آنکه برای رسیدن به آن تلاش کند، احمق است. گونه دوم «امید» همان چیزی است که خودت برای آن برنامهریزی میکنی و خودت اصول و قواعد آن را مشخص میکنی و خودت آن را میسازی. آیندهات به دست خودت است یا به دست دیگران؟
این وضع، زندگی نیست؛ مردگی است. امام علی(ع) میفرماید: «اگر کسی از این اندوه بمیرد، سرزنشی بر او نیست.» دوباره میگویم: اگر هریک از ما، به اندازه توان خود، به اندازه رمق خود، به اندازه مسئولیتهای اندک خود و در چارچوب کوچک خود، فداکاری و مجاهده نکند و اخلاص نورزد، هیچ بهرهای نخواهیم برد و جز تهماندهای همچون تهمانده ظرف غذا برای ما باقی نخواهد ماند و همین وضع و همین سرنوشت ادامه خواهد یافت.
به همین مقدار - که البته طولانی شد- بسنده میکنم تا این فرصت برای خودم و دیگر برادران فراهم شود ��ه از سخنان پاکیزه دیگر سخنرانان بهرهمند شویم. خداوند همه ما را موفق گرداند. والسلام علیکم.
حرکت کردن به همراه امام، همین آموزههایی است که امام برای ما فرموده و به گوش ما رسانده. امام میفرماید: انسان از ترس مرگ، به کام مرگ میافتد. انسانی که در خانهاش بر او حمله میبرند، خوار میشود. انسانی که به زندگی خود چنگ زده است و آن را وسیلهای برای کرامت و تعالی و رسیدن به اهدافش نمیداند، نمیتواند موفق باشد و به نگهبان زندگی خود تبدیل میشود. اگر انسان نگهبان زندگی خود شود، همهچیز را در راه نگه داشتن آن از دست میدهد، ولی اگر زندگی برای او ابزار باشد، از آن در راه حفظ کرامت و سربلندی خود بهره خواهد برد.
کار و حرکت در راه علی(ع) نیازمند جهاد و کوشش است، نه اینکه تنها حرف بزنیم و مسئولیت را به گردن دیگران بیندازیم.
برادران، «کُلُّکُم راع وَکُلُّکُم مَسئُولٌ عَن رَعیّتِهِ»[188] (همه شما نگهبان و مسئولید و همه شما نسبت به زیردستانتان مسئولیت دارید.) ما امروز با تمدن سرکش مادی روبهرو هستیم که جنگهای موجود در فلسطین و ویتنام و هر کشور دیگری، از دستاوردهای طبیعی آن است. فکر نکنید این فلان رئیسجمهور یا فلان رهبر در آمریکا یا اروپا یا روسیه است که اوضاع را به دست گرفته است، نه، تمدن مادی است که همهچیز را مسخّر کرده است. جانسون و امثال او، ابزارند. این روند طبیعی تمدن مادی است و اینها نیز نتایج حتمی آن است. ما هیچ چاره و راه گریزی نداریم جز اینکه به سوی خدا بازگردیم و روابط خود را بر اساس ایمان به خدا تعریف کنیم. راهی نداریم جز اینکه هریک از ما، مخلصانه، فداکارانه و مؤمنانه از خودش شروع کند.
ما باید احساس مسئولیت کنیم و از سستی و تنبلی به در آییم. اگر ما خاستگاه حرکتهای خود را منافع فردی و مادی خود بدانیم، هرگز پیروز نمیشویم، زیرا به هوا و هوس خود ایمان داشتهایم، نه به خدا. اگر ما خود را در این دنیا ناتوان و در اقلیت و بییاور بدانیم و اگر بر ایمان خود به خداوند تکیه نداشته باشیم و او را بزرگترین پشتوانه در زندگی و در مسیر حرکت خود ندانیم، در این صورت ما مستضعف هستیم. قدرت و توانایی ما در این است که احساس کنیم با کسی پیوند داریم که آسمانها و زمین در دست اوست؛ کسی که « ﴿ السَّماوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ ﴾ .»[189] پیوند داشتن با خدا با شعار دادن و توهم نیست، بلکه باید در زندگی خود توکل داشته باشیم و این احساس را در خود تقویت کنیم، تا از این راه توانمند شویم. باید از این خواری و زبونی بیرون آییم. باید خود را برای سختکوشی و زندگی دشوار پرورش دهیم. باید در خود بیندیشیم. این زندگی که ما داریم، زندگی نیست؛ خواری و زبونی است. سرنوشت ما آینده ماست که همان امید و آرزوی ماست. زندگی انسان به امید اوست، زیرا اگر امیدی نداشته باشد و برای آینده در انتظار چیزی نباشد، از آینده خود جدا افتاده است. زندگی انسان همان امید اوست. امید یعنی انتظار سرنوشتی بهتر از امروز، در آینده.
امید بر دو گونه است: یک گونه آن، آرزو کردن بدون فراهم کردن ابزارهای منطقی آن است. امام علی(ع) درباره چنین آرزویی فرمودهاند که فریبدهنده انسانهای احمق است. کسی که منتظر است تا آیندهای درخشان در برابر خود بیابد، بدون
[188]. مجلسی، محمدباقر بن محمدتقی، بحارالأنوار، چاپ دوم، بیروت، دارالاحیاءالتراث العربی، 1403 قمری، ج 72، ص 38.
[189]. «آسمانها درهمپیچیده، در ید قدرت اوست.» (زمر، 67)
ترحم جوید، چارهای نداشته است و آنها پیروزمندانه با غنایم، بیآنکه زخمی بردارند یا قطرهای از خونشان ریخته شود، بازگشتهاند. اگر مرد مسلمانی پس از این رسوایی از این اندوه بمیرد، نهتنها نباید ملامتش کرد، بلکه مرگ را سزاوارتر است.»[185] ای شگفتا... او اینگونه ماجرایی را که در گوشهای از جهان اسلام رخ داده، شرح میدهد. این، احساس یک حاکم است. این، احساس یک ولیّ است. این، احساس قلب کسی است که از دردهای امت خویش رنج میبرد و همین احساس است که او را شایسته ولیّ بودن ��یکند.
در جایی دیگر، امام آنها را اندرز میدهد و میگوید: «به خدا اگر تنها آنان را میدیدم و آنان زمین را پر میکردند، نه باک داشتم و نه میهراسیدم.»[186]
امام(ع) در ادامه برای اینکه به آنان بفهماند که این شجاعت، امری ذاتی و مختص علی نیست و آنها به هیچ وجه از آن بیبهره نیستند، بلکه هریک از آنها اگر ایمان علی را داشته باشد، میتواند بهتنهایی در برابر جماعتی بایستد که زمین را پر کردهاند، میفرماید: «من از گمراهی آنان و رستگاری خود نیک آگاهم و با یقین از جانب پروردگارم، همراه.»
تا زمانی که یقین دارم آنها در گمراهیاند و من بر حق هستم، چرا بترسم؟ پس همه شما نیز بهتنهایی میتوانید در برابر جماعتی که زمین را پر کردهاند، بایستید.
امام(ع) در ادامه فرموده است: «من به دیدار خداوند و ثواب نیکویی که مرا ارزانی دارد، امید بستهام و منتظر آن هستم، ولی اندوه من از این است که مشتی بیخردان و تبهکاران این امت، حکومت را به دست گیرند و مال خدا را میان خود دست به دست گردانند و بندگان خدا را به خدمت گیرند و با نیکان در پیکار شوند و فاسقان را یاران خود سازند. از آنان کسی است که در میان شما حرام نوشید و حدّ اسلام بر او جاری شد. و از آنان کسی است که به اسلام نگروید تا بخششهایی بدو عطا شد. اگر نه از حکومت اینان بر شما بیم داشتم، ه��گز شما را برنمیانگیختم و سرزنش نمیکردم و فرانمیخواندم و تحریکتان نمیکردم، بلکه تا سر برمیتافتید یا سستی به خرج میدادید، رهایتان میکردم.» امام(ع) سپس ما را در عصر حاضر ندا داده و فرموده است: «آیا نمیبینید سرزمینهایی که در تصرف داشتید، نقصان یافته و شهرهایتان یک یک فتح میشود و کشورهایتان از دست میرود و بلادتان مورد حمله و هجوم دشمن قرار گرفته است؟ روی به رزم دشمنتان نهید، خدایتان بیامرزاد. در خانهها درنگ مکنید که به ستم گرفتار خواهید شد و به خواری خواهید افتاد و نصیبتان اندک خواهد شد.»
سپس جملهای فرمود که در تاریخ ضربالمثل شده است: «مردان سلحشور همواره بیدارند، که هرکه خود به خواب رود، دشمنش به خواب نرفته است.»[187]
ولیّ، قلب امت است و به خاطر آنان و محنتهایشان میتپد. ما امروز پس از تبیین مفهوم ولایت و پس از ذکر این گزیده کوتاه از سیره امام، گوش فرامیدهیم تا با ولایت علی(ع) بیعت کنیم. معنای ولایت چیست؟ معنای آن محبت و دوستی نیست. معنای ولایت، حرکت کردن به همراه ولیّ و پیمودن راه او و فرمانبری از فرمانهای اوست.
[185]. ر. ک: پیشین، ص 69 - 70، خطبه 27.
[186]. ر. ک: پیشین، ص 452، نامه 62.
[187]. ر. ک: پیشین.
برسد، ولی درمورد ولایتش چنین چیزی ممکن است. ولایت دومین مقام پیامبر(ص) بود؛ یعنی مقام اجرایی و حکمرانی. وقتی دریافتیم که مسئولیت پیامبر(ص) همان ولایت بود، نتیجه میگیریم که او میبایست از همان نخستین روزِ به عهده گرفتن ولایت، جانشین داشته باشد تا مثلاً اگر در هنگام جهاد کشته میشد، کسی باشد که امانت را ادا کند و راه را ادامه دهد. از این رو، از همان نخستین روز رسالت، این ولایت، یعنی قانونگذاری جزئی در چارچوب قانونگذاری کلی واجب شد. این ولایت، بیتردید نیازمند نص بود تا امت رشد و پرورش یابد.
بنابراین، دوره ولایت دورهای محدود قرار داده شد، بهگونهای که از دوازده نسل فراتر نرفت. در احادیثی از پیامبر اکرم(ص) که بخاری و مسلم و ابوداود و احمد بن حنبل و حاکم و ابونعیم و ابن حجر و سیوطی و ملاعلی متقی آنها را نقل کردهاند، آمده است که پیامبر(ص) بارها فرمود جانشینان او دوازده نفرند. این دوره، دوره تربیت، یا به تعبیر امروزی، دوره انقلاب بود. این دوره، برای آن بود که امت بالنده شود و به جایگاهی برسد که بتواند مشکلات کوچک را پشت سر بگذارد و از اهداف و منافع شخصی فراتر رود.
حال این ولایت باید به فر��ی که از او یاد کردیم، سپرده شود؛ فردی که ولایت را برای خود غنیمت نشمارد، بلکه آن را مسئولیت و وظیفه بداند و بگوید: «آیا به همین راضی باشم که مرا امیرالمؤمنین میگویند و با مردم در سختیهای روزگارشان شریک نباشم؟ یا آنکه در سختی زندگی پیشوایشان نشوم؟»[182] یا خطاب به عاصم بن زیاد زاهدپیشه که خانه و خانواده خود را رها کرده بود و لباس زبر پوشیده بود، و برادرش از او نزد علی(ع) شکایت برده بود، بگوید: «ای عاصم، ای دشمن کوچک خویش، شیطان ناپاک میخواهد که تو را گمراه کند. آیا به زن و فرزندت ترحم نمیکنی؟ پنداری که خدا چیزهای نیکو و پاکیزه را بر تو حلال کرده ولی نمیخواهد که از آنها بهرهمند گردی؟ تو در نزد خدا از آنچه میپنداری، پستتر هستی.» عاصم به امام(ع) گفت: «ای امیر مؤمنان، تو خود پارساتر از منی و سختی زندگی را بیش از من تحمل میکنی. چرا تو خود عملی را انجام میدهی که مرا از آن بازمیداری؟» امام(ع) به او فرمود: «وای بر تو، مرا با تو چه نسبت؟ خداوند بر پیشوایان دادگر مقرّر فرموده که خود را در معیشت با مردم تنگدست برابر دارند تا بینوا را رنج بینوایی به هیجان نیاورد و موجب هلاکتش نشود.»[183] او سیر نمیخورد، مبادا در حجاز یا یمامه کسی باشد که به قرص نانی امید نداشته یا مزه سیری را نچشیده باشد.[184]
ولایت از آنِ کسی است که اینگونه باشد؛ کسی که دردهای امت را احساس کند و این احساس درد در سخنانش آشکار باشد. امام علی(ع) در یکی از خطبههای خویش از حمله دشمن به سرزمینهای اسلامی در عصر خویش گلایه میکند و میگوید آنان به شهر انبار آمدند و آنجا را تصرف کردند و مرزداران را از آنجا راندند و حاکم آن شهر را کشتند. سپس میفرماید: «شنیدهام که هرکدام از آنها که بر زن مسلمانی یا بر زنی از اهل ذمّه داخل میشده، خلخال و دستبند و گردنبند و گوشوارهاش را میربوده و آن زن جز آنکه « ﴿ إِنّا لِلهِ وَإِنّا إلَیهِ راجِعُون ﴾ » گوید و از او
[182]. شریف الرضی، محمد بن حسین، نهجالبلاغه، تصحیح صبحی صالح، چاپ اول، قم، هجرت، 1414 قمری، ص 418، نامه45.
[183]. پیشین، ص 324 - 327، خطبه200.
[184]. ر. ک: پیشین، ص 418، نامه 45.
را بر آن میدارد تا به دنبال شریعتی آسمانی باشیم که از چیزی تأثیر نپذیرفته باشد، ما را بر آن نیز میدارد که بگوییم پیامبر نیز باید از سوی خداوند باشد؛ زیرا ولایت، نوعی قانونگذاری در چارچوب قانونگذاری عمومی است و زیرا ولایت، اجرای این قوانین است و از سویی، ذات انسان حتی درمورد قوانین جزئی نیز از عوامل و منافع فردی و منطقهای و خانوادگی و نژادی تأثیر میپذیرد. از این روست که گفتیم و گفتهاند: ولایت نیز به نص نیاز دارد.
بنابراین، ول��یت مقام باعظمتی است و ولیّ باید والاترین و بلندمرتبهترین فرد امت باشد تا از همه گرایشها و مصالح فردی فراتر رود. ولایت باید در دست کسی باشد که با حق همراه است و حق نیز با اوست و هرکجا باشد، حق نیز همانجاست. کسی باید ولیّ باشد که ایمان را در ژرفای وجودش وارد کرده و آن را معیار و مقیاس زبان و گفتار و رفتار و پندار و دوستی و دشمنی خود قرار داده باشد و این معنای همان چیزی است که علامه علایلی در کتاب المرجع درباره امام گفته است که امام همان تراز چوبی در بنایی است که بنّاها برای راست بودن ساختمان به کار میبرند. ما امروزه برای مثال از تراز جیوهای استفاده میکنیم. امام در زبان و کردار و اندیشه و گواهی دادن و حتی در خطورات ذهنی خود، تراز است. امام علی(ع) تنها کسی است که پیامبر(ص) درباره او فرموده است که من ترازوی اعمالم و علی شاهین آن ترازوست.
بنابراین، ولایت از آنِ کسی است که ایمان در ژرفای قلبش وارد شده و زبان و عمل و قلب و اندیشه او را به معیار تبدیل کرده باشد. این مقام باید به والاترین فرد واگذار شود؛ به کسی که شخصیتی متناقض و دوگانه نداشته باشد و هرگز در برابر بتی سجده نکند و نکرده باشد. این مقام باید به علی بن ابیطالب(ع) داده شود.
ولایت که مقام اجرایی و قانونگذاری در درون چارچوبهای کلی است، از همان ابتدای دعوت پیامبر(ص) آغاز شد، از همان روزی که رسول خدا(ص) مأمور بیم دادن خویشان شد و دعوت خود را علنی کرد: « ﴿ وَأَنذِر عَشِیرَتَک الأقرَبینَ ﴾ »[180] حدیثی از پیامبر(ص) نقل شده است که احمد بن حنبل و طبری و ابن اثیر و ابوالفداء و ملا علی متقی و حلبی نیز آن را در کتابهای خود آوردهاند: هنگامی که پیامبر مأمور به دعوت خویشان شد، خاندان عبدالمطلب را فراخواند. این نخستین دعوت عمومی بود. پیامبر(ص) در میان آنها سخن گفت و فرمود: «ای فرزندان عبدالمطلب، به خدا سوگند من هیچ جوانی در عرب سراغ ندارم که چیزی بهتر از آنچه من برای شما آوردهام، برای قوم خود آورده باشد. من برای شما سعادت دنیا و آخرت را آوردهام. خداوند به من فرمان داده است که شما را به سوی او فراخوانم. کدام یک از شما در این راه مرا یاری میکند تا برادر و وصی و جانشین من در میان شما باشد؟» همه خاموش ماندند و تنها علی(ع) که جوانترین فرد در میان آنان بود و چشمانش ضعیفتر و ساقهایش باریکتر بود، برخاست و گفت: «ای پیامبر خدا من یاور تو هستم.» پس پیامبر(ص) دست بر گردن او گذاشت و گفت: «او برادر و وصی و جانشین من در میان شماست. پس به سخن او گوش دهید و از او اطاعت کنید.»[181]
میدانید که حضرت محمد(ص) آخرین پیامبر بود و امکان نداشت مقام نبوتش پس از او به فرد دیگری
[180]. «خویشاوندان نزدیکت را بترسان.» (شعرا، 214)
[181]. ر. ک: مفید، محمد بن محمد، الارشاد فی معرفة حججالله علی العباد، قم، مؤسسه آل البیت علیهمالسلام، 1413 قمری، ج 1، ص 7 و 50.
را «سکولاریسم» مینامند، بدانمعناست که من در همه داد و ستدها و در همه ارتباطات و تعاملات خود بر معبود دیگری غیر از خداوند، که نامش انسان است، تأکید کردهام. اگر انسان دو هدف و دو انگیزه داشته باشد: خدا و انسان؛ یا خدا و خودمحوری؛ یا خدا و نژادپرستی؛ یا خدا و گروهگرایی؛ و مانند آن، در این صورت نمیتواند همه تلاش خود را در یک جهت قرار دهد و به سمت آن حرکت کند. اگر برای انسان مبنا و هدف و انگیزهای غیر از خدا در نظر بگیریم، او را نابود و پراکنده کردهایم و نبوغ و استعدادش را تباه کردهایم و وحدت موجود در میان نیروها و توانمندیهای او را از بین بردهایم.
بر این اساس، ولایت بنیاد همه این ویژگیها و دستاوردهاست و نبودِ ولایت به جامعهای میانجامد که در آن اگر کسی بخواهد دینداری کند، همچون کسی است که ذغال افروخته را در دست گرفته باشد؛ یعنی همین جامعهای که ما اکنون در آن زندگی میکنیم. باید بدانیم که اگر انسان در فعالیتهای اجتماعی خود بر مبنای ولایت و اطاعت از خداوند حرکت نکند، هیچ امیدی، هیچ امیدی به سعادت او نیست. سعادت انسان در چنین شرایطی امکانپذیر نیست و هرگونه تلاشی صرفاً راهحلی موقت است.
جامعه مادهگرای جدید که روابط، زیرساختها، قوانین و فعالیتهای آن بر پایه ماده و مصلحت استوار است، نمیتواند سعادتمند شود و به چیزی که با ایمان او سازگار باشد، دست یابد و همه راهحلهای موقت و داروها و همه تلاشها برای کاستن از سرکشیها و اختلافها، تلاشهایی ناکام و شکستخورده است که تنها اندک زمانی کارساز میافتد و سپس بیاثر میشود. هیچ امیدی نیست که تمدن مادی با هیچیک از دو شکل کنونی آن، بتواند انسان را به نتیجهای سازگار با انسانیت و حیات حقیقی و رو به تکامل او برساند.
ولایت این است و از آنجا که ولایت - همانگونه که گفتم - قوانینی اجرایی در ضمنِ قوانین عمومی است، باید در آن همان اصل و مبنایی رعایت شود که در تشریعِ اصل دین مراعات میشود. اینجاست که نیاز ما به نص یا تشریع رخ مینماید. چرا گفتهاند قانونگذاری دینی باید آسمانی و الهی باشد؟ به چه علت؟
خداوند به انسان عقل داده است و ممکن است روزی انسان به تکامل برسد و به همهچیز پی ببرد. چرا میگوییم خداوند باید قانونگذاری کند؟ به چه علت؟ زیرا انسان خردمند و دانا هر اندازه هم آگاه و معلوماتش گسترده باشد، از عوامل زمینی تأثیر میپذیرد، زیرا انسان موجودی زمینی است و منافع فردی و خانوادگی و منطقهای و نژادی و فرهنگهای پیشین و آرزوها و محدودیتهای فکری در او تأثیر میگذارد. تلاش برای جدا کردن انسان از واقعیتی که با آن روبهروست، خطایی جبرانناپذیر است. هر شریعت و هر قانونی که ساخته اندیشه بشری باشد، تأثیرپذیرفته از عواملی است که خود انسان نیز از آنها تأثیر میپذیرد و چنین قانونی نمیتواند به سود همه انسانها باشد؛ گاه به سود اکثریت است و گاه به سود اقلیت حاکم. همواره قوانینی که برگرفته از اندیشه بشری بوده است، از دیدگاهها و منافع شخصی یا گروهی یا حداقل از طرز تفکری خاص تأثیر پذیرفته است.
این وضع ما را بر آن میدارد که بگوییم ما نیازمند قانونگذاری الهی هستیم؛ قانونی که نه از کشور، نه از منطقه، نه از خانواده، نه از نژاد، نه از هوا و نه از بلندی و پستی تأثیر نمیگیرد و تنها از جانب خداوندی است که پروردگار انسان است. همانچه ما
اندازه ولایت تأکید نشده است.»
ثانیاً، فرمانبری انسان از ولی، و فرمانبری افراد امت از ولیّ، که همان مفهوم ولایت است، به معنای هماهنگسازی فعالیتهای امت و سامان بخشیدن به تلاشهای افراد است. در این صورت است که فعالیتهای انسان، نظاممند و هدفمند و در مسیر واحد خواهد بود و تباه نخواهد شد و اختلاف و جدایی میان افراد امت پیش نخواهد آمد. در صورتی که جامعه بتواند تلاشهای افراد خود را هماهنگ و همسو کند، جامعههای کوچک قدرتی سترگ پدید خواهند آورد. تجربههای تاریخی بهترین گواه بر این حقیقت است. بهترین شیوه برای هماهنگ کردن نیروها و تواناییهای جامعه، اصل ولایت است؛ بدینمعنا که فعالیتهای هریک از افراد جامعه، برخاسته و برگرفته از ولایت باشد. بنابراین، ولایت به معنای تشکیل جامعه و هماهنگسازی نیروهای افراد است.
نکته دیگری که در این بحث مطرح میشود، قداست اطاعت کردن است. گاه من تنها به «انسان» ایمان دارم و فعالیت اجتماعی خود را بر مبنای این ایمان انجام میدهم و گاه فعالیتهای اجتماعی من برخاسته از ایمان به «انسان»ی است که آفریده خدا و آفریده شده از خداست و آغاز و پایان او خداوند است. وقتی فعالیتهای من برخاسته از ایمان من به خداوند باشد، اطاعت کردن من رنگ قداست به خود میگیرد، یعنی اطاعت کردن در جامعه دینی یکی از واجبات به شمار میآید و مقدس است و انسان در ازای آن ثواب و پاداش میگیرد.
این نوع خاص از اطاعت کردن، نیروهای دیدنی و نادیدنی موجود در زندگی انسان را بسیج میکند، زیرا انسان نیروهای بسیاری دارد: بخشی از نیروهای او روشن است، به حساب میآید، مهارشدنی است و امکان جهتدهی آن وجود دارد و بخشی از نیروهای او نادیدنی است، که اگر ایمان به لزوم اطاعت و قداست فرمانب��ی وجود نداشته باشد، سازمان دادن و جهتدهی آشکار آنها ممکن نیست.
بنابراین، ولایت همه نیروهای فرد را بسیج میکند. ولایت همه نیروهای جامعه را بسیج میکند و بزرگترین نیروی ممکن را از دل جامعه پدید میآورد و سپس جامعهای را شکل میدهد که انسان در آن رشد کند و از نظر ایمان و اخلاق، با آن هماهنگ باشد. در غیر این صورت، یعنی اگر پیوندهای اجتماعی از طریق ایمان به خدا ساماندهی نشود، این پیوندها در درون انسان معبود دیگری را پدید میآورد: « ﴿ أَفَرَأَیْتَ مَن اتَّخَذَ إِلهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللهُ عَلَی عِلْم ﴾ »[179] منظور از «هوسش را چون خدای خود گرفت» چیست؟ آیا معقول است که انسان هوای نفس خود را بپرستد؟ آیا کسی برای خود نماز میخواند؟ پس معنای «هوسش را چون خدای خود گرفت» چیست؟ منظور این است که بزرگترین انگیزه و هدف انسان و خاستگاه همه فعالیتهای او، هوا و هوس و خودخواهی او باشد؛ معنای خودپرستی این است. اگر ما فعالیتهای اجتماعیمان را برای منافع خود انجام دهیم و هدف، «من» باشد، بدینمعناست که من ایمان خود را با خودخواهی و هوس خود تقویت کردهام و رشد دادهام و در درون خود معبودی غیر از خداوند ساختهام و تراشیدهام که نامش «من» است.
بر این اساس، اگر فعالیتهای اجتماعی برخاسته از ایمان به انسانِ جدا از خدا باشد، که آن
[179]. «آیا آن کس را که هوسش را چون خدای خود گرفت و خدا از روی علم گمراهش کرد، دیدهای؟» (جاثیه، 23)
از ایمان به خداوند باشد. فعالیتهای من در مقام یک فرد، بر دو گونه است:
1. فعالیتهایی همچون نماز و عبادات و اخلاقیات که با انگیزه ایمان به خدا انجام میدهم. اینگونه فعالیتها، اصل و مبنای [اعتقادی] من را که همان ایمان به خداوند است، در درون من تقویت میکند.
2. گونه دوم، فعالیتهای اجتماعی است که با انگیزه ایـمان بـه خدا انجام نمیدهم. این فعالیتها نیز ایمان به اصل و مبنای دیگری را در قلب من تقویت میکند، هرچند آن ایمان، ایمان به انسان باشد؛ زیرا ایمان به انسان نیز بر دو گونه است: گاه ایمان من به انسان برگرفته از ایمان من به خداوند است و گاه، ایمانی مطلق و مستقل است. مفهوم انسان از نگاه مؤمن با مفهوم انسان از نگاه غیرمؤمن متفاوت است. بنابراین، وقتی انسان مؤمن فعالیتهای اجتماعی خود را بر اساس ایمان به خداوند انجام دهد، میان ایمان و نفس و جان او هماهنگی و سازگاری پدید میآید.
بنابراین، ولایت یعنی پذیرفتن اینکه اطاعت از ولیّ واجب است و باید به او کمک کرد تا جامعهای تشکیل دهد و محیطی فراهم آورد که انسان به شیوهای سازگار با روح و جان خود، در آن زندگی کند و رشد یابد، وگرنه وقتی انسان در جامعهای غیرمؤمن و ناسازگار با ایمان خود زندگی کند، فعالیتهای اجتماعی او مبنا و انگیزهای دیگر را تقویت میکند که با مبنا و انگیزه نخستین او، یعنی ایمان به خداوند، متفاوت است و بدینترتیب، انسان در ورطه دوگانگی و تناقض میافتد و تباه میشود و بارور نمیشود.
درحالیکه اگر خاستگاه فعالیتهای انسان در عرصه اجتماعی، ایمان به خداوند باشد، در روابط و کارهای اجتماعی خود فردی مؤمن است و همه فعالیتهای او ایمان او را تقویت میکند و بدینترتیب، او فردی استوار و هماهنگ میشود و از ایمان خود پاسداری میکند. نگهداری از دین و ایمان برای کسی که ادعا میکند میتواند در جامعهای غیرمؤمن، زندگی کند ولی انسانی مؤمن باقی بماند، مانند نگه داشتن ذغال افروخته در دست است. آیندهای که ما در آن زندگی خواهیم کرد، اینگونه خواهد بود.
من با تکیه بر ایمان خود کارهایی را انجام میدهم و این کارها ایمان مرا رشد میدهند. از سوی دیگر، من در جامعه زندگی میکنم و فعالیتهای دیگری نیز انجام میدهم. هر عملی که از انسان سر میزند، مبنای فکری و اعتقادی او را تقویت میکند و میپروراند. برای نمونه، اگر شما امروز از چیزی بترسید و از آن بگریزید، این گ��یختن شما، عامل ترس را در شما تقویت میکند، ولی اگر در برابر آن بایستید، عامل شجاعت را در خود رشد دادهاید. انسان مجموعهای از عناصر جدا از یکدیگر نیست و هرگونه فعالیت بیرونی بر گرایشهای درونی و روحی او بازتاب دارد. بنابراین، انسان نمیتواند در جامعهای غیرمؤمن زندگی کند و در عین حال، ایمان خود به خداوند را حفظ کند، مگر از راه مجاهدت و جنگ و دفاع و درگیری پیوسته. راهی که دین برای این امر به ما میآموزد، تشکیل جامعههای کوچک است: « ﴿ وَتَوَاصَوا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوا بِالصَّبْرِ ﴾ »[178] بنابراین:
اولاً، اصل ولایت، امکان شکلگیـری جامعهای صالح را فـراهم میکند و نقش این جامعه در پرورش انسان، بیش از نقش نماز و زکات و حج و جهاد و روزه است. از این روست که گفتهاند: «بر هیچچیز به
[178]. «و یکدیگر را به حق سفارش کردند و یکدیگر را به صبر سفارش کردند.» (عصر، 3)
تأکید نشده است.» و این نکتهای بنیادین است. خواهش میکنم توجه کنید. اگر ما از رهگذر ولایت، یعنی با اطاعت کردن از خدا در احکام شریعت و اطاعت کردن از پیامبر و ولیّ امر در اجرای شریعت، جامعه را پدید آوردیم، بدان معناست که پیوندهای اجتماعی میان اعضای جامعه، برگرفته از اطاعت خداوند است. علت اینکه من باید با برادر یا هموطن یا برادر مسلمان خود بهگونهای خ��ص رفتار کنم، چیست؟ چرا باید با او اینگونه رفتار کنم؟
جامعه عبارت است از پیوندها و روابطی که افراد با یکدیگر دارند و این پیوندها که همان رفتار و کردار انسانهاست، اگر برگرفته و پدیدآمده از فرمان خداوند باشد، ایمان و رفتار انسان منسجم و هماهنگ خواهد بود. ولی عدهای میپندارند، دین و ایمان مربوط به خود انسان و پیوند او با خداوند است؛ یعنی من به ایمان و اخلاق خود پایبندم، ولی در روابط اجتماعی خود از اصل و مبنای دیگری - مثلاً اصل شادکامی انسان و ایمان به انسان- پیروی میکنم. آنان تلاش میکنند ایمان را از فعالیتها و رفتارهای بیرونی جدا کنند ولی این کار، نادرست است؛ زیرا انسان موجودی واحد و یکپارچه است. این موجود واحد را نمیتوان به دو موجود تقسیم کرد: موجود مؤمن به خدا و موجود مؤمن به انسان، و آنگاه با تکیه بر انسانی که در فعالیتهای اجتماعی خود تنها به «انسان» ایمان دارد، حرکت کرد. در این صورت، گویی انسان در جامعهای غیرمؤمن زندگی میکند.
جامعه نیز مانند انسان ممکن است مؤمن باشد یا غیرمؤمن. همانگونه که فرد یا مؤمن است یا غیرمؤمن، یا به خدا ایمان دارد یا ایمان ندارد، جامعه نیز یا مؤمن است یا غیرمؤمن. چطور؟ حتی اگر افراد نیز مؤمن باشند، ممکن است جامعه سکولار و غیرمؤمن باشد. توضیح اینکه انسان در زندگی عادی خود�� یعنی در روابطی که با مردم دارد [...][177] ساختار جامعه اینگونه است. درمورد مقدمه توضیحی میدهم تا به نتیجه برسیم.
جامعه در واقع مجموعه پیوندهای افراد با یکدیگر است. اگر فرض کنیم هزار انسان، هریک در خانه خود، در غار تنهایی خود زندگی کنند و هیچ ارتباطی با یکدیگر نداشته باشند، نه داد و ستد کنند و نه خرید و فروشی و هیچ تعاملی با دیگران نداشته باشند، چنین افرادی طبیعتاً جامعه تشکیل نمیدهند؛ زیرا این هزار نفر بهتنهایی زندگی میکنند. چه زمانی جامعه شکل میگیرد؟ هنگامی که افراد با یکدیگر پیوند داشته باشند و داد و ستد کنند، وگرنه هزار نفری که هریک در خانه خود و جدای از دیگران زندگی کنند و هیچ پیوند و تعاملی با دیگران نداشته باشند، جامعه تشکیل نمیدهند، بلکه فقط «هزار نفر» هستند و نه جامعه واحد. ولی اگر ده نفر با یکدیگر تعامل داشته باشند، جامعه تشکیل میدهند.
بنابراین، حقیقت جامعه به افراد و پیوند و تعامل میان آنهاست. حقیقت جامعه این است. پس همانگونه که انسان یا مؤمن است یا غیرمؤمن، جامعه نیز یا مؤمن است یا غیرمؤمن. چه زمانی جامعه مؤمن است؟ زمانی که پیوندهای آن بر پایه ایمان به خدا استوار باشد. جامعه غیرمؤمن نیز جامعهای است که در آن، پیوندهای میان افراد بر پایه ایمان به خدا استوار نباشد. فرق میان جامعه مؤمن و جامعه غیرم��من این است. بر این اساس، فعالیتهای اجتماعی مانند خرید و فروش و کشاورزی و مدیریت و نگارش و تعامل و دید و بازدید و... میتواند برخاسته
[177]. این بخش از سخنرانی امام موسی صدر به علت نامفهوم بودن سند، جاافتادگی دارد. - و.
و احادیث نبوی آمده است و اجرای اسلام کامل؛ اسلامی که در چنین روزی کامل شد. ولی اطاعت از پیامبر(ص) به عنوان سرپرست و حاکم، در انجام دادن دستورات اجرایی اوست؛ یعنی رسول خدا(ص) پس از آنکه رسالت الهی را به امت رساند، به اجرای این آموزهها در میان امت پرداخت. اجرای این آموزهها در میان امت همان دستورالعملها و فرمانهای اجرایی است.
بنابراین، وقتی پیامبر(ص) مأمور اجرای اسلام و آموزههای الهی شد، امر و نهی میکرد و فرمانها و دستورالعملهایی صادر میکرد و از ابزارها و روشهای گوناگونی برای اجرای شریعت الهی بهره میجست و این، معنای قانونگذاری در حیطه ولایت است. اینجاست که وجوب اطاعت از پیامبر در چارچوب ولایت او معنا پیدا میکند. بنابراین، ولایت یعنی اطاعت از رسول خدا(ص) و پس از ایشان از علی(ع) و دیگر «اولوالامر»ها؛ یعنی اطاعت در عرصه اجرایی.
این مقدمه را گفتم تا به این نکته برسم که ولایت، مقامی الهی است ک�� به پیامبر(ص) داده شده تا احکام خداوند را اجرا کند. ولایت به معنای وجوب اطاعت کردن امت از پیامبر و ولیّ امر است. اگر مردم به این وجوب گردن نهند، یعنی اگر هریک از افراد امت دستورهای پیامبر را اطاعت و اجرا کند، در این صورت امت این توانایی را به پیامبر خود داده است که جامعهای شایسته برپا کند، زیرا اگر پیامبر(ص) بخواهد جامعهای شایسته پدید آورد، باید تدابیری بیندیشد و اگر این تدابیر، عملی شود، جامعه شکل میگیرد؛ همانگونه که پیامبر این جامعه را پس از هجرت پدید آورد. ایشان حکومت را به دست گرفت و امر و نهی میکرد و مردم را فرامیخواند و دفاع میکرد و میجنگید و در چارچوب فرمانهای الهی دستهبندی و سازماندهی میکرد. بدینترتیب، توانست جامعه اسلامی را پدید آورد تا از رهگذر آن، محیطی شایسته برای رشد و پرورش انسان فراهم شود. نماز خواندن در انسان تأثیر مثبت دارد و سبب رشد و تعالی او میشود. نماز نردبان مؤمن است و در کمال و رشد انسان نقش دارد. روزه و حج و جهاد نیز همینطور. ولی عاملی که بیشترین تأثیر را در انسانسازی دارد، ساختن جامعه شایسته است.
اگر جامعه و محیط شایسته شکل بگیرد، بیش از نماز و روزه در رشد و پرورش و کمال انسان تأثیر میگذارد و ما این واقعیت را بهروشنی میبینیم که انسان از محیط و جامعهای که در آن زندگی می���کند، تأثیر میپذیرد.
بنابراین، ولایت یعنی اینکه امت، به پیشوای خود قدرت دهد تا جامعهای شایسته برپا کند و تأثیر جامعه شایسته در بالا بردن سطح انسان و رشد و کمال او بیش از نماز و روزه و زکات و حج است. از این روست که حدیث شریف میگوید: «و بر هیچچیز به اندازه ولایت تأکید نشده است.» زیرا تأثیر نماز و روزه و زکات و حج، محدود و موقّت است، ولی تأثیر جامعه، نامحدود است و آثاری ژرف و پایدار دارد؛ بهگونهای که میتواند انسان را بسازد و نماز و دیگر امورِ او را حفظ کند.
بنابراین، درست است که ولایت اطاعت کردن از یک فرد است و میتوان این مسئله را مطرح کرد که اطاعت کردن از من که یک فرد هستم، چه تأثیری در شکلگیری جامعه دارد، اما برای تشکیل جامعه، وجود ولیّ امر و برنامهریزیهای او و همچنین بسترسازی امت برای اقدامات تربیتی او لازم است. بنابراین، «بر هیچچیز به اندازه ولایت
