌مانده، مانند حبشه‌ که ‌پیش‌ از اروپا هم‌ مسیحی ‌بوده ‌است. کشورهایی‌ سراغ ‌داریم‌ که ‌مردمش ‌ایمان ‌به‌ خدا ندارند، ولی ‌پیشرفته‌اند ‌و صدها کشور بی‌ایمان هم ‌سراغ ‌داریم‌ که ‌عقب‌مانده‌اند. در بستر تاریخ، وقتی‌ که ‌جوامع ‌و تجارب ‌انسانی ‌مختلف را مطالعه ‌می‌کنیم، می‌توانیم ‌به‌طور قطع ‌بگوییم ‌که ‌در تاریخ ‌خود مناطق‌ و جوامع ‌اسلامی‌ای ‌داشته‌ایم‌ که ‌تا حوالی‌ قرن‌ پنجم ‌هجری ‌در نهایت ‌درجه ‌پیشرفت بوده‌اند. ما در جوامع ‌اسلامی‌ شاهد پیشرفت ‌شگرفی ‌بوده‌ایم ‌و هرکس‌ می‌خواهد که از جزئیات ‌آن ‌آگاه ‌شود، به ‌کتاب‌هایی‌ که ‌در این ‌باره ‌نوشته ‌شده است،‌ مراجعه‌ کند، مانند کتاب ‌تاریخ ‌تمدن ‌اسلام‌ نوشته گوستاو لوبون ‌و یا تاریخ ‌تمدن ‌عرب نوشته ‌استاد جرجی ‌زیدان ‌و یا مختصر تاریخ‌ عرب نوشته ‌سید امیرعلی ‌هندی. من ‌این‌کتاب‌ها را معرفی‌ می‌کنم ‌تا کسانی ‌که ‌دوست ‌دارند به آن‌ها مراجعه کنند، زیرا نمی‌توان ‌همه ‌این ‌مسائل را در این‌ سلسله ‌گفتارها طرح کرد. دوستان‌ هم ‌باید موضوع ‌را مطالعه‌ کنند. کسی‌ که ‌این محور را دنبال ‌کند، به‌ این ‌نتیجه ‌می‌رسد که‌ جوامع‌ اسلامی ‌در منتهای‌ پیشرفت‌ علمی ‌و فناوری و سازمان‌یافتگی‌ و پیشرفت‌ انسانی ‌بوده‌اند. چند مثال ‌برایتان‌ ذکر می‌کنم. مبانی‌ علوم‌ جدید تا حد بسیاری ‌در جوامع ‌اسلامی ‌نهاده ‌شده ‌است. علم‌ شیمی ‌از علومی ‌است که‌ مسلمانان‌ آن را پایه‌گذاری ‌کردند. شیمی ‌نزد یونانیان نوعی ‌از فلسفه ‌بود و این ‌نظریه‌ حاکم‌ بود که‌ تبدیل‌ هر چیزی ‌به‌ هر چیز دیگر ممکن ‌است. از نتایج ‌آن ‌تلاش ‌برای‌ تبدیل ‌آهن و گوگرد ‌به ‌طلا بود. این ‌حکم‌ نزد یونانیان ‌مسئله‌ای ‌فلسفی ‌بود. یعنی ‌اساس ‌همه ‌موجودات ‌یکی ‌است ‌و می‌توان ‌هر چیزی ‌را به ‌هر چیز دیگری ‌تبدیل ‌کرد. پس ‌می‌توان‌ آهن‌ را به ‌طلا تبدیل ‌کرد. این حکمی ‌فلسفی‌ بود. اما تبدیل ‌شیمی ‌فلسفی‌ به ‌علم ‌شیمی، که ‌از صنف ‌علوم ‌است، کار مسلمانان ‌و تولید جوامع‌ اسلامی ‌بوده ‌است. جبر و جراحی و

نژادپرستی‌ ‌در امریکا. حتی اگر فرض‌کنیم ‌که ‌قانون ‌ایالات ‌متحده ‌تفاوتی ‌میان‌ سفید و سیاه‌ ننهاده ‌است، گرچه در برخی ایالت‌ها تفاوتی گذاشته است، اما این استدلال ‌کافی ‌است که‌ ملت ‌امریکا تفاوت‌ می‌نهد. معنا و مضمون تفاوت ‌میان ‌سفید و سیاه‌ چیست؟ ‌به ‌رسمیت شناخته نشدن ‌انسانیت ‌انسان. چرا؟ زیرا اگر انسان محترم ‌بود، نباید تفاوتی‌ میان‌ سفید و سیاه ‌وجود می‌داشت. اگر انسان ‌سفیدپوست ‌را ارج ‌نهادیم، یعنی ‌نژاد را ارج ‌نهاده‌ایم و نه کلیت‌ انسان ‌را، ‌وگرنه ‌اگر انسان ‌را در جایگاه ‌مجموعه ‌انسان‌ها و مجموعه‌ بشریت ‌ارج ‌نهادیم ‌و گرامی‌ داشتیم، لازمه‌اش ‌این ‌است‌ که ‌فرقی‌ میان‌ سفید و سیاه ‌قائل ‌نشویم. مشکل ‌تبعیض ‌نژادی ‌در ایالات ‌‌متحده ‌آشکار و شناخته‌شده ‌است.

نوع‌ رفتار ایالات ‌متحده با کشورهای ‌در حال ‌رشد و یا ضعیف ‌و یا ‌مستعمره‌ها و کشورهای ‌آسیایی ‌و افریقایی، به‌طور کامل ‌در ویتنام ‌منعکس ‌شده ‌است؛ در رفتار با ما در خاورمیانه ‌و در موضعش ‌در قبال ‌اسرائیل ‌منعکس ‌شده ‌است؛ ‌و نیز در مواضعش ‌در قبال ‌افریقا و امریکای‌ لاتین. ‌چه‌ فرقی ‌میان ‌امریکایی ‌است‌ که ‌محترم ‌است با ‌ویتنامی‌ یا افریقایی ‌و امریکای ‌لاتینی ‌یا عربی ‌که‌ حرمتش ‌در هم‌ شکسته‌ می‌شود؟ روشن ‌است‌ که‌ این ‌احترام‌ و تکریم ‌نژاد است. این‌ رفتار درست ‌همانند رفتار برخی‌ قبایل‌ عرب ‌پیش ‌از اسلام ‌و در ایام ‌جاهلیت ‌است. قبایلی ‌که ‌گفته ‌می‌شود دست‌ودل‌باز و مهمان‌نواز بوده‌اند. حقیقت ‌این ‌است ‌که‌ کرم‌ و بخشش ‌برخی‌ قبایل از روی ‌خودخواهی‌ بوده ‌و حقیقتاً‌، کرم ‌و بخشش ‌نبوده‌ است. به ‌دلیل ‌اینکه ‌مهمان ‌در خانه ‌این ‌عرب محترم ‌و گرامی بود، ولی ‌وقتی که‌ از خانه‌اش ‌بیرون ‌می‌رفت، همان‌ میزبانی‌ که از ‌او در خانه‌اش ‌پذیرایی‌ کرده بود، امکان داشت او را بکشد‌ و یا اموالش‌ را بدزدد. بنابراین‌، میزبان محترم است و نه مهمان و آن‌ میزبان،‌ در حقیقت، ‌احترام خانه ‌خود را مراعات ‌می‌کرد و نه‌ آن ‌مهمان ‌را، زیرا وی ‌معتقد بود، زمانی‌ که ‌انسانی ‌وارد خانه‌اش ‌شده‌ است، مهمان‌ اوست‌ و شایسته ‌احترام‌. چنین ‌چیزی ‌اساساً‌ به ‌معنای ‌احترام ‌به ‌انسان ‌نیست.

موضع ‌ایالات‌ متحده‌ در برابر اموال ‌و شرکت‌ها و بهره‌کشی ‌از کارگران شناخته‌‌شده ‌است. آیا هر ‌امریکایی احساس ‌می‌کند که ‌به‌ تناسب‌ علم‌ و توانایی‌اش شخصیت ‌انسانی‌ عالی‌ای‌ دارد یا خیر؟ می‌دانیم‌ که‌ ما شاهد موضعی‌کاملاً ‌متضاد با این ا‌دعا هستیم. علم ‌و فناوری ایشان ‌به‌ ماه‌ رسیده و تشکیلات‌ و نظم ‌دقیق ‌آنان ‌به‌ جایی ‌رسیده‌ که‌ شرکتی 15 میلیون‌ کارگر را مثل‌ ساعت ‌و با دقت‌ و نظم شگفت‌انگیز اداره ‌می‌کند، که‌ چنین ‌چیزی ‌از دستاوردهای ‌تمدن ‌جدید است. ولی‌ آیا انسانیت ‌نیز به ‌همین ‌اندازه‌ پیشرفت ‌کرده ‌است؟ من ‌شک ‌دارم‌ که ‌پاسخ ‌این ‌پرسش مثبت ‌باشد. اجمالاً، ‌می‌توان ‌گفت که‌ تمدن ‌مادی ‌جدید اساساً نتوانسته‌ است ‌انسان را خوشبخت کند و از دردهای ‌بشریت‌ بکاهد و مشکلاتش ‌را حل ‌کند. در وجود انسان ‌متمدن‌ جدید، احساسات ‌انسانی‌ای ‌وجود دارد که اگر می‌خواهیم آن‌ها را بشناسیم، باید در یک‌یک ‌این ‌اوصاف ‌درنگ کنیم.

آیا انسان ‌متمدن ‌با مشاهده ‌درد دیگران ‌دردمند می‌شود؟ آیا آن ‌احساسی که‌ ما در شرق‌ داریم، انسان متمدن ‌هم‌ دارد؟ آیا او هم‌ مایل است ‌بی‌مزد و اجر به ‌دیگران خدمت کند؟ آیا وجدان ‌انسان ‌غربی ‌در برابر ظلم ‌به ‌انسان‌ها در مناطق ‌مختلف ‌جهان ‌متأثر می‌شود؟ من ‌شک ‌دارم. با همین ‌معیار من‌ در

دوم، بررسی ‌تاریخی ‌و جغرافیایی‌ کشورهای ‌عقب‌مانده‌ و مقایسه آن‌ها با مناطق ‌اسلامی؛ تا ببینیم‌ که ‌آیا تمام‌ کشورهای ‌اسلامی عقب‌مانده و تمام ‌کشورهای ‌غیراسلامی ‌پیشرفته‌اند؟ آیا در تاریخ همه ‌جوامع ‌اسلامی عقب‌مانده ‌و همه ‌جوامع ‌غیراسلامی‌ پیشرفته ‌بوده‌اند؟

‌سوم، درباره ‌موضوع ‌و علل ‌عقب‌ماندگی مفصل بحث ‌و تحلیل می‌کنیم. این ‌روش ‌بحث امشب ‌ماست.

اما معیار و مقیاس‌ پیشرفت ‌کدام ‌است؟ بی‌آنکه فلسفه‌بافی ‌و تعمق ‌کنیم، ‌می‌توانیم ‌معیار پیشرفت ‌و عقب‌ماندگی‌ را در یک ‌کلمه ‌خلاصه ‌کنیم ‌و آن‌ «انسانیت» است، زیرا جامعه ‌برای ‌انسان ‌تکوین ‌می‌یابد. بنابراین، ‌هر جامعه‌ای‌ که‌ انسانی‌تر باشد، پیشرفته‌تر است‌ و هر جامعه‌ای‌ که‌ عقب‌مانده‌تر باشد، غیرانسانی‌تر است. این ‌چیزی ‌است ‌که ‌ما می‌فهمیم. اما بحث میزان‌ صنعتی‌شدن و پیشرفت ‌علمی و سازمان‌یافتگی و امکانات ‌تسلیحات ‌ویرانگر و کثرت‌ ساختمان‌ها و مدرن ‌بودن ‌پوشش‌ها و فراوانی ‌خودروها، همه ‌و همه،‌ راه‌ها و ابزارهایی ‌برای ‌پیشرفت ‌بشرند. اگر فرض‌کنیم‌ که‌ جامعه‌ای پیشرفتی ‌شگفت‌انگیز در همه ‌امور و علم ‌و فناوری ‌و سازمان‌یافتگی ‌داشته ‌باشد، ولی‌ در حوزه‌ انسانی پیشرفته‌ نباشد، نمی‌توانیم چنین ‌جامعه‌ای ‌را جامعه‌ای ‌پیشرفته ‌بدانیم. چنین‌ جامعه‌ای‌ برای‌ خدمت ‌به ‌انسان‌ شکل ‌نگرفته ‌است. بنابراین، ما در حرکت‌ خود نباید هدف ‌و معیار را فراموش ‌کنیم.

این ‌اصلی ‌است‌ که ‌من ‌بیان ‌می‌کنم ‌و اگر می‌خواهید در این ‌نکته ‌با من ‌بحث ‌کنید، من ‌آماده‌ام. تفسیری‌ که ‌من ‌از پیشرفت‌ جامعه‌ می‌فهمم، پیشرفت ‌انسانی ‌است ‌و معیار همین ‌است. اگر چنین ‌است، بر ما لازم ‌است که در وضعیت‌ جوامع ‌خود دقت ‌و تعمق ‌بیشتری ‌کنیم ‌و به‌ مظاهر فریفته ‌نشویم. همچنین، ‌لازم‌ است که‌ ‌جست‌وجویی ژرف کنیم ‌و ببینیم آیا جوامعی ‌که‌ پیشرفته نامیده ‌شده‌اند، پیشرفته‌اند یا خیر؟ البته، ‌چنین ‌بحثی‌ مشکل‌ ما را حل ‌نمی‌کند، ولی ‌از سنگینی ‌مشکل ‌و تأثیر روحی ‌کوبنده‌ای‌ که‌ این ‌مشکل ‌بر احساسات‌ و اعصاب ‌ما دارد، می‌کاهد.

من ‌شک نمی‌کنم و یا ‌اصلاً ‌نمی‌پذیرم‌ که مثلاً ‌ایالات‌ متحده ‌امریکا را ‌که ‌در اوج ‌پیشرفت ‌جهانی ‌به‌ اصطلاح‌ جدید قرار دارد، کشوری‌ پیشرفته ‌و مترقی ‌بنامم، زیرا معیاری‌ که برای ‌پیشرفت ‌و ترقی‌ طرح ‌کرده‌ایم، ‌با وضعیت ‌ایالات ‌متحده‌ یا اتحاد شوروی ‌و یا بریتانیا و آلمان ‌و یا دیگر کشورهایی از این ‌دست، انطباق‌ ندارد. من ‌با این ‌بیان‌، قصدِ انگشت نهادن ‌بر روی‌ کشوری ‌مشخص ‌یا بلوکی ‌مشخص ‌را در جهان ‌ندارم، زیرا «الکفر ملة ‌واحدة.»

اگر ما در وضعیت ‌این کشورها به ‌دقت ‌بنگریم ‌و برای مثال ‌در وضعیت‌ ایالات ‌متحده ‌تعمق ‌کنیم، این ‌سؤ‌ال‌ برای‌ ما مطرح ‌می‌شود که ‌آیا صنعت‌ و فناوری ‌و سازمان‌یافتگی‌ ایالات‌ متحده‌ به ‌ترقی‌ انسانی ‌این ‌کشور منجر شده ‌است؟ در پاسخ به ‌این ‌پرسش ‌باید ابتدا توجه ‌کنیم‌ که‌ واژه ‌انسان مفهومی ‌مطلق دارد. یعنی ‌زمانی ‌که ‌می‌گوییم ‌ترقی ‌و یا عقب‌ماندگی ‌انسان، مقصود ما انسان‌ یک منطقه‌ و نژاد مشخص‌ نیست.‌ در غیر این صورت، ملاک پیشرفت نزد ما پیشرفت منطقه و یا نژاد خواهد بود و نه انسان. وقتی‌ وضعیت ‌ایالات‌ متحده ‌را مرور می‌کنیم،‌ متوجه‌ می‌شویم‌ که ‌مشکلات ‌انسانی ‌در این ‌کشور بیش‌تر از کشورهایی ‌است‌ که ‌نام‌ عقب‌مانده‌ یا توسعه‌نیافته ‌روی‌ آن‌ها نهاده شده ‌است. ‌برای ‌مثال وضعیت