العمل الإشتراکی) است که حدود هشت سال قبل به رهبری جورج حبش تأسیس شد و گروه او به‌طور غیر مستقیم این حزب را اداره می‌کنند.

چهارمین حزب اتحاد کمونیست‌های لبنان (اتحاد الشعوبین اللبنانین) است که حدود 5 تا 6 سال قبل انشعاب کردند و بیشتر کادرها نخبه‌های کمونیست‌ لبنان هستند. احزاب کمونیستی دیگری هم به‌طور سری به نام‌های حزب کمونیست عربی، سازمان کار انقلابی، و غیره گاه و بی‌گاه در افق ظاهر و سپس مخفی می‌شوند.

علاوه بر احزاب کمونیستی، در لبنان احزاب چپ غیر‌مارکسیست و ظاهراً سوسیالیست نیز وجود دارند، از جمله حزب قومی اجتماعی سوری که نخست حزبی دست راستی و فاشیست بود و در جنگ داخلی لبنان در سال 1958 میلادی در کنار کمیل شمعون و کتائب برضد ملیون جنگید. ولی از سال 1965 میلادی به چپ گرایید و روابط خود را با فتح و بعث عراق محکم ساخت. در حوادث لبنان از این دو و همچنین از لیبی، کمک‌های مالی و نظامی فراوان دریافت کرد. رهبری این حزب با انعام رعد یک مسیحی کاتولیک است که از همین حزب جناحی انشعاب کرد به همان نام و به حزب بعث سوریه نزدیک شد.

دلیل تغییر مشی این حزب را چه می دانید؟

انحراف ایدئولوژیک به سوی اهداف سیاسی و انتخاباتی، یعنی کسب قدرت برای رأی‌گیری.

حزب دیگر سوسیالیستی حزب تقدمی اشتراکی (حزب سوسیالیست ترقی‌خواه) به رهبری کمال جنبلاط است. جنبلاط فئودال است و از چپ‌روی شعاری بیشتر ندارد. مبارزات سیاسی‌اش برای تأمین هدف‌های انتخاباتی و پیدا کردن کار برای دوستان و گرفتن امتیاز کارخانه، نظیر سیمان سبلین و غیره است. در 5 سال اخیر بعضی از کمونیست‌های انشعابی وارد این حزب شده و بعضی از کادرهای رهبری آن را در دست گرفته‌اند. در کتابی که روزنامه النهار به مناسبت بیست و پنجمین سال فوت جبران توینی چاپ کرده است، نقل قول‌هایی از کمال جنبلاط دارد. از جمله در سال 1946 میلادی، در ابتدای زندگی سیاسی‌اش در یک سخنرانی می‌گوید که در دنیا فقط یک تمدن بوده و آن هم از غرب به وجود آمده است… آنان که تمدنی شرقی (اسلامی) تصور کرده‌اند، مانند هیکل، گزافه‌گو و عوام‌فریب‌اند. هر ملتی به مقداری که از تمدن غرب بگیرد، متمدن است. کمال جنبلاط بعد از ملاقات با دن براون، نماینده اعزامی رئیس‌جمهور آمریکا به این منطقه، گفت که من عقلی غربی و قلبی شرقی دارم. در سال 1954 میلادی در یک سخنرانی در سالن یونسکو می‌گوید که عرب‌ها مردمی متعصب و در نتیجه، عقب‌افتاده هستند. آن‌ها باید اسرائیل را بپذیرند. در سال 1956 میلادی جنبلاط با ملی کردن کانال سوئز مخالفت کرد. سپس، با وحدت مصر و سوریه در همان زمان نیز معارضه کرد. طی حوادث اخیر لبنان مرتب مواضع خود را تغییر داده است، مثلاً نخست با دخالت فرانسه مخالف بود. بعد از سفر به مصر، از مصر درخواست می‌کند که خواستار دخالت فرانسه در لبنان شود. وزیر خارجه مصر به همین علت به فرانسه رفت. همچنین، روش متغیر او را درباره بین‌المللی کردن بحران لبنان و دخالت سوریه و غیرمذهبی (لائیک) کردن دولت لبنان و مقاومت فلسطین می‌توان ذکر کرد. همین 51 روز پیش در مجله نوول آبزرواتور فرانسوی بود که

که جامعه لبنان، چنان‌که بیان شد، جامعه‌ای ضعیف و قابل انفجار است. به علاوه، فلسطینی‌ها لبنان را به‌مثابه نمونه‌ای برای هدف آینده خود (در سرزمین فلسطین) در نظر داشتند که در آن جامعه تمامی مذاهب همزیستی داشته باشند و با هم زندگی ‌کنند. بنابراین، توطئه از طرف اسرائیل محقق شد. آمریکا هم سوریه و مقاومت فلسطین را مانع اجرای طرح گام به گام کیسینجر می‌دید. لذا تصمیم گرفته بود که برای تأدیب این دو قدمی بردارد. این توطئه اسرائیل اگر چنانچه اعراب آگاه و با هم متحد بودند، نمی‌توانست در لبنان مؤثر افتد. اما با بی‌خبری و تفرقه آن‌ها، راه برای این توطئه مشترک اسرائیل و آمریکا باز شد. بعدها و هر‌چه جنگ بیشتر طول کشید، عوامل خارجی بیشتری مزید بر علت شد، از جمله طمع بلوک شرق در به دست آوردن جای پایی در جنوب لبنان، بنادر صیدا و صور، یا طرابلس در کنار آب‌های گرم.

رابطه حرکت محرومین را با احزاب چپ لبنان چگونه ارزیابی می کنید؟

روابط ما با احزاب را باید در دو دوره مشخص بررسی کرد: دوره اول قبل از جنگ و دوره دوم بعد از شروع جنگ و در مراحل مختلف جنگ. بسیار واضح است که کمونیست‌ها هدف مردمی خود را با ایدئولوژی ماتریالیسم دیالکتیک و فرهنگ خاص خود تعقیب می‌کنند و این ایدئولوژی و فرهنگ کمونیست‌ها خودبه‌خود با ایدئولوژی و فرهنگ مردم در لبنان و سایر کشورهای عرب و مسلمان سازگار نیست.

منظور شما از احزاب کمونیست و چپ چه احزابی هستند و سابقه هر کدام چیست؟

اول حزب کمونیست لبنان (الحزب الشیوعی اللبنانی) به رهبری جورج حاوی که حدود 55 سال قبل در زمان حکومت فرانسوی‌ها تأسیس شده است. تا قبل از حوادث اخیر عده اعضای این حزب به پنج هزار نفر هم نمی‌رسید. در اعلامیه‌ای که به مناسبت پنجاهمین سال تأسیس این حزب از طرف دبیر‌کل حزب در آن موقع، نیکولا شوی، صادر شد، می‌گوید: «ما برای حکومت دموکراتیک پارلمانی و برای منظم کردن سرمایه‌داری لبنان و حفظ آزادی‌های فردی مبارزه می‌کنیم.» یعنی حزب در هر سه مورد از اهداف اصلی انحراف پیدا می‌کند و این نشان می‌دهد که چقدر ناموفق بوده‌اند.

حزب کمونیست لبنان در زمان اشغال لبنان به دست فرانسوی ها، نظیر الجزایر، تأسیس شد. آیا حزب کمونیست لبنان در انقلاب مردم بر ضد استعمار فرانسه نقشی نداشته است؟

درباره قسمت اول به‌طور دقیق نمی‌دانم. اما درباره قسمت دوم باید بگویم که حزب کمونیست لبنان هیچ نقشی در انقلاب لبنان نداشته است. حزب کمونیست لبنان وابسته به روسیه شوروی است و از مشی آن دولت و حزب کمونیست روسیه تبعیت می‌کند. لذا مواضع آن‌ها در گذشته همیشه مواضع روس‌ها بوده است.

دومین حزب سازمان کار کمونیستی (منظمه‌ ‌العمل الشیوعی) به رهبری محسن ابراهیم است. این سازمان ده سال قبل از حزب کمونیست لبنان انشعاب کرد. تا قبل از حوادث اخیر لبنان، روابط آن‌ها با حزب کمونیست بسیار بد بود. اما در حوادث اخیر لبنان، با هم همکاری می‌کردند.

سومین حزب، حزب کار سوسیالیستی (حزب‌

عملیات نامناسب و تحریک‌آمیزی بر‌ضد مردم انجام می‌داد. این فتنه‌انگیزی در شهر دروزی‌نشین حاصبیا و در شهر مسیحی‌نشین راشیا، مؤثر افتاد. مردم این دو شهر با تظاهراتی فلسطینی‌های مسلح را از منطقه خود بیرون راندند. اما این فتنه‌گری‌ها به هیچ‌ وجه در شیعیان مؤثر واقع نشد. آن‌ها قهرمانانه دفاع از مقاومت در برابر اسرائیل و حتی در مقابل ارتشی‌ها را، که گاه بی‌گاه با فلسطینی‌ها زد و خورد می‌کردند، به عهده گرفتند.

چرا عکس العمل شیعیان بدین گونه بود؟

با کمال تواضع این افتخار فقط نصیب مخلص بوده است که با کمال علاقه‌مندی و حرارت و تماس مستقیم با یک‌یک دهات، مردم را به وظیفه ملی و مذهبی خود درباره نهضت مقاومت فلسطین آگاه می‌کردم و آن‌ها را از همکاری با دولت و سیاستمداران جنوب که بر‌ضد مقاومت بودند، بر حذر می‌داشتم. وجود اسرائیل در جنوب و بی‌دفاعی جنوب سبب هجرت عده بسیاری از مردم جنوب به بیروت و نواحی اطراف آن شد. دولت لبنان که از به هم خوردن معادلات سُکانی می‌هراسید، سعی ‌کرد مناطق اطراف بیروت را همچنان بدون امکانات و نیمه‌آباد نگه دارد. زندگی مردم در اطراف بیروت نسبت به مردم مناطق مختلف بیروت به هیچ ‌وجه مقایسه‌شدنی نیست.

منظور از معادلات سُکانی چیست؟

اینکه ساکنان شیعیان آواره جنوب در یک منطقه، مثلاً مسیحی‌نشین یا سنی‌نشین، می‌توانستند در تعداد آرای انتخاباتی منطقه تأثیر بگذارند و در نتیجه، معادلات قدرت را بر هم بزنند. هجرت مردم جنوب به اطراف بیروت که با عصبانیت مردم از بی‌دفاعی دهات اصلی آن‌ها و با محرومیت آن‌ها از وسائل عمومی زندگی در بیروت توأم بود، خود یکی از اسباب انفجار داخلی لبنان شناخته می‌شود. همچنان‌که یکی از وسایل نزدیکی و هماهنگی آن‌ها با فلسطینی‌هاست. اما سبب سوم مشکل لبنان، سیاستمداران حرفه‌ای لبنان هستند که در مبارزه سیاسی خود به هیچ اصلی پایبند نیستند. جز منافع شخصی هدفی را در نظر ندارند و سلوک سیاسی آن‌ها نیز با قساوت و لاابالی‌گری درباره ارزش‌های ملی و دینی توأم است و این خود در یک کشور دموکراتیک خطرهای فراوان ایجاد می‌کند.

این‌ها اسباب سه‌گانه داخلی مشکل لبنان بودند.

اسباب و علل خارجی جنگ لبنان را چه می دانید؟

سبب‌های خارجی که در تحلیل قبل هم بدان اشاره شد، از این قرارند:

اول، وجود اسرائیل؛ دوم، مسئله فلسطین؛ و سوم، مسائل خاورمیانه عربی.

به دنبال پیروزی‌های اعراب و فلسطینی‌ها در صحنه‌های بین‌المللی و در سازمان ملل متحد، به‌خصوص بعد از جنگ رمضان (1973 میلادی)، لبنان مرکز فعالیت‌های تبلیغاتی و دیپلماسی فلسطینی‌ها شد. بعد از سپتامبر سیاه مرکز ثقل نظامی آن‌ها نیز به لبنان منتقل شده بود. اسرائیل برای انتقام گرفتن از اعراب که در جبهه‌های بالا پیروز شده بودند، به‌خصوص در‌مورد لبنان مصمم است. رئیس‌جمهور لبنان با کمال جسارت درباره عربی بودن قضیه فلسطین صحبت می‌کند، که این مسئله برای اسرائیل پذیرفتنی و تحمل‌شدنی نبود. لذا اسرائیل لبنان را انتخاب کرد؛ به‌خصوص

چرا سیاستمداران سنتی با شما مخالفت می کردند؟

البته، منظور از سیاستمداران سنتی، آن‌هایی هستند که به نام شیعه فعالیت می‌کردند. این‌ها از فقدان یک قدرت مرکزی شیعه سوءاستفاده می‌کردند. با طرح مسائل شیعه، مطالبات خصوصی خود را پی می‌گرفتند و بعد ساکت می‌شدند. مطالبات شیعه برایشان دکانی بود. این‌ها از یک قدرت جدید شیعه در هراس بودند. از همه مهم‌تر، دولتی‌ها و هم‌پیمانان آنان، مارونی‌ها، به هیچ‌وجه نمی‌خواستند که شیعیان به صورت قدرت آگاه و متشکل درآیند، به‌خصوص که شیعیان واجد اکثریت نسبی بودند.

اگر پایگاه حرکت محرومین، محرومان هستند، آیا این مخالفت ها علت وابستگی این سیاستمداران به سرمایه داران نبوده است؟

بلی، قسمت اعظم آن بوده است. اگر‌چه برخی از این سیاستمداران چندان هم سرمایه‌دار نبوده‌اند، ولی جاه‌طلبی محرک آن‌ها در مخالفت با ما بوده است.

شما چه علل و اسباب دیگری را در بحران لبنان دخیل می دانید؟

این‌ها که گفته شد، اسباب اولیه مشکل لبنان هستند. اما سبب دوم مسئله ریشه‌های خارجی است. در سال 1948 میلادی که اسرائیل تأسیس شد، در مرزهای لبنان ساخت مزرعه‌های مسلح، کیبوتز، را شروع کردند؛ به این دلیل که برای مبارزه مسلحانه در مرزها خود را آماده ‌کنند. اما این واقعه و طمع‌های تاریخی اسرائیل به جنوب لبنان و آب‌های جنوب و منطقه استراتژیک و سرسخت جنوب، سبب نشد که دولت لبنان برای دفاع از جنوب اقدامی بکند. مارونی‌ها همیشه می‌گفتند که ما جنوب لبنان را به واسطه دوستان غربی خود حفظ می‌کنیم. دهات جنوب چندین بار به علل مختلف مورد تجاوز اسرائیلی‌ها قرار گرفت و به‌طور کلی اسرائیل سعی داشت که وضع جنوب را راکد و وحشت‌بار و خراب نگه دارد. دولت لبنان هیچ اقدامی برای دفاع از مردم جنوب نمی‌کرد. هنگامی که نهضت مقاومت فلسطین در جنوب به وجود آمد، بهانه‌ای به دست اسرائیل افتاد که به تمام مناطق جنوبی، حتی آنجاها که فلسطینی‌ها هم نیستند، دستبرد بزند، مردم را برباید، خانه‌ها را خراب کند و رعب و وحشت را شدت دهد.

چه شد که مقاومت فلسطین وارد جنوب لبنان شد؟

در سال 1968 میلادی فرمانده ارتش لبنان، ژنرال بستانی، به طمع آنکه رضایت کشورهای عربی را جلب کند و رئیس‌جمهور آینده لبنان شود، بدون هیچ آمادگی اجازه داد که نهضت مقاومت فلسطین مسلحانه در جنوب لبنان مستقر شود و رشد و فعالیت کند. معنای وجود مقاومت فلسطین در جنوب لبنان داغ شدن این جبهه برضد اسرائیل بود و این خود نیازمند آمادگی نظامی- سیاسی- اجتماعی و روحی قبلی بود. ممکن بود او از کشورهای عربی کمک‌های گوناگون دریافت کند و یا با فلسطینی‌ها ضمن قراردادی وضع آینده را روشن کند، ولی هیچ‌یک از این‌ها صورت نگرفت و در نتیجه، مردم جنوب تنها و بدون حمایت دولت لبنان ضربه‌های دردناک اسرائیل را که به نام «تأدیب» صورت می‌گرفت، تحمل می‌کردند. دولت لبنان بعد از آن به تحریک ریش‌سفیدان و شخصیت‌های دهات جنوبی پرداخت و آن‌ها را بر‌ضد مقاومت بسیج می‌کرد و می‌شورانید؛ مقاومتی که هنوز نظمی در کارش نبود و گاه و بی‌گاه

بودند. همه این حوادث نشان می‌داد که تدارکات مسیحیان برای چه کسانی است. این حادثه ما را به فکر انداخت و ما به تغییر نقشه پرداختیم، چر-اکه دیدیم در برنامه بعدی، ما با دولت مسیحی روبه‌رو نخواهیم شد بلکه با مسیحیان مسلح و احتمالاً، در نتیجه آن با جنگ داخلی مواجه خواهیم شد. لذا خط مبارزه را تغییر دادیم. تظاهرات مسلحانه را متوقف کردیم و به جای آن با ایجاد تماس با مراکز و محافل مترقی فرهنگی مسیحیان به کار توضیحی فرهنگی پرداختیم. نظرمان این بود که حرکت محرومین، حرکت عمومی لبنان شود، نه منحصر به شیعیان یا سنی‌ها باشد، حرکتی ملی و لبنانی باشد. 190 نفر از فرهنگیان مترقی و پیشرو مسیحی لبنان اعلامیه‌ای در تأیید حرکت محرومین امضا و صادر کردند. اواخر سال 1974 میلادی دبیرخانه «فکر متعهد در خدمت محرومین» « یا الأمانه العامه للفکر ملتزم فی خدمه المحرومین» تأسیس شد که اکثریت اعضای آن شخصیت‌های مترقی مسیحی بودند.

آیا در این کمیته ها و جلسات افکار و افرادی با تمایلات چپی هم حضور داشتند؟

خیر. بیانیه آن‌ها این مسئله را نشان می‌دهد. در بیانیه به سه امر اشاره کردند: لبنان واحد، قضیه فلسطین، مسئله اجتماعی لبنان. ما به این جمع‌بندی رسیده بودیم که مبارزه برای کسب حقوق اجتماعی در اوضاع و احوال حاکم بر لبنان نمی‌تواند شکل مسلحانه داشته باشد و لاجرم باید غیرمسلحانه باشد.

شما گفتید که قبل از تشکیل حرکت محرومین، تظاهرات و خواسته هایی داشتید. این خواسته ها چه بودند؟

خواسته‌هایی که از طرف مجلس اعلای شیعیان به صورت خواسته‌های بیست‌گانه معرفی و معروف شده بود، عبارت بود از: عدالت در بودجه، عدالت در آبادانی مناطق عقب‌افتاده، به‌خصوص در جنوب، بقاع، عکار (شهر سنی‌نشین در شمال) و نوار مسکونی اطراف بیروت، دفاع از جنوب، عدالت اجتماعی، بیمه‌های اجتماعی، بیمارستان، مدرسه‌سازی در مناطق عقب‌افتاده، عدالت سیاسی در تقسیم پست‌های اداری برای شیعیان، مسائل عمرانی نظیر استخراج معادن، سد لیطانی، سد عاصی در بقاع، جاده‌سازی در جنوب، کشاورزی صنعتی در مناطق مختلف. به دنبال طرح این درخواست‌ها و تظاهرات بود که حرکت محرومین به وجود آمد. در تظاهرات بعلبک با قسم، تعهد خود را در خصوص ادامه مبارزه و محدود و خاص نبودن هدف‌های حرکت به شیعیان، اعلام کردیم و گفتیم که تا یک محروم، چه شیعه و چه غیرشیعه، در لبنان هست، مبارزه ادامه دارد.

شما به مخالفت آخوندها اشاره کردید. چرا با شما مخالف اند؟

اکثریت آخوندها سنتی بودند. فعالیت آن‌ها بسیار کم بود و یا اصلاً فعالیتی نداشتند. از هر نوع فعالیت جدید و مترقی نگران بودند. از طرف دیگر، با خوانین و فئودال‌های لبنان ارتباطات وسیع داشتند. مثلاً شیخ محمد صادق از علمای بزرگ لبنان بود، اما از خانه سیاستمدار اهل جنوب احمد أسعد (پدر کامل أسعد) با عنوان «قبله شیعه» یاد می‌کرد. تأسیس مجلس جدید به خودی خود با نفوذ بی‌پایان سیاستمداران سنتی تعارض داشت و بالأخره، رقابت‌های شخصی در این مخالفت‌ها نیز بی‌تأثیر نبوده است.

در مرحله بعد دیدیم که بهبود وضع شیعه از طریق تلاش‌های فوری امکان‌پذیر نیست. باید سازمان داده شوند. سازماندهی سایر مذاهب هم بهتر از شیعیان است. لذا ندای تشکیل مجلس اعلای شیعیان را دادیم. اول به سنی‌ها پیشنهاد دادم که مجلس واحد داشته باشیم. آن‌ها قبول نکردند. مخالفت‌های فراوانی شد. مخالفین ما، آخوندها، سنتی‌ها، مسیحی‌ها، شیعه‌های سنتی و سیاستمداران آن‌ها بودند. تحریکات وسیعی می‌کردند. یک‌بار به خود من سوء‌قصد کردند. اما مظلومیت ما با تهییج مردم و تشویق آن‌ها کمک کرد تا بالأخره در سال 1968 میلادی قانون تأسیس مجلس شیعه در پارلمان تصویب شد.

مجلس اعلای شیعیان در سال 1969میلادی تأسیس شد. من به ریاست مجلس انتخاب شدم. از طریق مجلس درجه محرومیت‌های شیعه طی آمارهای جمع‌آوری‌شده مشخص و مستند شد. مطالبه حقوق از‌دست‌رفته، از صورت التماس و درخواست خارج شد و شکل مطالبه سیاسی به خود گرفت.

در سال 1970 میلادی اعتصاب عمومی اعلام شد. دولت در دفاع از جنوب لبنان در برابر بمباران‌های اسرائیل سهل‌انگاری می‌کرد. در این اعتصاب تمامی مراکز، مغازه‌ها، دوایر دولتی، حتی فرودگاه، همه، تعطیل شد. این اعتصاب اولین مبارزه مؤثر و منتج به نتیجه در لبنان شناخته شد. تحریکات این بار شکل دیگری به خود گرفت. شایع کردند که امام موسی را چپی‌ها دوره کرده‌اند. در همین زمان، کنگره وسیع مجلس اعلا با شرکت 1200 نفر از نمایندگان تمامی گروه‌ها و دسته‌ها و اتحادیه‌های کارگری و دانشجویی و صنفی و فنی و مؤسسات خیریه برگزار شد. کنگره برنامه پیشنهادی ما را به اجماع آرا تصویب کرد و به‌رغم تمامی شایعات و خصوصاً کارشکنی‌های سیاستمداران سنتی شیعه و فئودال‌ها، کنگره ریاست موسی صدر را تا پایان عمر تصویب کرد. این تاریخ هم‌زمان است با وقتی که مسیحیان سخت به تدارک پرداخته‌اند. این تحرکات تنها ضد فلسطینی نبود، بلکه تدارکات برضد ما نیز بود.

در سال 1974میلادی تظاهرات عظیم و مسلحانه‌ای در مناطق لبنان برگزار شد. در یکی از تظاهرات در صور تقریباً 150‌هزار نفر شرکت کردند. قصد ما این بود که آخرین تظاهرات را در بیروت برگزار کنیم. پیش‌بینی می‌کردیم که 250 هزار نفر در تظاهرات بیروت شرکت کنند. برنامه این بود که بعد از تظاهرات در مسجد مرکزی بیروت که در اختیار سنی‌هاست، اعتصاب غذا کنیم. مردم هم به‌طور مسالمت‌آمیز در خیابان‌ها تظاهرات کنند؛ به‌طوری که دولت را در بن‌بست قرار دهیم که یا تسلیم درخواست‌های ما شود یا سقوط کند یا به روی ما اسلحه بکشد. اما چون اکثریت ارتش و پلیس مسلمان هستند، این کار (تیراندازی) بی‌نتیجه خواهد بود. ما در تمامی صحبت‌های خود از حقوق ارتش و پلیس هم دفاع می‌کردیم. این روش به سقوط دولت منتهی می‌شد.

در همین سال حرکت محرومین (جنبش محرومان) تأسیس شد و حرکت تشیع شکل گرفت. در نیمه شعبان سال 1974میلادی در قصبه اشغوط مهمان بودیم. به هیچ‌وجه قصد برگزاری اجتماع و جلسه‌ نداشتیم. وقتی به منطقه وارد شدیم، مسیحیان تمامی منطقه را اشغال نظامی کرده‌ بودند. زنگ کلیسا را قطع کرده و کشیش را ربوده

است. مارونی‌ها ابتدا قصد داشتند که از طریق تعادل قدرت را به هم بزنند و ما (شیعه) را وسیله قرار دهند. اما ما ایمان داشتیم که نمی‌توانیم با مارونی‌ها علیه برادران مسلمان خودمان هم‌پیمان شویم. به علاوه، این‌ها می‌خواستند فقط از ما بار بکشند. تمامی آنچه را ما با فشار و نصیحت و تظاهرات برای شیعیان می‌خواستیم، به هیچ‌وجه حاضر نشدند حتی کمی هم از حقوق حقه شیعیان را بدهند. فقط می‌خواستند ما را علیه سنی‌ها و فلسطینی‌ها بشورانند. اما در سال 1973میلادی این کار را کردند و رابطه ارتش و فدائیان فلسطین را بر هم زدند. خطر جنگ داخلی به وجود آمد. سوریه مرزها را برای فشار به دولت لبنان بست و مارونی‌ها احساس کردند که توانایی ادامه جنگ را ندارند. با استفاده از ژنرال غانم و فرنجیه به ازیاد نفرات و تسلیحات دست زدند و زمینه جنگ مسلحانه را با فلسطین و هر‌کس را که با آن‌ها کار کند، فراهم ساختند. اما ارتش توانایی مقابله با فلسطینی‌ها را نداشت. این‌ها ریشه‌های تاریخی مشکل لبنان بود.

شما چه موقع به لبنان آمدید و قبل از آمدن به لبنان کجا بودید و چه کار می کردید؟

من در حدود سال 1960 میلادی به جای مرحوم شرف‌الدین که دو سال از فوتش می‌گذشت، به لبنان آمدم. قبل از آن، در سال 1956 میلادی به لبنان سفر کرده بودم و مرحوم شرف‌الدین را که در آن موقع حیات داشت، دیدم. مرحوم شرف‌الدین با پدرم نسبت داشت و همدیگر را می‌شناختیم. ایشان قبل از فوت خود به شیعیان لبنان توصیه می‌کند که بعد از مرگش اگر توانستند موسی صدر را برای جانشینی وی بیاورند.

من در قم طلبه بودم. بعد از طی دوران طلبگی به دانشکده حقوق دانشگاه تهران رفتم. بعد از اتمام تحصیل به قم بازگشتم. ابتدا در قم و سپس، بعد از فوت پدرم در نجف به تدریس پرداختم. از مدرسین حوزه‌های قم و نجف بودم. در سال 1958میلادی به دنبال حوادث عراق و قیام عبدالکریم قاسم به قم بازگشتم. در همین دوره است که به کمک سایر مدرسین قم مجله مکتب اسلام را تأسیس کردم.

در شروع کارتان در لبنان از مجموعه وظایف خود چه برداشتی داشتید و برنامه شما چه بود که دامنه کارها به اینجا رسیده است؟

از همان آغاز کار روش من فعال و تهاجمی بود، بر خلاف روش انفعالی سنتی‌ها. دوم اینکه باز هم برخلاف سنتی‌ها به جای قرار گرفتن در کنار فئودال‌ها به میان مردم رفتم. این روش مؤثر افتاد و احترام مردم را جلب کرد. با همین روش فعال، مدرسه درست شد؛ حوزه برای طلبه‌ها و پناهگاه برای ایتام درست شد. صور مرکز گدایان بود. با روشی ابتکاری به گدابازی خاتمه داده شد. در برابر مسیحیان سیاست توازن را اتخاذ کردم و معتقد بودم که باید با آن‌ها رابطه فرهنگی برقرار کرد. در سال‌های اول سفرهای طولانی کردم. در یک سال بیش از یکصد هزار کیلومتر در لبنان سفر کردم. در همه‌جا از اسلام و از شیعه دفاع کردم. سخنرانی‌های متعدد ایراد کردم. شیعیان را شناسایی کردیم که چقدر محروم هستند. چقدر از دین به دورند. وضعیت دهات شیعه چگونه است. در برخی از دهات شیعه حتی مرده شیعیان را مسیحیان با سبک و آیین خود دفن می‌کردند. یتیمان شیعه را در کلیساها جمع‌آوری و نگهداری می‌کردند.

در سال 1943میلادی، لبنان ظاهراً با رژیم دموکراتیک پارلمانی مذهبی مستقل شد، اما مراکز اصلی قدرت در دست مارونی‌ها قرار گرفت. در جنوب لبنان، منطقه جبل‌عامل تاریخ درخشانی دارد. یک ربع از علمای بزرگ شیعه از جنوب لبنان برخاسته‌اند. اما 700 سال استعمار ترکیه و بعد فرانسه، این‌ها را از پای درآورده بود. در دوران تسلط ترک‌ها، مسیحیان چون اهل ذمه بودند، به جنگ نمی‌رفتند. اما از طریق مترجمین و مشاورین دول عربی، که عموماً مارونی‌ها بودند، از قدرت سیاسی برخوردار بودند. شیعیان، چون مسلمان بودند، در جنگ شرکت می‌کردند. اما چون شیعه بودند و مورد نفرت ترک‌ها، در هیچ‌یک از مقامات دولتی راه نداشتند و فاقد قدرت سیاسی بودند. عثمانی‌ها قیام کردند و جوانان شیعه را به یمن ‌فرستادند. جریمه نرفتن به جنگ 75 دینار طلا بود. شیعیانی که حاضر به شرکت در جنگ نبودند، مجبور شدند زمین‌های خود را بفروشند. خریدار اصلی این زمین‌ها یا مسیحیان بیروت بودند یا فئودال‌ها. در غیر این صورت، دولت عثمانی زمین‌ها را مصادره می‌کرد. عمال عثمانی کتابخانه‌های شیعه را در جنوب آتش زدند. در شرق، در بعلبک و هرمل، اگر‌چه شیعه بودند، قبیلگی و عشیرگی مردم را می‌سوزانید. سنی‌ها بیشتر در بنادر طرابلس، بیروت و صیدا متمرکز بودند و وضع بهتری داشتند.

طی این دوران آیا شیعیان عکس العملی از خود نشان نمی دادند؟

چرا، در جنوب مقاومت بسیاری شده است. آخرین آن‌ها مقاومت روحانیون در زمان فرانسه در سال‌های 1927-1923 میلادی بود که به آتش زدن منزل مرحوم شرف‌الدین منتهی شد. اجداد خود من سید صدرالدین و پدرش سید صالح از جمله مبارزان بودند، که بعد از کشته شدن فرزندانشان به طرف عراق آواره می‌شوند. این مبارزات عموماً به دست مراجع و روحانیون بوده است. در بعلبک جنگ‌های عشایر آل صقر با خانواده دندش معروف است. در ابتدای تشکیل دولت جدید لبنان، رژیم فرقه‌ای برای حفظ عدالت و تقسیم دولت بین مذاهب مختلف که با شرایط مختلف زندگی می‌کردند، مشاغل را تقسیم کردند و رنگ عدالت بدان دادند. این کار به علت تفاوت در پیشرفت‌های ظاهری طوایف( فرقه‌ها) بود. اما این عدالت حقیقتی نداشت جز در ظاهر: رئیس‌جمهور مارونی، رئیس دولت سنی و رئیس مجلس شیعه تعیین شد.

در تشکیلات دولتی شیعه‌ها همیشه مظلوم بودند و نظام فقط برای حفظ امتیازات مارونی بود. اما افکار عمومی رشد می‌کند، جهان تغییر می‌کند، جنبش فلسطین اثر می‌گذارد. لذا مردم دیگر حاضر به قبول این تبلیغات نبودند. مارونی‌ها با قدرت ارتش و با زور امتیازات را حفظ می‌کردند. علاوه بر آن، توجیه فلسفی و فرهنگی هم می‌کردند. کتب زیادی در این زمینه‌ها نوشته شد که همه در جهت توجیه وضع موجود هستند.

تأثیر مقاومت فلسطین در حرکت لبنان چه بوده است؟

پیدایش مقاومت فلسطین در سال 67 میلادی در لبنان، با دو پدیده روبه‌رو شد: اول، پیش‌بینی برخورد منفی دولت؛ دوم، وجود مسلمان‌ها. فلسطینی‌ها برای داشتن ریشه‌های توده‌ای شروع به کار کردند؛ کار بین مسلمان‌ها از سنی و شیعه. تا اینکه مارونی‌ها دیدند معادله قدرت بر هم خورده

به سبب احساس همدردی با خلق قهرمان فلسطین. طی جنگ لبنان، به خصوص در مرحله ای از آن که ارتش سوریه به لبنان وارد شد، در‌ مورد مواضع شما و جنبش محرومان در قبال سوریه و رابطه با فلسطین، نکات مبهم و سؤالات فراوانی به وجود آمده که موجب جنجال های وسیعی شده است. امیدوار هستیم که در این مصاحبه بسیاری از این نقاط مبهم روشن و بسیاری از سؤالات جواب داده شود. شما مشکل لبنان را چگونه معرفی می کنید؟

مشکل لبنان جنبه‌های مختلف دارد. در رأس همه آن‌ها، چگونگی تأسیس لبنان است. لبنان در حال حاضر از پنج استان تشکیل می‌شود: جنوب (جبل‌عامل)، شمال (مرکز و طرابلس)، شرق (بعلبک و بقاع)، بیروت و جبل لبنان. قبل از تأسیس دولت فعلی لبنان، لبنانِ اصلی فقط منطقه‌ای بود به نام جبل لبنان که اکثریت ساکنین آن مسیحیان مارونی بودند و اقلیت آن دروزی‌ها.

در سال‌های 1820 تا 1860میلادی بین قبایل دروزی‌ و مارونی جنگ‌هایی رخ داد که منجر به دخالت پنج دولت غربی شامل روسیه، انگلیس، فرانسه، اتریش و ایتالیا و بهانه‌ای برای نفوذ آنان گردید. به نظر می‌رسد که این جنگ‌ها به تحریک خود غربی‌ها بوده است که بهانه‌ای برای نفوذ پیدا کنند.[7] حاصل این دخالت تحمیلی تأسیس دولت خودمختار مارونی در لبنان به حمایت این پنج دولت بود که به موجب قرار استانبول تثبیت شد. این دولت دو فرمانداری داشت: یکی فرمانداری موارنه و دیگری فرمانداری دروز. اکثریت مارونی‌ها بودند. بعد از این ماجرا، این پنج دولت غربی برنامه‌های طویل‌المدت در منطقه اجرا کردند. سه بیمارستان و دانشگاه و کلیسا و پایگاه فرهنگی ایجاد کردند. برخی از مدارس این‌ها در لبنان یک‌صد سال سابقه دارد.

هر‌یک از گروه‌های مسیحی و همچنین، دروزی‌ها با یکی از پنج دولت رابطه برقرار کردند: مارونی‌ها با فرانسوی‌ها که آن‌ها را مادر شیرین و مهربان برای خود می‌خواندند؛ کاتولیک‌ها با پاپ و ایتالیا؛ ارتدوکس‌ها با روسیه؛ دروزی‌ها با انگلیس. برای بسط فرهنگ فرانسوی، شعرا و نویسندگان فرانسوی نیز دست به کار شدند. لامارتین شاعر فرانسوی مدت‌ها در بحمدون (جبل لبنان) زندگی می‌کرد و هم‌اکنون مؤسساتی به نام او (نظیر هتل لامارتین) در بحمدون وجود دارد.

در جنگ اول دولت عثمانی شکست خورد و سرزمین‌های عربی بین انگلستان و فرانسه تقسیم شد. سوریه و لبنان به فرانسه رسید و فلسطین به انگلستان.[8] فرانسه در سال 1923میلادی برای تشکیل یک دولت جدید، (لبنان بزرگ) علاوه بر جبل لبنان، چهار ایالت دیگر را هم بدان ملحق ساخت و جمهوری لبنان را تشکیل داد. در این وضعیت، زمینه دولت دموکراتیک مذهبی با حمایت فرانسه به وجود آمد. مارونی‌ها برای تثبیت موقعیت خود به فرانسه فشار می‌آوردند که مارونی‌ها اکثریت را در دست بگیرند و در این وضعیت اقلیت‌های مذهبی دیگر در تحت فشار بودند.


[7].?در سال 1920 میلادی جامع? ملل Leagre & Nation's، قیمومیت این مناطق را میان فرانسه و انگلیس تقسیم کرد. در 1926 میلادی تأسیس "جمهوری لبنان" رسماً اعلام شد و در 1943 میلادی استقلال خود را به دست آورد.

[8].?منظور نظام فرقه‌ای است که باید رئیس‌جمهور و رئیس ستاد ارتش مسیحی، نخست‌وزیر سنی و رئیس مجلس شیعه باشد. نظر امام موسی صدر و جنبش محرومان نظام دموکراتیک است که رئیس‌جمهور از هر مذهبی و دینی، با رأی مستقیم مردم انتخاب شود و سایر مسئولان، از جمله نخست‌وزیر و یا رئیس‌جمهور، بر اساس شایستگی معین شوند.


اقدامات خصمانه و موذیانه سفیر شاه در لبنان تنها یک بًعد از برنامه ترور شخصیت امام موسی صدر را بیان می کند. در بُعد دیگر، حملاتی است که به نام های مختلف، اما از موضع چپ و رادیکال و انقلابی به امام موسی صدر می شد و او را به همکاری با شاه، صهیونیسم، امپریالیسم و ارتجاع معرفی می کرد و وی را مسئول قتل‌ عام فلسطینیان در تل زعتر و نبعه می دانست. این تبلیغات، به خصوص که از جانب برخی از گروه های ایرانی هم حمایت و یا اجرا می شد، در داخل ایران هم اثر منفی گذاشته بود. آنچه دشمنان شناخته‌ شده مسلمانان درباره امام موسی صدر می گفتند، فهم می شد و چندان ناراحت کننده نبود. اما آنچه برخی از دوستان نادان و متعصب و خودخواه انجام می دادند و ادعا می کردند، واقعاً آزاردهنده بود. از جمله این اقدامات نشریاتی بود که از طرف همین گروه ها به نام های مستعار، از جمله «دانشجویان مسلمان خارج از کشور» در تیراژ وسیعی منتشر می شد، نظیر: «از شاه تا شمعون»، یا بیانیه ای با امضای مستعار «مسلمانان خارج» به تاریخ شهریورماه 1355شمسی با عنوان «توطئه های امپریالیسم را بر علیه انقلاب فلسطین افشا کنیم» و جزوه دیگری با همین امضا، در نیمه اول مهر ماه 1355شمسی، با عنوان «چه می گویم، سخنی با خواهران و برادران مسلمان». این تحریکات، به‌ خصوص از جانب کسانی که خود را مسلمان و از جمله مبارزین مسلمان ایران می دانستند، برای بسیاری از فعالان سیاسی- اسلامی نگران کننده و ناراحت کننده بود.

در سفری که در فروردین ماه 1357 شمسی به لبنان داشتم، درباره این مسائل با دکتر چمران و امام موسی صدر صحبت کردم و اینکه باید اقدام جدی و مؤثری برضد این تبلیغات زهرآگین صورت بگیرد. نتیجه آن مشورت ها گفت وگویی بود که با امام موسی صدر در همان تاریخ صورت-گرفت و طی آن به بسیاری از این اتهامات و دروغ پردازی ها پاسخ داده شد. علاوه بر این، با یکی از فرماندهان برجسته أمل، حسن شقرا که خود در جبهه شیاح در بیروت می جنگید، گفت وگویی صورت گرفت. قرار بر این بود که این گفت وگوها را نهضت آزادی ایران- خارج از کشور- منتشر کند. اما حوادث یکی پس از دیگری انتشار آن ها را به تأخیر انداخت. در شهریور 1357 شمسی امام موسی صدر در سفر خود به لیبی ربوده شد. سپس، سفر امام خمینی به پاریس پیش آمد. روزی که شاه در دی ماه 1357شمسی ایران را ترک کرد و من هنوز در نوفل لوشاتو (پاریس) بودم، افراد ناشناسی دفتر و مرکز کارهای سیاسی ام در شهر هوستون- تگزاس را به آتش کشیدند و در نتیجه، بسیاری از اسناد از بین رفتند. اعضای خانواده و دوستان توانستند به زحمت بسیاری برخی پرونده ها را از میان آتش بیرون بیاورند که یکی از آن ها خوشبختانه پرونده لبنان و این مصاحبه ها بود، اگر چه نسخه خطی بعضاً آسیب دیده و برخی از کلمات ناخوانا یا سوخته شده بودند. این گفت وگو گرچه 27 سال پیش و چند ماه قبل از ربودن آقای صدر صورت گرفته است، همچنان واجد ارزش و اعتبار سیاسی- تاریخی است و روشن کننده وضع پیچیده لبنان و نقش شیعیان به طور عام و امام موسی صدر به طور خاص است.

به طوری که می ‌‌دانید مردم مسلمان ایران به دو علت عمده ناظر و نگران وضع جنگ در لبنان بوده و هستند. اول به علت وجود شیعیان در لبنان و دوم