ساعت برای ما کار کنی و شب استراحت کنی. امروزه نیز قانون کار، ساعت کار را مشخص کرده است. این، بیانگر دلسوزی و وجدان جامعه نسبت به کار و کارگر و خدمتکار است.
فاطمه زهرا(س) کارهای خانه را به‌طور کامل و بدون کم و کاست انجام می‌داد. هیچ‌گاه به این فکر نمی‌کرد که او دختر رسول خداست و نباید کار کند. اصلاً! درمورد اطاعت کردن از شوهر نیز روش او معروف است. با این حال وقتی خواست از دنیا برود، خطاب به شوهرش امیر مؤمنان علی(ع) می‌گوید: پسر عمو! «ما وجدتنی کاذبة ولا خائنة» (هیچ‌گاه مرا دروغ‌گو یا خیانت‌کار نیافتی!) این تعبیر عربی، برای عذرخواهی است. یعنی آیا هیچ‌گاه دیدی من دروغ بگویم؟ این عبارت نوعی درخواست بخشش است. نوعی مرور گذشته برای ابراز وفاداری و عذرخواهی است. امام(ع) نیز پاسخی به او داد که همه می‌دانید.
فاطمه(س) بانوی خانه شوهرش بود. او همه وظایف خود را ادا می‌کرد و ادای وظایفش مانع از جهاد کردن او نبود که هفته گذشته به آن اشاره کردیم. همچنان‌که مانع از یادگیری و پیشرفت و عبادت و رشد او نبود که در آینده درباره آن بحث خواهیم کرد. درود خدا بر او باد. خداوند به ما و زنان ما توفیق دهد تا راه او را ادامه دهیم. والسلام علیکم.

به شکم بست. بار دوم نیز پیامبر نپذیرفت.
بار سوم پس از آنکه فاطمه صاحب فرزندی دیگر شد، پیامبر برای او خدمتکار گرفت. پس از آن نیز فاطمه کارها را تقسیم می‌کرد و همه کارهای خانه را به دوش خدمتکار نمی‌انداخت. این هم نکته‌ای است که باید روی آن درنگ کنیم. زن‌ها و دخترانی که در خانه‌ها خدمتکارند نیز مادر دارند، پدر دارند، احترام دارند، شرافت و آبرو دارند، کرامت دارند، به آسایش نیاز دارند. جایز نیست با آنان سخت‌گیرانه برخورد کنیم. چه بسا دختران یا پسران یا همسر روزی مجبور شود در خانه مردم خدمت‌کاری کنند. چه کسی ضمانت کرده است؟ چه کسی می‌تواند بگوید چنین اوضاعی برای من پیش نخواهد آمد؟ من شخصی را می‌شناسم که ثروتمند و محترم بود ولی مشکلی برایش پیش آمد و به زندان افتاد. چهار یا پنج روز پیش به من نامه‌ای نوشت. همسرش آن را نزد من آورد. او در نامه نوشته بود: من چیزی ندارم و زن و فرزندانم نیز چیزی ندارند. خواهش می‌کنم خانواده‌ای محترم پیدا کنید تا همسرم در خانه آن‌ها خدمت کند. چه کسی می‌داند! ممکن است روزی در آینده برای دختر من یا شما چنین حادثه‌ای رخ دهد.
بنابراین « ﴿ وَلْیخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُواْ مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیةً ضِعَافًا خَافُواْ عَلَیهِمْ فَلْیتَّقُوا اللهَ وَلْیقُولُواْ قَوْلاً سَدِیدًا »[278] باید از خدا بترسیم. باید از آینده بترسیم. وضع اجتماعی که ما در آن به سر می‌بریم، وضعی طبیعی نیست، در آستانه انفجار است. اگر به وضع اجتماعی ما شوک وارد شود، همه‌چیز دگرگون می‌شود و چه بسا بزرگ، کوچک شود و کوچک، بزرگ؛ ثروتمند، فقیر شود و فقیر، ثروتمند. چه کسی می‌داند؟ تجربه‌های فراوانی از این قبیل در دیگر کشورها و حتی در کشور خودمان، الی ماشاء‌الله، سراغ داریم.
بنابراین، اگر خدا شما را بر کسی مسلط کرد، بر او رحم کنید. خدمتکار یا کارگر یا کودکی را که نزد شما کار می‌کند، انسان به حساب بیاورید و با او همچون انسان رفتار کنید تا اگر روزی شما نیز گرفتار شدید، با شما همین‌گونه رفتار کنند. اگر هم گرفتار نشدید، برخوردی انسانی داشته‌اید. برای خدمتکار زمان و کار مشخص کنید و فرصتی را برای استراحت او قرار دهید.
امام رضا(ع) از کنار خدمتکارانش می‌گذشت. آن‌ها نشسته بودند و غذا می‌خوردند. خواستند از جایشان بلند شوند، ولی امام نگذاشت آنان برخیزند. روزی نیز خدمتکار خود را پی کاری فرستاد، ولی او دیر کرد. امام به دنبال او رفت و دید خوابیده است. امام نزدیک او نشست و بادبزن را برداشت و شروع به باد زدن او کرد. رحمت و مهربانی کجاست! خدمتکار نیز انسان است. باید با برادران خود برخورد نیک داشته باشیم.
فاطمه(س) کارهای خانه‌اش را تقسیم کرد. روزی خودش کار می‌کرد و خدمتکار استراحت می‌کرد و روزی خدمتکار کار می‌کرد و فاطمه استراحت می‌کرد. روش فاطمه این است. ما می‌توانیم روش دیگری داشته باشیم، مثلاً شب یا روز را برای کار تعیین کنیم. امام رضا(ع) به خدمتکارانش می‌فرمود: روزها برای ما باشید و شب‌ها برای خودتان. آن خدمتکاری که امام بالای سرش نشسته بود و بادش می‌زد، وقتی از خواب بیدار شد، امام او را سرزنش کرد و گفت: برادر! من تو را برای کاری فرستاده بودم، چرا آن را انجام ندادی؟ قرار بود روزها چند

[278]. «باید از خدای بترسند کسانی که اگر پس از خویش فرزندانی ناتوان برجای می‌گذارند، از سرنوشت آنان بیمناک‌اند باید که از خدای بترسند و سخن عادلانه و به صواب گویند.» (نساء، 9)

بر بعضی برتری داد.» که در آیه بعد، از آن با عنوان درجه یا مرتبت یاد می‌کند. دلیل دیگر این است که «و [نیز] از آن جهت که از مال خود نفقه می‌دهند.» چرا از اموالشان خرج می‌کنند؟ این نیز بحثی مفصل است، چراکه گاه زن کار می‌کند.
بنابراین، اگر ازدواج عادی و بدون شرط و توافق قبلی باشد، مرد «قوّام» است و نظر او مقدم می‌شود. البته این بدان معنا نیست که او حاکم مطلق و ارباب خانه و خدایی کوچک باشد، آن‌گونه که در گذشته چنین بود. این‌ها مفاهیمی اسلامی نیست. هرگز.
اگر با یکدیگر توافق کردند، یعنی گفتند کارها را تقسیم کنیم و در این شرکت که نام آن ازدواج است، کارهای داخل خانه در اختیار زن باشد و کارهای بیرون خانه در اختیار مرد، و مرد در کارهای خانه دخالت نکند و امور خانه به دست زن باشد و زن نیز در کارهای بیرون خانه دخالت نکند و به دست مرد باشد، ممکن است این‌گونه توافق شود.
فاطمه و علی -علیهما السلام- این‌گونه توافق کردند و بر همین اساس کار می‌کردند. فاطمه کدبانوی خانه بود و امام در خانه‌اش مهمان بود. فاطمه همه کارهای خانه را انجام می‌داد. امیرمؤمنان علی(ع) می‌فرماید: فاطمه در خانه کار می‌کرد: «خانه را جارو می‌کرد و به لباس‌هایش غبار می‌نشست، با آسیاب دستی آرد می‌کرد و دستانش تاول می‌زد. آشپزی می‌کرد. آیا با گاز؟ روشن است که نه! آن‌ها از هیزم استفاده می‌کردند با چوب و علف آتش روشن می‌کردند و در نتیجه بدنش سیاه می‌شد. به خاطر این کارها آسیب بسیاری به او رسید.» این حدیث از امیرمؤمنان نقل شده است.
فاطمه(س) در خانه کار می‌کرد و به خاطر کار در خانه آسیب دید. حتماً کارهای خانه زیاد بوده است. امیرمؤمنان(ع) مهمان‌نواز بود. بسیاری اوقات پیامبر جماعتی از اصحاب را همراه خود می‌آورد تا در خانه امام غذا بخورند.
در نتیجه فاطمه(س) آسیب بسیاری دید و نزد رسول خدا رفت تا ��لایه کند و خدمتکاری درخواست کند. بار اول که رفت، دید پدرش در بین گروهی از اصحاب است. فاطمه حیا کرد و برگشت.
پیامبر پس از آن به خانه او رفت. یعنی به اتاق او رفت؛ خانه‌ای در کار نبود. دید فاطمه در بستر خوابیده و پارچه‌ای روی صورتش انداخته است. پیامبر کنار فاطمه نشست و از او پرسید چه می‌خواستی؟ امام به پیامبر گفت: ای رسول خدا، فاطمه در اثر کارهای خانه آسیب بسیاری دیده است. می‌خواست این مشکل را با شما در میان بگذارد تا شاید شما برای او خدمتکاری پیدا کنید. رسول خدا(ص) فرمود: بیا به تو چیزی بیاموزم. بعد از نماز 34 بار بگو «الله اکبر»، 33 بار بگو «الحمدلله»، و33 بار بگو «سبحان الله.»
مقایسه کنید! او چه درخواست کرد و پیامبر چه پاسخی داد. سپس به فاطمه فرمود: آیا خشنود شدی؟ گفت: آری، ای پدر! با آنچه به من آموختی، از خدا و رسول خدا خشنود شدم.
این همان تسبیح حضرت زهراست که ما پس از نمازهایمان می‌گوییم که یکی از آموزه‌های رسول خدا به فاطمه زهرا(س)ست. فاطمه ‌- سلام‌الله علیها‌- فرزندی به دنیا آورد و کارهای خانه بیشتر و سخت‌تر شد. برای بار دوم نزد رسول خدا آمد. پیامبر به او فرمود: «دخترم! در مسجد دویست یا سیصد نفر هستند که نان شب ندارند. من چطور می‌توانم برای تو خدمتکار بیاورم. امت در فقر به سر می‌برد. در آغاز ظهور اسلام فقر شدیدی حکم‌فرما بود. پیامبر چیزی برای خوردن نداشت. او [از گرسنگی] سه روز سنگ

نداشت. او پیوسته حمله می‌کرد و دلیر بود. زره او را فروخت و آن را مهریه فاطمه زهرا(س) قرار داد. برای جهیزیه فاطمه، لباس‌هایی ساده و وسایلی ساده برای خانه خریدند. برخی از تاریخ‌نگاران، اثاثیه خانه فاطمه زهرا در هنگام ازدواج را برشمرده‌اند. چه بود؟ برخی از آن‌ها را می‌گویم: کاسه‌ای چوبی. فقط همین. می‌دانید بستر زهرا چه بود؟ وسط اتاق را با ماسه پوشاندند و روی آن پوستی از گربه انداختند. بستر زهرا - سلام‌الله علیها- این بود. یک آسیای دستی کوچک و قاشق نیز داشت. بالش چطور؟ بالشی نبود، مقداری ماسه بود که روی آن پارچه‌ای انداخته بودند. همین! فرش و اثاثیه‌ای بسیار ساده! قطعه‌ای از برگ خرما نیز به عنوان سفره استفاده می‌شد. این اتاق پذیرایی فاطمه(س) به شمار می‌آمد.
این، زندگی زهراست. او مثل همه زن‌ها بدون هیچ تفاوتی در منزل کار می‌کرد و خدمت‌هایی همچون تمیز کردن و پختن و خدمت به شوهر را نیز انجام می‌داد.
در اینجا نکته‌ای را توضیح می‌دهم. رسول خدا کارها را بین زن و شوهر، بین فاطمه و علی تقسیم کرد. کارهای بیرون خانه را به عهده علی و کارهای درون خانه به عهده فاطمه(س) بود.
اینجا دوست دارم به نکته‌ای اشاره کنم. بسیاری از ما [مردان] خود را بهتر از زنان می‌دانند. می‌گویند مردها مهم‌تر از زنان هستند. مردها درجه یک هستند و زن‌ها درجه دو. حقیقت این است که من از اسلام چنین چیزی نمی‌فهمم؛ به هیچ وجه. اسلام در احکام و در دین، بین زن و مرد هیچ تفاوتی نمی‌گذارد. البته احکامی هست که با توجه به شرایط و توانایی‌های متفاوت [زن و مرد] با یکدیگر فرق دارد. بحثی طولانی است. قرآن کریم می‌فرماید: « ﴿ الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاء .»[274] کدام مردان؟ کدام زنان؟
آیا جناب‌عالی می‌توانی بگویی بر همه زنان دنیا تسلط داری؟ تو حق نداری. تو از هیچ زن دیگری برتر نیستی و من از هیچ زن دیگری برتر نیستم.
بله، درمورد زندگی زناشویی، پس از ازدواج، مردان بر زنان تسلط دارند یعنی وقتی زن و مرد ازدواج کردند، نوعی زندگی مشترک شکل می‌گیرد. این‌طور نیست؟ وقتی ازدواج کردند، دیگر با هم غذا می‌خورند؛ با هم لباس می‌پوشند؛ با هم راه می‌روند؛ با هم زندگی می‌کنند. کارهایی هست که مشترکاً انجام می‌دهند. اگر با یکدیگر تفاهم داشته باشند، مشکلی وجود ندارد. ولی اگر اختلاف نظر داشته باشند، مثلاً زن می‌گوید فرزندمان را این‌گونه تربیت کنیم و مرد می‌گوید نه، به‌گونه‌ای دیگر تربیت کنیم، اینجا اختلاف نظر پیش می‌آید؟ راه‌حل چیست؟ اگر قرآن نگفته بود: « ﴿ وَلِلرِّجَالِ عَلَیهِنَّ دَرَجَةٌ »[275] و اگر قرآن نگفته بود: « ﴿ الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاء »[276] مشکل باقی می‌مان�� و برطرف نمی‌شد. زن بر حرف خود پافشاری می‌کند و مرد هم بر حرف خود. مشکل حل نمی‌شود. اینجاست که قرآن می‌گوید اگر زن و شوهر اختلاف پیدا کردند، نظر مرد برتر از نظر زن است، « ﴿ بِمَا فَضَّلَ اللهُ بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْض وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ »[277] بنابراین، اگر توافق قبلی در میان نباشد، دیدگاه هر دو ملاک است و اگر دیدگاه‌هایشان متفاوت بود، دیدگاه مرد مقدم است. این تقدم به خاطر عواملی است که قرآن به آن‌ها اشاره می‌کند: «از این جهت که خدا بعضی را

[274]. «مردان، بر زنان تسلط دارند.» (نساء، 34)
[275]. «و مردان را بر زنان مرتبتی است.» (بقره، 228)
[276]. «مردان، بر زنان تسلط دارند.» (نساء 34)
[277]. «از آن جهت که خدا بعضی را بر بعضی برتری داده است، و از آن جهت که از مال خود نفقه می‌دهند.» (نساء، 34)

از آن به عنوان کود استفاده می‌شد، آنجا باقی می‌ماند. کود، یا شیمیایی است یا انسانی. زمین به مقدار معینی کود نیاز دارد، ولی نباید میزان کود زیاد باشد. در این محل‌ها مقدار زباله بسیار زیاد بود. در نتیجه زیاد بودن زباله و کود انسانی، نوعی گیاه در آنجا می‌رویید که بسیار سبزرنگ بود. این گیاه که در این‌گونه مکان‌ها رشد می‌کرد، رنگ بسیار سبزی داشت ولی سمّی بود، زیرا کودی که در زمین وجود داشت، بیش از حد لازم بود. وقتی حیوانات این علف را می‌خوردند، بیمار می‌شدند یا می‌مردند. این علف را که پیامبر(ص) «خضراء الدمن» می‌��امد، بسیار زیبا و خوش‌رنگ است، اما سمی است. پیامبر(ص) می‌فرماید منظور از «خضراء الدمن»، دختر زیبایی است که خاستگاه (خانواده) بدی دارد. بنابراین، زیبایی همه‌چیز نیست. باید شایستگی زن را در نظر گرفت. باید توجه کرد که او مادر فرزندانم و شریک زندگی‌ام خواهد بود؛ وقتی بیمار یا فقیر یا از کارافتاده می‌شوم. انسان همیشه نزد دیگران محبوب نیست. این‌طور نیست؟ امروز من محبوب هستم، ممکن است فردا نباشم. وقتی همه دنیا مرا از خود می‌راند، به کجا پناه ببرم؟ به خانه! اگر همسرم نیز مرا از خود براند، کجا بروم؟ وقتی انسان از دیگران بی‌نیاز است، به او احترام می‌گذارند. ولی اگر تهی‌دست شود، مردم دیگر به او احترام نمی‌گذارند. در نتیجه او به خانه خود پناه می‌برد. اگر در خانه نیز به او احترام نگذارند، چه می‌شود؟ و به همین ترتیب.
بنابراین، زن مایه آرامش انسان است و به تعبیر قرآن کریم، لباس انسان است « ﴿ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِیسْکُنَ إِلَیهَا .»[272] در آیه دیگر آمده است: « ﴿ وَمِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْکُنُوا إِلَیهَا »[273]
بر این اساس، پسر باید هنگام ازدواج به پاک‌دامنی و امانت‌داری و هم‌شأنی و شایستگی زن بنگرد، نه فقط به زیبایی او. این یک نکته.
برعکس آن نیز نیز همین‌طور است. اگر پسری از دختری خواستگاری کرد، دختر حق ندارد بگوید: او تهی‌دست است. حق ندارد بگوید: او پسر فلانی است. پدرش فلان بوده است. حق ندارد. کمال انسان نه به ثروت اوست و نه به جایگاه اجتماعی او، بلکه کمال انسان به صداقت و اخلاق و منش و زندگی سعادتمند است. وقتی جوانی به خواستگاری می‌رود، اسلام می‌گوید: «دختر را به ازدواج او درآورید وگرنه در زمین فتنه به پا می‌شود.» مخالفت کردن بی‌دلیل با ازدواج جایز نیست.
سخت‌تر از بحث درباره خود همسران، بحث درباره مهریه است؛ مهریه‌ای که روز به روز زیادتر و سنگین‌تر می‌شود و این افزایش برخلاف سنت خدا و سنت رسول خداست. پیامبر فرموده است: «بدشُگونی زن در این است که مهریه‌اش زیاد باشد.» بالا بودن میزان مهریه برخلاف سنت است و به فرموده پیامبر: «هر کس از سنت من رو گرداند، از من نیست.»
وقتی امام علی(ع)، حضرت فاطمه(س) را خواستگاری کرد، پیامبر او را با مهریه‌ای که به قیمت زره امام بود، فاطمه را به ازدواج او درآورد. امام چیزی جز شمشیر و زره خود نداشت.
پیامبر شمشیر را برای او باقی گذاشت، چون برای جنگ‌ها نیاز بود، ولی امام به زره نیازی

[272]. «و از آن یک تن زنش را نیز، بیافرید تا به او آرامش یابد.» (اعراف، 189)
[273]. «و از نشانه‌های قدرت اوست که برایتان از جنس خودتان همسرانی آفرید تا به ایشان آرامش یابید.» (روم، 21)

نمی‌شناسیم. معنای ولایت پدر این نیست که او حق دارد به‌تنهایی درباره ازدواج دختر تصمیم بگیرد و با ازدواج او مخالفت کند. پدر اجازه چنین کاری را ندارد. عقدی که با تحمیل پدر و مادر و عمو و خانواده صورت گیرد، به اجماع علما باطل است. اگر من دخترم را بدون رضایت خودش و با زور و تحمیل به ازدواج کسی درآورم، این عقد باطل است.
عنصر اصلی در ازدواج، دختر است نه پسر. همه شما یا ازدواج کرده‌اید یا فرزندانتان ازدواج کرده‌اند یا مراسم ازدواج را دیده‌اید. ازدواج را دختر انجام می‌دهد و مرد آن را می‌پذیرد. مثلاً وقتی خطبه عقد را جاری می‌کنیم و وکالت دختر را قبول می‌کنیم، می‌گوییم: «زَوَّجتُکَ نفسی عَلی المهر المَعلوم» (خودم را با مهریه مشخص‌شده به ازدواج تو درمی‌آورم.) ازدواج را دختر یا وکیل دختر صادر می‌کند و مرد یا شوهر می‌گوید: پذیرفتم. بنابراین، زن است که عقد ازدواج را می‌خواند و مرد آن را می‌پذیرد. دختر، یا زوجه، عنصر اصلی در ازدواج است. پس چطور می‌توان ازدواج را بر دختر تحمیل کرد؟ به هیچ وجه چنین چیزی درست نیست. حرام است. عقدی که با مجبور کردن دختر خوانده شود، باطل است.
البته در ازدواج اول، دختر حق ندارد سرخود و بدون اذن پدر ازدواج کند. تردیدی نیست که این حکم به نفع دختر است، زیرا او هنوز با زندگی آشنا نیست و تلخ و شیرین زندگی را تجربه نکرده است. از این رو، بهتر است که پدر حق مشورتی داشته باشد. بنابراین، عنصر اصلی در ازدواج در درجه نخست دختر است و در درجه دوم، پدر.
ولی اگر پدر، بر دختر سخت‌گیری کرد (بنابر اصطلاح قرآنی) «﴿وَلا تَعزِلوهُنَّ»‌[270] یعنی اگر دختر در سن ازدواج است و خواستگار شایسته و هم‌شأن نیز پیدا شده ولی پدر مخالفت می‌کند و این مخالفت کردن او نابجا باشد، حق پدر ساقط می‌شود. حق پدر موقّتی است. او حق ندارد بی‌دلیل مخالفت کند. در تفسیر آیه « ﴿ وَإِذَا الْمَوْؤُودَةُ سُئِلَتْ »[271] نیز همین نکته را گفته‌اند. مفسران آیه « ﴿ وَإِذَا الْمَوْؤُودَةُ سُئِلَتْ » را بر کسانی که دختران را در خانه‌ نگه می‌دارند و از ازدواجشان جلوگیری می‌کنند، تطبیق کرده‌اند، زیرا چنین دختری گویا در خانه زنده به گور شده است. این تعبیری ادبی است.
بنابراین، پدر حق دارد ولی این حق محدود است. او نمی‌تواند بی‌دلیل مخالفت کند. باید برای مخالفت کردن، دلیل و علت و مصلحتی وجود داشته باشد.
اما درمورد اصل خواستگاری، آموزه‌های دینی توصیه‌هایی برای هر دو طرف دارد. دین به پسر جوان می‌گوید همسری صالح و پاکدامن انتخاب کن. همسر، اسباب‌بازی نیست، او مادر فرزندان و شریک زندگی است. زیبایی، نعمتی از سوی خداوند است ولی همه‌چیز نیست. دین تأکید می‌کند: از «خضراء الدمن» بپرهیزید. از پیامبر(ص) پرسیدند: منظور از «خضراء الدمن» چیست؟ می‌دانید خضراء الدمن چیست؟
در گذشته کاروان‌ها در محل‌های خاصی در بیابان اتراق می‌کردند. وقتی کاروان در محلی اتراق می‌کند، طبیعتاً غذا می‌پزند و قضای حاجت می‌کنند و زباله می‌ریزند. وقتی کاروان از آنجا می‌رفت، این زباله‌ها آنجا باقی می‌ماند. این زباله‌ها که در گذشته

[270]. «بر آن‌ها سخت مگیرید.» (نساء، 19)
[271]. «و چون از دختر زنده به گور شده پرسیده شود.» (تکویر، 8)

برخورد کرد. محمد حنفیه ناراحت و غمگین برگشت و با چشمان پر از اشک پرسید: «تنها من پسر شما هستم؟ حسن و حسین هم که حضور دارند.» امام علی(ع) به او فرمود: «تو پسر منی، ولی آن دو پسران رسول خدا هستند. حسن و حسین بازماندگان پیامبر(ص) در میان امت او هستند و من بیش از تو و خودم، مراقب زندگی آنان هستم.»
البته این بدان معنا نیست که حسن و حسین هیچ کاری انجام نمی‌دادند. در جنگ جمل، امام حسن مسئول حل مشکل شتر و مشکل گروه بنی ضبه و دیگر سختی‌های آن جنگ بود. ولی من این مطلب را نقل کردم، تا بگویم پیامبر(ص) و امام(ع) و مردم، حسن و حسین را پسران رسول خدا(ص) می‌دانستند.
وقتی مشخص شد که ادامه نسل و ذریه پیامبر در میان امت، تنها از طریق حضرت زهرا(س)ست، نقش ایشان در تداوم نسل پیامبر(ص) اهمیت ویژه‌ای پیدا کرد. کودکی که از حضرت زهرا(س) متولد می‌شد، فقط پسر او نبود. پدر او هم می‌بایست شایستگی آن را داشته باشد که پدر نسل پیامبر(ص) باشد. این مسئله مهمی بود و امکان نداشت پیامبر(ص) درباره آن سهل‌انگاری کند؛ یعنی نمی‌توانست اجازه دهد هر مردی بیاید و با زهرا(س) ازدواج کند و در فرزندان او اثر بگذارد. از این رو، می‌فرمود: من منتظر وحی هستم. علت باطنی که پیامبر(ص) پیشنهاد خواستگاران را رد می‌کرد، این بود که خود حضرت زهرا(س) خواستگاران را نمی‌پذیرفت، تا اینکه علی(ع) از ایشان خواستگاری کرد.
برخی از صحابه به امام علی(ع) گفتند: «هر کدام از ما که از زهرا خواستگاری کردیم، پیامبر قبول نکرد. تو برو، شاید موافقت کند.» امام به خواستگاری رفت، درحالی‌که فقیر بود و هیچ نداشت. او با خجالت خدمت پیامبر رسید. رسول خدا فرمو��: شاید برای خواستگاری آمده‌ای؟ فرمود: آری. آن‌گاه پیامبر وارد خانه شد و نظر زهرا را پرسید و ایشان با این ازدواج موافقت کرد. و شاید این موافقت به سبب اشاره‌ای غیبی بود که قبل یا بعد از خواستگاری از آسمان رسیده بود. البته کار بدون سختی پیش نرفت. اخیراً به قصد تهیه همین مقدمه، درباره زندگی حضرت زهرا(س) تحقیق می‌کردم. در برخی نقل‌ها دیدم که بسیاری از زنان مدینه نزد حضرت زهرا جمع شدند و او را از موافقت با این ازدواج برحذر داشتند و از او خواستند تا این ازدواج را رد کند، چون علی(ع) فقیر است و دائم مشغول جنگ است و مرد جنگ است نه مرد خانه و بیم مرگ بر او می‌رود. همچنین می‌گفتند علی انسان سرسخت و یک‌دنده و سخت‌گیری است و نمی‌تواند همسر خوبی باشد. یعنی افراد فتنه‌گر و دمندگان در گره‌ها این مسئله را رها نکردند، ولی حضرت زهرا سلام‌الله علیها والاتر از آن بود که تحت‌تأثیر این سخنان قرار بگیرد و موافقت کرد.
ازدواج با مهریه‌ای که به آن «مهر السنه» می‌گوییم، انجام شد؛ مهریه‌ای اندک که در روزگار ما بیشتر از 250 لیره نیست. گمان می‌کنم صد درهم بود.
در اینجا و قبل از ادامه بحث، باید توجه داشت که درمورد خواستگاری در احادیث آمده است: «هر وقت کسی آمد که از لحاظ اخلاق و تدین مورد پسند شما بود، دخترتان را به ازدواج او درآورید وگرنه شر و فساد زم��ن را فرامی‌گیرد.» بدون شک، در ازدواجِ اولِ دختری که در خانه است، پدر حق دارد که قبول کند یا نپذیرد، یعنی پدر ولی دختر است. اینجا نکته مهمی هست. بسیاری از ما این حق را به‌درستی

ازدواج حضرت زهرا(س)

بسم‌الله الرحمن الرحیم والصلوة والسلام علی سیدنا محمد وعلی آله الطیبین الطاهرین.
در هفته‌های گذشته به مناسبت نزدیک بودن میلاد حضرت زهرا(س)، درباره سیره آن بزرگوار بحث می‌کردیم. امروز از میان فصل‌های این کتاب گران‌قدر، مایلم درباره موضوع ازدواج حضرت زهرا(س) و زندگی خانوادگی ایشان صحبت کنم.
آن دسته از روایات و منابع تاریخی که سیره حضرت زهرا و مسئله ازدواج ایشان را نقل کرده‌اند، تأکید می‌کنند که حضرت زهرا(س)، دختر فرستاده خدا، با همه کمالات و جایگاه و شکوهی که داشت، مورد توجه گروه‌های مختلف صحابه، از ثروتمندان و ��زرگان و جوانان قرار داشت و بسیاری از آنان از ایشان خواستگاری کرده بودند و هریک از آنان آرزو داشتند که افتخار ازدواج با ایشان را پیدا کنند.
عده بسیاری حضرت فاطمه(س) را از پیامبر خواستگاری کردند، ولی پیامبر در پاسخ به آنان به یک علت ظاهری و یک علت غیرظاهری استناد می‌کرد و به مردم می‌فرمود: «من در انتظار بشارتی از سوی خداوند سبحان هستم.» یعنی منتظر دستور خداوند هستم.
علت این امر چه بود؟ چرا ازدواج دختر رسول خدا نیازمند اشارتی غیبی بود. به نظرم علت روشن است. علتش چیزی غیر از کمالات و موقعیت حضرت زهرا نبود. علتش این بود که حضرت زهرا(س) حلقه اتصال نسل پیامبر بود. هنگامی که ابراهیم پسر رسول خدا(ص) از دنیا رفت، ‌پیامبر فرزندی به نام ابراهیم داشت که در سال دوم هجری از دنیا رفت. بدخواهان بر اساس عادت قبیله‌ای گفتند: پسر رسول خدا مرد و او ابتر است، یعنی نسلی ندارد؛ چون آن‌ها دختران را جزو فرزندان به حساب نمی‌آوردند. آنان می‌گفتند چون پسرش مرده و نسل او منقطع شده است، وقتی خودش بمیرد، رسالت و دعوت او نیز پایان می‌یابد. از این رو، از سر شماتت او را ابتر می‌نامیدند. در پاسخ آنان وحی الهی نازل شد: « ﴿ اِنّا اَعطَیناک الکَوثَرَ *فَصَلِّ لِرَبِّک وَانحَر *اِنَّ شانِئَک هُوَ الاَبتَرُ .»[269]
ابتر کیست؟ کسی که بعد از مرگش نسلی از او نم��‌ماند. ای پیامبر، تو ابتر نیستی، بلکه دشمنانت ابترند. نسل و رسالت تو باقی خواهند ماند و دعوت تو گسترش خواهد یافت و دین تو دین جاودانی است و حتی نسل تو نیز جاودانه می‌ماند. درست است که پسرت از دنیا رفته است، ولی نسل تو باقی خواهد ماند. از چه راهی؟ از راه حضرت زهرا(س).
پیامبر(ص) حسن و حسین را پسران خود می‌نامید و می‌فرمود: «این دو پسر من، امام‌اند، خواه قیام کنند، خواه صلح.» منظورش این بود که حسن و حسین پسران او هستند.
در بسیاری از جنگ‌ها و به‌ویژه جنگ جمل، امام علی(ع) به پسر دومش، محمد بن حنفیه که مادرش زنی غیر از حضرت زهرا(س) بود، سه بار فرمان داد که به دشمن حمله کند، درحالی‌که حسن و حسین ایستاده بودند. بار سوم امام به پشت فرزندش محمد حنفیه زد و فرمود: «حرکت کن، مادر مرده.» چون او از جنگ می‌ترسید و امام نمی‌خواست که پسری ترسو داشته باشد. بنابراین، با تندی و خشونت با او

[269]. «ما کوثر را به تو عطا کردیم. پس برای پروردگارت نماز بخوان و قربانی کن که بدخواه تو خود ابتر است.» (کوثر، 1ـ3)

«شهادت» امیر مؤمنان(ع) او را با شب قدر پیوند می‌دهد و مفهوم آن امکان مستفیض شدن از وجود حضرت در این شب پربرکت و روحانی است. بنابراین، امید آن را داریم که به پیروزی برسیم. البته منظورم این نیست که همین الآن برویم و با اسرائیل بجنگیم و پیروز شویم، بلکه این مراسم و سخنرانی و تفکراتمان در این شب، باید نقطه ‌آغازی باشد و به قول مثل معروف: «سفر هزار فرسنگ، با قدم اول شروع می‌شود.» پس باشد که امیدوار باشیم و این قدم اول را امشب بر‌داریم.
ما ایمان داریم که خداوند کریم‌تر از ماست و از نتایج این ایمان، آن است که اگر یک قدم در راه خدمت به او برداریم، او ده برابر پاداش می دهد: « ﴿ مَن جَاء بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا »[266]؛ « ﴿ وَلَیَنصُرَنَّ اللهُ مَن یَنصُرُهُ إِنَّ اللهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ »[267]؛ « ﴿ الَّذِینَ إِن مَّکَّنَّاهُمْ فِی الارْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةِ وَآتَوُا الزَّکَاةِ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنکَرِ وَلِلهِ عَاقِبَةُ الامُور .»[268] والسلام علیکم و رحمة‌الله و برکاته.

[266]. «هر کس کار نیکی انجام دهد، ده برابر به او پاداش دهند.» (انعام، 160)
[267]. «و خدا هر کس را که یاری‌اش کند، یاری می‌کند.» (حج، 40)
[268]. «همان کسان که اگر در زمین مکانتشان دهیم، نماز می‌گزارند و زکات می‌دهند و امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند. سرانجام همه کارها با خداست.» (حج، 41)

بنابراین، قرآن مصلحت‌ و راه و مسیر انسان را به او نشان می‌دهد. پس شب قدر شب نزول قرآن است و شب بیان و تقدیر و توضیح همه‌ امور. این معنای شب قدر است.
مفهوم استمرار شب قدر در میان امت اسلامی، طبق این معنا، چنان��که در روایات متعددی آمده است، آن است که این امت با مرور زمان و پیدایش نسل‌های جدید، در هر شب قدری با احیای آن و استفاده از برکاتش، در فضای نزول قرآن نفس می‌کشد و خود را در مقابل آینه قرار می‌دهد تا رفتار و کردارش را ارزیابی کند و راستی و کجی آن را ببیند.
معنای دوم شب قدر با مفهوم دعا مرتبط است. دعا موضوع آیه‌ای از آیات مربوط به ماه رمضان است و لابه‌لای آیات روزه و احکام آن آیه‌ای مخصوص دعا آمده است. آیه اول عبارت‌ است از: « ﴿ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُم تَتَّقُون .»[261] آیه دوم چنین است: « ﴿ أَیَّامًا مَّعْدُودَات ...»[262] و آیه سوم: « ﴿ شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِیَ أُنزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ »[263] و سپس آیه چهارم: « ﴿ وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ .»[264]
آیا این اتفاقی است که خدا آیه دعا را بین آیات روزه قرار داده؟ بدون اینکه هیچ رابطه‌ای با یکدیگر داشته باشند؟ خیر، اتفاقی در کار نبوده، بلکه با یکدیگر ارتباط دارند. تقدیم و تأخیر آیات در قرآن و پیوستگی و انفصال آن‌ها با یکدیگر، دارای معنا و مفهوم است. پس روزه با دعا ارتباط دارد. دعا جزو ارکان این ماه است و با دعای صحیح، نه دعایی که جانشین کار و تلاش شود، انسان می‌تواند خوشبختی و بدبختی را برای خودش رقم بزند.
در معنای سوم، مفهوم‌ تربیتی و عملی شب قدر نهفته است. شب قدر با روزه مرتبط است و روزه، همان‌طور که می‌دانیم، نوعی تربیت و تزکیه نفس است. روزه ما را از روزمرگی بیرون می‌برد و ساعاتی، به‌دور از عادت‌های دست و پا گیر، ما را به تفکر و تأمل وامی‌دارد. یک لحظه، یک ساعت و یک ماه در طول سال، انسان روابط خود را با زندگی تکراری و عادی‌اش قطع می‌کند و آن‌گاه این روابط را از نو تنظیم می‌کند، به‌گونه‌ای که بر آن‌ها سیطره داشته باشد و در برابر آن‌ها احساس آزادی کند. شخصیت خود را تکامل می‌بخشد و با تزکیه نفس، دوباره متولد می‌شود. « ﴿ قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا * وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا .»[265] سعادت و کامیابی انسان، در گرو تزکیه و تهذیب نفس است.
بنابراین، ما در طول این ماه، با تمرین و روزه‌داری توان آن را می‌یابیم که سرنوشتمان را به دست خودمان بنویسیم، زیرا از هواها،‌ تاریکی‌ها، سستی‌ها، کاستی‌ها و غوطه‌ور شدن در روزمره‌گی رها‌ می‌شویم و انسان‌های آزاده‌ای می‌شویم که آینده و سرنوشتشان را خودشان رقم می‌زنند.
طبق این معنا، امیر مؤمنان(ع) به‌مثابه‌ شأن این امت و سرنوشت آن است. علت آن هم به‌وضوح از فاجعه‌ای که در این شب به وقوع پیوسته، روشن می‌شود؛ شبی که در آن امیر مؤمنان(ع) و پسرعموی پیام‌آور رب ‌العالمین، در محراب و در حال نماز، در ماه رمضان به‌ شهادت رسید.

[261]. «روزه داشتن بر شما مقرر شد، همچنان‌که بر کسانی که پیش از شما بوده‌اند، مقرر شده بود.» (بقره، 183)
[262]. «روزهایی معدود...» (بقره، 184)
[263]. «ماه رمضان که در آن قرآن نازل شده است.» (بقره، 185)
[264]. «چون بندگان من درباره من از تو بپرسند، بگو که من نزدیکم و به ندای کسی که مرا بخواند، پاسخ می‌دهم.» (بقره، 186)
[265]. «هر که در پاکی آن کوشید، رستگار شد و هرکه در پلیدی‌اش فرو پوشید، نومید گردید.» (شمس، 9ـ10)