توانمندی آنان. کسی که او را دوست داشته باشد، عهدهدار امور میشود و کسی که او را دوست نداشته باشد، از اداره امور دور نگه داشته میشود. و بدینترتیب، مناصب از دست شایستگان بیرون میآید و به دست چربزبانان و چاپلوسان میافتد و در نتیجه، جامعه ویران میشود.
از سوی دیگر، دور بودن مردم از حاکم باعث میشود که آنها کوچک را بزرگ و بزرگ را کوچک بپندارند و در نتیجه، دچار سرگردانی شوند؛ یا به تقدیس و پرستش حاکمان روی میآورند و ضعیف و خوار میَشوند و انتقاد و دادخواهی را کنار میگذارند و حقیقت را پنهان میکنند، که در این حالت حاکم نمیتواند بهدرستی حکمرانی کند؛ و یا از حاکمان کینه به دل میگیرند که کینه ملت خطرناکترین تهدید برای حکومت است. امام علی درباره عدالت میفرماید: «لَأُنصِفَنَّ المَظلُومَ مِن ظالِمِهِ وَلَأَقُودَنَّ الظّالِمَ بخزامَتِهِ.»[229] (به خدا سوگند، ستمدیده را از [چنگ] ستمگر میرهانم و مهار ستمگر را در دست میگیرم.) در جای دیگر فرموده است: «الذَّلیلُ عِندی عَزیزٌ حَتّی آخُذَ الحّقَّ لَه وَالقوِی عِندی ضَعیفٌ حَتّی آخُذَ الحّقَّ مِنهُ.»[230] (انسان خوار شده در نزد من عزیز است تا آنگاه که حق او را به او بازگردانم و توانمند در نزد من ضعیف است تا آنگاه که حق را از او بازستانم.)
در حقوق جزایی مدرن، اصلی بنیادین وجود دارد که آن را نخستین بار در سخنان امام علی مییابیم: «لا آخُذُ عَلَی التُّهمَةِ وَلا اُعاقِبُ عَلَی الظَّنِ.»[231] (به صرف اتهام، سرزنش نمیکنم و به صرف گمان، عقاب نمیکنم.) در سخنی دیگر فرموده است: «أجوَرُ الناسِ من عَدَّ جَورَهُ عَدلاً.»[232] (ستمگرترین مردم کسی است که ستم خود را عدالت بشمارد.) در جایی دیگر میفرماید: «شَرُّ الناسِ مَن یُعینُ عَلَی المَظلُومِ.»[233] (بدترین مردم کسی است که غالب را در برابر مغلوب یاری میکند.) هنگامی که امام میخواهد مردم را برای کمک به حق برانگیزد تا در برابر ستم و ستمگر بیتفاوت نمانند، میفرماید: «الرّاضی بِفِعلِ قَوم کَالدّاخِلِ فیهِ مَعَهُم.»[234] (کسی که به عمل قومی خشنود باشد، مانند کسی است که در آن عمل با آنان همراهی کند.) همچنانکه فرمودهاند: «الساکِتُ عَنِ الحقِّ شَیطانٌ اَخرَس.» (کسی که زبان از گفتن حق ببندد، شیطانی لال است.)
درباره علم، سخن ارزشمند و مهمی فرموده است. من این سخنان را بهطور گذرا مطرح میکنم، زیرا اگر بخواهیم درباره آنها بحث کنیم، تفسیر هر کلمه از آنها زمان بسیاری میطلبد. ایشان فرموده است: «العَقلُ حِفظُ التَّجارِب.»[235] (خرد، نگه داشتن و به خاطر سپردن تجربههاست.) برادران میدانند که خاستگاه همه علوم امروزی تجربه و تکرار و به قانون درآوردن تجارب است. قانون، در اصطلاح علمای منطق، درک کلیات است که آن را عقل یا قوه کامله مینامیم. این اصل در پیشرفتِ علوم، نقش اساسی دارد.
درباره آزادی و آزادی ملتها، امام علی سخن مشهوری دارند: «لاتَکُن عَبدَ غَیرِکَ وَقَد جَعَلَکَ اللهُُ
[229]. پیشین، ص 194، خطبه 136.
[230]. پیشین، ص 81، خطبه 37
[231]. ابن ابیالحدید، عبدالحمید بن هبةالله، شرح نهجالبلاغة، چاپ اول: قم، مکتبة آیةالله المرعشی النجفی، 1404ق، ج 3، ص 148.
[232]. تمیمی آمدی، عبدالواحد بن محمد، غررالحکم و دررالکلم، قم، دار الکتب الاسلامی، 1410 قمری، ص 216
[233]. پیشین، ص 411.
[234]. شریف الرضی، محمدبنحسین، نهجالبلاغه، تصحیح صبحی صالح، چاپ اول: قم، هجرت، 1414ق، ص 499، حکمت 154.
[235]. پیشین، ص 402، نامه 31.
در دل مردم ایجاد ترس و وحشت کند، ولی دیری نمیپاید که به نابودی آن حکومت میانجامد. یکی از پژوهشگران، سخنان امام را در روزی که ایشان به خلافت مسلمانان انتخاب شد، با وصیتهای ایشان در روز شهادت در بستر مرگ، مقایسه کرده و نکته شگف��انگیزی کشف کرده است. او دریافته که وصیتهای امام در روز شهادت با خطبه ایشان در روز آغاز خلافت و فرمانروایی کاملاً مطابقت و همخوانی دارد. از این نکته درمییابیم که این مرد، منصب حکومت را ابزاری برای خدمت و ادای وظیفه میدانسته است و از این رو، روز خلافت و روز شهادت برای او یکسان است. امام در روز شهادت خدا را برای موفقیت در ایفای وظیفه شکر میکند و روزی که به خلافت میرسد، از خدا میخواهد تا او را در ادای وظیفه یاری کند و میفرماید اگر نبود که با پذیرفتن خلافت بتوانم حقی را به پا دارم یا باطلی را به زیر کشم، همانا افسار شتر خلافت را بر روی کوهان آن میانداختم و آن را وامیگذاشتم.[227]
در سفارشهایی که به فرمانداران خود میکند، آنان را از دوری کردن و پنهان شدن از مردم بازمیدارد و میفرماید: «اَلاِحْتِجَابُ مِنْهُمْ یقْطَعُ عَنْهُمْ عِلْمَ مَا احْتَجَبُوا دُونَهُ فَیصْغُرُ عِنْدَهُمُ اَلْکَبِیرُ وَیعْظُمُ اَلصَّغِیرُ وَیقْبُحُ اَلْحَسَنُ وَیحْسُنُ اَلْقَبِیحُ وَیشَابُ اَلْحَقُّ بِالْبَاطِلِ وَإِنَّمَا اَلْوَالِی بَشَرٌ لاَ یعْرِفُ مَا تَوَارَی عَنْهُ اَلنَّاسُ بِهِ مِنَ اَلْأُمُورِ.»[228] (و نهان شدن از رعیت، والیان را از دانستن آنچه بر آنان پوشیده است، باز دارد. پس کار بزرگ نزد آنان کوچک به شمار آید و کار ��وچک بزرگ نماید، زیبا زشت شود و زشت زیبا، و باطل به لباس حق درآید. و همانا والی انسان است و آنچه مردم از او پوشیده دارند، نداند.)
امام، با این جملهها، خطرهای پنهان شدن از چشم مردم را گوشزد میکند. این بیماری خطرناک و فراگیری در میان حاکمان و مردم عادی است. حاکم خود را از مردم پنهان میکند و میبیند با پنهان ماندن حکمرانی او آسانتر میشود. ولی پیامدهای این پنهان شدن چیست؟ امام این پیامدها را بهطور روشن توضیح دادهاند. هنگامی که حاکم از مردم پنهان میشود، حقایق و واقعیتها از چشم او پنهان میماند و مردم احساس میکنند فردی که خود را از آنان مخفی کرده است، با آنان تفاوت دارد، زیرا این حالت نوعی هیبت و هراس در آنان پدید میآورد. وقتی حاکم از امور کشور آگاه نباشد، چاپلوسان نزد او راه میِیابند و به ستایش او میپردازند و میگویند: حکومت تو صالح و کارآمد است و مردم در آسایش به سر میبرند و مشکلی ندارند. اما خیرخواهان سختیهایی را که بر ملت میگذرد، برای حاکم بازگو میکنند. وجود چاپلوسان و اطمینان دادن آنان به حاکم و همچنین دور بودن حاکم از مردم سبب میشود که او سخن خیرخواهان و خردمندان را بهسختی بپذیرد و به دروغهای چاپلوسان تمایل نشان دهد و آنان را به خود نزدیک کند و خیرخواهان دلسوز را از خود دور کند، زیرا آنان از او انتقاد میکنند و او انتقاد را برنمیتابد. ستایش و چربزبانی فراوان، حاکم را به این خیال میاندازد که او واقعاً فرستادهای از جانب خدا و صاحب رسالت و عنصری متمایز از دیگران است که برای نجات ملت آمده است. وقتی این غرور در او پدید آمد، دیگر به هیچ وجه انتقاد را نمیپذیرد. چنین حاکمی امور را به دوستانش میسپارد، زیرا معیار حق و باطل برای او میزان محبت ورزیدن انسانها به اوست، نه شایستگی و
[227]. ر. ک: شریف الرضی، محمد بن حسین، پیشین، ص 5، خطبه 3.
[228]. پیشین، ص 441، نامه 53.
مَکارِهِ الدَّهرِ اَو اَکُونَ اُسوَةً لَهُم فی جُشُوبَة العَیشِ فَما خُلِقتُ لِیشغَلَنی اَکلُ الطَّیباتِ کَالبَهیمَة المَربُوطَة هَمُّها عَلَفُها اَوِ المُرسَلَةَ شُغلُها تَقَمُّمُها تَکتَرِشُ مِن اَعلافِها وَتَلَهُو عَمّا یرادُ بِها.»[223] (آیا بدین بسنده کنم که مرا امیر مؤمنان گویند و در ناخوشیهای روزگار شریک آنان نباشم؟ یا در سختیهای زندگی نمونهای برایشان نشوم؟ مرا نیافریدهاند تا خوردنیهای گوارا سرگرمم سازد، چون چارپایی بسته که به علف پردازد یا آن که واگذارده است و به این سو و آن سو رود و شکم را از علفهای آن بینبارد و از آنچه بر سرش آرند، غفلت دارد.)
نیز فرموده است: «لَوْ شِئْتُ لاَهْتَدَیتُ اَلطَّرِیقَ إِلَی مُصَفَّی هَذَا اَلْعَسَلِ وَلُبَابِ هَذَا اَلْقَمْحِ وَنَسَائِجِ هَذَا اَلْقَزِّ وَلکِنْ هَیهَاتَ أَنْ یغْلِبَنِی هَوَای وَیقُودَنِی جَشَعِی إِلَی تَخَیرِ اَلْأَطْعِمَة وَلَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ اَلْیمَامَة مَنْ لاَ طَمَعَ لَهُ فِی اَلْقُرْصِ وَلاَ عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ»[224] (و اگر میخواستم میدانستم چگونه عسل پالوده و مغز گندم و بافته ابریشم را به کار برم. لیکن هرگز هوای من بر من چیره نخواهد شد. و حرص، مرا به گزیدن خوراکها نخواهد کشید. چه، شاید در حجاز یا یمامه کسی حسرت گرده نانی برد یا هرگ�� شکمی سیر نخورد.)
اینگونه مسئولیتپذیریهایی که در زندگی امام مشاهده میکنیم، انسان را به شگفتی میآورد و اعتماد او را به سیره حاکمان جلب میکند. حاکم سخاوتمند کسی است که الگوی ملت خود باشد. چگونه ممکن است انسانی غذا نخورد؟ مگر نه این است که خداوند نعمتهای پاکیزه را برای انسان آفریده است؟ چرا، ولی برای انسانهای عادی. حاکم و فرمانروا باید همچون ضعیفترین زیردستان و افراد تحت حکومت خود زندگی کند. از این رو، امام هنگامی که حکومت را در دست داشت، نمیپذیرفت که سیر بخورد، مبادا که در حجاز یا یمامه کسی باشد که حسرت نان داشته یا سیر نخورده باشد. او خود را در برابر مردم مسئول میداند و میان آنها فرق نمیگذارد. ایشان در نامه معروفش به فرماندار خود، برای مساوات میان مردم استدلال و درباره لزوم مراعات حال مردم میگوید: «اِنَّ الخَلقَ ... إِمَّا أَخٌ لَکَ فِی الدِّینِ وَإمّا نَظِیرٌ لَکَ فِی الْخَلْقِ»[225] (مردم یا برادر دینی تواند یا در آفرینش همچون تواند.) افراد یک ملت از هر فرقه و مذهب و آیین که باشند، در آفرینش همچون تو هستند و انساناند و خاستگاه و سرآغاز شکلگیری جامعهها نیز انسان است. معیار شهروندی، انسان بودن است. اگر قرار باشد اعتقادات انسان او را از انسانیت خارج کند، او حق شهروندی ندارد و اگر عقاید انسان، او را از انسانیت بیرون نمیبرد، پس حق شهروندی دارد، زیرا همه در آفرینش همانند یکدیگرند.
امام در یکی دیگر از سخنان خود فرمودهاند که حکومت با ریختن خون حرام قوام نمییابد. چراکه این کار موجب ضعف و تزلزل آن میشود و بلکه او را به نابودی میکشاند.[226] تصور نکنید کسی میتواند با خونریزی پیروز شود و بر مردم غلبه کند. چه بسا خونریزی بتواند یک روز، دو روز، یا مدتی
[223]. شریف الرضی، محمدبنحسین، نهجالبلاغه، تصحیح صبحی صالح، چاپ اول: قم، هجرت، 1414ق، ص 418، نامه 45.
[224]. پیشین، ص 417 - 418، نامه 45.
[225]. پیشین، ص 427، نامه 53.
[226]. اشاره به قسمتی از نامه امیرالمؤمنین به مالک اشتر نخعی: «فَلَا تُقَوِّیَنَّ سُلْطَانَکَ بِسَفْکِ دَم حَرَام فَإِنَّ ذَلِکَ مِمَّا یُضْعِفُهُ وَیُوهِنُهُ بَلْ یُزِیلُهُ وَیَنْقُلُه» (حکومت خود را با ریختن خونی به حرام نیرومند مکن که خون به حرام ریختن قدرت را به ناتوانی و سستی کشاند، بلکه دولت را از صاحب آن به دیگری بگرداند.) شریف الرضی، محمد بن حسین، پیشین، ص 443، نامه 53.
بجنگیم و مردم را رها کنیم تا در امان بمانند.» در این وقت عمرو بن عاص که حضور داشت، به معاویه گفت: «او درخواست منصفانهای داده است.» معاویه گفت: «از زمانی که مرا نصیحت کردی هیچگاه به من نیرنگ نزده بودی، جز امروز. آیا به من میگویی به مبارزه با ابوالحسن بروم، درحالیکه میدانی او دلاوری بزرگ است. گویا تو به حکومت بر شام پس از من چشم دوختهای!»
هنگامی که علی، عمرو بن عبدود را کشت، خواهرش بر سر جنازه او آمد و چون فهمید علی قاتل عمرو است، گریه و زاری نکرد، زیرا قبایل عرب بر خود ننگ نمیدانستند که یکی از آنان به دست علی کشته شود.
روزی معاویه با عبدالله بن زبیر، که از دلاورترین دلاوران عرب بود، شوخی میکرد. عبدالله بن زبیر گفت: «ای معاویه، کدام یک از دلاور��های مرا انکار میکنی؟ من در جنگ رو در روی علی ایستادهام.» و این بزرگترین افتخار او به شمار میآمد. معاویه به او گفت: «اگر در برابر او میایستادی، ناگزیر تو و پدرت را با دست چپ خود میکشت و دست راست او آزاد بود و دنبال کسی میگشت که او را بکشد.» شجاعت علی نیاز به بحث ندارد و او در این ویژگی همانند پیامبر(ص) بود.
اما درباره سخاوت و بخشندگی او نیز داستانهای فراوانی وجود دارد که به داستانی که در سوره انسان آمده است، اشاره میکنم:
در این سوره آمده است: « ﴿ وَیطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَی حُبِّهِ مِسْکِینًا وَیتِیمًا وَأَسِیرًا ﴾ .»[220] مِحفَن بن ابیمِحفَن ظِبّی، نزد معاویه آمد و به او گفت: «ای معاویه، از نزد بخیلترین مردم میآیم.» معاویه گفت: «وای بر تو! آیا درباره ابوالحسن میگویی بخیلترین مردم است؟ اگر او دو خانه داشته باشد، یکی پر از طلا و دیگری پر از کاه، طلاها را پیش از کاهها بذل میکند.»[221] و به همین ترتیب، میّبینیم که اخلاق علی شباهت بسیاری به اخلاق پیامبر داشته است. او با پیامبر زندگی میکرد و پیامبر او را تربیت میکرد و سرانجام شاگردی همانند استاد شد و تجسم کامل دین شد تا آنجا که قرآن کریم او را «نفس پیامبر» خوانده است: « ﴿ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ ﴾ »[222] که همه مفسران به اتفاق، آن را درمورد علی(ع) دا��ستهاند. از این رو، بود که پیامبر علی را مکلف کرد تا سرپرست و مربی مردم باشد و بر آنان حکومت کند.
در اینجا برخی از سخنان او را که بیانگر شیوه حکمرانی و روش او در تربیت مردم است، بهطور کوتاه ذکر میکنم: او حاکمی بود که به آنچه فرمان میداد، ایمان داشت. مورخان درباره او گفتهاند: «هیچگاه مردم را از کاری نهی نکرد، مگر آنکه خودش پیش از آنان از آن کار دوری کرده بود و هیچگاه از آنان نمیخواست کاری کنند، مگر آنکه خود پیش از آنان آن را انجام میداد.» او نخستین کسی بود که قانون را اجرا میکرد. در اینجا باید به عنصر مسئولیتپذیری توجه کنیم. اینکه صرفاً شخصی حاکم باشد، کافی نیست. حاکم کسی است که مسئولیتپذیر باشد و مسئولیت اداره امور مردم را بر عهده بگیرد. ایشان فرموده است: «أَ أَقنَعُ مِن نَفسی بِأَن یقالَ هذا أمیرُالمؤمنینَ وَلا اُشارِکُهُم فی
[220]. «و طعام را درحالیکه خود دوستش دارند، به مسکین و یتیم و اسیر میخورانند.» (انسان، 8)
[221]. «وَیحَکَ کَیفَ تَقُولُ إنَّهُ أَبخَلُ النّاسِ لو مَلَکَ بَیتاً مِن تِبر وَبَیتاً مِن تِبن لَأنفَدَ تِبرُهُ قَبلَ تِبنِهِ.» ابن ابیالحدید، عبدالحمید بن هبةالله، شرح نهجالبلاغة، چاپ اول: قم، مکتبة آیةالله المرعشی النجفی، 1404ق، ج 1، ص 22.
[222]. آل عمران، 61.
«عَلی مِنّی وَ أَنا مِن علیّ»[215] (علی از من است و من از علیام.) در حدیثی دیگر آمده است: «أنا وَ عَلِی مِن شَجَرة واحِدَة.»[216] (من و علی از یک درختیم.)
تشابه این دو را در اخلاق و کردار بهروشنی می��وان دریافت؛ مثلاً در زمینه عدالت میبینیم پیامبر(ص) در آخرین روز عمر خود به مسجد آمد و به منبر رفت و گفت: «ای مردم هرکس من به پشت او تازیانهای زدهام، این پشت من است [بیاید و قصاص کند.] هرکس من از او مالی گرفتهام، بیاید و آن را از مال من برگیرد و هیچیک از شما از اینکه مورد کینه و دشمنی قرار گیرد، نهراسد، زیرا چنین برخوردی درخور من نیست.» مردی برخاست و گفت: «ای رسول خدا، من بر شما حقی دارم. در روز احد که چوبی در دست داشتید و مردم را برای جنگ به صف میکردید، ضربهای به شکم من زدید. میخواهم انتقام آن را بگیرم.» پیامبر فرمود: «نزدیک بیا، ای مرد.» وقتی آن مرد نزدیک شد، گفت: «ای رسول خدا، هنگامی که آن ضربه را به شکم من زدید، لباسی بر تن نداشتم و شکمم عریان بود. پیراهن خود را بالا بزنید تا شما را همانگونه که به من ضربه زده بودید، قصاص کنم.» وقتی پیامبر پیراهن خود را بالا زد، آن مرد خود را بر روی دو پای پیامبر انداخت و آنها را بوسید و عذرخواهی کرد و گفت: «ای رسول خدا، دوست داشتم برای همه کسانی که این صحنه را میّبینند و میشنوند، ثابت کنم که شما به آنچه میگویید، عمل میکنید و با آن زندگی میکنید و آنچه میگویید، از روی ریا و خودنمایی نیست، بلکه برای حقطلبی و حقخواهی است.»
این عدالت شگفتانگیزی را که در زندگی پیامبر میبینیم، در سخنان علی نیز میشنویم. علی(ع) فرموده است: «وَاللهِ لأَن أَبیتَ عَلَی حَسَکِ السَّعدانِ مُسَهَّداً أَو اُجَرَّ فی الأغلالِ مُصَفَّداً، أَحَبُّ اِلَی مِن أَن الَقی اللهَ [وَرَسولَهُ] یومَ القِیامَة ظالِماً لِبعَضِ حُقوقِ العبادِ وَغاصِباً لِشَیء مِن الحُطامِ.»[217] (به خدا اگر شب را بر روی خارهای گیاه سعدان (خار شتر) بیدار مانم و در طوقهای آهنین، از این سو به آن سویم کشند، بر من خوشتر است تا در روز رستاخیز بر خدا و رسول درآیم و بر یکی از بندگان ستمکار باشم یا از او اندک چیزی گرفته باشم.)
در شجاعت و دلاوری نیز شباهت فراوانی میان علی و پیامبر وجود دارد. خیلیها از شجاعت علی بسیار میدانند و این سخن او را شنیدهاند که «ما أُبُالی وَقَعتُ عَلَی الموَتِ أو وَقَعَ المَوتُ عَلَی.»[218] (باکی ندارم از آنکه به کام مرگ درافتم یا مرگ مرا در کام خود کشد.) ولی باید این سخن امام را شنید که «هرگاه سختیها به اوج میرسید و جنگ بالا میگرفت، به رسول خدا پناه میبردیم.»[219]
در اخلاق و بخشندگی میبینیم مقام او همانند مقام پیامبر است و شباهت میان زندگی آن دو واضح است.
درباره شجاعت امام داستان جالبی برایتان نقل میکنم: در جنگ صفین که جنگ میان امام علی(ع) و معاویه بود، امام معاویه را به مبارزه طلبید و فرمود: «خودت به جنگ بیا تا مرد�� در امان باشند. چرا باعث میشوی مردم یکدیگر را بکشند. بیا ما
[215]. ابن بابویه، محمد بن علی، الأمالی، تهران، کتابچی، 1376، ص 659.
[216]. مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، چاپ دوم: بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1403ق، ج 21، ص 280.
[217]. شریف الرضی، محمدبنحسین، نهجالبلاغه، تصحیح صبحی صالح، چاپ اول: قم، هجرت، 1414ق، ص 346، خطبه 224.
[218]. ابن ابیالحدید، عبدالحمید بن هبةالله، شرح نهجالبلاغة، چاپ اول: قم، مکتبة آیةالله المرعشی النجفی، 1404 قمری، ج 6، ص 117.
[219]. پیشین، ج 13، ص 279.
پرسید: «آیا من به شما از خودتان سزاوارتر نیستم؟» گفتند: «آری.» فرمود: «مَن کُنتُ مَولاهُ فَهذا عَلِی مَولاهُ» (هر که من مولای اویم، این علی مولای اوست.) یعنی او رهبر است و باید از او اطاعت کنید. او کسی است که به ساختن انسانها و جامعه میپردازد و بنای امت را تمام میکند. این همان مسئولیت مهم و بزرگی است که در روز غدیر به امام علی واگذار شد.
در اینجا سؤالی پیش میآید: چرا این مقام و سلطه به علی واگذار شد نه به غیر او؟
برای پاسخ به این سؤال باید درباره شخصیت امام علی بحث کنیم. میدانید که در یکی از سالها در مکه قحطی رخ داد و زندگی بسیار دشوار شد. ابوطالب که پیرمردی بزرگوار و ارجمند بود، از نظر مالی تنگدست بود. از این رو، خویشان و برادرانش نزد او آمدند و هریک از آنها سرپرستی یکی از پسران او را به عهده گرفتند تا از این راه به او در اداره امور زندگیاش کمک کنند؛ مثلاً عباس، پسر بزرگتر او طالب را با خود برد و پیامبر، پسر کوچکتر او علی را. در آن هنگام علی شش سال داشت.
بنابراین، علی در سن شش سالگی وارد خانه محمد شد و این امر، دو سال پیش از بعثت پیامبر بود. میدانید که سن ششسالگی سرآغاز تربیت اساسی کودک است و پیش از آن پایه تربیت کودک شکل میگیرد. علی در این سن که آغاز فراگیری تربیت صحیح است، وارد خانه پیامبر شد. بیگمان پیامبر، پیش از بعثت نیز، مردی عادی نبود. اینگونه نبود که تا شب بعثت مانند دیگر انسانها بوده باشد و یکباره پیامبر شده باشد. پیامبر، پیش از رسیدن به نبوت نیز، روزهایی را به تفکر و عبادت و ریاضت میپرداخت و حتی پیش از 25 سالگی به غار حرا میرفت و عبادت میکرد و به وضع امت خود میاندیشید و میکوشید نفس خود را صفا دهد و وقتی صفای نفس او به اوج رسید، وحی بر او نازل شد.
بنابراین، پیش از نزول وحی نیز، خانه پیامبر خانه عبادت و تفکر و ریاضتهای روحی بود. بیگمان این نوع عبادتها بر فضای خانه اثر میگذاشت و علی در این خانه زندگی میکرد.
محمد به پیامبری مبعوث شد و علی اسلام آورد و شب و روز، در جنگ و صلح، در خانه و سفر و حضر، در سختی و گشایش، همراه پیامبر بود؛ با پیامبر زندگی کرد و علوم و تعالیم فراوانی از ایشان آموخت و مقام او به آنجا رسید که پیامبر درباره او فرمود: «أنا مَدینة العِلمِ وَعَلِیٌّ بابُها»[213] (من شهر علمم و علی دروازه آن است.) این مقام عظیمی است که تأثیرپذیری و فراگیری امام علی از پیامبر را میرساند. شخصیت امام علی شبیه شخصیت پیامبر بود و بیتردید این شاگرد امین میکوشید همواره در رکاب پیامبر باشد. خود ایشان فرموده که من نسبت به رسول خدا، همچون بچه شتر نسبت به مادرش بودم.[214] همواره پای خود را جای پای پیامبر میگذاشت و میکوشید که مثل پیامبر زندگی کند و به تمام معنا، شاگردی واقعی و امانتدار باشد. اگر به زندگی علی بنگریم، شباهتهای فراوانی با زندگی پیامبر مییابیم. برای نمونه، هنگامی که پیامبر، میان مهاجران و انصار پیوند برادری برقرار کرد، خودش با علی پیمان برادری بست. عمر او مانند عمر پیامبر 63 سال بود. پیامبر در حدیثی فرمودهاند:
[213]. ابن بابویه، محمد بن علی، الأمالی، تهران، کتابچی، 1376، ص 345.
[214]. ر. ک: شریف الرضی، محمدبنحسین، نهجالبلاغه، تصحیح صبحی صالح، چاپ اول: قم، هجرت، 1414ق، ص 300، خطبه 192: «وَلَقد کُنتُ أتَّبِعُهُ اتّباعَ الفَصیلِ أثَرَ أُمِّهِ.»
مرحله دوم، این آیه نازل شد: « ﴿ یسْأَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیسِرِ قُلْ فِیهِمَا إِثْمٌ کَبِیرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَکْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا ﴾ .»[208]
سپس حادثه دیگری رخ داد: یکی از اصحاب در حال مستی امام جماعت شد و در نماز سوره کافرون را خواند. در این سوره [خطاب به کافران] آمده است: « ﴿ لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ * وَلَا أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ * وَلَا أَنَا عَابِدٌ مَّا عَبَدتُّمْ * وَلَا أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ * لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِی دِینِ ﴾ .»[209] ولی او «لا» را حذف کرد و اینگونه خواند: « ﴿ أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ * وَأَنتُم�� عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ﴾» یعنی من چیزی را که شما میپرستید، میپرستم و شما نیز چیزی را که من میپرستم، میپرستید. در پی این واقعه نیز ناراحتی شدیدی پیش آمد و سومین آیه نازل شد: « ﴿ یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنواْ لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَة وَأَنتُمْ سُکَارَی حَتَّیَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ ﴾ .»[210] این آیه مردم را از نوشیدن شراب پیش از نماز نهی میکند؛ یعنی پنج بار در روز. تا اینکه در سال ششم هجری، آیه تحریم نازل شد: « ﴿ إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیسِرُ وَالانصَابُ وَالازْلاَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّیطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ﴾ .»[211]
و بدینترتیب، میبینیم هر حکمی در اسلام بهتدریج بیان میشود تا مردم را قانع و دلها را تربیت کند. این شیوه در سرتاسر دعوت پیامبر به چشم میخورد و به همین سبب بود که قرآن بهتدریج در طول 23 سال نازل شد.
این مقدمه ثابت میکند که پیامبر(ص)، به فرمان خداوند، میکوشید تا مردم را تربیت کند و شخصیت آنان را بسازد و باورها و فرهنگ و اخلاق و کارهایشان را اصلاح کند. برای رسیدن به این هدف، باید جامعهای سالم و صالح به وجود آورد، زیرا انسان از جامعه خود تأثیر میگیرد. اگر جامعه قبیلهای جاهلیت نمیتوانست انسان بسازد، پیامبر کوشید تا جامعهای صالح پدید آورد و ب��ای خلق چنین جامعهای کوشید تا حکومت را به دست گیرد و در مدینه توانست حاکم شود. قرآن نیز این سلطه و فرمانروایی را به پیامبر عطا کرد: « ﴿ النَّبِی أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ ﴾ .»[212] این سلطه غیر از سلطه رسالت است، چون سلطه رسالت در جهت تبلیغ احکام است.
سلطه دوم ولایت است، یعنی سلطه در تربیت و سازماندهی و تأدیب مردم و تشکیل جامعه، بهگونهای که اراده حاکم بر اراده مردم غلبه داشته باشد.
این ولایت به پیامبر داده شد تا بتواند مردم را تأدیب و تربیت کند و آنان را از نو بسازد. این ولایت و سلطه پیامبر، نه سال و نیم طول کشید و شکی نیست که این مدت برای تربیت کامل مردم کافی نیست، زیرا انسان، همانگونه که میدانید، موجود پیچیدهای است و باورها، عادات، رفتارها، اعمال، اخلاق، روحیات و گرایشهای گوناگونی دارد و اصلاح او نیازمند زمان درازی است.
اینجاست که معنای اقدام پیامبر در انتقال این ولایت به علی(ع) روشن میَشود. پیامبر از مردم
[208]. «تو را از شراب و قمار میپرسند. بگو: در آن دو گناهی بزرگ و سودهایی است برای مردم. و گناهشان از سودشان بیشتر است.» (بقره، 219)
[209]. «من چیزی را که شما میپرستید، نمیپرستم و شما نیز چیزی را که من میپرستم، نمیپرستید. و من پرستنده چیزی که شما میپرستید، نیستم. و شما پرستنده چیزی که من میپرستم، نیستید. شما را دین خود، و مرا دین خود.» (کافرون، 2ـ6)
[210]. «ای کسانی که ایمان آوردهاید، آنگاه که مست هستید، گرد نماز مگردید تا بدانید که چه میگویید.» (نساء، 43)
[211]. «ای کسانی که ایمان آوردهاید، شراب و قمار و بتها و گروبندی با تیرها پلیدی و کار شیطان است، از آن اجتناب کنید تا رستگار شوید.» (مائده، 90)
[212]. «پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاتر است.» (احزاب، 6)
کردهاند، 28 نفرند، ازجمله طبری، انباری، شیبانی، دارقطنی و کراجکی؛ و حامد حسین هندی و سید عبدالحسین شرفالدین و علامه امینی در عصر حاضر.
برخی نیز، ازجمله فخر رازی، گفتهاند این حدیث متواتر است.
این خلاصهای بود از سند حدیث غدیر و راویان آن، که برای یادآوری برای حاضران برشمردم.
اما برای تفسیر ماجرای غدیر و توضیح معنای ولایت که پیامبر در این روز بر آن تأکید کرد، باید مقدمهای بیان کنم.
برادران، مسئله دین با مسئله آموزش متفاوت است. تبلیغ دین از جنس آموزش نیست تا پیامبر بخواهد دین را به ملت و قوم خود آموزش دهد. بلکه دین به معنای تربیت مردم است. دین یعنی تغییر مفاهیم نزد مردم، تغییر ایمان آنان، تغییر ذهنیت آنان و تغییر عادتها و آداب و رسومشان و به عبارتی کوتاه، دین یعنی تلاش برای از نو ساختن انسان.
انسان عصر جاهلیت، از نظر ایمان و افکار و عقاید و عادات و اعمال، با انسانی که محمد(ص) میخواست بسازد، تفاوت داشت. از این رو، بود که پیامبر، برای آنکه بتواند این انسان را دگرگون کند و از نو بسازد، کوشید تا او را تربیت کند. از این رو، در زندگی هیچ پیامبری نمیبینیم که روزی به مسجد بیاید و کتاب خود را برای مردم بخواند و بگوید: این واجب است، این حرام است، این مستحب است، این جایز است، این جایز نیست؛ هرگز چنین روشی وجود نداشته است؛ بلکه میکوشد تا مردم را تربیت کند. برای نمونه، اسلام خمر را حرام میداند، ولی آن را یکباره و در یک لحظه حرام اعلام نکرده است. میتوانست حرمت آن را در یک لحظه اعلام کند، ولی از آنجا که شرابخواری برای مردم عادت شده بود، جلوگیری از آن، کسانی را که به آن معتاد شده بودند، دچار مشکل میکرد. برای آنکه مردم بتوانند این عادت را ترک کنند، باید راهنمایی و تربیت میشدند. از این رو، میبینیم اسلام خمر را در مکه حرام نکرد. پس از هجرت پیامبر به مدینه نیز تا دو سال حرمت خمر اعلام نشد. اسلام آن را مباح نشمرد، ولی حکم حرمت آن نیز اعلام نشد، تا اینکه حادثهای رخ داد.
خلاصه آن حادثه این است که برخی از بزرگان صحابه در خانه عتبان بن مالک بودند و شراب خوردند و مست شدند. در آن حال درگیری شدیدی میان آنان به وجود آمد. از آنجا که این درگیری میان رؤسای قبایل بود، افراد هر قبیله بهسرعت برای طرفداری و حمایت از رئیس خود صف کشیدند و بدینترتیب، زمینه برای فتنه فراهم شد، درحالیکه پایههای امت اسلام هنوز ضعیف بود. از این رو، مردم از این واقعه که نزدیک بود فتنه اوس و خزرجی و درگیریهای قبیلهای را زنده کند، بسیار ناراحت شدند. این حادثه کیان اسلام را تهدید کرد و به همین سبب، باعث ناراحتی و نارضایتی شد و همه نیز میدانستند که منشأ این درگیری مستی و شرابخواری بوده است. از این رو، دلها آماده قبول حکم [حرمت] شراب شد و نخستین آیه برای تحریم خمر نازل شد: « ﴿ إِنَّمَا یرِیدُ الشَّیطَانُ أَن یوقِعَ بَینَکُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ فِی الْخَمْرِ وَالْمَیسِرِ وَیصُدَّکُمْ عَن ذِکْرِ اللّهِ وَعَنِ الصَّلاَة فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُونَ ﴾ .»[207] این آیه تنها بیانگر سرزنش و نکوهش خداوند بود و مردم تا یک ماه، دو ماه یا بیشتر، درباره حکم خمر سؤال میکردند. در
[207]. «شیطان میخواهد با شراب و قمار میان شما کینه و دشمنی افکند و شما را از یاد خدا و نماز بازدارد، آیا بس میکنید؟» (مائده، 91)
کوچکتر عترت و خاندان من است. و خداوندِ ریزبین و آگاه به من خبر داده است که این دو هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند تا در کنار حوض بر من وارد شوند و من این را از خداوند برای آن دو درخواست کردهام. پس از آنها پیشی نگیرید که هلاک میشوید و از آنها واپس نمانید که هلاک میشوید.» سپس دست علی را گرفت و بالا برد، بهگونهای که سفیدی زیر بغل هر دو نمایان شد و همه مردم او را شناختند. فرمود: «ای مردم، چه کسی به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است؟» گفتند: «خدا و رسول او داناترند.» فرمود: «خدا مولای من است و من مولای مؤمنانم و من به آنان از خودشان سزاوارترم. پس هرکه من مولای اویم، این علی مولای اوست.» و این جمله را سه بار تکرار کرد و در نقل امام احمد بن حنبل، در کتاب المسند آمده است که پیامبر چهار بار این جمله را تکرار کرد. سپس فرمود: «خدایا هرکه را با او دوستی کند، مشمول رحمت خود بدار و هرکه را با او دشمنی ورزد، دشمن بدار و هرکه را به او محبت کند، مشمول رحمت خود کن و هرکه به او کینه ورزد، او را مورد غضب خود قرار ده و هرکه را بدو یاری رساند، یاری رسان و هرکه او را خوار دارد، او را خوار ساز و حق را با او - هرکجا باشد - بگردان. کسانی که حاضرند، این خبر را به آنان که غایباند، برسانند.» و پیش از آنکه مردم پراکنده شوند، این آیه نازل شد: « ﴿ الْیوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الاسْلاَمَ دِینًا ﴾ .»[206] پس پیامبر فرمود: «الله اکبر! خدا را بزرگ میداریم، به سبب کامل کردن دین و تمام گرداندن نعمتش و خشنودیاش از ما.»
من این واقعه را از یکی از کتابهای معتبر، یعنی المسند امام احمد بن حنبل، نقل کردم. درمورد سند حدیث نیز بهطور کوتاه توضیحاتی میدهم:
واقعه غدیر را 24 نفر از مورخان بزرگ، ازجمله ابن قتیبه، طبری، بلاذری، ابن عساکر، ابن اثیر، ابن خلدون، ابن خلکان، عسقلانی و سیوفی، نقل کردهاند. از محدثان نیز 27 نفر، ازجمله امام شافعی، امام احمد بن حنبل، ابن ماجه، ترمذی، نسائی، حاکم، عسقلانی و صاحب کنز العمال، این حدیث را نقل کردهاند. از متفکران بزرگ نیز یازده نفر، همچون طبری، ثعالبی، قرطبی، نیشابوری، فخر رازی، آلوسی و سیوطی، به این واقعه پرداختهاند. از متکلمان یازده نفر به این ماجرا اشاره کردهاند، ازجمله باقلانی، جرجانی، بیضاوی، تفتازانی و کوشی. در بین بزرگان اهل لغت نیز، ابن درید در الجوهرة، ابن اثیر در النهایة، حموی در معجم البلدان و... این واقعه را ذکر کردهاند.
اما راویان این حدیث عبارتاند از 106 نفر از اصحاب، ازجمله دو خلیفه، ابوبکر و عمر، و همچنین عایشه و حضرت فاطمه و ابوهریره؛ 84 نفر از تابعان؛ 56 نفر از علمای قرن دوم؛ 92 نفر از علمای قرن سوم؛ 43 نفر از علمای قرن چهارم؛ 23 نفر از علمای قرن پنجم؛ 20 نفر از علمای قرن ششم؛ 20 نفر از علمای قرن هفتم؛ 18 نفر از علمای قرن هشتم؛ 15 نفر از علمای قرن نهم؛ 14 نفر از علمای قرن دهم؛ 11 نفر از علمای قرن یازدهم؛ 12 نفر از علمای قرن دوازدهم؛ 11 نفر از علمای قرن سیزدهم و 8 نفر از علمای قرن چهاردهم که این حدیث را با جزئیات آن نقل کردهاند و از این رو، جایی برای خدشه در صحت سند وجود ندارد.
کسانی که درباره این حدیث کتاب تألیف
[206]. «امروز دین شما را به کمال رسانیدم و نعمت خود بر شما تمام کردم و اسلام را دین شما برگزیدم.» (مائده، 3)
عید غدیر، عید ولایت
منبع: متن این سخنرانی در کتاب انسان آسمان درج شده است.
( بسمالله الرحمن الرحیم ) ، والحمدلله رب العالمین والصلوة والسلام علی سیدنا محمد وعلی الأنبیاء المرسلین. وسلامالله علی أولیائهم وأصحابهم الطیبین.
ای سرور من، ای ابوالحسن، پوزش میخواهم و جای شگفتی نیست. نظریهها و آرا و اندیشهها، هنگام سخن گفتن درباره شما مضطرب میشود. من درباره علی چه بگویم؟ او که خلیفه عمر بن خطاب، درباره او گفته است: «ای ابوالحسن، اگر دریاها مرکب باشد و درختان جنگلها قلم و انسانها نویسنده و جنیان حسابگر، نمیتوانند فضایل تو را به شماره درآورند.»
خلیفه ابوبکر نیز بسیار به سیمای علی نگاه میکرد. وقتی از او درباره آن پرسیدند، گفت: «از رسول خدا شنیدم که نگاه کردن به چهره علی، عبادت است.»
اگر بخواهیم درباره این مرد سخن بگوییم، از د��یای فضل او جرعهای بیش نتوانیم برگرفت. ولی مناسبت امشب، یعنی شب عید غدیر، بحث ما را به همین موضوع اختصاص میدهد. تلاش میکنم درباره این موضوع توضیحاتی بدهم و اسناد آن را ذکر کنم و معانی آن را بهطور کوتاه تفسیر کنم.
واقعه غدیر هنگام بازگشت پیامبر از حجةالوداع در سال دهم هجری رخ داده است؛ در مکانی به نام جُحفه، کنار برکهای به نام خُم. جحفه مکانی بود که در آنجا راه حجاج از یکدیگر جدا میشد و هر گروه به سوی موطن خود میرفتند. همه حجاج در این منطقه جمع شده بودند. این واقعه در روز پنجشنبه، هجدهم ماه ذیالحجه رخ داده است و بنابر نقل برخی از تاریخنویسان بزرگ، بیش از صدهزار نفر از مسلمانان در این روز همراه پیامبر بودهاند. در آن روز، پیامبر خطبه خواند و فرمود: «خدا را سپاس میگوییم و از او یاری میطلبیم. به او ایمان داریم و بر او توکل میکنیم و از شرّ نفس و اعمال زشت خود، به او پناه میبریم. خدایی که هرکه را گمراه کند، او را هدایتکنندهای نیست و هرکه را هدایت کند، او را گمراهکنندهای نیست. گواهی میدهم که معبودی جز الله نیست و گواهی میدهم که محمد بنده و فرستاده اوست.»
«ای مردم، نزدیک است که فراخوانده شوم و من نیز استجابت کنم. من مسئولم و شما نیز مسئولید. چه میگویید؟» گفتند: «گواهی میدهیم که تو پیام خدا را ابلاغ کردی و خیرخواه بودی و مجاهده کردی. خداوند به تو پاداش نیک دهد.»
پیامبر فرمود: «آیا گواهی نمیدهید که معبودی جز الله نیست و محمد بنده و فرستاده اوست و بهشت او حق است، جهنم او حق است، مرگ حق است و روز رستاخیز به پا خواهد شد و تردیدی در آن نیست و خداوند کسانی را که در قبرها هستند، برخواهد انگیخت؟» گفتند: «آری، ای رسول خدا.» فرمود: «خدایا، گواه باش.» سپس فرمود: «پس بنگرید که چگونه پس از من با ثقلین (دو چیز گرانبها) مواجه میشوید.» شخصی ندا داد: «ثقلین چیست؟» فرمود: «ثقلِ بزرگتر کتاب خداست که یک طرف آن به خداوند متصل است و طرف دیگر در دستان شماست، پس به آن چنگ زنید تا گمراه نشوید. ثقلِ
