توانمندی آنان. کسی که او را دوست داشته باشد، عهده‏دار امور می‏شود و کسی که او را دوست نداشته باشد، از اداره امور دور نگه داشته می‏شود. و بدین‌ترتیب، مناصب از دست شایستگان بیرون می‏آید و به دست چرب‏زبانان و چاپلوسان می‏افتد و در نتیجه، جامعه ویران می‏شود.
از سوی دیگر، دور بودن مردم از حاکم باعث می‏شود که آن‌ها کوچک را بزرگ و بزرگ را کوچک بپندارند و در نتیجه، دچار سرگردانی شوند؛ یا به تقدیس و پرستش حاکمان روی می‌آورند و ضعیف و خوار می‏َشوند و انتقاد و دادخواهی را کنار می‏گذارند و حقیقت را پنهان می‏کنند، که در این حالت حاکم نمی‏تواند به‌درستی حکمرانی کند؛ و یا از حاکمان کینه به دل می‏گیرند که کینه ملت خطرناک‏ترین تهدید برای حکومت است. امام علی درباره عدالت می‏فرماید: «لَأُنصِفَنَّ المَظلُومَ مِن ظالِمِهِ وَلَأَقُودَنَّ الظّالِمَ بخزامَتِهِ.»[229] (به خدا سوگند، ستم‌دیده را از [چنگ] ستمگر می‏رهانم و مهار ستمگر را در دست می‏گیرم.) در جای دیگر فرموده است: «الذَّلیلُ عِندی عَزیزٌ حَتّی آخُذَ الحّقَّ لَه وَالقوِی عِندی ضَعیفٌ حَتّی آخُذَ الحّقَّ مِنهُ.»[230] (انسان خوار شده در نزد من عزیز است تا آن‌گاه که حق او را به او بازگردانم و توانمند در نزد من ضعیف است تا آن‌گاه که حق را از او بازستانم.)
در حقوق جزایی مدرن، اصلی بنیادین وجود دارد که آن را نخستین بار در سخنان امام علی می‏یابیم: «لا آخُذُ عَلَی التُّهمَةِ وَلا اُعاقِبُ عَلَی الظَّنِ.»[231] (به صرف اتهام، سرزنش نمی‏کنم و به صرف گمان، عقاب نمی‏کنم.) در سخنی دیگر فرموده است: «أجوَرُ الناسِ من عَدَّ جَورَهُ عَدلاً.»[232] (ستمگرترین مردم کسی است که ستم خود را عدالت بشمارد.) در جایی دیگر می‌فرماید: «شَرُّ الناسِ مَن یُعینُ عَلَی المَظلُومِ.»[233] (بدترین مردم کسی است که غالب را در برابر مغلوب یاری می‌کند.) هنگامی که امام می‏خواهد مردم را برای کمک به حق برانگیزد تا در برابر ستم و ستمگر بی‏تفاوت نمانند، می‏فرماید: «الرّاضی بِفِعلِ قَوم کَالدّاخِلِ فیهِ مَعَهُم.»[234] (کسی که به عمل قومی خشنود باشد، مانند کسی است که در آن عمل با آنان همراهی کند.) همچنان‌که فرموده‌اند: «الساکِتُ عَنِ الحقِّ شَیطانٌ اَخرَس.» (کسی که زبان از گفتن حق ببندد، شیطانی لال است.)
درباره علم، سخن ارزشمند و مهمی فرموده است. من این سخنان را به‌طور گذرا مطرح می‏کنم، زیرا اگر بخواهیم درباره آن‌ها بحث کنیم، تفسیر هر کلمه از آن‌ها زمان بسیاری می‌طلبد. ایشان فرموده است: «العَقلُ حِفظُ التَّجارِب.»[235] (خرد، نگه داشتن و به خاطر سپردن تجربه‏هاست.) برادران می‏دانند که خاستگاه همه علوم امروزی تجربه و تکرار و به قانون درآوردن تجارب است. قانون، در اصطلاح علمای منطق، درک کلیات است که آن را عقل یا قوه کامله می‏نامیم. این اصل در پیشرفتِ علوم، نقش اساسی دارد.
درباره آزادی و آزادی ملت‌ها، امام علی سخن مشهوری دارند: «لاتَکُن عَبدَ غَیرِکَ وَقَد جَعَلَکَ اللهُُ

[229]. پیشین، ص 194، خطبه 136.
[230]. پیشین، ص 81، خطبه 37
[231]. ابن ابی‌الحدید، عبدالحمید بن هبة‌الله، شرح نهج‌البلاغة، چاپ اول: قم، مکتبة آیة‌الله المرعشی النجفی، 1404ق، ج 3، ص 148.
[232]. تمیمی آمدی، عبدالواحد بن محمد، غررالحکم و دررالکلم، قم، دار الکتب الاسلامی، 1410 قمری، ص 216
[233]. پیشین، ص 411.
[234]. شریف الرضی، محمدبن‌حسین، نهج‌البلاغه، تصحیح صبحی صالح، چاپ اول: قم، هجرت، 1414ق، ص 499، حکمت 154.
[235]. پیشین، ص 402، نامه 31.

در دل مردم ایجاد ترس و وحشت کند، ولی دیری نمی‏پاید که به نابودی آن حکومت می‏انجامد. یکی از پژوهشگران، سخنان امام را در روزی که ایشان به خلافت مسلمانان انتخاب شد، با وصیت‏های ایشان در روز شهادت در بستر مرگ، مقایسه کرده و نکته شگف��‏انگیزی کشف کرده است. او دریافته که وصیت‏های امام در روز شهادت با خطبه ایشان در روز آغاز خلافت و فرمانروایی کاملاً مطابقت و همخوانی دارد. از این نکته درمی‏یابیم که این مرد، منصب حکومت را ابزاری برای خدمت و ادای وظیفه می‏دانسته است و از این رو، روز خلافت و روز شهادت برای او یکسان است. امام در روز شهادت خدا را برای موفقیت در ایفای وظیفه شکر می‏کند و روزی که به خلافت می‌رسد، از خدا می‌خواهد تا او را در ادای وظیفه یاری کند و می‌فرماید اگر نبود که با پذیرفتن خلافت بتوانم حقی را به پا دارم یا باطلی را به زیر کشم، همانا افسار شتر خلافت را بر روی کوهان آن می‏انداختم و آن را وامی‏گذاشتم.[227]
در سفارش‏هایی که به فرمانداران خود می‌کند، آنان را از دوری کردن و پنهان شدن از مردم بازمی‏دارد و می‏فرماید: «اَلاِحْتِجَابُ مِنْهُمْ یقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَیصْغُرُ عِنْدَهُمُ اَلْکَبِیرُ وَیعْظُمُ اَلصَّغِیرُ وَیقْبُحُ اَلْحَسَنُ وَیحْسُنُ اَلْقَبِیحُ وَیشَابُ اَلْحَقُّ بِالْبَاطِلِ وَإِنَّمَا اَلْوَالِی بَشَرٌ لاَ یعْرِفُ مَا تَوَارَی عَنْهُ اَلنَّاسُ بِهِ مِنَ اَلْأُمُورِ.»[228] (و نهان شدن از رعیت، والیان را از دانستن آنچه بر آنان پوشیده است، باز دارد. پس کار بزرگ نزد آنان کوچک به شمار آید و کار ��وچک بزرگ نماید، زیبا زشت شود و زشت زیبا، و باطل به لباس حق درآید. و همانا والی انسان است و آنچه مردم از او پوشیده دارند، نداند.)
امام، با این جمله‌ها، خطرهای پنهان شدن از چشم مردم را گوشزد می‏کند. این بیماری خطرناک و فراگیری در میان حاکمان و مردم عادی است. حاکم خود را از مردم پنهان می‏کند و می‏بیند با پنهان ماندن حکمرانی او آسان‌تر می‌شود. ولی پیامدهای این پنهان شدن چیست؟ امام این پیامدها را به‌طور روشن توضیح داده‏اند. هنگامی که حاکم از مردم پنهان می‏شود، حقایق و واقعیت‏ها از چشم او پنهان می‏ماند و مردم احساس می‏کنند فردی که خود را از آنان مخفی کرده است، با آنان تفاوت دارد، زیرا این حالت نوعی هیبت و هراس در آنان پدید می‏آورد. وقتی حاکم از امور کشور آگاه نباشد، چاپلوسان نزد او راه می‏ِیابند و به ستایش او می‏پردازند و می‏گویند: حکومت تو صالح و کارآمد است و مردم در آسایش به سر می‌برند و مشکلی ندارند. اما خیرخواهان سختی‌هایی را که بر ملت می‌گذرد، برای حاکم بازگو می‌کنند. وجود چاپلوسان و اطمینان دادن آنان به حاکم و همچنین دور بودن حاکم از مردم سبب می‏شود که او سخن خیرخواهان و خردمندان را به‌سختی بپذیرد و به دروغ‏های چاپلوسان تمایل نشان دهد و آنان را به خود نزدیک کند و خیرخواهان دلسوز را از خود دور کند، زیرا آنان از او انتقاد می‏کنند و او انتقاد را برنمی‏تابد. ستایش و چرب‏زبانی فراوان، حاکم را به این خیال می‏اندازد که او واقعاً فرستاده‏ای از جانب خدا و صاحب رسالت و عنصری متمایز از دیگران است که برای نجات ملت آمده است. وقتی این غرور در او پدید آمد، دیگر به هیچ وجه انتقاد را نمی‏پذیرد. چنین حاکمی امور را به دوستانش می‏سپارد، زیرا معیار حق و باطل برای او میزان محبت ورزیدن انسان‏ها به اوست، نه شایستگی و

[227]. ر. ک: شریف الرضی، محمد بن حسین، پیشین، ص 5، خطبه 3.
[228]. پیشین، ص 441، نامه 53.

مَکارِهِ الدَّهرِ اَو اَکُونَ اُسوَةً لَهُم فی جُشُوبَة العَیشِ فَما خُلِقتُ لِیشغَلَنی اَکلُ الطَّیباتِ کَالبَهیمَة المَربُوطَة هَمُّها عَلَفُها اَوِ المُرسَلَةَ شُغلُها تَقَمُّمُها تَکتَرِشُ مِن اَعلافِها وَتَلَهُو عَمّا یرادُ بِها.»[223] (آیا بدین بسنده کنم که مرا امیر مؤمنان گویند و در ناخوشی‏های روزگار شریک آنان نباشم؟ یا در سختی‏های زندگی نمونه‏ای برایشان نشوم؟ مرا نیافریده‏اند تا خوردنی‏های گوارا سرگرمم سازد، چون چارپایی بسته که به علف پردازد یا آن که واگذارده است و به این سو و آن سو رود و شکم را از علف‌های آن بینبارد و از آنچه بر سرش آرند، غفلت دارد.)
نیز فرموده است: «لَوْ شِئْتُ لاَهْتَدَیتُ اَلطَّرِیقَ إِلَی مُصَفَّی هَذَا اَلْعَسَلِ وَلُبَابِ هَذَا اَلْقَمْحِ وَنَسَائِجِ هَذَا اَلْقَزِّ وَلکِنْ هَیهَاتَ أَنْ یغْلِبَنِی هَوَای وَیقُودَنِی جَشَعِی إِلَی تَخَیرِ اَلْأَطْعِمَة وَلَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ اَلْیمَامَة مَنْ لاَ طَمَعَ لَهُ فِی اَلْقُرْصِ وَلاَ عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ»[224] (و اگر می‏خواستم می‏دانستم چگونه عسل پالوده و مغز گندم و بافته ابریشم را به کار برم. لیکن هرگز هوای من بر من چیره نخواهد شد. و حرص، مرا به گزیدن خوراک‏ها نخواهد کشید. چه، شاید در حجاز یا یمامه کسی حسرت گرده نانی برد یا هرگ�� شکمی سیر نخورد.)
این‌گونه مسئولیت‏پذیری‏هایی که در زندگی امام مشاهده می‏کنیم، انسان را به شگفتی می‏آورد و اعتماد او را به سیره حاکمان جلب می‌کند. حاکم سخاوتمند کسی است که الگوی ملت خود باشد. چگونه ممکن است انسانی غذا نخورد؟ مگر نه این است که خداوند نعمت‏های پاکیزه را برای انسان آفریده است؟ چرا، ولی برای انسان‏های عادی. حاکم و فرمانروا باید همچون ضعیف‏ترین زیردستان و افراد تحت حکومت خود زندگی کند. از این‌ رو، امام هنگامی که حکومت را در دست داشت، نمی‏پذیرفت که سیر بخورد، مبادا که در حجاز یا یمامه کسی باشد که حسرت نان داشته یا سیر نخورده باشد. او خود را در برابر مردم مسئول می‏داند و میان آن‌ها فرق نمی‏گذارد. ایشان در نامه معروفش به فرماندار خود، برای مساوات میان مردم استدلال و درباره لزوم مراعات حال مردم می‏گوید: «اِنَّ الخَلقَ ... إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی الدِّینِ وَإمّا نَظِیرٌ لَکَ فِی الْخَلْقِ»[225] (مردم یا برادر دینی تواند یا در آفرینش همچون تواند.) افراد یک ملت از هر فرقه و مذهب و آیین که باشند، در آفرینش همچون تو هستند و انسان‌اند و خاستگاه و سرآغاز شکل‏گیری جامعه‏ها نیز انسان است. معیار شهروندی، انسان بودن است. اگر قرار باشد اعتقادات انسان او را از انسانیت خارج کند، او حق شهروندی ندارد و اگر عقاید انسان، او را از انسانیت بیرون نمی‏برد، پس حق شهروندی دارد، زیرا همه در آفرینش همانند یکدیگرند.
امام در یکی دیگر از سخنان خود فرموده‏اند که حکومت با ریختن خون حرام قوام نمی‌یابد. چراکه این کار موجب ضعف و تزلزل آن می‏شود و بلکه او را به نابودی می‏کشاند.[226] تصور نکنید کسی می‏تواند با خون‌ریزی پیروز شود و بر مردم غلبه کند. چه بسا خون‌ریزی بتواند یک روز، دو روز، یا مدتی

[223]. شریف الرضی، محمدبن‌حسین، نهج‌البلاغه، تصحیح صبحی صالح، چاپ اول: قم، هجرت، 1414ق، ص 418، نامه 45.
[224]. پیشین، ص 417 - 418، نامه 45.
[225]. پیشین، ص 427، نامه 53.
[226]. اشاره به قسمتی از نامه امیرالمؤمنین به مالک اشتر نخعی: «فَلَا تُقَوِّیَنَّ سُلْطَانَکَ بِسَفْکِ دَم حَرَام فَإِنَّ ذَلِکَ مِمَّا یُضْعِفُهُ وَیُوهِنُهُ بَلْ یُزِیلُهُ وَیَنْقُلُه‏» (حکومت خود را با ریختن خونی به حرام نیرومند مکن که خون به حرام ریختن قدرت را به ناتوانی و سستی کشاند، بلکه دولت را از صاحب آن به دیگری بگرداند.) شریف الرضی، محمد بن حسین، پیشین، ص 443، نامه 53.

بجنگیم و مردم را رها کنیم تا در امان بمانند.» در این وقت عمرو بن عاص که حضور داشت، به معاویه گفت: «او درخواست منصفانه‏ای داده است.» معاویه گفت: «از زمانی که مرا نصیحت کردی هیچ‏گاه به من نیرنگ نزده بودی، جز امروز. آیا به من می‏گویی به مبارزه با ابوالحسن بروم، درحالی‌که می‌‏دانی او دلاوری بزرگ است. گویا تو به حکومت بر شام پس از من چشم دوخته‏ای!»
هنگامی که علی، عمرو بن عبدود را کشت، خواهرش بر سر جنازه او آمد و چون فهمید علی قاتل عمرو است، گریه و زاری نکرد، زیرا قبایل عرب بر خود ننگ نمی‏دانستند که یکی از آنان به دست علی کشته شود.
روزی معاویه با عبدالله بن زبیر، که از دلاورترین دلاوران عرب بود، شوخی می‏کرد. عبدالله بن زبیر گفت: «ای معاویه، کدام یک از دلاور��‏های مرا انکار می‏کنی؟ من در جنگ رو در روی علی ایستاده‏ام.» و این بزرگ‌ترین افتخار او به شمار می‏آمد. معاویه به او گفت: «اگر در برابر او می‏ایستادی، ناگزیر تو و پدرت را با دست چپ خود می‏کشت و دست راست او آزاد بود و دنبال کسی می‏گشت که او را بکشد.» شجاعت علی نیاز به بحث ندارد و او در این ویژگی همانند پیامبر(ص) بود.
اما درباره سخاوت و بخشندگی او نیز داستان‏های فراوانی وجود دارد که به داستانی که در سوره انسان آمده است، اشاره می‏کنم:
در این سوره آمده است: « ﴿ وَیطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکِینًا وَیتِیمًا وَأَسِیرًا .»[220] مِحفَن بن ابی‌مِحفَن ظِبّی، نزد معاویه آمد و به او گفت: «ای معاویه، از نزد بخیل‏ترین مردم می‏آیم.» معاویه گفت: «وای بر تو! آیا درباره ابوالحسن می‏گویی بخیل‏ترین مردم است؟ اگر او دو خانه داشته باشد، یکی پر از طلا و دیگری پر از کاه، طلاها را پیش از کاه‏ها بذل می‏کند.»[221] و به همین ترتیب، می‏ّبینیم که اخلاق علی شباهت بسیاری به اخلاق پیامبر داشته است. او با پیامبر زندگی می‏کرد و پیامبر او را تربیت می‌کرد و سرانجام شاگردی همانند استاد شد و تجسم کامل دین شد تا آنجا که قرآن کریم او را «نفس پیامبر» خوانده است: « ﴿ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ »[222] که همه مفسران به اتفاق، آن را درمورد علی(ع) دا��سته‌اند. از این رو، بود که پیامبر علی را مکلف کرد تا سرپرست و مربی مردم باشد و بر آنان حکومت کند.
در اینجا برخی از سخنان او را که بیانگر شیوه حکمرانی و روش او در تربیت مردم است، به‌طور کوتاه ذکر می‏کنم: او حاکمی بود که به آنچه فرمان می‏داد، ایمان داشت. مورخان درباره او گفته‏اند: «هیچ‌گاه مردم را از کاری نهی نکرد، مگر آنکه خودش پیش از آنان از آن کار دوری کرده بود و هیچ‌گاه از آنان نمی‏خواست کاری کنند، مگر آنکه خود پیش از آنان آن را انجام می‏داد.» او نخستین کسی بود که قانون را اجرا می‏کرد. در اینجا باید به عنصر مسئولیت‌‌پذیری توجه کنیم. اینکه صرفاً شخصی حاکم باشد، کافی نیست. حاکم کسی است که مسئولیت‏پذیر باشد و مسئولیت اداره امور مردم را بر عهده بگیرد. ایشان فرموده است: «أَ أَقنَعُ مِن نَفسی بِأَن یقالَ هذا أمیرُالمؤمنینَ وَلا اُشارِکُهُم فی

[220]. «و طعام را درحالی‌که خود دوستش دارند، به مسکین و یتیم و اسیر می‌خورانند.» (انسان، 8)
[221]. «وَیحَکَ کَیفَ تَقُولُ إنَّهُ أَبخَلُ النّاسِ لو مَلَکَ بَیتاً مِن تِبر وَبَیتاً مِن تِبن لَأنفَدَ تِبرُهُ قَبلَ تِبنِهِ.» ابن ابی‌الحدید، عبدالحمید بن هبة‌الله، شرح نهج‌البلاغة، چاپ اول: قم، مکتبة آیة‌الله المرعشی النجفی، 1404ق، ج 1، ص 22.
[222]. آل عمران، 61.

«عَلی مِنّی وَ أَنا مِن علیّ»[215] (علی از من است و من از علی‌ام.) در حدیثی دیگر آمده است: «أنا وَ عَلِی مِن شَجَرة واحِدَة.»[216] (من و علی از یک درختیم.)
تشابه این دو را در اخلاق و کردار به‌روشنی می‏��وان دریافت؛ مثلاً در زمینه عدالت می‏بینیم پیامبر(ص) در آخرین روز عمر خود به مسجد آمد و به منبر رفت و گفت: «ای مردم هرکس من به پشت او تازیانه‏ای زده‏ام، این پشت من است [بیاید و قصاص کند.] هرکس من از او مالی گرفته‏ام، بیاید و آن را از مال من برگیرد و هیچ‌یک از شما از اینکه مورد کینه و دشمنی قرار گیرد، نهراسد، زیرا چنین برخوردی درخور من نیست.» مردی برخاست و گفت: «ای رسول خدا، من بر شما حقی دارم. در روز احد که چوبی در دست داشتید و مردم را برای جنگ به صف می‏کردید، ضربه‏ای به شکم من زدید. می‏خواهم انتقام آن را بگیرم.» پیامبر فرمود: «نزدیک بیا، ای مرد.» وقتی آن مرد نزدیک شد، گفت: «ای رسول خدا، هنگامی که آن ضربه را به شکم من زدید، لباسی بر تن نداشتم و شکمم عریان بود. پیراهن خود را بالا بزنید تا شما را همان‌گونه که به من ضربه زده بودید، قصاص کنم.» وقتی پیامبر پیراهن خود را بالا زد، آن مرد خود را بر روی دو پای پیامبر انداخت و آن‌ها را بوسید و عذرخواهی کرد و گفت: «ای رسول خدا، دوست داشتم برای همه کسانی که این صحنه را می‏ّبینند و می‏شنوند، ثابت کنم که شما به آنچه می‏گویید، عمل می‏کنید و با آن زندگی می‏کنید و آنچه می‌گویید، از روی ریا و خودنمایی نیست، بلکه برای حق‏طلبی و حق‏خواهی است.»
این عدالت شگفت‏انگیزی را که در زندگی پیامبر می‏بینیم، در سخنان علی نیز می‏شنویم. علی(ع) فرموده است: «وَاللهِ لأَن أَبیتَ عَلَی حَسَکِ السَّعدانِ مُسَهَّداً أَو اُجَرَّ فی الأغلالِ مُصَفَّداً، أَحَبُّ اِلَی مِن أَن الَقی اللهَ [وَرَسولَهُ] یومَ القِیامَة ظالِماً لِبعَضِ حُقوقِ العبادِ وَغاصِباً لِشَیء مِن الحُطامِ.»[217] (به خدا اگر شب را بر روی خارهای گیاه سعدان (خار شتر) بیدار مانم و در طوق‏های آهنین، از این سو به آن سویم کشند، بر من خوش‌تر است تا در روز رستاخیز بر خدا و رسول درآیم و بر یکی از بندگان ستمکار باشم یا از او اندک چیزی گرفته باشم.)
در شجاعت و دلاوری نیز شباهت فراوانی میان علی و پیامبر وجود دارد. خیلی‏ها از شجاعت علی بسیار می‏دانند و این سخن او را شنیده‏اند که «ما أُبُالی وَقَعتُ عَلَی الموَتِ أو وَقَعَ المَوتُ عَلَی.»[218] (باکی ندارم از آنکه به کام مرگ درافتم یا مرگ مرا در کام خود کشد.) ولی باید این سخن امام را شنید که «هرگاه سختی‌ها به اوج می‌رسید و جنگ بالا می‌گرفت، به رسول خدا پناه می‌بردیم.»[219]
در اخلاق و بخشندگی می‏بینیم مقام او همانند مقام پیامبر است و شباهت میان زندگی آن دو واضح است.
درباره شجاعت امام داستان جالبی برایتان نقل می‏کنم: در جنگ صفین که جنگ میان امام علی(ع) و معاویه بود، امام معاویه را به مبارزه طلبید و فرمود: «خودت به جنگ بیا تا مرد�� در امان باشند. چرا باعث می‏شوی مردم یکدیگر را بکشند. بیا ما

[215]. ابن بابویه، محمد بن علی، الأمالی، تهران، کتابچی، 1376، ص 659.
[216]. مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، چاپ دوم: بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1403ق، ج 21، ص 280.
[217]. شریف الرضی، محمدبن‌حسین، نهج‌البلاغه، تصحیح صبحی صالح، چاپ اول: قم، هجرت، 1414ق، ص 346، خطبه 224.
[218]. ابن ابی‌الحدید، عبدالحمید بن هبة‌الله، شرح نهج‌البلاغة، چاپ اول: قم، مکتبة آیة‌الله المرعشی النجفی، 1404 قمری، ج 6، ص 117.
[219]. پیشین، ج 13، ص 279.

پرسید: «آیا من به شما از خودتان سزاوارتر نیستم؟» گفتند: «آری.» فرمود: «مَن کُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِی مَولاهُ» (هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست.) یعنی او رهبر است و باید از او اطاعت کنید. او کسی است که به ساختن انسان‌ها و جامعه می‏پردازد و بنای امت را تمام می‏کند. این همان مسئولیت مهم و بزرگی است که در روز غدیر به امام علی واگذار شد.
در اینجا سؤالی پیش می‏آید: چرا این مقام و سلطه به علی واگذار شد نه به غیر او؟
برای پاسخ به این سؤال باید درباره شخصیت امام علی بحث کنیم. می‏دانید که در یکی از سال‌ها در مکه قحطی رخ داد و زندگی بسیار دشوار شد. ابوطالب که پیرمردی بزرگوار و ارجمند بود، از نظر مالی تنگدست بود. از این رو، خویشان و برادرانش نزد او آمدند و هریک از آن‌ها سرپرستی یکی از پسران او را به عهده گرفتند تا از این راه به او در اداره امور زندگی‏اش کمک کنند؛ مثلاً عباس، پسر بزرگ‌تر او طالب را با خود برد و پیامبر، پسر کوچک‌تر او علی را. در آن هنگام علی شش سال داشت.
بنابراین، علی در سن شش ‏سالگی وارد خانه محمد شد و این امر، دو سال پیش از بعثت پیامبر بود. می‏دانید که سن شش‏سالگی سرآغاز تربیت اساسی کودک است و پیش از آن پایه تربیت کودک شکل می‌گیرد. علی در این سن که آغاز فراگیری تربیت صحیح است، وارد خانه پیامبر شد. بی‏گمان پیامبر، پیش از بعثت نیز، مردی عادی نبود. این‌گونه نبود که تا شب بعثت مانند دیگر انسان‏ها بوده باشد و یک‌باره پیامبر شده باشد. پیامبر، پیش از رسیدن به نبوت نیز، روزهایی را به تفکر و عبادت و ریاضت می‏پرداخت و حتی پیش از 25 سالگی به غار حرا می‏رفت و عبادت می‏کرد و به وضع امت خود می‏اندیشید و می‏کوشید نفس خود را صفا دهد و وقتی صفای نفس او به اوج رسید، وحی بر او نازل شد.
بنابراین، پیش از نزول وحی نیز، خانه پیامبر خانه عبادت و تفکر و ریاضت‏های روحی بود. بی‏گمان این نوع عبادت‏ها بر فضای خانه اثر می‏گذاشت و علی در این خانه زندگی می‏کرد.
محمد به پیامبری مبعوث شد و علی اسلام آورد و شب و روز، در جنگ و صلح، در خانه و سفر و حضر، در سختی و گشایش، همراه پیامبر بود؛ با پیامبر زندگی کرد و علوم و تعالیم فراوانی از ایشان آموخت و مقام او به آنجا رسید که پیامبر درباره او فرمود: «أنا مَدینة العِلمِ وَعَلِیٌّ بابُها»[213] (من شهر علمم و علی دروازه آن است.) این مقام عظیمی است که تأثیرپذیری و فراگیری امام علی از پیامبر را می‏رساند. شخصیت امام علی شبیه شخصیت پیامبر بود و بی‏تردید این شاگرد امین می‏کوشید همواره در رکاب پیامبر باشد. خود ایشان فرموده که من نسبت به رسول خدا، همچون بچه شتر نسبت به مادرش بودم.[214] همواره پای خود را جای پای پیامبر می‏گذاشت و می‏کوشید که مثل پیامبر زندگی کند و به تمام معنا، شاگردی واقعی و امانت‌دار باشد. اگر به زندگی علی بنگریم، شباهت‌های فراوانی با زندگی پیامبر می‏یابیم. برای نمونه، هنگامی که پیامبر، میان مهاجران و انصار پیوند برادری برقرار کرد، خودش با علی پیمان برادری بست. عمر او مانند عمر پیامبر 63 سال بود. پیامبر در حدیثی فرموده‏اند:

[213]. ابن بابویه، محمد بن علی، الأمالی، تهران، کتابچی، 1376، ص 345.
[214]. ر. ک: شریف الرضی، محمدبن‌حسین، نهج‌البلاغه، تصحیح صبحی صالح، چاپ اول: قم، هجرت، 1414ق، ص 300، خطبه 192: «وَلَقد کُنتُ أتَّبِعُهُ اتّباعَ الفَصیلِ أثَرَ أُمِّهِ.»

مرحله دوم، این آیه نازل شد: « ﴿ یسْأَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیسِرِ قُلْ فِیهِمَا إِثْمٌ کَبِیرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَکْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا .»[208]
سپس حادثه دیگری رخ داد: یکی از اصحاب در حال مستی امام جماعت شد و در نماز سوره کافرون را خواند. در این سوره [خطاب به کافران] آمده است: « ﴿ لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ * وَلَا أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ * وَلَا أَنَا عَابِدٌ مَّا عَبَدتُّمْ * وَلَا أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ * لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِی دِینِ .»[209] ولی او «لا» را حذف کرد و این‌گونه خواند: « ﴿ أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ * وَأَنتُم�� عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ» یعنی من چیزی را که شما می‏پرستید، می‏‏پرستم و شما نیز چیزی را که من می‏‏پرستم، می‏پرستید. در پی این واقعه نیز ناراحتی شدیدی پیش آمد و سومین آیه نازل شد: « ﴿ یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنواْ لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَة وَأَنتُمْ سُکَارَی حَتَّیَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ .»[210] این آیه مردم را از نوشیدن شراب پیش از نماز نهی می‏کند؛ یعنی پنج بار در روز. تا اینکه در سال ششم هجری، آیه تحریم نازل شد: « ﴿ إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیسِرُ وَالانصَابُ وَالازْلاَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّیطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ .»[211]
و بدین‌ترتیب، می‏بینیم هر حکمی در اسلام به‌تدریج بیان می‏شود تا مردم را قانع و دل‌ها را تربیت کند. این شیوه در سرتاسر دعوت پیامبر به چشم می‏خورد و به همین سبب بود که قرآن به‌تدریج در طول 23 سال نازل شد.
این مقدمه ثابت می‏کند که پیامبر(ص)، به فرمان خداوند، می‏کوشید تا مردم را تربیت کند و شخصیت آنان را بسازد و باورها و فرهنگ‏ و اخلاق و کارهایشان را اصلاح کند. برای رسیدن به این هدف، باید جامعه‏ای سالم و صالح به وجود آورد، زیرا انسان از جامعه خود تأثیر می‏گیرد. اگر جامعه قبیله‌ای جاهلیت نمی‏توانست انسان بسازد، پیامبر کوشید تا جامعه‏ای صالح پدید آورد و ب��ای خلق چنین جامعه‏ای کوشید تا حکومت را به دست گیرد و در مدینه توانست حاکم شود. قرآن نیز این سلطه و فرمانروایی را به پیامبر عطا کرد: « ﴿ النَّبِی أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ .»[212] این سلطه غیر از سلطه رسالت است، چون سلطه رسالت در جهت تبلیغ احکام است.
سلطه دوم ولایت است، یعنی سلطه در تربیت و سازمان‌دهی و تأدیب مردم و تشکیل جامعه، به‌گونه‏ای که اراده حاکم بر اراده مردم غلبه داشته باشد.
این ولایت به پیامبر داده شد تا بتواند مردم را تأدیب و تربیت کند و آنان را از نو بسازد. این ولایت و سلطه پیامبر، نه سال و نیم طول کشید و شکی نیست که این مدت برای تربیت کامل مردم کافی نیست، زیرا انسان، همان‌گونه که می‏دانید، موجود پیچیده‏ای است و باورها، عادات، رفتارها، اعمال، اخلاق، روحیات و گرایش‏های گوناگونی دارد و اصلاح او نیازمند زمان درازی است.
اینجاست که معنای اقدام پیامبر در انتقال این ولایت به علی(ع) روشن می‏َشود. پیامبر از مردم

[208]. «تو را از شراب و قمار می‌پرسند. بگو: در آن دو گناهی بزرگ و سودهایی است برای مردم. و گناهشان از سودشان بیشتر است.» (بقره، 219)
[209]. «من چیزی را که شما می‌پرستید، نمی‌پرستم و شما نیز چیزی را که من می‌پرستم، نمی‌پرستید. و من پرستنده چیزی که شما می‌پرستید، نیستم. و شما پرستنده چیزی که من می‌پرستم، نیستید. شما را دین خود، و مرا دین خود.» (کافرون، 2ـ6)
[210]. «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، آن‌گاه که مست هستید، گرد نماز مگردید تا بدانید که چه می‌گویید.» (نساء، 43)
[211]. «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، شراب و قمار و بت‌ها و گروبندی با تیرها پلیدی و کار شیطان است، از آن اجتناب کنید تا رستگار شوید.» (مائده، 90)
[212]. «پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاتر است.» (احزاب، 6)

کرده‏اند، 28 نفرند، ازجمله طبری، انباری، شیبانی، دارقطنی و کراجکی؛ و حامد حسین هندی و سید عبدالحسین شرف‌الدین و علامه امینی در عصر حاضر.
برخی نیز، ازجمله فخر رازی، گفته‏اند این حدیث متواتر است.
این خلاصه‏ای بود از سند حدیث غدیر و راویان آن، که برای یادآوری برای حاضران برشمردم.
اما برای تفسیر ماجرای غدیر و توضیح معنای ولایت که پیامبر در این روز بر آن تأکید کرد، باید مقدمه‏ای بیان کنم.
برادران، مسئله دین با مسئله آموزش متفاوت است. تبلیغ دین از جنس آموزش نیست تا پیامبر بخواهد دین را به ملت و قوم خود آموزش دهد. بلکه دین به معنای تربیت مردم است. دین یعنی تغییر مفاهیم نزد مردم، تغییر ایمان آنان، تغییر ذهنیت آنان و تغییر عادت‏ها و آداب و رسومشان و به عبارتی کوتاه، دین یعنی تلاش برای از نو ساختن انسان.
انسان عصر جاهلیت، از نظر ایمان و افکار و عقاید و عادات و اعمال، با انسانی که محمد(ص) می‏خواست بسازد، تفاوت داشت. از این رو، بود که پیامبر، برای آنکه بتواند این انسان را دگرگون کند و از نو بسازد، کوشید تا او را تربیت کند. از این رو، در زندگی هیچ پیامبری نمی‏بینیم که روزی به مسجد بیاید و کتاب خود را برای مردم بخواند و بگوید: این واجب است، این حرام است، این مستحب است، این جایز است، این جایز نیست؛ هرگز چنین روشی وجود نداشته است؛ بلکه می‏کوشد تا مردم را تربیت کند. برای نمونه، اسلام خمر را حرام می‏داند، ولی آن را یک‌باره و در یک لحظه حرام اعلام نکرده است. می‏توانست حرمت آن را در یک لحظه اعلام کند، ولی از آنجا که شراب‌خواری برای مردم عادت شده بود، جلوگیری از آن، کسانی را که به آن معتاد شده بودند، دچار مشکل می‏کرد. برای آنکه مردم بتوانند این عادت را ترک کنند، باید راهنمایی و تربیت می‌شدند. از این ‌رو، می‏بینیم اسلام خمر را در مکه حرام نکرد. پس از هجرت پیامبر به مدینه نیز تا دو سال حرمت خمر اعلام نشد. اسلام آن را مباح نشمرد، ولی حکم حرمت آن نیز اعلام نشد، تا اینکه حادثه‏ای رخ داد.
خلاصه آن حادثه این است که برخی از بزرگان صحابه در خانه عتبان بن مالک بودند و شراب خوردند و مست شدند. در آن حال درگیری شدیدی میان آنان به وجود آمد. از آنجا که این درگیری میان رؤسای قبایل بود، افراد هر قبیله به‌سرعت برای طرف‌داری و حمایت از رئیس خود صف کشیدند و بدین‌ترتیب، زمینه برای فتنه فراهم شد، درحالی‌که پایه‏های امت اسلام هنوز ضعیف بود. از این رو، مردم از این واقعه که نزدیک بود فتنه اوس و خزرجی و درگیری‏های قبیله‏ای را زنده کند، بسیار ناراحت شدند. این حادثه کیان اسلام را تهدید کرد و به همین سبب، باعث ناراحتی و نارضایتی شد و همه نیز می‏دانستند که منشأ این درگیری مستی و شراب‌خواری بوده است. از این ‌رو، دل‌ها آماده قبول حکم [حرمت] شراب شد و نخستین آیه برای تحریم خمر نازل شد: « ﴿ إِنَّمَا یرِیدُ الشَّیطَانُ أَن یوقِعَ بَینَکُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ فِی الْخَمْرِ وَالْمَیسِرِ وَیصُدَّکُمْ عَن ذِکْرِ اللّهِ وَعَنِ الصَّلاَة فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُونَ .»[207] این آیه تنها بیانگر سرزنش و نکوهش خداوند بود و مردم تا یک ماه، دو ماه یا بیشتر، درباره حکم خمر سؤال می‏کردند. در

[207]. «شیطان می‌خواهد با شراب و قمار میان شما کینه و دشمنی افکند و شما را از یاد خدا و نماز بازدارد، آیا بس می‌کنید؟» (مائده، 91)

کوچک‌تر عترت و خاندان من است. و خداوندِ ریزبین و آگاه به من خبر داده است که این دو هرگز از یکدیگر جدا نمی‏شوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند و من این را از خداوند برای آن دو درخواست کرده‏ام. پس از آن‌ها پیشی نگیرید که هلاک می‏شوید و از آن‌ها واپس نمانید که هلاک می‏شوید.» سپس دست علی را گرفت و بالا برد، به‌گونه‏ای که سفیدی زیر بغل هر دو نمایان شد و همه مردم او را شناختند. فرمود: «ای مردم، چه کسی به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است؟» گفتند: «خدا و رسول او داناترند.» فرمود: «خدا مولای من است و من مولای مؤمنانم و من به آنان از خودشان سزاوارترم. پس هرکه من مولای اویم، این علی مولای اوست.» و این جمله را سه بار تکرار کرد و در نقل امام احمد بن حنبل، در کتاب المسند آمده است که پیامبر چهار بار این جمله را تکرار کرد. سپس فرمود: «خدایا هرکه را با او دوستی کند، مشمول رحمت خود بدار و هرکه را با او دشمنی ورزد، دشمن بدار و هرکه را به او محبت کند، مشمول رحمت خود کن و هرکه به او کینه ورزد، او را مورد غضب خود قرار ده و هرکه را بدو یاری رساند، یاری رسان و هرکه او را خوار دارد، او را خوار ساز و حق را با او - ‌هرکجا باشد ‌- بگردان. کسانی که حاضرند، این خبر را به آنان که غایب‌اند، برسانند.» و پیش از آنکه مردم پراکنده شوند، این آیه نازل شد: « ﴿ الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الاسْلاَمَ دِینًا .»[206] پس پیامبر فرمود: «الله اکبر! خدا را بزرگ می‌داریم، به سبب کامل کردن دین و تمام گرداندن نعمتش و خشنودی‌اش از ما.»
من این واقعه را از یکی از کتاب‏های معتبر، یعنی المسند امام احمد بن حنبل، نقل کردم. درمورد سند حدیث نیز به‌طور کوتاه توضیحاتی می‏دهم:
واقعه غدیر را 24 نفر از مورخان بزرگ، ازجمله ابن قتیبه، طبری، بلاذری، ابن عساکر، ابن اثیر، ابن خلدون، ابن خلکان، عسقلانی و سیوفی، نقل کرده‏اند. از محدثان نیز 27 نفر، ازجمله امام شافعی، امام احمد بن حنبل، ابن ماجه، ترمذی، نسائی، حاکم، عسقلانی و صاحب کنز العمال، این حدیث را نقل کرده‏اند. از متفکران بزرگ نیز یازده نفر، همچون طبری، ثعالبی، قرطبی، نیشابوری، فخر رازی، آلوسی و سیوطی، به این واقعه پرداخته‏اند. از متکلمان یازده نفر به این ماجرا اشاره کرده‏اند، ازجمله باقلانی، جرجانی، بیضاوی، تفتازانی و کوشی. در بین بزرگان اهل لغت نیز، ابن درید در الجوهرة، ابن اثیر در النهایة، حموی در معجم البلدان و... این واقعه را ذکر کرده‏اند.
اما راویان این حدیث عبارت‌اند از 106 نفر از اصحاب، ازجمله دو خلیفه، ابوبکر و عمر، و همچنین عایشه و حضرت فاطمه و ابوهریره؛ 84 نفر از تابعان؛ 56 نفر از علمای قرن دوم؛ 92 نفر از علمای قرن سوم؛ 43 نفر از علمای قرن چهارم؛ 23 نفر از علمای قرن پنجم؛ 20 نفر از علمای قرن ششم؛ 20 نفر از علمای قرن هفتم؛ 18 نفر از علمای قرن هشتم؛ 15 نفر از علمای قرن نهم؛ 14 نفر از علمای قرن دهم؛ 11 نفر از علمای قرن یازدهم؛ 12 نفر از علمای قرن دوازدهم؛ 11 نفر از علمای قرن سیزدهم و 8 نفر از علمای قرن چهاردهم که این حدیث را با جزئیات آن نقل کرده‏اند و از این رو، جایی برای خدشه در صحت سند وجود ندارد.
کسانی که درباره این حدیث کتاب تألیف

[206]. «امروز دین شما را به کمال رسانیدم و نعمت خود بر شما تمام کردم و اسلام را دین شما برگزیدم.» (مائده، 3)

عید غدیر، عید ولایت

منبع: متن این سخنرانی در کتاب انسان آسمان درج شده است.
( بسم‌الله الرحمن الرحیم ) ، والحمدلله رب العالمین والصلوة والسلام علی سیدنا محمد وعلی الأنبیاء المرسلین. وسلام‌الله علی أولیائهم وأصحابهم الطیبین.
ای سرور من، ای ابوالحسن، پوزش می‏خواهم و جای شگفتی نیست. نظریه‏ها و آرا و اندیشه‌ها، هنگام سخن گفتن درباره شما مضطرب می‌شود. من درباره علی چه بگویم؟ او که خلیفه عمر بن خطاب، درباره او گفته است: «ای ابوالحسن، اگر دریاها مرکب باشد و درختان جنگل‌ها قلم و انسان‏ها نویسنده و جنیان حسابگر، نمی‏توانند فضایل تو را به شماره درآورند.»
خلیفه ابوبکر نیز بسیار به سیمای علی نگاه می‏کرد. وقتی از او درباره آن پرسیدند، گفت: «از رسول خدا شنیدم که نگاه کردن به چهره علی، عبادت است.»
اگر بخواهیم درباره این مرد سخن بگوییم، از د��یای فضل او جرعه‌ای بیش نتوانیم برگرفت. ولی مناسبت امشب، یعنی شب عید غدیر، بحث ما را به همین موضوع اختصاص می‏دهد. تلاش می‏کنم درباره این موضوع توضیحاتی بدهم و اسناد آن را ذکر کنم و معانی آن را به‌طور کوتاه تفسیر کنم.
واقعه غدیر هنگام بازگشت پیامبر از حجةالوداع در سال دهم هجری رخ داده است؛ در مکانی به نام جُحفه، کنار برکه‏ای به نام خُم. جحفه مکانی بود که در آنجا راه حجاج از یکدیگر جدا می‏شد و هر گروه به سوی موطن خود می‏رفتند. همه حجاج در این منطقه جمع شده بودند. این واقعه در روز پنجشنبه، هجدهم ماه ذی‌الحجه رخ داده است و بنابر نقل برخی از تاریخ‏نویسان بزرگ، بیش از صدهزار نفر از مسلمانان در این روز همراه پیامبر بوده‌اند. در آن روز، پیامبر خطبه خواند و فرمود: «خدا را سپاس می‌گوییم و از او یاری می‏طلبیم. به او ایمان داریم و بر او توکل می‌کنیم و از شرّ نفس و اعمال زشت خود، به او پناه می‏بریم. خدایی که هرکه را گمراه کند، او را هدایت‌کننده‌ای نیست و هرکه را هدایت کند، او را گمراه‌کننده‌ای نیست. گواهی می‏دهم که معبودی جز الله نیست و گواهی می‏دهم که محمد بنده و فرستاده اوست.»
«ای مردم، نزدیک است که فراخوانده شوم و من نیز استجابت ‌کنم. من مسئولم و شما نیز مسئولید. چه می‏گویید؟» گفتند: «گواهی می‏دهیم که تو پیام خدا را ابلاغ کردی و خیرخواه بودی و مجاهده کردی. خداوند به تو پاداش نیک دهد.»
پیامبر فرمود: «آیا گواهی نمی‏دهید که معبودی جز الله نیست و محمد بنده و فرستاده اوست و بهشت او حق است، جهنم او حق است، مرگ حق است و روز رستاخیز به پا خواهد شد و تردیدی در آن نیست و خداوند کسانی را که در قبرها هستند، برخواهد انگیخت؟» گفتند: «آری، ای رسول خدا.» فرمود: «خدایا، گواه باش.» سپس فرمود: «پس بنگرید که چگونه پس از من با ثقلین (دو چیز گران‌بها) مواجه می‌شوید.» شخصی ندا داد: «ثقلین چیست؟» فرمود: «ثقلِ بزرگ‌تر کتاب خداست که یک طرف آن به خداوند متصل است و طرف دیگر در دستان شماست، پس به آن چنگ زنید تا گمراه نشوید. ثقلِ