شأن امت و سرنوشت آن
منبع: متن این سخنرانی در کتابهای ادیان در خدمت انسان و انسان آسمان درج شده است.
( بسمالله الرحمن الرحیم ) ، والحمدلله رب العالمین والصلاة والسلام علی خیر خلقه وخاتم رسله سیدنا محمد وعلی أنبیاء الله المرسلین وسلامالله علی آل بیته وصحبه الطاهرین.
برادران مؤمن و گرامی، در این ساعات پایانی شب و بعد از شنیدن ویژگیها و اوصاف درخشان و سازندهای از زندگی امیر مؤمنان(ع)، دیگر چه بگویم؟ فقط با این توجیه سخنرانی میکنم که در این ساعات، ساعاتی که امیرمؤمنان(ع) در آن، آخرین لحظات عمر خود را سپری میکرد، درباره او حرف بزنم.
تصور میکنید از باب اتفاق و تصادفی است که امام(ع) در شب نوزدهم رمضان به دست فرد ناپاکی ضربت میخورد و در شب بیست و یکم به دیدار پروردگارش میشتابد و ایام شهادتش تا شب بیست و سوم که شب سوم امام است، ادامه دارد؟
آیا این مقارنت اتفاقی است؟ یا اینکه علی(ع) شأن این امت و سرنوشت آن است.
آیا علی(ع) در این شبهای تاریک، نوری است که سرنوشت امت را تعیین میکند و دعایی است که حاجات آن را برآورده میکند و عزتی است که آن را سربلند میکند و جانی است که مایه پایداری حیات آن میشود؟
معتقدم که اینگونه است. من معتقدم که بین امیر مؤمنان و سرنوشت امت و بین امیر مؤمنان و شب قدر، رابطهای ناگسستنی برقرار است.
برادران و مؤمنانی که در این شب قدر گردهم آمدهاید، شب قدر یعنی چه؟ آیا منظور معنایی است که قَدَریها میگویند؟ یعنی اینکه در این شب مجهول، بدون اطلاع ما تصمیمهایی گرفته میشود و اعمال و عمر و روزی ما و سعادت و بدبختی ما مقدر میشود و در نتیجه، با آینده روبهرو میشویم و به سوی سرنوشتی میرویم که در تعیین آن هیچ دخالت و مشارکتی نداشتهایم؟ اگر معنای شب قدر این است، پس ارتباطی با علی ندارد، بلکه بدینترتیب، خدا را به حاکمان زمینی تشبیه کردهایم که برنامه بودجه را میگیرند و طبق خواستهها و امیال خود، روزی و عمر و سعادت و بدبختی را بیتوجه به نظر مردم رقم میزنند.
اما مفهوم قدر در اسلام و قرآن، حداقل طبق فهم ناچیز بنده، در سه معنا به کار رفته است: معنای اول، شب نزول قرآن؛ به این لحاظ که قرآن در شب قدر نازل شده است: « ﴿ إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ ﴾ .»[257] و لیله القدر طبق بیان قرآن شبی است که « ﴿ فِیهَا یُفْرَقُ کُلُّ أَمْر حَکِیم ﴾ .»[258] اگر آیه پیش از آن را ببینیم: « ﴿ إِنَّا کُنَّا مُنذِرِینَ ﴾ »[259] متوجه میشویم که تبیین امور بر حسب حکمت، در مقام تشریع و قانونگذاری است و معنای آن این است که قرآن کریم با احکام و مفاهیمی که در بر دارد، امور را مقدّر و مشخص میکند و برای انسان مسیرکلی را ترسیم میکند؛ چون: « ﴿ وَلاَ رَطْب وَلاَ یَابِس إلاّ فِی کِتَاب مُّبِین ﴾ .»[260]
[257]. «ما در شب قدرش نازل کردیم.» (قدر، 1)
[258]. «در آن شب هر فرمانی بر حسب حکمت صادر میشود.» (دخان، 4)
[259]. «ما بیمدهنده بودهایم.» (دخان، 3)
[260]. «و هیچ تر و خشکی نیست جز آنکه در کتاب مبین آمده است.» (انعام، 59)
از چریکها یا رزمندگان بخواهیم که بهتنهایی در این میدانها حضور داشته باشند و ما به هوا و هوس و تنبلی و خواب و منافع شخصی خود سرگرم باشیم. چنین وضعیتی امکانپذیر نیست.
ما باید خودمان را پاک کنیم. برنامه موجود است. خودت را آماده کن تا پیروز شوی. اگر امروز در کنار این برنامه صحیح اسلامی و در کنار حق آشکار عربی، انسانهایی پاک و منزّه از هوا و هوس پیدا شوند، میتوانیم امید بیشتری داشته باشیم و نزدیک بودن پیروزی را حس کنیم.
از خداوند میخواهیم که این روز را حقیقتاً مبارک گرداند و روزگاری بهتر، روزگار علی(ع) و روزگار انسان پاک را به این کشور پاک و این امت بزرگوار که « ﴿ کُنتُمْ خَیْرَ أُمَّة أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ ﴾ »[256] ارزانی کند. والسلام علیکم و رحمةالله.
[256]. «شما بهترین امتی هستید که از میان مردم پدید آمده.» (آل عمران، 110)
برابر چه کسی است؟ منظور، تنها مقهور شدن در برابر دشمن نیست، بلکه مقهور شدن در برابر محیط نیز همینگونه است.
اگر با جریانی همراه شدی که بدون اراده تو به راه افتاده است، اگر از محیطی تأثیرپذیرفتی که در پدید آوردن آن مشارکت نداشتهای، اگر در برابر امور فریبندهای که دشمن در برابر تو پدید آورده است، زانو زدی، در این صورت تو مردهای. چه زمانی زندهای؟ زمانی که در برابر جریانها کرنش نکنی و تابع اراده خودت و اراده خدا باشی. تابع چیزی باشی که در پیدایش آن نقش داشتهای. ولی آنچه از پیش پدید آمده است [...][253] وگرنه به فرموده پیشوایت که مناسبت امروز برای اوست: «مقهور شدن در زندگیتان مرگ است.» یعنی مقهور محیط، مقهور جامعه، مقهور اراده دیگران، مقهور فساد، مقهور جریانهای فریبنده، مقهور منافع فردی. پیامبر(ص) جه��دی را جهاد اکبر نامیدهاند که در آن در برابر هوا و هوس بایستی. انسان حتی اگر در همه میدانها پیروز شود و حتی اگر بتواند کره ماه را نیز زیر سلطه خود درآورد، ولی در نبرد با نفس خود شکست بخورد، در آغاز راه است. به کره ما رسیدند و دل اتم را شکافتند و به همهچیز پی بردند و شمشیر دانش و فنآوری و تشکیلات را به روی دنیا کشیدند، ولی این شمشیرها را چه چیزی جهتدهی میکند؟ کیست که این بمبها را بر سر مردم میریزد؟ این دانش و فنآوری کجا به کار گرفته میشود؟ در جبهه باطل به کار میرود. در جبهه اسرائیل و بر ضد جبهه حق و بر ضد ستمدیدگان به کار میرود. انسان اگر بنده نفس خود باشد، سزاوار نیست خود را آزاد بنامد؛ سزاوار نیست خود را انسان بنامد؛ سزاوار نیست خود را زنده بنامد.
پیـام این روز این است که ما به همان اندازه که نیـاز داریـم در پی اندیشه و هدف و برنامه باشیم، به همان اندازه نیاز داریم در پی دوست و آموزگار و عالم و حاکم نیز باشیم. در حدیث آمده است: «بر هیچچیز به اندازه ولایت تأکید نشده است.»[254] ولایت از نماز و روزه و حج و زکات نیز مهمتر است. ولایت اگر مضمون همهجانبه و اسلامی خود را پیدا کند، مهمترین چیز است. مهمترین چیز این است که به دنبال حاکم شایسته و نظام شایسته و جامعه شایسته باشیم. من اگر در همه طول عمرم تلاش کنم که مرد�� را یکی یکی به دین وارد کنم، تنها میتوانم چند صد نفر را هدایت کنم ولی جامعه فاسد، مردم را گروه گروه از دین خدا بیرون میبرد. در این اوضاع چه میکنید؟ هر روز به پسرت نماز و روزه میآموزی، ولی مدرسه فاسد یا خیابان فاسد یا محیط فاسد به یکباره او را از فرمان تو و فرمان خدا خارج میکند.
تأثیر نظام صالح، تأثیر دستان پاک، تأثیر برخورد سالم و بهدور از خودخواهی و منافع شخصی بر انسان و تربیت انسان، از هر آموزشی بیشتر است. معنای این اندیشه پاک، این است. پس بیایید همه ما نسبت به خودمان، پیرامونمان، کشورمان و امتمان تلاش کنیم. فراموش نکنیم و درست بیندیشیم که اگر از دیگران بخواهیم که تنها مبارزه کنند، هرگز نمیتوانیم چیزی را اصلاح کنیم: « ﴿ فَاذْهَبْ أَنتَ وَرَبُّک فَقَاتِلا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ ﴾ .»[255] نمیتوانیم تنها از رهبران یا ارتشیان بخواهیم که بجنگند. نمیتوانیم
[253]. این بخش از سخنرانی امام موسی صدر به علت نامفهوم بودن سند، جاافتادگی دارد. - و.
[254]. ر. ک: کلینی، محمد بن یعقوب بن اسحاق، پیشین، ج 2، ص 18.
[255]. «ما اینجا مینشینیم، تو و پروردگارت بروید و با آنها نبرد کنید.» (مائده، 24)
آیا ما در خانههای خود موفق هستیم؟ در تربیت فرزندانمان چطور؟ در تمیز کردن خیابانها؟ در سامان دادن به بازارها؟ در بالا بردن سطح مدارس؟ در اصلاح اوضاع داخلی؟ آیا ما در این موارد موفق هستیم؟ نه. چرا؟ آیا در خانه من و میان من و دخترم یا همسرم نیز یهودیان یا استعمار یا صهیونیسم دخالت میکنند؟ آیا در مدارس و میان آموزگاران نیز صهیونیسم دخالت میکند؟ میان کارگران و کارفرمایان چطور؟ میان استادان و مدیران؟ آیا پای یهود و استعمار در میان است؟... پس چرا ما مشکل داریم؟ چرا ما به این مسائل نمیپردازیم تا خود و نیازهایمان را ارزیابی کنیم؟
ما به پاکی در اندیشه و پاکی در اجرا نیازمندیم. مـا فکر میکنیـم اگر برای تربیت فرزندانمان برنامهای درست در پیش بگیریم یا مدرسهای خوب برای پرورش آنها بیابیم یا با زنی شایسته ازدواج کنیم یا در خانهای شایسته یا محلهای شایسته زندگی کنیم، در تربیت فرزندانمان موفق شدهایم، ولی اینطور نیست. اگر خودت انسانی شایسته نباشی، اگر از هوا و هوس دوری نکنی، اگر دست و زبان و دل خودت را پاک نکنی، نمیتوانی در برنامه تربیتی خود موفق شوی و نمیتوانی در موفقیت فرزندان یا کشور یا بازار یا کارخانه یا مدرسه خود نقش داشته باشی. ما نیازمند انسان پاک هستیم.
اما انسانی که شیطان را میپرستد... تعجب نکنید بـرادران، عـدهای هستند که شیطان را میپرستند. بله، یعنی چه شیطان را میپرستند؟ آیا به این معناست که میرود و در برابر شیطان تعظیم میکند یا برای او نماز میخواند؟ نه، پرستش شیطان به این معناست که لشکریان شیطان او را جهتدهی میکنند. لشکریان شیطان چه کسانی هستند؟ خشم، شهوت، منافع مادی، هدفهای کمارزش، کینه، هوا و هوس... وقتی جهتدهی من به دست لشکریان شیطان باشد و لشکریان خدای رحمان در من تأثیر نگذارند، من شیطان را پرستیدهام و تا زمانی که انسان شیطان را بپرستد و خدای رحمان را نپرستد، منحرف است و چه در سطح جهانی، چه در سطح منطقهای، چه در سطح کشور و چه در سطح شهر یا مدرسه یا خانه یا حتی درمورد خودش، پوشاکش، خوراکش و تولیدش با شکست روبهرو میشود. تا زمانی که ما جز خدا را بپرستیم و رفتارهایمان جانبدارانه باشد، ممکن نیست به موفقیت دست یابیم. تا زمانی که ما نتوانیم زمام هوا و هوس و شهوتهایمان را به دست گیریم و تا زمانی که به خاطر ورود چند قِرش[251] به کشور و به خاطر منافع ناچیز مادی به فساد و بیبندوباری و هرزگی و فیلمهای مبتذل تن دهیم، نمیتوانیم موفق باشیم و مردانه بایستیم.
انسان خلیفه خداوند در زمین است. انسان است که بر دنیا حکمفرماست ولی اگر دنیا بر انسان حکمفرما باشد، دیگر او انسان نیست؛ موجودی دیگر، در کنار حیوان و درخت و دیوار است و تنها به علت شباهتی که به انسان دارد، انسانش مینامند. انسان فقط پدیده���ای مادی و خاکی نیست که روی زمین راه برود و از پیرامون خود بهره گیرد و به آن بهرهای ندهد. علی بن ابیطالب(ع) چنین انسانی را مرده توصیف میکند و میفرماید: «المَوتُ فی حَیاتِکُم مَقهُورینَ وَالحَیاةُ فی مَوتِکُم قاهِرینَ.»[252] (مقهور شدن در زندگیتان، مرگ است و پیروزمندانه مردنتان، زندگی است.) منظور امام، مقهور شدن در
[251]. واحد پولِ خردتر از لیره، در لبنان.
[252]. شریف الرضی، محمد بن حسین، پیشین، ص 88 - 89، خطبه 51.
آیه نازل شد: « ﴿ النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ ﴾ .»[248] چرا سزاوارتر بودن پیامبر مطرح شد، درحالیکه همه میدانند او پیامبری راستگو و امین است که «﴿وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَی إِنْ هُوَ الا وَحْیٌ یُوحَی. ﴾»[249]
هنگامی که پیامبر دستورهای خداوند را ابلاغ کرد، در حقیقت به نام خداوند سخن میگفت. اطاعت از او اطاعت از خداوند است و سرپیچی از او سرپیچی از خداست. چه چیزی باعث شد که به پیامبر نقش دیگری غیر از نقش رسالت بدهند؛ همان نقشی که آن را «ولایت» مینامیم؟ نقش ولایت، نقش اجرای برنامه است.
باید این اسلام زلال و این انسانیت آسمانی با دستانـی پـاک بـه اجرا درآید؛ با دستان کسی که در برابر غیرخدا سجده نمیکند، جز به فرمان خدا [شمشیر] نمیزند و دوست داشتن و دشمنی ورزیدن او جز برای خدا نیست و چنین فردی محمد بن عبدالله است. پس از آنکه این آیه نازل شد، پیامبر در این روز، روز غدیر، خطاب به مردم گفت: «آیا من به شما از خودتان سزاوارتر نیستم؟ مسلمانان گفتند: آری ای رسول خدا. پس فرمود: «من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه» (هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست.) این سخن پیامبر برای آن بود که اجرای این آموزهها و این برنامهها را به انسانی بسپارد که چیزی مالک او نیست، بلکه او مالک همهچیز است؛ چیزی بر او حکمفرما نیست بلکه او بر همهچیز حکمفرماست؛ انسانی که به دنیا بگوید: «غرّی غیری... فقد طلقتک ثلاثاً.»[250] (دیگری را بفریب... تو را سه طلاق گفتهام.) انسانی که همه هستی در اختیار اوست ولی او چیزی برای خود برنمیگیرد و به دیگران عطا و بخشش میکند: انسان غریب و تنهایی که به دیگران عطا و بخشش میکند و برای خود برنمیدارد، جانبداری نمیکند، تأثیر نمیپذیرد، بلکه تأثیر میگذارد و احکام را اجرا میکند. این، معنای ولایت است. این، معنای مناسبت امروز است.
اما مفهوم معاصر این مناسبت تاریخی: ما این مناسبت را به این سبب زنده نگه میداریم که بدانیم هر مصلحت یا قانون یا برنامه یا اندیشه یا هدف، اگر به دست مجریانی پاک به اجرا درنیاید، جوهری بر روی کاغذ و آرزو��ی در دل پایهگذاران و اندیشهای در ذهن فیلسوفان و مصلحان باقی خواهد ماند. اصلاح چه زمانی انجام میگیرد؟ زمانی که اندیشههای شایسته و هدفهای مقدس و کارگزاران شایسته در کنار هم قرار گیرند؛ کارگزارانی که جز به فرمان خدا [شمشیر] نمیزنند و جز به فرمان خدا یا فرمان کسی که از سوی خداوند است یا جز در راستای حق و مصلحت عمومی عطا و بخشش نمیکنند. ولی اگر بهترین قانونها و بخشنامهها و کارآمدترین برنامهها و راهکارها را به کسانی بسپارند که شهوتپرست و خودبین هستند و جز خود را نمیبینند و کسی دیگر، جز الله، یعنی هوا و هوس خود را به خدایی گرفتهاند، آن را تباه میکنند و به انحراف میکشانند و از اثرگذاری میاندازند. مشکل ما نداشتن اندیشه و برنامه یا نداشتن اندیشمند و برنامهریز نیست. مشکل ما نداشتن انسانهای پاک، دستان پاک و اندیشههای پاک است.
بگذریم از ناتوانی خود در برابر استعمار و صهیونیسم. بیایید به مسائل کوچکمان بپردازیم:
[248]. «پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاتر است.» (احزاب، 6)
[249]. «و سخن از روی هوا نمیگوید. نیست این سخن جز آنچه بدو وحی میشود.» (نجم، 3ـ4)
[250]. شریف الرضی، محمد بن حسین، پیشین، ص 480 - 481، حکمت 77.
سهمی که از بیتالمال مسلمانان دارد، به او بدهد - چیزی که سزاوار آن نبود- آهنی را گداخت و نزدیک او برد. «او چنان فریاد برآورد که بیمار از درد، و نزدیک بود از داغی آن پارهآهنِ ��داخته، بگدازد.»[245] امام به او گفت: «مادران داغدار بر تو بگریند! از آهنی مینالی که انسانی به بازیچه آن را گرم ساخته است و مرا به آتشی میکشانی که خدای جبّارش به خشم گداخته؟» درحالیکه میدانیم او برادر امام بود و تنگدست نیز بود و به گفته خود امام، فرزندانش «آشفتهموی و گردآلود با چهرهای نیلین» بودند. با وجود آن برای امام، برادر و بیگانه و همسایگان و ساکنان حجاز و یمامه یکسان بودند.
پیوندهای مادی و روابط بشری و دوری و نزدیکیهای مکانـی و دیگر امور دنیایی در علی(ع) تأثیری نداشت. او جایی خشم میگرفت که خدا خشم بگیرد و جایی ترحم میکرد که خدا ترحم کند. کسی را دوست داشت که خدا دوست دارد و کسی را ناخوش میداشت که خدا ناخوش دارد. امام علی(ع) در زندگی خود اینگونه بود. زندگی او آینه بالاترین درجه پارسایی بود. قلبی زلال و ارادهای پاک و الهی داشت و با آنها فرمانهای آسمانی را اجرا میکرد. اینجاست که درمییابیم چرا - چنانکه احمد بن حنبل در مسند خود نقل کرده است - امروز، روز غدیر، این آیه نازل شد: « ﴿ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الاسْلاَمَ دِینًا ﴾ .»[246] زیرا هرگونه اصلاح و هرگونه پیشرفت و تکامل و سازندگی در جهان، نیازمند دو مرحله است: مرحله طرحریزی و م��حله اجرا. توضیح اینکه اسلام در مرحله طرحریزی در عین حال که بهطور مطلق انسانی و ناظر به انسان است، آسمانی است، زیرا بهسختی میتوان انسانی یافت که عواطف و اندیشههای او ناظر به مصلحت و منفعتی نباشد یا برخی امور بر او پوشیده نباشد.
قرآن کریم فرموده است: «﴿فَأَقِمْ وَجْهَک لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَةَ اللهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا.﴾ »[247] اگر اسلام فطرت الهی است که خدا مردم را بر آن سرشته است و اگر اسلام مقولهای انسانی است، پس چرا آسمانی بوده است؟ زیرا خاکی بودن سرمنشأ میل و گرایش در انسان است و دنیا را بر عواطف و اندیشهها و مفاهیم او حکمفرما میکند. انسان آسمانی، یعنی انسان پاکی که منفعت فردی یا رابطه خویشاوندی یا آیین و رسوم محلی یا مصالح خاص در او اثر نمیکند. این انسانِ بیاعتنا به دنیا، این انسانِ رها از تعلقات دنیوی، جلوه انسانی بودن آسمان و انسانمدار بودن اسلام است.
مرحله طرحریزی تنها در صورتی کامل میشود که مرحله اجرا، سازگار و هماهنگ با آن باشد. اگر آموزههای آسمانی و پاک و مجرّد و پارساگونه را به دست حاکمی منحرف و هواپرست و مصلحتمحور و دربند شهوتها بدهیم، چگونه آنها را اجرا میکند؟ حکم پاک آسمانی را در چارچوب خصلتهای زمینی و تمایلات شخصی و مادی خود اجرا میکند.
از همین رو بو�� که حضرت محمد بن عبدالله(ص) پس از هجرت به مدینه مأمور شد این آموزههای مقدس را به اجرا درآورد؛ یعنی پیامبر پس از آنکه مرحله طرحریزی و قانونگذاری را به مردم ابلاغ کرد، مرحله اجرا را نیز به عهده گرفت. در همین باره بود که این
[245]. ر. ک: شریف الرضی، محمد بن حسین، پیشین، ص 346 - 347، ، خطبه 224.
[246]. «امروز دین شما را به کمال رسانیدم و نعمت خود بر شما تمام کردم و اسلام را دین شما برگزیدم.» (مائده، 3)
[247]. «به یکتاپرستی روی به دین آور. فطرتی است که خدا همه را بدان فطرت، بیافریده است.» (روم، 30)
انسانیت پارساپیشه
منبع: نوار صوتی موجود در آرشیو مرکز مطالعات و تحقیقات امام موسی صدر، مربوط به تاریخ 15/2/1971
متن این سخنرانی در کتاب انسان آسمان درج شده است.
( بسمالله الرحمن الرحیم ) ، ﴿ الحمدلله رب العالمین ﴾ . والصلوة والسلام علی خیر خلقه وخاتم رسله محمد وعلی انبیاء الله المرسلین. وسلامالله علی آل بیته وصحبه الطاهرین.
رسول خدا(ص) - که از سر هوا و هوس سخن نمیگوید - درباره صاحب امروز، امیر مؤمنان، علی بن ابیطالب(ع) فرموده است: «پارساترین شما علی است.» خود امام علی(ع) پارسایی را اینگونه تفسیر کرده است: «پارسایی آن نیست که تو مالک چیزی نباشی، آن است که چیزی مالک تو نباشد.» دنیا و هرآنچه در آن است، از مال و مقام و منافع فردی و جلوههای فریبنده دنیا، همگی نعمتهای الهی هستند، ولی در عین حال ابزار آزمایش انسان نیز هستند. اگر دنیا مملوک انسان و زیر سلطه او باشد، انسان هرگونه که بخواهد و هرگونه که عقلش در راه خدمترسانی فرمان دهد، آن را به کار میگیرد که در این صورت دنیا بهترین ابزار است. ولی اگر دنیا مالک انسان و بر او چیره شود و انسان مملوک و بنده دنیا باشد، اینجاست که مصیبتی بزرگ رخ میدهد.
علی بن ابیطالب(ع) خط زهد و پارسایی را ترسیم کرده و پیامبر راستگو و امین نیز به پارسا بودن او گواهی داده است. علی(ع) در عمل، مالک دنیا بود و دنیا نتوانست مالک او شود. هنگامی که بر کرسی خلافت نشست، همان چیزی را گفت که هنگام شهادتش فرمود. گویا منبر و کرسیِ خلافت و واپسین فرصت او در این دنیا برای سخن گفتن، در برابر او یکسان بودند. او از آخرین لحظه عمرش بهره میگیرد تا مردم را با سخن حق پند دهد. همچنانکه از کرسی خلافت استفاده کرد تا حقی را برپا دارد یا باطلی را از بین ببرد و از منبر نیز برای اندرز دادن به امت بهره جست. او مالک دنیا بود، ولی دنیا نتوانست او را بفریبد. پس چه چیزی مالک علی(ع) بود؟ چه چیزی قلب علی(ع) را تسخیر کرد؟ چه چیزی راهبر و راه��مای او بود؟
قرآن کریم در پاسخ میگوید: « ﴿ وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ ﴾ »[244] منظور، قلب انسان در اصطلاح ادبی است نه اصطلاح پزشکی. قلب انسان خاستگاه حرکت انسان است. اگر در پسِ قلب مؤمن، خدا و خشنودی خدا قرار داشته باشد، بدان معناست که عامل جهتدهنده به همه حرکتهای انسان در زندگی، خدا و خشنودی اوست. تنها خدا مالک علی(ع) و قلب او بود و به او در همه مراحل زندگیاش جهت میداد. علی(ع) تنها در برابر خدا سر به سجده میگذاشت و رکوع میکرد و نه در برابر هیچ کس دیگری. او نه بنده خود بود، نه بنده هوا و هوس و نه بنده خویشان و نزدیکان و منافع خود. او دنیا را سه بار طلاق داده بود. وقتی در جنگ احزاب توانست پهلوانِ عامری را شکست دهد و آن پهلوانِ زمینخورده به او اهانت کرد، از روی سینه او برخاست و از کشتن او خودداری کرد و با این کارِ خود نشان داد که او دستانش را تنها به فرمان خداوند، و نه خشم و شهوت، حرکت میدهد و شمشیر میکشد.
وقتی برادرش عقیل از او خواست بیشتر از
[244]. «و بدانید که خدا میان آدمی و قلبش حایل است.» (انفال، 24)
امام چنین بینش و چنین احساس مسئولیتی داشت. بیتردید، دایره مسئولیت کسی که حاکم و فرمانروای امتی میشود، گسترده است و از این روست که امام میفرماید: «شاید در حجاز یا یمامه کسی در حسرت نانی باشد یا هرگز شکمی سیر نخورده باشد.» ولی وقتی دایره مسئولیت انسان محدود است هم، نمیتواند مسئولیت خود را نادیده بگیرد: «کُلُّکُم راع وَکُلُّکُم مَسئُولٌ عَن رَعیّتِةِ»[243] (همه شما نگهبان و مسئولید و همه شما نسبت به زیردستانتان مسئولیت دارید.) و «ما آمَنَ بِاللهِ وَ بِالیومِ الآخِرِ مَن باتَ شَبعاناً وَجارُهُ جائِع» (به خدا و روز رستاخیز ایمان نیاورده است کسی که شب سیر بخوابد درحالیکه همسایهاش گرسنه باشد.) این حدیث ایمان کسی را که رنج و گرسنگی همسایهاش را درک نکند و با شکم سیر بخوابد درحالیکه همسایه او گرسنه است، انکار میکند. سخن سادهای نیست؛ میگوید چنین کسی به خداوند و رستاخیز ایمان ندارد.
برادران، هرکس باید مسئولیت خود را ادا کند. چگونه ممکن است انسانی این سخن را بشنود که «کسی که زبان از گفتن حق ببندد، شیطانی لال است» ولی از گفتن حق خاموش بماند و از آن حتی به زبان حمایت نکند؟ یا حداقل با قلب خود حق را یاری نکند؟ که بنابر احادیث، این ضعیفترین درجه ایمان است. بنابراین، ولایت یعنی پذیرفتن اینکه اراده امام بر اراده ما مقدم است؛ یعنی در رفتار پیرو او باشیم و خود را با او هماهنگ سازیم و از این راه، رسالت و دین را تقویت کنیم.
از خداوند میخواهیم که این روزها را بر ما مبارک گرداند و ما را از کسانی قرار دهد که علی را در عرصه رسالت و دین یاری میکنند، نه اینکه او را دوست داشته باشیم و این دوست داشتن را عامل تفرقه و دورشدن از یکدیگر قرار دهیم، چراکه چنین محبتی جز آزردن محبوب نیست. خداوند به شما توفیق عطا کند.
والسلام علیکم.
[243]. مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، چاپ دوم: بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1403ق، ج 72، ص 38.
این عهدنامه بلند به ویژگیهای حکومت و شیوه زمامداری و ویژگیهای حاکم و روش برخورد او با خواص کارگزاران، توده مردم، لشکریان، وزیران، وزیران پیشین و ثروتمندان، پرداخته است. در این نامه گنجهایی از معرفت نهفته است. از برادران خواهش میکنم به این نامه که در نهجالبلاغه است و بهطور جداگانه نیز چاپ شده است، رجوع کنند.
در این شب فرخنده، چکیده و یا جرعهای از دریای فضایل علی(ع) را ذکر کردیم. از خداوند میخواهم این عید را بر همگان مبارک گرداند.
در پایان سخنانم، دوست دارم این نکته را تذکر دهم که ولایت علی، تنها به معنای دوست داشتن نیست. شخصی از امام صادق(ع) پرسید: «سرورم، ما نامهای شما را بر روی خودمان میگذاریم. آیا این کار، سودی برای ما دارد؟» امام به او فرمودند: «آری، آیا دین چیزی جز دوست داشتن است؟» سپس این آیه شریفه را خواندند: « ﴿ قُلْ إن کُنتُم تُحِبّونَ اللهَ فَاتّبِعونی یُحبِبکُمُ اللهُ ﴾ .»[241] دوست داشتنِ تنها و پیروی نکردن امری بیمعناست؛ عاطفه و احساسِ گذراست که ممکن است درمورد هر پدیدهای بروز کند. محبت صحیح و ولایت، یعنی پذیرفتن این حقیقت که امام به ما از خودمان سزاوارتر است. درست است؟ پیامبر فرمود: «آیا من به شما از خودتان سزاوارتر نیستم؟» گفتند: «آری.» فرمود: «هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست.»
بنابراین، کسی ولایت علی را پذیرفته و پیرو اوست که اراده علی را بر اراده خود ترجیح دهد. اگر نفس او چیزی بخواهد و علی چیز دیگری بخواهد، باید اراده و خواست علی را بر خواست خود مقدم بشمارد. بر این اساس، ما هنگامی که با حلال و حرام، درست و نادرست، حق و ستم، روبهرو میشویم، باید این ولایت را در وجود خود حس کنیم. علی، آنگونه که خود فرموده، کسی است که اگر اقالیم هفتگانه را بدو بدهند تا پوسته جوی را به ستم از دهان مورچهای بگیرد، نمیپذیرد. چگونه ممکن است کسی بگوید دوستدار و پیرو چنین امامی است، ولی به حقوق دیگران احترام نگذارد؟ این شخص چگونه میتواند ادعا کند که پیرو این امام است؟
امامی که پس از بـازگشت از جنگ صفین، وقتـی در بـازار قـدم میزد، به زنی برخورد که مشک آبی به دوش داشت و میگفت: «خدا میان من و ابوالحسن داوری کند.» امام که در آن زمان خلیفه مسلمانان بود، ایستاد و از آن زن پرسید: «ای بنده خدا، ابوالحسن به تو چه کرده است؟» آن زن گفت: «شوهرم در جنگ کشته شده است و من فرزندان کوچکی دارم که سرپرستی ندارند.» امام مشک را از او گرفت و بر دوش خود گذاشت و همراه او روانه شد. وقتی در راه برخی از اصحاب امام را دیدند و خواستند مشک را از ایشان بگیرند، امام نپذیرفت و به آنان اشاره کرد که او را تنها بگذارند و بروند. امام همراه آن زن به خانهاش رفت و دید کودکان یتیمی دارد. پس مشک را گذاشت و به بازار رفت و غذا و خورشی خرید و به خانه زن بازگشت. زن از امام خواست تا با بچهها بازی کند و تنور را برای نان پختن روشن کند و خود مشغول خمیر کردن شد. هنگامی که آتش برافروخته شد، امام صورت خود را روبهروی آتش گرفت و گفت: «بچش ای ابوالحسن، بچش ای ابوالحسن، این جزای کسی است که از یتیمان غافل شود.»[242]
[241]. «بگو: اگر خدا را دوست میدارید، از من پیروی کنید تا او نیز شما را دوست بدارد.» (آل عمران، 31)
[242]. ر. ک: ابن شهر آشوب، محمد بن علی، مناقب آل ابیطالب علیهم السلام، چاپ اول: قم، نشر علامه، 1379ق، ج 2، ص 115.
حُرّاً.»[236] (بنده دیگری مباش که خداوند تو را آزاد آفریده است.) سپس مفهوم آزادی را تفسیر کرده است. دوست دارم این جمله را توضیح دهم تا در پرتو ژرفنگری، به میزان والایی و ارزش این سخنان پی ببرید. معروف است که میگویند: مرز آزادی، آزادی دیگران است. انسان آزاد است هرگونه که بخواهد رفتار کند، ولی حد و مرز این آزادی او به آزادی دیگران محدود میشود. جایی که آزادی به تجاوز به حقوق دیگران بینجامد، دیگر آزادی وجود ندارد. این تفسیری رایج از آزادی است که تا امروز نیز از آن پیروی میکنند و آن را مبنای همه قوانین مدنی در جهان میدانند.
ولی به ذوق و سلیقه امام در تفسیر آزادی بنگرید؛ میفرماید: «مَن تَرَکَ الشَّهَواتِ کانَ حُرّاً.»[237] (هر که شهوتها و خواستههای نفسانی را ترک کند، آزاده است.) منظور امام این است که آزادی هیچ حد و مرزی ندارد. آزادی چیست؟ آزادی تنها رها شدن از سیطره دیگران نیست، بلکه همچنین رها شدن از نفسی است که به بدی فرمان میدهد. همانگونه که وقتی من از سیطره استعمارگر یا استثمارگر اقتصادی یا سلطه اشغالگر یا ستمگر رها میشوم، آزادم، به همین ترتیب، وقتی از شهوتها و هوسهایم رها میشوم نیز آزادم. وقتی در این مفهوم دقت کنیم، درمییابیم که میتوان گفت: آزادی حد و مرزی ندارد، به این شرط که انسان از همه��چیز آزاد باشد، نه فقط از دیگران. چرا؟ زیرا آن آزادی که تجاوز به آزادی دیگران را به دنبال داشته باشد، آزادی نیست، بلکه نوعی تجاوز و ستمگری است، و تجاوز به دیگران نوعی پیروزی از هوای نفس و خودپرستی است. اگر از سلطه دیگران و از هوای نفس آزاد باشیم. در این صورت، هیچگاه آزادی ما با آزادی دیگران تعارض پیدا نمیکند.
درمورد کار و کارگر کافی است به این سخن امام توجه کنیم که میفرماید عبادت هفتاد جزء دارد که بهترین آنها کار کردن است. یعنی به کار، رنگ عبادت و قداست میدهد که چند شب پیش، بهتفصیل، در اینباره صحبت کردم.
از زیباترین سخنان امام درباره حاکمان و غیرحاکمان، احترام به افکار عمومی است. محترم شمردن افکار عمومی یکی از اندیشههای نویی است که زاییده دموکراسی جدید است، ولی میّبینیم امام، در سخنان خود، به این حقیقت اذعان کرده و فرموده است نیکوکاران، با نام نیکی که خداوند از آنان بر زبان بندگانش جاری میسازد، شناخته میشوند.[238] در جای دیگر فرمودهاند: «قُلوبُ الرَّعیَّةَ خَزائِنُ راعیها فَما أَودَعَ مِن عدل أَو جَور وَجَدَهُ.»[239] (دلهای توده مردم، گنجینههای حاکمان ایشان است. پس آنچه از عدالت یا ستم در آنها قرار دهند، باز خواهند یافت.) در حدیث دیگری فرمودهاند: «اِتَّقُوا ظُنونَ المؤمنینَ فِإِنَّ اللهَ تَعالی جَعَلَ الحقَّ عَلی أَلسِنَتِهِم»[240] (از گمانهای مردم با ایمان بپرهیزید که خداوند حق را بر زبان آنان جاری ساخته است.)
در واقع اگر بخواهیم درباره حکومت امـام و شایستگی ایشـان برای ولایت بحث کنیم، باید به نامه ایشان به مالکاشتر - هنگامی که او را به فرمانداری مصر گماشت - مراجعه کنیم. امام در
[236]. پیشین، ص 401، نامه 31.
[237]. ابن شعبه حرانی، حسن بن علی، تحف العقول، قم، جامعه مدرسین، 1363، ص 89.
[238]. ر. ک: شریف الرضی، محمدبنحسین، نهجالبلاغه، تصحیح صبحی صالح، چاپ اول: قم، هجرت، 1414ق، ص 427، نامه 53.
[239]. تمیمی آمدی، عبدالواحد بن محمد، غررالحکم و دررالکلم، قم، دار الکتب الاسلامی، 1410ق، ص 505.
[240]. شریف الرضی، محمدبنحسین، نهجالبلاغه، تصحیح صبحی صالح، چاپ اول: قم، هجرت، 1414ق، ص 529، حکمت 309.
