موضوع: سخنرانی - انسان وقتی پیشرفت می کند، زنده می ماند و وقتی از حرکت می ایستد، می میرد
مکان و تاریخ: باشگاه پیشرفت در مجدل ترشیش (متن شمالی)، 9/8/1971.
مناسبت: مراسم افتتاح باشگاه پیشرفت در مجدل ترشیش.
منبع: روزنام? العمل بیروت، 11/8/1971.
در روستای مجدل ترشیش (متن شمالی) همایش اجتماعی موفقی برگزار شد که در آن امام موسی صدر، جمع بسیاری از علمای شیعه، امین جمّیل، نمایند? منطقه و گروهی از بزرگان و سرشناسان بخش و مردم منطقه حضور داشتند. در ابتدا رئیس باشگاه گزارشی از فعالیت های باشگاه و جوانان در منطقه ارائه کرد و سپس با عباراتی تأثیرگذار به امام صدر خیر مقدم گفت. پس از آن امام صدر به سخنرانی پرداخت.
امام صدر گفت: «این دیدار، غنی و پرمحتواست، زیرا دیداری است که به منظور پیشرفت برگزار می شود. این دیداری موفق و سودبخش است. انسان وقتی پیشرفت می کند، زنده می ماند و وقتی از حرکت می ایستد، می میرد… انسانی که امروز و فردایش یکسان باشد، زیانکار است.»
امام گفت: «پیشرفت، جنگی است میان روزگار و انسان که از ازل وجود داشته است. انسان وقتی چشم به جهان گشود با روزگار در جنگ بود. جنگ او درحقیقت با نفس خود و با طبیعت بود و ما در انتظار روزی هستیم که انسان بر هم? نیروهای موجود در جهان هستی چیره شود.»
وی افزود: «انسان در کنار این جنگ، جنگ دیگری در پیش دارد؛ جنگ با نفس خویش که دین آن را جهاد اکبر می نامد. شمشیر هنگامی که در دست انسانی صالح قرار می گیرد، در خدمت انسانیت و در خدمت حقیقت و نیکی خواهد بود، ولی همین شمشیر وقتی به دست انسانی پست و بدکار می افتد، به کشتن نیکان می انجامد، پیشرفت و ترقی را به عقب می اندازد و بیماردلان را تحریک می کند.»
«شاعری در اینباره شعری سروده که مفهوم آن چنین است: انسان بدکار اگر علم بیاموزد مانند دزدی است که چراغ بهدست وارد خانه ها می شود.»[50]
«حال جای این سؤال است: آیا پیشرفت های علمی در زندگی انسان معاصر موجب راحتی و آسایش و سعادت او شده و از نگرانی های او کاسته است؟ آیا دل های مردم را به یکدیگر نزدیک کرده است؟ ما امروز شاهدیم که گرفتاری و نگرانی افزایش یافته، جنگ و درگیری گسترش یافته و استعمارگری و بهره کشی از ملتها بیشتر شده است. انسان معاصر غریب و تنهاست و به دور از دیگران با خود زندگی می کند.»
امام صدر در پایان گفت: «اگر هریک از ما نیروها و توانایی های خود را از لبنان دریغ کند و خود را به منافع شخصی خود سرگرم کند، دیگر چه ثروتی برای لبنان و چه نیرویی برای ما باقی می ماند؟»
[50].?به احتمال فراوان اشاره به این مصرع سنایی است:
که این عقب ماندگی و تفاوت میان مناطق بر فِرَق و مذاهب موجود در لبنان نیز منعکس شود.
انسان های توانگر و بافرهنگ می توانند فرزندان خود را به مدرسه و دانشگاه بفرستند و بر شایستگی ها و فرهنگ آنان بیفزایند. این بدان معناست که فرزندان آنان از نظر علمی و فرهنگی پیشرفت خواهند کرد. بدینترتیب، ثروتمند به خاطر روابط داخلی و خارجی و نیز سرمای? خود ثروتمندتر می شود و فقیر نیز فقیرتر. از این رو، دریافتند که دموکراسی مطلق و لیبرالیسم باعث می شود مناطق و گروه های محروم و عقب افتاده در لبنان محروم تر و عقب مانده تر شوند. این بود که قانون «6 و6 مکرر[49]» را وضع کردند تا به همه امکان کار و فعالیت دهند و فرصت پیشرفت را برای هم? گروه ها و مناطق عقب مانده فراهم کنند.
این نیت افزون بر آنکه به شایستگی ها و توانایی های فردی میدان می داد، به امتیازها و ویژگی هایی نیز توجه میکرد که برخی از گروه های لبنانی از آن برخوردارند. اما در عمل این هدف تحقق نیافت، زیرا در تقسیم منافع و امکانات، خود لبنانیان ساکن مناطق محروم یا منتسب به مذاهب محروم طرف مذاکره و قرارداد نبودند، بلکه رهبران و سران برجست? آنها طرف حساب قرار گرفتند و آنان نیز سهم طبقات و گروه ها و مناطق محروم و عقب مانده را برای خود و دوستانشان برداشتند و مردم نیز به علت مشغولیت هایی که داشتند، از این ماجرا باخبر نشدند.
در گزارشهای یونسکو در مورد گروه ها و مناطق محروم در لبنان، از گذشته تاکنون، آمارهای تکان دهنده ای دربار? میزان بی سوادی، شمار آوارگان، درصد آبادانی، تربیت مدنی و عد? افراد مشغول به کار در اداره ها وجود داشته است. این آمار نشان می دهد که عقب ماندگی گروه های محروم، در مقایسه با گروه های پیشرفته و بهرهمند از امکانات، هیچ تغییری در مقایسه با گذشته نکرده و حتی برعکس، فاصل? میان آنها بیشتر نیز شده است. بنابراین، نظام فرقه ای، تأثیر و کارآیی مورد نظر را نداشته است و از این?رو، اکنون من متقاعد شده ام که نظام فرقه ای دیگر به هیچ وجه به مصلحت لبنان نیست و بلکه مانع رسیدن عناصر شایسته و باکفایت به مراکز و مناصبی میشود که سزاوار آناند، و به طور طبیعی، این عقب افتادگی است. من بر این باورم که وجود فرقه ها و مذا هب گوناگون در لبنان خیر مطلق است ولی نظام فرقه ای برای لبنان شر مطلق است.
نمی دانم کی باید این موضوع مطرح شود و کی می خواهیم در این زمینه کاری انجام دهیم. من فکر می کنم طرح این موضوع تا حد بسیاری تابع اوضاع منطقه و اوضاع جهانی و همچنین زمان مناسبی است که لبنانیان با اخلاص بتوانند برای کنارگذاشتن نظام فرقه ای به توافق برسند.
اگر مسئل? نظام فرقه ای در لبنان حل شود، دیگر هیچیک از مظاهر عقب ماندگی نسبی در آن باقی نمی ماند. من مطمئنم که نظام اربابرعیتی در لبنان در اثر نظام فرقه ای پدید آمده است، زیرا نظام فرقه ای به این شیوه رنگ قداست می دهد.
درصد افراد فرهیخته و بافرهنگ در لبنان بسیار زیاد است و از این رو، اگر نظام فرقه ای ملغا شود، عقب ماندگی نخواهیم داشت. آیا می دانید که بنا بر آمار اخیر نسبت بی سوادان از بیست در صد فراتر نمی رود؟ تعداد دانشگاه ها در لبنان بسیار زیاد است و به نظر من ملت لبنان به لحاظ فردی از غنی ترین ملت های جهان به شمار می آید.
[49].?«قانون 6 و 6 مکرر» اصطلاحی است برای بیان تساوی سهمیه میان مسلمانان و مسیحیان در تصدی سازمانها و مناصب دولتی.
موضوع: مصاحب? مطبوعاتی ـ وجود فرقهها در لبنان خیر مطلق، اما نظام فرقه ای شر مطلق است
مکان و تاریخ: بیروت.
منبع: مجل? الدبور لبنان، 23/7/1971.
پیش از آنکه او را ببینم، چیزهایی در موردش شنیده بودم و پیش از آنکه با او آشنا شوم، او را شناخته بودم. او را از لابه لای سخنانش در روزنامه ها و تلویزیون و از طریق آشنایان و نزدیکانش شناخته بودم. با سؤالاتی اندو ه بار به سراغ او رفتم و کاملاً مطمئن بودم که هرچقدر بکوشم در سؤال هایم بزرگ نمایی کنم و آن ها را سخت و پیچیده جلوه دهم، امام صدر نه تنها قادر است به آسانی به آن ها پاسخ دهد، بلکه برای تغییر مفهوم سؤال - آن گونه که خود می خواهد - و نیز تغییر هدف سؤال - آن گونه که خود می پسندد -توانایی کافی دارد.
آنچه نوشتم، گوشه ای از تصور و برداشت من از این مرد بزرگ بود. می خواستم تصورات خود را مجسم کنم.
به دیدار او رفتم. با پوششی احتیاطی و اجباری بر سرم ? … جای او همیشه در کنار دفتر یکی از مسئولان در مقر مجلس اعلای شیعیان بود و هرکس می خواست با امام ملاقات کند، ناگزیر باید از آنجا عبور می کرد.
با وجود آنکه من جثه ای بزرگ دارم، هنگامی که امام برای خوش آمدگویی به من ایستاد، مجبور شدم سرم را بلند کنم تا بتوانم برای اظهار جواب سلام و ادب، به چهره اش نگاه کنم. این مرد بزرگ با گشاده رویی به سخن آمد و من آرام نشستم. همان لحظ? اول احساس کردم برداشت غیابی من از امام صددرصد درست بوده است، اما این فقط گوشه ای از شخصیت ایشان بود.
جناب امام، لبنان را به خاطر تن دادن گریزناپذیر به فرقه گرایی، عقب مانده می شمارند. نظر شما دراین باره چیست؟
به نظر من توصیف لبنان به عقب مانده تا اندازه ای واقعیت دارد، ولی در عین حال غیرمنصفانه است، بهویژه در مورد خود فرقه گرایی. پیش از هرچیز، دوست دارم نظرم را دربار? فرقه گرایی بگویم و البته منظورم، فرقه گرایی سیاسی است، یعنی نظام فرقه ای موجود. به عقید? من کسانی که نظام فرقه ای را در لبنان برقرار کردند، سوءنیت نداشتند، بلکه می توان گفت با توجه به وضعیت لبنان تا اندازه ای حسن نیت نیز داشته اند، زیرا لبنان در آستان? استقلال خود از مناطق و گروه های بسیار گوناگونی تشکیل شده بود.
مثلاً استقلال منطق? جبل لبنان در زمان ترک ها به طور طبیعی با استقلال دیگر مناطق تفاوت دارد، کما اینکه روابط گسترد? این منطقه با کشورهای اروپایی و هماهنگی کلی آن با تمدن اروپایی نیز آن را جزو مناطقی قرار داده بود که از نظر برخورداری از مدرسه، بیمارستان، آبادانی و افراد فرهیخته رونق داشت. در حالی که مناطق دیگری همچون جنوب، عکار و بقاع سخت نیازمند امکاناتی بودند که این منطقه در آن زمان از آنها بهرهمند بود. طبیعی بود
بپرسم. وظیف? خودتان را در مقام رهبر شیعیان لبنان، به ویژه در گذر از شکاف موجود بین شیعه و سنى، چگونه ارزیابى مى کنید؟
هم اکنون نزدیک به صد میلیون شیع? مسلمان، با هم? تواناییها و مهارتها و کشورها و دانشگاهها و امکانات بشرى دیگرى که دارند، در برهه اى طولانى، از سایر برادران مسلمان خویش دور افتادهاند، آن هم به دلایل و اسبابى که ارتباطى به دین ندارد. این منزوىساختن آنان به نفع مسلمانان نخواهد بود، بلکه باعث مى شود در اوضاع و احوالی که به تمام توان خویش نیازمندند، دچار ضعف و تزلزل شوند.
تلاش من بر این است که از طریق روشن ساختن آرا و افکار ایشان و تبیین دیدگاههاى آنان دو امر را بر تمام مسلمانان عالم مورد تأکید قرار دهم: اول اینکه هیچ دلیلى براى این طرد کردن و منزوى ساختن نیست و دوم اینکه شیعیان مسلمانانى شایسته اند و اسلام با گذشت و سع? صدر تفاوتهاى میان شیعیان و برادرانشان را تحمل مى کند. همچنانکه در مورد اختلافات بین سایر مذاهب نیز این طور است. از این گذشته، تفاوت بین مذاهب و اختلاف آنها باعث پیشرفت تفکر اسلام است و به هر مسلمانى امکان میدهد که در ضمن این اختلافات حرکت کند. به همین علت بنده با تأکید فراوان آمادگى خود را براى دنبال کردن این گفتمان مقدس بین شیعه و سنى و جواب دادن به هم? پرسشها و برطرف کردن و رد هم? اتهامها و، بالأخره، هرگونه ابهام در مواضع شیعه و آرا و افکارش اعلام مى دارم.
اما دربار? این مطلب که امام حسین(ع) در وراى این حرکت به دنبال کسب خلافت بود، باید گفت با تأکیداتى که امام پیش از خروج از مکه بر حتمى بودن شهادتشان داشتند، سازگارى ندارد. دلیل بر این مطلب، سخنانى است که آن حضرت در مناسبتهاى گوناگون بیان داشتند که ما به ذکر سه مورد از آنها بسنده مى کنیم:
اول، هنگامى که امام(ع) هنوز از مکه خارج نشده بودند، در ضمن نامه اى که به بنى هاشم نوشتند و آنان را به همراهى و حرکت با خود تشویق کردند، فرمودند: «هر کس از شما به ما بپیوندد کشته خواهد شد و هرکس که بر جا بماند، رستگار نمى گردد.»[45]
دوم، سخنان امام در خطبه اى که هنگام خروج از مکه بیان داشتند. ایشان فرمودند: «گویا مى بینم که اعضاى بدنم را گرگهاى بیابان در زمینى بین نواویس و کربلا پاره پاره مى کنند تا شکمهاى گرسن? خود را سیر و انبانهاى خالى خویش را پر کنند. آرى، از سرنوشت حتمى نمى توان گریخت.»[46]
سوم، سخنان آن حضرت به یارانش در شبى که صبح آن براى نبرد نهایى تعیین شده بود. ایشان فرمودند: «من مى دانم که فردا کار ما با اینان به جنگ خواهد انجامید. همانا من براى بازگشتن، به شما اجازه دادم. پس هم? شما آزادید که سریع حرکت کنید و بر گردن شما از جانب من هیچ حقى نیست. این شب است که شما را فراگرفته است. پس، از تاریکىِ آن براى دور شدن از محلِ خطر استفاده کنید و هرکس از شما دست یک نفر از اهلبیت مرا بگیرد و با خود ببرد. خداوند به هم? شما جزاى خیر بدهد. در روستاها و شهرهایتان پراکنده شوید. این قوم مرا مى طلبند و اگر به من دست یابند به دیگران کارى ندارند.»[47]
و اما در خصوص این سخن که امام پیشنهاد کرد که نزد یزید رود تا رأى و نظر او را جویا شود، باید گفت که حسین این گمان را تکذیب مى کند، زیرا هنگامى که فرمانده سپاه یزید او را بین تسلیم و بیعت با یزید یا جنگ مخیر کرد، فرمود: «آگاه باشید که ناپاک زاده پسر ناپاک زاده مرا بین دو امر مخیّر ساخته است؛ یا با شمشیر برهنه آماد? جنگ شوم یا لباس ذلت به تن کنم و با یزید بیعت کنم، ولى ننگ و ذلت از ما بسیار دور است. خدا و رسول او و مؤمنان و پرورشیافتگان دامنهاى پاک و اشخاص باغیرت و انسانهاى باعزت به ما چنین اجازه اى نمى دهند. اطاعت از انسانهاى پست هیچ گاه بر کشتهشدن با عزت ترجیح داده نمى شود. آگاه باشید که من شما را معذور داشتم و از حقیقت آگاهتان کردم. من با وجود کمى امکانات و با یارانِ اندکم به همراه اهلبیتم به پیش مى روم و جنگ مى کنم.»[48]
اما علت این مطلب که امام به سپاه یزید پیشنهاد کرد که او را آزاد بگذارند تا از هرجا آمده به همانجا بازگردد، یا به یمن برود، با توجه به علم امام بر این نکته که آنان هرگز خواست? او را اجابت نمى کنند، این بود که در مقابل امت اسلام حجت بیاورد بر اینکه یزیدیان بر کشتن امام مصمماند تا بدینوسیله از دست او راحت شوند. با این همه، آیا فکر مى کنید که کشتهشدن او شهادتِ باشکوه و در نهایتِ شرف و آزادگى و از روى جان فشانى در راه عقیده نبوده است؟
[45].?همان، ج42، ص81.
[46].?همان، ج44، ص367.
[47].?همان، ج44، ص316.
[48].?همان، ج45، ص83.
ولى بازگشتند و بر او مویه کردند. شما چگونه این اعمال را تفسیر مى کنید و چگونه نشانه هاى پشیمانى و درد شدید را که همواره در مراسم شیعیان در روز عاشوراست، تحلیل مى کنید؟
شیعیان تنها گروهى نبودند که از امام دعوت کردند. تمام گروهها و اقشار کوفه، چه عثمانیها (یاران عثمان بن عفان)، چه خوارج، چه غیر آنان، در این دعوت سهیم بودند. تا اینکه یزیدبنمعاویه به فرماندارش در کوفه، عبیداللَّهبنزیاد، دستور داد تا به دنبال شیعیان حسین(ع) باشند و آنان را زندانى کنند. عد? زندانیان سرشناس شیعه به 12 هزار نفر رسید. به همین علت کسانى که از کوفه براى جنگیدن با حسین(ع) خارج شدند، ترکیبى بودند از شیعیان و غیرشیعیان. بعضى از آنان قبل از شروع جنگ به حسین(ع) پیوستند و در رکاب آن حضرت به شهادت رسیدند. برخى دیگر، مثل حبیببنمظاهر و مسلمبنعوسجه و بریربنخضیر و عابسبنشبیب الشاکرى، خود را مخفیانه به حسین(ع) رساندند. یکى از علتهاى گریستن شیعیان بر حسین(ع) بعد از واقع? عاشورا همین است که دیدند در دعوت او سهیم بودهاند، اما نتوانستند در رکاب امامشان باشند و به یاریاش بشتابند، در روزى که کسانى او را دعوت به قیام کردند، ولى تنها و بى یاورش گذاشتند و به جنگ با او برخاستند. شیعیان براى بزرگداشت شهامت و ایثار حسین(ع) و براى گرامیداشت قیام مقدس او و براى آن کس که به عزت و غیرتش مى بالید، گریه مى کنند.
حسین(ع) به سوى کوفه رفت تا حکومت اموى را سرنگون کند و خودش حکومت را در دست بگیرد… اما وقتى که به کوفه رسید، دید که هم? یارانش پراکنده شده اند. بنابراین، آیا کشته شدن حسین(ع) شهادت محسوب مى شود یا اینکه او کشت? سیاسى بود که به دنبال خلافت مى دوید، که در این صورت کشته شدنش سیاسى شمرده مى شود. نظر شما دربار? موضع گیرى حسین(ع) هنگامى که خود را در مقابل لشکریان بنى امیه تنها یافت و یارانش از اطراف او پراکنده شده و او را تنها گذاشته بودند، چیست؟ او سه پیشنهاد به فرمانده ارتش بنى امیه مى دهد: یا او را رها کنند تا برگردد به همان جایى که از آنجا آمده بود، یا بگذارند برود و از یکى از مرزهاى مسلمانان که مورد حمله واقع شده بود، دفاع کند و بدین طریق در راه خدا جهاد و مبارزه کند، یا نزد یزید برود و نظر او را بداند. آیا این نوعى عقب نشینى محسوب نمى شود؟
پاسخ به این پرسش را به عهد? خود حسین(ع) خواهیم گذاشت تا خود او این ابهام را برطرف کند. آنگاه از خواننده خواهیم خواست تا خودش داورى کند که آیا واقعاً حسین یک کشت? سیاسى بوده یا اینکه بىهیچ شک و شبهه اى او یک انسان شهادت طلب بوده است.
حسین(ع) هدفش را از حرکت به سوى عراق چنین بیان کرده است: «همانا من از روى طغیان و فتنه افکنى خارج نشدم. نمى خواهم ظلم و فساد به پا کنم، بلکه تنها براى ایجاد اصلاح در امت جدم حرکت کرده ام و مى خواهم امر به معروف و نهى از منکر کنم. هرکس که به نداى من لبیک گوید به نداى حضرت حق لبیک گفته است و هرکس این حرکت را باطل و ناحق شمارد، صبر خواهم کرد تا حق تعالى بین من و او داورى کند و او بهترین داوران است.»[44]
[44].?مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، چاپ دوم: بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1403قمری، ج 44، ص329.
خدا قسم معاویه زیرکتر از من نیست لیکن شیو? او پیمانشکنی و گنهکاری است. اگر پیمانشکنی ناخوشایند نمینمود، زیرکتر از من کس نبود.» و ابن اثیر نیز در النهایة دربار? همین موضوع از امام على (ع) این سخن را روایت کرده است: «گاه بود که مردِ آزموده و دانا از چار? کار آگاه است، اما فرمان خدا وی را مانع راه است.» این گفتار بر این نکته تأکید مى کند که على (ع)، که خدمتگزار دین است، نپذیرفت که براى پیروزى زودگذر، دین را فدا کند. همانگونه که هر انسان صاحب عقیده و آرمانى چنین است، در حالى که معاویه که در پى تشکیل سلطنت بود، از فدا?کردن هرچیز، اگرچه دین باشد، بیم نداشت.
نظرتان دربار? ازدواج موقت چیست… ازدواجى که وقت محدود و مشخص دارد. مانند اینکه مرد در سفر زن را به مدت دو ماه به عقد خود دربیاورد. به نظر شما این ازدواج حلال است یا حرام؟
در اصلِ شرعىبودنِ ازدواجِ موقت و حلال بودن آن در زمان پیامبر هیچ یک از علماى سنى و شیعه بحثى ندارند. بلکه اختلافِ آنان بر سر باقى بودن حلیت آن است. فقهاى اهلسنت اعتقاد دارند که آن حکم نسخ شده است، یعنى ازدواج موقت حرام است. در حالى که فقهاى شیعه بر این عقیده اند که آن حکم همچنان باقى است و به قرآن و احادیث استناد مى کنند. دلیل آنان از قرآن این آیه است: «فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً.»[43] این آیه آیه اى است صریح و روشن که نسخ نشده و بسیارى از صحابه و تابعین بر این مطلب اتفاقنظر دارند.
ابن حزم مى گوید: بعد از پیامبر اکرم، ابن مسعود و ابوسعید و ابن عباس و مسلمه و معبد، که هر دو از پسران امیةبنخلف بودند و جابر و دیگران بر قول به جواز ازدواج موقت باقى ماندند. جابر جواز ازدواج موقت را در زمان رسول خدا و ابوبکر و تا اواخر خلافت عمر از تمام اصحاب پیامبر نقل مى کند. سپس مى گوید: طاووس و سعیدبنجبیر و عطا و سایر فقهاى مکه هم از تابعینى هستند که ازدواج موقت را جایز مى دانند.
شیخ الإسلام المرغینائى هم حکم جایز بودن متعه را به مالک نسبت مى دهد و این سخن مالک را بر گفت? خویش دلیل مى آورد: «چون ازدواج موقت از قدیم جایز بوده است، تا زمانى که نسخکننده اى در کار نباشد، جایز بودنش به قوت خود باقى است.» هرکس که به بحث درمورد این آیه در کتاب مع القرآن، نوشت? استاد احمد حسن الباقورى، نگاه کند با اقوال و نظرهای مفصل و بسیارى در این باره آشنا مى شود. سخن استاد الباقورى به این مطلب ختم مى شود که ازدواج موقت با توجه به نیازهاى زمان ما جایز است.
(از سخت ترین جاهاى این گفت وگو با رهبر شیعیان لبنان، امام موسى صدر، مسائل مربوط به حسین (ع) است. آنجا که حزن و اندوه هنگام یاد حسین (ع) در چهره و صدایش نمایان مى شود.) شیعیان کوفه نامه ها و فرستاده هاى بسیاری به سوى امام فرستادند و او را براى مقابله با سلطنت بنى امیه از مکه به کوفه دعوت کردند و، البته، به او وعد? یارى دادند. ولى وقتى حسین(ع) و خاندانش به کربلا رسیدند، خود را در برابر لشکر امویان تنها و بى یار دیدند و آنچه نباید، اتفاق افتاد. شیعیان حسین(ع) را خوار کردند،
[43].?«و زنانی را که از آنها تمتع میگیرید، واجب است که مهرشان را بدهید.» (نساء،24)
کرده است و چگونه این حدیث متواتر نباشد در حالى که افزون بر صد سند دارد و بیش از هفتاد صحابى آن را روایت کرده اند.
بعضى از غُلات شیعه موضع گیری هاى منحرفانه و عجیب داشته اند که خروجى آشکار از دین و تلاشى بت پرستانه است… بعضى از آنان على(ع) را می پرستند و معتقدند که روح خدا در او حلول کرده است. حتى بالاتر از آن، او را خودِ خدا دانسته اند. بعضى دیگر به حد کفر رسیده و گفته اند که پیامبرى حق حضرت محمد(ص) نیست بلکه حق علىبن ابیطالب است و هم? ماجرا اشتباه جبرئیل بوده است، زیرا او باید پیامبر و رسالت را به على (ع) مى رساند، ولى اشتباه کرد و آن را به محمد(ص) ابلاغ کرد. همچنین، برخى دیگر ابوبکر و عمربن خطاب و عثمان بن عفان را کافر دانسته اند و با این کار موضع گیرى خطرناکى کرده اند… نظر شما درمورد آنان چیست؟
موضع ما در مقابل این سه گروهِ افراطى همان موضع بیشتر مسلمانان بدون هیچ تفاوتى است. اولاً، دربار? آنان که على(ع) را خدا قرار داده اند، جواب ما به آنان این است که على بشر است که آفریده شده و معبود نیست و هرکس غیر خدا را معبود بداند، کفر ورزیده است. ثانیاً، درمورد آنان که اشتباه در ابلاغ رسالت را به جبرئیل نسبت مى دهند، ما ایمان داریم که پیامبرى حق محمد(ص) است و على (ع) برای او خادمى بیش نیست، چنانکه سخن خود حضرت على(ع) در این باره این است که: «أنَا خادمُ محمد کنتُ اخیطُ ثَوبَه وَ أخِصفُ نَعلَه.» (من خدمتگزار محمد بودم، لباس او را مى دوختم و کفشش را وصله مى زدم.) به علاوه، این افراد با این عقیده، در ذات خداوند متعال به خطا رفته اند. ثالثاً، در مورد کسانى که ابوبکر و عمر و عثمان را کافر دانسته اند، مى گوییم که هرکس به مسلمانى نسبت کفر بدهد، کافر است. علاوه بر اینکه سخن آنان به معناى خطاکار دانستن پیامبر اسلام است که اسلامِ آنان را پذیرفت و در مأموریتها به آنان اعتماد کرد. همچنین، باید بدانید که هم? اینها نوعى فتنه است و هرکه به آن دامن بزند، ملعون است.
نظریاتى هست که مى گوید على (ع) فرد سیاسى شایسته ای براى رهبرى حکومت نبود، در حالى که معاویةبن ابى سفیان مرد سیاست بود. نظر شما چیست؟
استاد عقاد در کتاب عبقریة الإمام اینگونه به سؤال شما پاسخ مى دهد که آنچه مسلم است و جاى بحث ندارد، این است که على چنان بهره اى از زیرکى و تیزهوشى داشت که هیچ انسان منصفی آن را انکار نمى کند. در هنگام قضاوتهاى مشکل به بهترین وجه عمر و عثمان را نصیحت و راهنمایى مى کرد و بیشتر از هم? خلفا به بحثکنندگان و جویندگان و فرهیختگانِ مذاهب شبیه بود. اخلاق مردم را مى فهمید و آگاه به اسرار سینه ها بود… این مطلب مورد توافق است و در آن اختلافى نیست. سپس، مردم دربار? او دو دیدگاه متفاوت پیدا مى کنند، اگرچه هیچ کدام پیرو و طرفدار او نیستند. گروهى مى گویند که او بهر? فراوانی از فهم و نظر داشت، اما آنچنانکه لازم? هنگام شدت و سختى است، عمل نمى کرد و از آنچه مى دید، بهره نمى برد.
گروه دیگر مى گویند که آنچه او را مقید مى کرد، ولى رقیبانش بدان وقع نمى نهادند، اضطرار او بود، در حالى که هوش و استقامت رقیبانش از او کمتر بود. على( ع) خود اینچنین مى فرماید: «به
در مورد اینکه جانشینى پیامبر حق على بود به سه حدیث که از اهلسنت روایت شده است، بسنده مى کنم:
اول، حدیثى که احمد در کتاب مسند خود روایت کرده که پیامبر به خویشاوندانش در مکه و در یوم الدار فرمود: «همانا من سعادت دنیا و آخرت را برایتان آورده ام و خداوند به من دستور داده که شما را به آن دعوت کنم. پس کدام یک از شما مرا در این کار یارى مى کند تا برادر، وصى و جانشین من گردد؟» در این هنگام على(ع) برخاست و گفت: «من یا رسول اللَّه.» پس نبى اکرم (ص) دست بر گردن او افکند و خطاب به آن جماعت فرمود: «این، برادر و وصى و جانشین من در میان شماست. سخن او را بشنوید و اطاعتش کنید.»
دوم، حدیث روز غدیر، هنگامیکه مردم با على در مقام خلیف? بعد از نبى اکرم (ص) بیعت کردند. وقتى که پیامبر به آنها فرمود: «این على، جانشین و وصى و وارث بعد از من است. سخنش را گوش دهید و اطاعتش کنید. بدانید که هرکس من مولاى اویم، على مولاى اوست. خدایا دوستداران او را دوست بدار و با دشمنانش دشمن باش، یاران او را یارى کن و کسانى را که رهایش کنند، واگذار.» سپس فرمود: «حاضران به غایبان خبر دهند.» امام احمد در کتاب مسند خود بعد از ذکر حادث? غدیر خم نقل مى کند که ابوبکر و عمر از اولین کسانى بودند که با على(ع) بیعت کردند. عمر به او گفت: «گوارایت باد اى پسر ابوطالب، تو مولاى من و هر زن و مرد مؤمن گشتى.»
سوم، آنچه خطیب بغدادى در کتاب تاریخ خود و سیوطى در الدُّرُّ المنثور و بسیارى دیگر نقل کرده اند که آی? «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا.»[42] در روز غدیر، یعنى پس از اثبات ولایت على(ع) از سوى پیامبر(ص) نازل شده است.
اما عقید? ما به اینکه خلافت بعد از على(ع) به فرزندان او و بعد از آنان، به فرزندانشان تعلق مى گیرد، به علت نصّ پیامبر اسلام دربار? آنان است، بهطورى که روایات بسیاری از اهلسنت گواه بر این مطلب است. ازجمل? این روایات روایتى است که در کتاب فرائد السمطین نوشت? شیخ جوینی شافعى نقل شده است که سندش به ابن عباس مى رسد. حضرت فرمود: «همانا جانشین من علىبنابیطالب و بعد از او دو فرزندش حسن و حسیناند و پس از آن دو، نُه امام از نسل حسیناند.»
اما حقیقتِ وصیتِ غدیر خم در روایتى که از زیدبنارقم نقل شده، چنین آمده است: هنگامى که رسول خدا(ص) از آخرین حجش برمى گشت، در غدیر خم فرود آمد و دستور داد جهاز شتران را جمع کنند. پس از جمع آورى، آنها را منبر قرار داد و بر فراز آن قرار گرفت و گفت: من دعوت حق را اجابت کردم. در میان شما دو چیز گرانبها به جا گذاشته ام که یکى از دیگرى پرارج تر است: کتاب خدا و خاندانم. پس بنگرید که بعد از من چگونه با آن دو رفتار مى کنید. این دو هرگز از یکدیگر جدا نمى شوند تا اینکه در حوض بر من وارد شوند. سپس فرمود: خداوند عزّوجل مولاى من است و من مولاى مؤمنان هستم. سپس، دست على را گرفت و فرمود: «مَنْ کُنْتُ مَولاه فَهذا عَلِىٌ ولیُهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ.» امام احمد در مسند خود آنچه را قبلاً به آن اشاره کردیم، افزوده و سیوطى به تواترِ آن اعتراف
[42].?«امروز دین شما را به کمال رسانیدم و نعمت خود بر شما تمام کردم و اسلام را دین شما برگزیدم.» (مائده، 3)
به عرص? فقه تطبیقى میگذاریم و جدایی و انفکاکی را که اختلاف علمى میان دو نظر یا تأیید و تضعیف احادیث به وجود آورده، مقایسه میکنیم؛ درمى یابیم که فاصل? بین شیعه و اهلسنت مانند فاصل? بین مذهب فقهی ابوحنیفه و مذهب فقهی مالکى یا شافعى است. ما مى بینیم که هم? این مذاهب در مسیر جستوجوى حقیقت گام برمى دارند، اگرچه شیوه هاى آنها متفاوت است و معتقدیم که ثمر? علمى این بحثِ فقهىِ درخور تجلیل، توجه نظر و حسن بررسى است. این ثمرات علمى، میراثى است در خور ستایش و تقدیر.»
اما از نظر سیاسى، شیعیان اعتقاد دارند که بعد از پیامبر، خلافت مختص على(ع)، است نه کس دیگر و پیامبر اکرم بر این مطلب تصریح کرده اند، در حالى که اهلسنت به این نص ملتزم نشدند.
به امام موسى صدر گفتم: بسیارى از نویسندگان و نظریه پردازان معتقدند که شیعیان از مشکلاتى که در مسئل? خلافت رخ داد، براى درهم کوبیدن هویت عربى و برچیدن حکومت اعراب استفاده کرده اند و با همین نظریه، علت گسترش مذهب تشیع در میان موالى، که آرزوى نابودىِ اقتدارِ عرب را در سر مى پروراندند، روشن مى شود… نظر حضرت عالى در مورد این تهمت که به تشیّع زده مى شود، مبنى بر اینکه اصل پیدایش مذهب تشیع با هدف درهم شکستن اقتدار اعراب بوده، چیست؟
بین پیدایش مذهب تشیع و آنچه در سؤال مطرح شد، یعنى میل و علاق? موالى براى درهم شکستن اقتدار عربها هیچ ارتباطى وجود ندارد. این بیارتباطی از سه جهت است:
اول اینکه پیامبر نخستین کسى بود که دوستان و شاگردان على(ع) را «شیعه» نامید و این بنا بر نقل سیوطى در الدُّرُّ المنثور است.
دوم اینکه گسترش شیعه بلافاصله پس از پایان یافتنِ گردهمایىِ سقیفه و قطعىشدن گزینش ابوبکر -?رضىاللَّه عنه?- براى جانشینى پیامبر صورت گرفت… على(ع) خانه نشین شد و بیعت نکرد و بزرگان صحابه، مثل ابوذر غفارى و حذیفةبنیمانى و خزیمةبنثابت ذوالشهادتین و عمار یاسر و ابو ایوب انصارى و خالدبنسعیدبنعاص اموى و قیسبنسعدبنعبادة خزرجى به پشتیبانى از او برخاستند. علاوه بر اینان، هم? بنى هاشم بودند که در پیشاپیش شان عباسبنعبدالمطلب، عموى پیامبر بود.
سوم اینکه تلاش و دعوت براى تسلط اعراب در حکومت، در زمان امویان، یعنى بیش از چهل سال بعد از پیدایش تشیع روى داد. همین دعوت بود که به عباسیان که شیعه نبودند، اجازه داد تا به کمک موالى، حکومت امویان را درهم بشکنند و دولت عباسى را بر خرابه هاى آن برپا سازند. بنابراین، چه ربطى ممکن است بین تشکیل جامع? شیعه و گرایش موالى براى درهمکوبیدن سلط? اعراب وجود داشته باشد؟
بسیارى از دانشمندان مسلمان قبول ندارند که پیامبر(ص) به خلافت على یا یکى از خاندانش سفارش کرده باشد، زیرا او معتقد بود که شایسته است خلافت در شورای هم? مسلمانان صورت بگیرد و البته این سخن کاملاً مخالف عقید? شیعیان است که مى گویند پیامبر در غدیر خم به جانشینى على(ع) سفارش فرمود… آیا خلافت از آنِ على و فرزندانش بود و اصلاً حقیقت غدیرخم چیست؟
