نازل شد که میگوید شب قدر از هزار ماه برتر است. اما شب قدر به معنای گرفتن حاجات را قبول ندارم و چنین چیزی درکشدنی نیست. این مفهوم را از روایاتی برگرفتهاند که میگوید شب قدر در میان امت اسلام استمرار دارد.
اما ما هر چیزی از این قبیل را باور نداریم. اینکه گفته میشود مردی کشاورز در شب قدر از خانهاش خارج شد و بیلی در دست داشت و دعا کرد که خدایا این بیل را به طلا تبدیل کن و دعایش مستجاب شد. من به چنین چیزی اعتقاد ندارم، زیرا به تصادف و اتفاق به این شکل باور ندارم. درباره این مفاهیم باید بحث شود. اینکه اگر بخواهیم چیزی به طلا تبدیل شود و چنین شود، نه، اصلاً پذیرفتنی نیست. خوب، اگر شخصی کار و تلاش کرده و شب قدر را درک نکرده است، گناهش چیست؟
اسلام تأکید میکند که انسان جز آنچه تلاش کرده چیزی به دست نخواهد آورد: وَأَن لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى[105] و تأکید میکند که هر کسی در گرو دستاورد خویش است: کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ.[106] اسلام میان سعادت و شقاوت و تلاش انسان پیوند برقرار کرده است. اما تصادف و اتفاق پذیرفتنی نیست.
[105]ه«و برای مردم پاداشی جز آنچه خود کردهاند، نیست.» (نجم، 39)
[106]ه«هر کس در گرو کاری است که کرده است.» (مدثر، 38)
بار تجربه کردیم و تکرار شد و یک بار اگر تکرار نشده منافاتی با وجود قانون و تعریف علم ندارد. استثنای یک حالت از یک میلیون حالت، نافی قانون و علم به شمار نمیآید. ازهاینهرو، علمْ معجزات را نفی نمیکند. طبعاً، معجزات را اثبات هم نمیکند، ولی نفی هم نمیکند. اکنون چگونه [معجزه بودن قرآن] را اثبات کنیم؟ در عصر ما تنها معجزهای که باقی مانده است، قرآن کریم است. میتوانیم تأکید کنیم که قرآن در هنگام نزول معجزات فراوانی داشته است. برخی مثالها را ذکر میکنم. قرآن کریم بشارت داد که رومیها پس از مغلوب شدن، در چند سال آینده غالب خواهند شد و این اتفاق افتاد. قرآن کریم خبر داده است که جنازه مرآنبتاح، فرعون همعصر موسی، از شکافی خارج شده است. قرآن میگوید: فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً.[102] این مطلب در صدر اسلام و هزار سال پیش از آن شناخته نشده بود. تنها چیزی که وجود داشت، خبر تورات بود که میگوید فرعون غرق شد. امثال این معجزات فراوان است و نشان میدهد که قرآن معجزه است. آنچه مهم است، این است که معجزات بسیار نادر اتفاق افتاده و وقوع معجزه یا حالت استثنایی منافاتی با علم و قوانین علمی ندارد و این بحث مفصل است.
پاسخ: من منکر چنین ادعاییام. من به شب قدر به این معنا که گفتید اعتقادی ندارم. من در سخنرانیای که در برجالبراجنه ایراد کردم، گفتم که شب قدر به این معناست که طبیعت روزه قدرت تسلط بر اراده و دوری از گناهان و لگام زدن بر هوای نفس را به انسان میبخشد. در نتیجه، به انسان قدرت مقاومت در برابر شهوات و دشواریها را میدهد. یعنی انسان را در موقعیتی قرار میدهد که میتواند سرنوشت خود را تعیین کند. قرآن کریم تصریح میکند که: قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا.[103] روزه انسان را به جایی میرساند که درون خود را پاک گرداند و بتواند آیندهاش را بسازد. اما اینکه کسی به صورت تصادفی یک شب قدر را درک کند، من اعتقادی به چنین چیزی ندارم، زیرا اسلام هیچ اعتقادی به صدفه و اتفاق ندارد. إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ وَمَا أَدْرَاکَ مَا لَیْلَةُ الْقَدْرِ لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ.[104] بله، شب قدر که قرآن در آن نازل شد، از هزار شب برتر است. چرا؟ زیرا تأثیر این شب بر تاریخ بشریت از تأثیر هزار ماه افزونتر است؛ چه این هزار ماه را اشاره به مدت خلافت بنیامیه بدانیم و چه نشانه مبالغه در کثرت بدانیم. یعنی خیری که در این شب به بشریت میرسد، بسیار بیش از خیری است که در صدها سال از جز این راه به بشریت میرسد. این نشانه بزرگداشت این شب و توضیح وضعیت اسلام و تأثیر آن در زندگی مسلمانان است. میدانید که مدت حکومت بنیامیه هزار ماه بود و برخی چنین تفسیر کردهاند که بنیامیه در طی هزار ماه حکومت خود کوشیدند که اسلام را نابود و تحریف کنند و پیامبر اکرم(ص) از چنین چیزی آگاه شد و احساس نگرانی کرد. سپس، این سوره مبارک
[102]ه«امروز جسم تو را به بلندی میافکنیم تا برای آنان که پس از تو میمانند عبرتی باشد.» (یونس، 92)
[103]ه«آنکس که نفس [خود] را پاک گردانید رستگار شد.»(شمس، 9)
[104]ه«ما در شب قدرش نازل کردیم. و تو چه دانی که شب قدر چیست؟ شب قدر از هزار ماه بهتر است.» (قدر، 3-1)
دارد و محرک آن نه عقل است و نه اندیشه و یک یهودی یا به تعبیر بهتر یک صهیونیست آن را تحریک میکند و همه نیروهای امریکا را به استخدام منابع اسرائیل در میآورد، عین عقبماندگی است.
چرا علل اساسی عقبماندگی را نام نمیبرید؟ به نظر میرسد این عوامل باشند:
اول: تخدیر دینی از سوی روحانیون که به انقلاب نکردن بر ضد رهبران سیاسی دعوت میکنند.
دوم: برنامهریزی استعمار برای سیطره بر سرزمینهای ما که صاحب تمدن و تاریخ و دیانت است.
سوم: ترویج نکردن اسلام از سوی علمای اسلام و سازماندهی نداشتن امور مسلمانان.
پاسخ: این سخن درست و معقول است و امیدواریم که از علل اصلی باشد که ما در جستوجوی آنها برخواهیم آمد. اما چرا مسلمان در دوران پیامبر خدا(ص) به سخن ایشان عمل میکرد که گفت: «کُلُّکُم راع وَ کُلُّکُم مَسئولٌ عَن رَعیته.» چرا روحانی که تعبیر غلطی در میان مسلمان است و بهتر است عالم دینی گفته شود، در صدر اسلام در جنگ شرکت میکرد؟ چرا در واقعه حرّه هفتاد تن از حافظان قرآن کشته شدند، ولی امروز عالم دینی دوست ندارد دامنش به قطرهای خون ـ حتی خون گوسفندـ آلوده شود؟ بدون شک، این نشانه عقبماندگی است. علیبنابیطالب در محراب عبادت چون سیل اشک میریخت و به گردآوری هیزم میرفت و روز دیگر شمشیر به دست به سوی میدان جنگ میرفت. فرقی و فاصلهای میان مسجد و میدان نبرد نبود. مکان استقرار امام را در مسجد محراب (مکان جنگ) نامیدهاند. در تفسیر آیه خُذُواْ زِینَتَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ[101] گفته شده است که مقصود از برگرفتن زینت در مسجد، برگرفتن سلاح است. چنین درکی حاکم بوده است. اکنون ما سیمای علیبنابیطالب را بدون ذوالفقار ترسیم نمیکنیم. اما ذوالفقار امروز ما کجاست؟ نداریم. بنابراین، من هم با این سخن موافقم، ولی در جستوجوی سببم. چرا عالم دینی آن سیمای درخشان و پاک را از دست داد و سیمای کنونیاش را گرفت؟ به چه دلیل؟ ما در پی جستوجوی علت آنیم.
پاسخ: درست است. لازم است در مواضعی که باید بگیریم، صریح و رک باشیم.
پاسخ: این باقیمانده درسگذشته است که به اختصار به آن اشاره میکنم. معجزات اتفاقاتی بسیار نادر است که گواه راستگویی پیامبران است. معجزه کارهایی الهی است و نه بشری.
هر پیامبری به تناسب عصر خود معجزاتی داشته است. اما به لحاظ علمی، چنانکه گفتم، علم نمیتواند معجزه را نفی کند، زیرا قوانین علمی حاکی از حالاتی است که تکرار میشود، مثلاً یک میلیون
[101]ه«به هنگام هر عبادت لباس خود را بپوشید.» (اعراف، 31)
راهی برای حفظ و بقای استعمار سیاسی و فرهنگی است. این هم از اسباب و علل عقبماندگی است. اما ما به دنبال سبب اصلی همه این مشکلات هستیم. چرا این حوزه به آنان وانهاده شد؟ در نتیجه ناآگاهی ما و آگاهی آنان بود که به درون مغزهایمان خزیدند و ما را پیرو خود قرار دادند و ما ساکت ماندیم.
پاسخ: این بحث در ضمن موضوع دوم این مباحث میگنجد و بحث مفصلی است و من در اینباره قبلاً سخنرانی کردهام. پرسشگر میتواند به من مراجعه کند تا آن سخنرانی را که درباره معنویت در اسلام است و چهار سال پیش در جینیور کالج ایراد کردهام، در اختیار وی قرار دهم. غیبگرایی در اسلام همان معنویت اسلامی و اصالت و دخالت اسلام در مسائل اجتماعی است. سخنرانی مفصلی است.
درباره تفاوت میان این دو نوع غیبگرایی که در آنجا شرح دادهام به اختصار میگویم که غیبگرایی اسلام با شهود مقارن است. یعنی نمیتوان در اسلام غیب را از شهود جدا کرد. ایندو با هم نزدیکاند. هر چیز مادی در کنار خود عنصری معنوی هم دارد. کار فردی و تولید مادی، درهعینهحال، عبادت هم هست. ازدواج که در نزد مسیحیت مادیترین امور شمرده میشود، در اسلام امر معنوی و عبادت هم هست. سنتی است که هر کس از آن روی بگرداند، در حلقه وفاداران به سنت پیامبر نیست. بنابراین، غیبگرایی در اسلام با شهود همراه و قرین است.
پاسخ: این مطلب از کتابی نقل شده است. این کتاب تألیف آقای سعد جمعه و درباره جنگ اعراب با اسرائیل است. گزارش یوجین روستو هم معروف است و این مرد یهودی، که مشاور نیکسون و پیش از او مشاور کندی بوده است، میکوشد به رهبران امریکا چنین تلقین کند که شما با اسرائیلیها از یک پیکرید و اسرائیل خلاصه و ثمره تمدن غرب است. بنابراین، کوتاهآمدن بر سر قضیه اسرائیل کوتاهآمدن بر سر تمدن غرب است. امریکا نمیتواند از تمدن غرب دست بکشد، زیرا به لحاظ عقیدتی و فلسفی و تمدنی به تمدن غرب پیوسته است و در طرف مقابل، جهان شرق قرار دارد. این دلیل عقبماندگی امریکاست. امریکا و رئیسجمهور آن مواضع خود را بر اساس گزارش یک یهودی اتخاذ میکنند. او و برادرش در کمیته سه نفره مشورتی رئیسجمهور امریکا عضوند. هرچیزی که از حقیقت به دور باشد، عقبماندگی است. واقعیت این است. این تصویر جامعه امریکایی است که نویسنده این سؤال میخواهد آن را پیشرفته بنامد. این جامعهای که به تعبیر برخی نویسندگان چونان کودکی است که ریش
پیامبر اکرم، جامعه خود را از دست داد، در معرض رفتار اتفاقی قرار گرفت. اتفاقات گاه به بلندشدن و کوتاهشدن راه کمک میکند و گاه کمک نمیکند. گرفتن جامعه از مسلمان به این فروپاشی انجامیده است.
گفتم که در شرق ایمان به صدق وجود دارد، اما واقعیت این است که ایمان به صدق در غرب وجود دارد و نه در شرق. من مطالعه موضوعات و وضعیت غرب را در این عصر و زمانه به شما واگذار میکنم تا خود شما قضاوت کنید که غرب تا چه اندازه به صدق ایمان دارد. درست است که بازرگان غربی در معاملهاش با بازرگان دیگر و یا کارمند غربی در تعامل با شهروند غربی دروغ نمیگوید، اما غرب به تمامی دروغی بزرگ به جهان است. استعمار و تفرقه و نژادپرستی است. دعوت به دموکراسی و آزادی همهاش دروغ است، زیرا اسرائیل اکنون خود دروغی بزرگ است، با اینکه در غرب به ما میگویند: «آقا اسرائیل آمده است تا شما را متمدن کند. چرا ناراحتید؟»
اسرائیل در خاورمیانه خلق شد تا ما را متمدن کند. این منطق غربیها در برابر اسرائیل کجایش صدق است؟ بله، در غرب صدق و راستگویی در مرحله فردی وجود دارد. به این مناسبت آن سخن معروف درباره کشتار فردی و کشتار جمعی به یادم آمد. کشتار همه افراد یک ملت جنایتی است محل تردید و تأمل. ازهاینهرو، نمیتوانم بگویم که در غرب صدق وجود دارد و، همچنین، درست است که بگوییم که در شرق نیز صدق نیست.
پاسخ: بدون شک سخن شما درست است. این همان چیزی است که یکی از متفکران بزرگ مسلمان از آن به استعمار فرهنگی یاد کرده است. استعمار فرهنگی از استعمار اقتصادی و سیاسی خطرناکتر و بلکه
کنیم. من بهرغم اینکه مطالعات فلسفی داشتهام، معتقدم که فلسفه مسلمانان و حتی کلام مسلمانان مشکل را حل نخواهد کرد. ما باید بر خودِ فلسفه اسلام متکی شویم، یعنی بر آنچه اسلام آن را ریشه ایدئولوژیک زندگی مسلمانان پیشنهاد میکند، متکی شویم. این مطلب ممکن است موضوع پرسشی دیگر در آینده قرار گیرد، إنشاءالله.
پاسخ: اگر صاحب این پرسش حضور داشت، از او اجازه میخواستم که به این بحث به صورت خاص و مستقل بپردازم، زیرا موضع اسلام در قبال کار و کارگر موضعی روشن و پرافتخار است. من در جلسه اول به حضار عزیز گفتم که موضوع سخن ما در جلسه آینده درباره کار و کارگر از دیدگاه اسلام خواهد بود، تا کمی از مباحث انتزاعی دور شده باشیم. موضع اسلام در قبال کارگر و کار چیست؟ اسلام چه ارزشی به کار داده است؟ اسلام چگونه ارزش کار و حق کارگر را پاس داشته است؟ این بحث مفصل و زیبایی است و از صاحب این پرسش میخواهم که اجازه دهد آن را موضوع بحث آینده قرار دهیم و پس از فراغت از موضوع علل عقبماندگی مسلمانان به آن بپردازیم. این بحث إنشاءالله تا هفته آینده پایان مییابد.
پاسخ: درست است. من معتقدم که باید تلاشی سازمانیافته برای تکوین جامعه اسلامی به راه انداخت. این تلاش سازمانیافته دو مرحله دارد: مرحله آگاهیبخشی و فرهنگسازی و مرحله اجرایی و سازمانی. اینکه کدامیک باید مسبوق بر دیگری باشد، جای بحث مفصل دارد. ازهاینهرو، پاسخ من به این پرسش مثبت است. یعنی من هم همین پرسش را دارم که چرا برای ایجاد جامعهای اسلامی تلاش نمیکنیم؟ چنین کاری لازم است و من نیز به ضرورت آن اعتراف میکنم.
پاسخ: فکر میکنم پاسخ این پرسش بسیار روشن است. من گفتم که اسلام فرد را تربیت میکند، یعنی آموزههایی را در اختیار فرد قرار میدهد. سپس، فضایی را برای صیانت از فرد تشکیل میدهد. وقتی که مسلمان این فضا را از دست دهد و با عادات اخلاقی و عملی و عقیدتی و فرهنگیای که دارد، خود را در جهانی بیابد که با او هماهنگی ندارد، این جهانِ ناهماهنگ در طی دورهای طولانی او را نابود میکند. همانگونه که چرخ ماشینی که از آن جدا شود، پس از مدتی که به راه خود ادامه میدهد، به تناسب وضعیت راه به سرعت و یا به کندی فرومیافتد.
یعنی اینکه مسلمان، زمانی که پس از وفات
دوست دارم بیفزایم که آیا شما معتقدید فلسفه یونانی که نامش جهان را پر کرده است، فلسفهای اصیل است؟ کسانی هم هستند که در اصالت فلسفه یونانی شک دارند و معتقدند که فلسفه یونانی هم از شرق اقتباس شده است. این بحث درازدامنی است که کتاب تاریخ علم بر آن تأکید دارد. در این کتاب شرح داده شده که فلسفه چگونه سر بر آورده و از شرق به یونان سرایت یافته است. مهم این است که ما فلسفهای اسلامی یا به تعبیر درستتر، فلسفه مسلمانان را داریم. فلاسفه مسلمان صاحب مطالعات فلسفی گستردهای بودهاند که در برابر ما قرار دارد و هرکس در اینباره میخواهد سخنی بگوید، بهتر است به اینکتابها مراجعه و تأمل کند.
آیا مفهوم این سخن (سؤال) این است که اسلام صاحب فلسفهای خاص نیست؟ میخواهم در این باره کمی تأمل کنم. چنانکه گفتم فلاسفه مسلمان صاحب فلسفهای متمایز از فلسفه یونان و فلسفه غرب بودهاند. این فلسفه اوج فلسفه جهانی است. اما معنای این سخن آن نیست که فلسفه اسلام همان فلسفه فلاسفه مسلمان است. میخواهم کمی دقت و توجه داشته باشید. اسلام در جایگاه دین به سازماندهی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی اهتمام دارد، چنانکه در اول سخنانم گفتهام. ازهاینهرو، باید فلسفهای هم داشته باشد. اما فلسفه در اسلام مفهومی غیر از فلسفه فلاسفه دارد، زیرا فلسفه نزد فلاسفه به معنای معرفت حقایق است و این کار، کار و تولیدی بشری است. فلسفه اسلام تولید بشر نیست بلکه عقاید و تفسیرها و اصولی الهی است. یعنی اینکه اسلام از این نقطه آغاز میکند که میگوید شما باید به خدای یگانه ایمان بیاوری و به مرگ و حیات و معاد و نبوت انبیا ایمان بیاوری. در این مسیر مبانی و اصولی را در اختیار شما قرار میدهد که میتوانید آن را فلسفی بنامید. یعنی به شما میگوید که تفسیر اسلام از خدا چیست؟ تفسیر اسلام از هستی و جهان و مرگ و زندگی چیست؟ اسلام چگونه به کار مینگرد و چگونه به فرد و جامعه مینگرد؟ این اصولی است که ریشهها و منابع آموزههای اسلام نامیدهایم. اسلام به این معنا فلسفهای خاص دارد. یعنی اصولی عقیدتیای دارد که مفاهیم اسلامی در حوزههای مختلف مبتنی بر آن است. بنابراین،
اولاً، باید گفت که فلاسفه مسلمان فلسفهای متفاوت با فلسفه یونانی داشتهاند.
ثانیاً، فلسفه اسلام، در اصطلاح، متفاوت با فلسفه فلاسفه مسلمان است. اسلام اصول فلسفهای غیر از فلسفه ابنسینا و ابنرشد و ملاصدرا و دیگران دارد. اسلام فلسفه الهی عمیقی دارد که به صورت اصول عقیدتی به مسلمان عرضه شده است تا در تحرک جهانیاش دچار سردرگمی و تناقض نشود. اما این بخش پرسش که میگوید «علت دویدن ما از پی فلسفهها و جریانهای متعدد فقدان فلسفهای پیشرفته و ریشهدار در فلسفه جامعه است» سخن دقیق و مقبولی است. من میگویم که این فلسفه اسلامی یا به تعبیر ما فلسفه مسلمانان در جهان امروز شناخته شده است، زیرا جوانان امروز ما و دیگران و بلکه جامعه امروز ما عملاً فاقد فلسفه یا عقیده یا مبناییاند که فعالیتهای اسلامی را در ابعاد مختلف هماهنگ کند. در نتیجه، احساس خلأ ایدئولوژیک میکنند و بنا به تعبیر پرسشگر، از پی فلسفههای بیگانه روان شدهاند. این تعبیر درست است.
ما برای آنکه احساس خلأ نکنیم، باید تصویری روشن از فلسفه اسلام و نه فلسفه مسلمانان ترسیم
گسیخته و ناهمگون خواهد بود و در آن صورت، هر موضعی که اتخاذ میشود، بستگی به موقعیت دارد و فاقد مبدأ و مبنا و اصل خواهد بود. اما اگر مبنایی ایدئولوژیک حاکم باشد و حرکتْ مبدأ و مبنایی داشته باشد، هر حرکت و هر موضعگیری، از آن مبدأ و مبنا ناشی میشود و با یکدیگر هماهنگ خواهند بود و این امر به انسان در تحول و تکامل کمک میکند.
اما اگر حزب یا سازمان اجتماعی یا نظام رسمی حکومتی فاقد مبنا باشد، دچار تناقض درونی و تعارض عناصر درونی با یکدیگر و فروپاشی میشود. بنابراین، اینکه فلسفه بازتاب جامعه است، کاملاً درست است. اما، همچنین، میتوان گفت که فلسفه علت اصلی پیشرفت و تحول جامعه است.
نکته دوم اینکه گفته شد هیچیک از فلاسفه مسلمان صاحب مکتب مشخصی در فلسفه نبودهاند و بلکه در همه مسائل پیرو یونانیان و دیگران بودهاند. به نظر من این سخن بزرگترین ظلم به آنان است. کسی که بگوید مسلمانان صاحب فلسفه نبودهاند، با همه احترامی که برای وی قائلیم، از فلسفه بویی نبرده است. فلسفه یونانیان پیشین که مسلمانان آن را نقطه آغاز حرکت فلسفی خود قرار دادهاند، اکنون موجود است؛ فلسفه افلاطون، فلسفه ارسطو، فلسفه دموکریت. کتابهایی که در باب این فلسفهها نوشته شده، اکنون موجود است. اگر این فلسفه را در برابر فلسفه ابنرشد قرار دهیم که اروپا هم با آن آشناست، میبینیم که تحول شگرفی در فلسفه رخ داده است. با اینکه ابنرشد قطرهای از دریای فلسفه مسلمانان است. یعنی فلسفه ابنسینا و حکمت متعالیه یا فلسفه ملاصدرای شیرازی اوج فلسفه است. این فلسفه را نمیتوان با هیچ فلسفه یونانی مقایسه کرد و شباهت میان این فلسفه و فلسفه یونانی همانند شباهت شکل کنونی من با روز ولادتم است. شباهت میان فلسفه مرحله متأخر صدرالدین شیرازی یعنی حکمت متعالیه با فلسفه یونانی در همین حد است. هجومی ظالمانه به فلسفه اسلامی در جریان است. کتابهای اشارات، شفا، قانون، اسفار و منظومه در برابر شما قرار دارد. بفرمایید، این فلسفه اسلامی است. چه کسیگفته است که «روشن است که مکتب فلسفی اسلامی نداریم»؟ چه کسی به شما این را گفته است؟ فلاسفه مسلمان مکتبهایی فراتر از مکتبهای دیگران داشتهاند. من نمیدانم کسی که این پرسش را نوشته، در این مجلس حضور دارد یا خیر؟ من به شما میگویم که نقطه اوج فلسفه امروز غرب یعنی فلسفه آلمانی معروف … فلسفه اگزیستانسیالیسم درست از اصالت وجودی ریشه گرفته که ملاصدرای شیرازی مطرح کرده است. اما… که در حقیقت اختلاط میان فلسفه و منطق است، برای آن است که… چنان که میدانید نوعی از منطق است و مادیگرایی (ماتریالیسم) فلسفهای از میان فلسفههاست. طبعاً، فلسفه مادیگرایی تحول یافت، ولی ریشه آن کهنتر از مارکس و هگل و امثال آنان است و آن فلسفه مادیگرای پیشین تحول یافت. نمیتوان گفت فلسفه واقعگرایی (رئالیسم) یا حتی… که حمله فراوانی به آن میشود، تحول شگرفی یافته است. فلسفه اسلامی در همه مسائل مواضعی ثابت و روشن دارد و مبتنی بر آرای یونانیان نیست و در حدی اندک به آن متکی است، از باب نسبت هر چیز با اصل و ریشه خود. هرچند که این اصل یک قطره در برابر دریا باشد. من نمیتوانم این مطلب را بر شما ثابت کنم جز اینکه دست شما را بگیرم و به مکتب فلسفه ببرم تا دریابید که فلسفه چیست؟
اسباب است. خروج زن از حوزه زندگی عمومی نیز زیر سر این سبب است. اینکه سخن و کارها و وعدههای ما از حقیقت و محتوا تهی شده است، به همین سبب است. این سبب اشاره به برخی پرسشهایی دارد که به دستم رسیده و پرسیده است که چرا نمیگویید یکی از اسباب، انحراف علمای دینی است؟ بله انحراف علمای دینی هم از اسباب عقبماندگی است. اسباب انحراف فراوان است. اما نقطه اصلی انحراف کجاست؟
در هفته آینده إنشاءالله درباره این مسئله سخن خواهیم گفت که چرا مسلمانان، آن جامعه اسلامی را از دست دادند که پیامبرشان برایشان برنامهریزی کرده بود؟ چرا از دست دادنِ چنین جامعهای، آنان را به این مشکلات کشاند؟ این موضوع سخنرانی ما در هفته آینده است. بنابراین، چارچوب و برنامه تفصیلی این پرسش و پاسخ در برابر ما روشن است. چرا مسلمانان عقب ماندند؟ زیرا جامعه خود را از دست دادند. چگونه جامعه خود را از دست دادند؟ اسباب آن روشن است و من درباره آن سخن میگویم. چرا در نتیجه فقدان آن جامعه، مسلمانان به فجایعی گرفتار آمدند که ما اکنون در آن به سر میبریم؟ چرا فقدان آن جامعه، به ظهور اسباب اصلی انحراف مسلمانان منجر شد؟ این موضوع سخن ما برای هفته آینده است.
بقیه وقت امشب را إنشاءالله برای پاسخ به پرسشها اختصاص میدهیم تا بتوانیم به همه پرسشها پاسخ گوییم و بگذاریم مبحث اساسی سیر طبیعیاش را داشته باشد. پس اجازه دهید که این پرسشها را امشب تمام کنیم و هفته آینده إنشاءالله بقیه بحث را تکمیل خواهیم کرد.
پرسشی عمیق است: گفته میشود فلسفه بازتاب تحول جامعه است و چنانکه میدانیم هیچیک از فلاسفه مسلمان مکتب مشخص فلسفی نداشتند و بلکه در همه قضایای فلسفی به یونانیان یا دیگران متکی بودهاند. آیا این سخن به معنای آن است که اسلام فلسفهای خاص ندارد؟ نظر شما درباره این مسئله چیست که کسانی میگویند علت پیروی ما از فلسفهها و جریانهای متعدد، فقدان فلسفهای پیشرفته بود که از واقعیت جامعه سرچشمه میگیرد؟
پاسخ: این پرسش بسیار دقیق است و بسیار تند و سخت، تنها ادعای بخش اخیر آن صحیح است و پاسخ بقیه را خواهم داد.
نکته اول اینکه فلسفه بازتاب تحول و تکامل جامعه است. باید نکتهای به این سخن بیفزایم و بگویم که فلسفه همانگونه که بازتاب تحول و تکامل جامعه است، نیز عامل و سبب تحول و تکامل جامعه است. یعنی اینکه میان فلسفه و تحول و تکامل جامعه ارتباط وجود دارد.
به تبیین این قضیه دقت کنید، زیرا بحثی عمیق و ضروری است و میطلبد که در آن تأمل و درنگ کنیم. ببینید، نظامهای اقتصادی و نظامهای اجتماعی و نظامهای سیاسی و به عبارت دیگر، نظام دولت و چگونگی توزیع ثروت و سازماندهی ابزارهای تولید و سازماندهی انجمنها و نهادها و گروهها، همه و همه، نیازمند ریشههای عمیقترند که آن را «باورها» یا ایدئولوژی مینامیم و احزاب معاصر نیز بر ایدئولوژیهای خاص خود مبتنیاند.
چرا ما به این مبادی عمیق نیازمندیم؟ زیرا اگر در نظم اجتماعی و سیاسی و اقتصادی خود بر مبدأ و مبنای اعتقادی تکیه نکنیم، نظم ما از درون
و واقعگرا باشیم و نه عاطفی و پایبند برخی افکار و مبادی خشک که جرئت خروج از آن را نداشته باشیم.
امشب من سخنرانیام را مختصر خواهم کرد و چارچوب بحث را آخرین پاسخ از پرسش قرار خواهم داد. سپس، حدود یک ساعت به پرسشهایی که دستهبندی کردهام، پاسخ خواهم داد. پرسش ما این بود که چرا مسلمانان عقب ماندند؟
پاسخ این پرسش آن بود که اسلامی که هدفش تربیت کامل و شامل انسان بود، واجد دو نوع حکم و دو نوع آموزه و تعالیم است. یک نوع متوجه فرد است و فرد را به لحاظ فرهنگی و عقیدتی و عملی و اخلاقی تربیت میکند. حوزههای چهارگانه در اسلام عبارتاند از:
1. فرهنگ یا مفاهیم جدید اسلامی؛
2. عقیده یا ایمان؛
3. عمل؛
4. اخلاق.
این انواع چهارگانه در اسلام متوجه فرد است.
نوع دیگری از احکام که در اسلام وجود دارد، احکام اجتماعی است یا احکامی که به موجب آن اسلام میخواهد فرد را مصون نگه دارد. اسلام میخواهد انسان مسلمان جامعهای صالح داشته باشد. جامعه صالح و سالم فرد را مصون میدارد و در خط صحیح نگه میدارد و رشد میدهد. چرا باید به جامعه اهتمام داشت؟ زیرا اسلام میداند که انسان موجودی اجتماعی است، چنانکه ما هم میدانیم. سالم ماندن انسان در جامعهای فاسد، بسیار بسیار نادر و استثنایی است. پس برای آنکه بتوانیم از انسان بهطور کامل حمایت و صیانت کنیم، اسلام میبایست جامعهای صالح تشکیل دهد. این برنامه نخست است. این برنامه شامل دو وظیفه پیامبر اکرم است: وظیفه رسالت، یعنی ابلاغ احکام و وظیفه ولایت، یعنی اجرای احکام و ایجاد جامعه اسلامی. پیامبر اسلام مدت ده سال به ادای این دو وظیفه پرداخت. سپس، برنامهای برای ادامه جامعهسازی اسلامی و تشکیل چنین جامعهای وضع کرد. اما مسلمانان این برنامه را اجرایی نکردند و موضوع منحرف شد. مسلمان در طی دورهای توانست این مسیر را ادامه دهد و در خط اسلام حرکت کند و جامعه نیمساخته و نوپای اسلامی نیز در دورهای این مسیر را ادامه داد و سپس منحرف شد. درست مانند چرخ ماشین که وقتی از ماشین کنده میشود، مدتی به مسیر خود ادامه میدهد و سپس میافتد.
پاسخ ما بر این نقطه متمرکز است. مسلمانان عقب ماندند، زیرا جامعه اسلامی را از دست دادند و اگر میخواهند همان وضع پیشین را بازیابند، باید جامعه اسلامی تشکیل دهند. فعالیتهای فردی فقط در حد جزئی مفید است. این مبنا، همه عواملی را که هفته گذشته مطرح کردهایم و نکردهایم، تفسیر میکند. فقدان جامعه اسلامی علت توزیع ثروت به شکل نادرست است. در نتیجه این وضع، در میان مسلمانان عیاشی و انحراف پدید آمد. این سبب، موجب فروپاشی جامعه اسلامی یا مسلمان در برابر گزینههای دیگر مانند یونانی و اسکندری و فارسی و کلدانی و هندی شد. در نتیجه، شخصیت اسلامی در درون مسلمان فرو ریخت. این سبب پس از دورهای از زمان کار را به جایی رساند که مسلمان به نماز و روزه و عباداتش تمسک کند و به اعتکاف هم روی آورد و از علمآموزی دست بکشد و منحرف شود و سپس رهبری جهان مادی را از دست بدهد.
همین سبب به استعمار این امکان را داد که مسلمانان را استعمار کند. این سبب اساس همه
