این آیات مبارک که سوره إسرا یا همان سوره بنیاسرائیل، با آنها آغاز میشود، شامل معانی عمیق تربیتی و حماسی بسیاری است و مفسران درباره آن نظرهای ارزشمند و متنوعی دادهاند. امشب و در بحبوحه وقایع خونینی که وجدانها را زنده و چشمها را بیدار میکند، درباره این آیات و چارچوب کلی آن و ارتباط شگفتآوری که میان این آیات وجود دارد، چند نکته را بیان میکنیم.
اول، آیه نخست معراج پیامبر(ص) را بیان میکند و معنایش این است که خداوند پیامبر را شبانه از مسجدالحرام، که محل نزول وحی و جایگاه کعبه است، به مسجدالأقصی میبرد؛ جایگاه قدس شریف که قبله اول مسلمانان و محل پیوند همه رسالتهای آسمانی و سرچشمه اصیل همه تمدنهای جهانی است.
دوم، خداوند پیرامون مسجدالأقصی را مبارک گرداند و به منطقهای که مسجدالأقصی در آن واقع شده بود، نعمت داد که شاید کشور ما، لبنان نیز بخشی از این منطقه باشد. خداوند با برکات خویش به این منطقه نعمت داد. در اصطلاح قرآن، برکات شامل برکتهای معنوی و آسمانی و برکتهای زمینی و مادی است. تاریخ و جغرافیای این منطقه گواه صادقی است بر دعوت پیامبران جهانی و ظهور علما و فلاسفه و اولیا و قدیسانی در این منطقه و همچنین، نعمتهای مادیای که خداوند به این منطقه اختصاص داده است؛ در زمینش و کوههایش و دریایش و نیز انسانهایش.
سوم، هدف از این سفر معجزهوار، دیدن نشانهها و فزونییافتن معرفت پیامبر و غنی شدن دعوت اوست و گسترش آن تا جایی که دعوتش جهانی شود؛ چنانکه این آیه میگوید : « ﴿ وَ ما أَرسَلناک إِلّا رَحمَة لِلعالَمِینَ ﴾ »[124] گسترش از محل تولد وحی به محل تولد رسالتها و تمدنها که ربط میان اسلام و جهانی شدن است.
چهارم، دعوت حضرت موسی(ع) برای هدایت بنیاسرائیل بود که بر غیر خداوند توکل نکنند، یعنی به جای خدا، گوساله طلایی یا مال یا مقام را معبود قرار ندهند. آنان فرزندان کسانی هستند که همراه نوح بر کشتی سوار شدند و آنجا نتایج سرکشی را درک کردند که هر اندازه هم قوت داشته باشند، باز هم در برابر اراده خداوند ضعیف هستند و اختیاری در نفع و ضرر و مرگ و زندگی پس از مرگشان ندارند.
پنجم، خداوند در نتیجه این سرکشی و توکلشان بر غیر خداوند، دو بار برتریجویی آنها را در زمین و زمین خوردنشان را یادآوری میکند. سپس، قاعدهای را در هستی بیان میکند و آن اینکه : هرگاه آنان سرکشی و انحرافشان را تکرار کنند، خداوند نیز تأدیب و تعذیب آنان را تکرار خواهد کرد. بیان این قاعده کلی ما را از سخن گفتن درباره جزئیات این دو بار سرکشی بینیاز میکند.
ششم، در اینجا ما ارتباطی میان انتقال پیامبر(ص) و رسالت، با قدس میبینیم و نیز تعلیل تقدم قوم یهود و فرو افتادنشان. گویی این آیات درسی عملی است برای این موضع الهی که مسلمانان باید آن را به کار ببرند؛ جهانی کردن رسالت، صیانت از قدس، رد نژادپرستی که علت انحراف یهود است، نفرت نداشتن از انسان بماهو انسان، مگر در صورت سرکشی که قانون خدایی است که قدرتش برتر از قدرت آنان است و در نهایت، مشخص شدن مسئولیت مسلمانان در برابر این سرکشی.
[124]. «و نفرستادیم تو را، جز آنکه میخواستیم به مردم جهان رحمتی ارزانی داریم.» (انبیا، 107)
این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.
﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴾
﴿ سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیهُ مِنْ آیاتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ ﴾ .
منزه است آن خدایی که بنده خود را شبی از مسجدالحرام به مسجدالأقصی که گرداگردش را برکت دادهایم، سیر داد، تا بعضی از آیات خود را به او بنماییم، هر آینه او شنوا و بیناست.
﴿ وَآتَینَا مُوسَی الْکِتَابَ وَجَعَلْنَاهُ هُدًی لِبَنِی إِسْرَائِیلَ أَلَّا تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِی وَکِیلًا ﴾ .
و آن کتاب را به موسی دادیم و آن را راهنمای بنیاسرائیل گردانیدیم که جز من کارسازی برمگزینید.
﴿ ذُرِّیة مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوح إِنَّهُ کَانَ عَبْدًا شَکُورًا ﴾ .
ای فرزندان مردمی که با نوح در کشتیشان نشاندیم، بدانید که او بندهای سپاسگزار بود.
﴿ وَقَضَینَا إِلَی بَنِی إِسْرَائِیلَ فِی الْکِتَابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَینِ وَلَتَعْلُنَّ عُلُوًّا کَبِیرًا ﴾ .
و بنی اسرائیل را در آن کتاب خبر دادیم که دو بار در زمین فساد خواهید کرد و نیز سرکشی خواهید کرد، سرکشی کردنی بزرگ.
﴿ فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ أُولَاهُمَا بَعَثْنَا عَلَیکُمْ عِبَادًا لَنَا أُولِی بَأْس شَدِید فَجَاسُوا خِلَالَ الدِّیارِ وَکَانَ وَعْدًا مَفْعُولًا ﴾ .
چون از آن دو بار وعده نخستین در رسید، گروهی از بندگان خویش را که جنگاورانی زورمند بودند، بر سر شما فرستادیم. آنان حتی در درون خانهها هم کشتار کردند و این وعده به انجام رسید.
﴿ ثُمَّ رَدَدْنَا لَکُمُ الْکَرَّةَ عَلَیهِمْ وَأَمْدَدْنَاکُمْ بِأَمْوَال وَبَنِینَ وَجَعَلْنَاکُمْ أَکْثَرَ نَفِیرًا ﴾ .
بار دیگر شما را بر آنها غلبه دادیم و به مال و فرزند مدد کردیم و بر شمارتان افزودیم.
﴿إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِیسُوؤُا وُجُوهَکُمْ وَلِیدْخُلُوا الْمَسْجِدَ کَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّة وَلِیتَبِّرُوا مَا عَلَوْا تَتْبِیرًا. ﴾
اگر نیکی کنید، به خود میکنید و اگر بدی کنید، به خود میکنید و چون وعده دوم فرارسید، کسانی بر سرتان فرستادیم تا شما را غمگین سازند و چون بار اول که به مسجد درآمده بودند، به مسجد درآیند و به هرچه دست یابند، نابود سازند.
﴿ عَسَی رَبُّکُمْ أَنْ یرْحَمَکُمْ وَإِنْ عُدْتُمْ عُدْنَا وَجَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْکَافِرِینَ حَصِیرًا ﴾ .
شاید پروردگارتان بر شما رحمت آورد. و اگر بازگردید، بازمیگردیم و جهنم را زندان کافران ساختهایم.
(إسراء، 8-1)
این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.
﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴾
﴿ وَالْأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَأَلْقَینَا فِیهَا رَوَاسِی وَأَنْبَتْنَا فِیهَا مِنْ کُلِّ شَیء مَوْزُون ﴾ .
و زمین را گستردیم و در آن کوههای عظیم افکندیم و از هرچیز به شیوهای سنجیده در آن رویانیدیم.
﴿ وَجَعَلْنَا لَکُمْ فِیهَا مَعَایشَ وَمَنْ لَسْتُمْ لَهُ بِرَازِقِینَ ﴾ .
و معیشت شما و کسانی را که شما روزیدهشان نیستید، در آنجا قرار دادیم.
﴿ وَإِنْ مِنْ شَیء إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَر مَعْلُوم ﴾ .
هرچه هست خزاین آن نزد ماست و ما جز به اندازهای معین آن را فرو نمیفرستیم.
(حجر، 21-19)
این آیات بیش از آیات پیشین توجه مرا جلب کرده، چراکه من مدتی را با این سه آیه پیوسته و به جدّ زندگی کردهام. چند سال پیش در کتابی، که به نام علم به ایمان دعوت میکند[123] ترجمه شده بود، بحثی درباره تنفس انسان و تنفس درختان خواندم. در آن کتاب آمده بود : آدمی هنگام نفس کشیدن بخشی از اکسیژن موجود در جو را میگیرد و به هنگام بازدم مقداری دیاکسید کربن وارد فضا میکند. این گاز مانند بسیاری از گازها سمی است و مناسب استنشاق و تنفس نیست. هر انسانی با هر بار نفس کشیدن اکسیژن دریافت میکند و آن را تحلیل میبرد و دیاکسید کربن پس میدهد. بنابراین، میلیاردها انسان طی هزاران سال و میلیاردها حیوان و حشره و پرنده و ماهی، همگی، اکسیژن دریافت میکنند و دیاکسید کربن پس میدهند؛ و ما میدانیم که مقدار اکسیژن در جو محدود است. چراکه ما هنگامی که از روی زمین بلند میشویم و از آن فاصله میگیریم، هرچه دورتر میشویم از میزان اکسیژن در فضا کاسته میشود. میلیاردها انسان و حیوان طی هزاران سال از اکسیژن استفاده کردهاند و دیاکسید کربن باز پس دادهاند. چگونه اکسیژن موجود در جو در سطح مناسب استنشاق باقی مانده و جو مسموم نشده؟ اگر شماری انسان در اتاقی که درها و منافذ آن بسته است، باقی بمانند، مسموم میشوند، چراکه اکسیژن موجود در اتاق میسوزد و استفاده میشود و دیاکسید کربن آنان را مسموم میکند. در آن کتاب آمده بود که در برابر تنفس انسان فعالیت معکوسی در سازوکار درختان وجود دارد. درخت ان دیاکسید کربن میگیرند و اکسیژن پس میدهند؛ یعنی اکسیژنی که آدمی بدان نیاز دارد. همچنین، آمده بود که مقدار اکسیژن در هوا از زمانی که انسان بدان پی برده حدود 5/22 درصد از جو را تشکیل داده و این جز با عوامل طبیعی تغییر نمیکند. این تغییر هم بسیار جزئی و اندک است. این بدان معناست که میان میزان تنفس انسان و میزان تنفس حیوانات از یک سو، و میان تبدیل دیاکسید کربن به اکسیژن به وسیله درختان از سوی دیگر،
[123]. العلم یدعو للإیمان.
این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.
سخن درباره قصه حضرت یوسف(ع) و ابهامات و نتایج و فواید این قصه بسیار است. اما در آغاز باید درباره مفهوم کلی قصه در قرآن کریم بحث کنیم.
موضع مفسران درباره آیات قرآن کریم مختلف است و این مسئله باعث گونهای ابهام در تفسیر قرآن شده است. برخی از مفسران قرآن، تمام تلاششان این بوده است که به آیات قرآن ابعاد ادبی ببخشند و برخی دیگر کوشیدهاند که بر آیات الأحکام تکیه کنند و از قرآن فقه و احکام شرعی را استخراج کردهاند. برخی دیگر بر آیات مربوط به اعتقادات یا بهشت و جهنم یا تربیت اخلاقی تکیه کردهاند و گروهی از دیرباز و خصوصاً در قرن اخیر، بر معنای علمی که از قرآن کریم استخراج میشود، تکیه کردهاند و قرآن را بهگونهای به تصویر کشیدهاند که گویی کتابی ادبی یا فقهی یا علمی است؛ چه علم فیزیک، چه شیمی، چه علوم دیگر. همچنانکه قصههای قرآنی برخی را واداشته که قرآن را بهگونهای ترسیم کنند که گویی کتاب تاریخ است. شکی نیست که قرآن مشتمل بر همه این موارد هست، اما به هیچ وجه تنها یکی از این موارد نیست.
قرآن کتاب دین و کتاب تربیت است. اگر جنبه ادبی دارد، هدف زیبایی لفظ و معجزه کلمات است تا انسان عرب و انسان مؤمن را قانع کند که این کتاب از جانب خداوند است و اگر در آن از علوم نامی برده شده، هدف از آن نتایج تربیتی است. برای مثال، وقتی این آیه را میخوانیم : « ﴿ وَ تَرَی الجِبالَ تَحسَبُها جامِدَةً وَ هِی تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ صُنعَ اللهِ الَّذی أَتقَنَ کُلَّ شَیء إِنَّهُ خَِّبِیرٌ بِما تَفعَلُونَ ﴾ »[122] این آیه بهگونهای معجزهوار و شگفتانگیز بیان میکند که کوهها با سرعت در حرکتاند. معنای حرکت کردن کوهها که میخهای زمیناند و از هر طرف زمین را فراگرفتهاند، حرکت وضعی یا انتقالی زمین است. اما هدف از قرآن کریم بیان اینگونه نکات نیست. هدف قرآن کریم از این آیه تبیین و توضیح علمی نیست، بلکه هدفی تربیتی است چنانکه از ذیل این آیه برمیآید. یعنی هدف رشد معرفت و تربیت نفس و فهماندن این نکته به انسان است که در جهانی دقیق و منظم و محکم زندگی میکند تا در زندگیاش منظم باشد و کارهایش را دقیق و درست انجام دهد.
بر این اساس، مبالغه در تطبیق آیات قرآن بر علوم یا بر فلسفه یا بر ادبیات یا بر فقه، برخلاف هدف اصلی قرآن کریم است. درمورد قصههای قرآن باید گفت که وقتی قرآن را با دیگر کتابها مقایسه میکنیم، میبینیم که هدف آن از بیان قصه سرگرمی نیست، بلکه هدفش تربیت است و واضحترین مثال برای این مطلب، سوره یوسف است. کمتر از یک سوم این سوره بیان قصه است و همراه هر آیهای نتیجهای تربیتی آمده است : نتیجهای تربیتی، انسانی، مؤمنانه و همهجانبه.
حضرت یوسف(ع) با برادرانش بود و در میان آنان، چه در عقل و چه در تدین و چه در تربیت، بهترینشان بود. وی در نتیجه تلاش و عملش در میان آنان برتری یافت. آنان به او حسادت ورزیدند و دست به کار شدند تا نور خدا را خاموش کنند و نتوانستند. یوسف صبر کرد و به رنج و گرفتاری تن داد و خداوند
[122]. «و کوهها را بینی، پنداری که جامدند، حال آنکه بهسرعت ابر میروند. کار خداوند است که هرچیزی را به کمال پدید آورده است. هر آینه او به هرچه میکنید، آگاه است.» (نمل، 88)
این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.
﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴾
﴿ وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّـةِ أَیام وَکَانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمَاءِ لِیبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَلَئِنْ قُلْتَ إِنَّکُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ لَیقُولَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ مُبِینٌ ﴾ .
اوست که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید و عرش او بر روی آب بود. تا بیازماید کدامیک از شما به عمل نیکوتر است. و اگر بگویی که بعد از مرگ زنده میشوید، کافران گویند که این جز جادویی آشکار نیست.
(هود، 7)
نخستین مسئلهای که در این آیه ملاحظه میکنیم، این است که آسمانها و زمین در شش روز آفریده شده است. طبیعی است که «یوم» (روز) در اینجا به معنای متعارف آن نیست، زیرا روز در نتیجه تابش خورشید به وجود میآید و پیش از آفرینش، نه خورشیدی بوده است و نه ماهی تا شب و روزی وجود داشته باشد. در نتیجه، معنای «یوم» چیزی همانند «دوره» و «روزگار» است؛ چنانکه میگوییم : ایام خلفای راشدین یا عصر بنیعباس یا روزگار عثمانیان یا مثل اینکه میگوییم : «دنیا دو روز است؛ روزی برای تو و روزی بر تو.» در این آیه مفهوم روز، همان دوره و فاصله زمانی طولانیای است که با تعداد معینی از سالها نمیتوان اندازهاش گرفت. شاید معادل میلیونها سال باشد یا بیشتر یا کمتر. به عبارت دیگر، معنای شش روز در این آیه، شش مرحله است؛ چنانکه از دیگر آیاتی که مراحل آفرینش را بیان میکنند، برمیآید. بنابراین، معنای بخش آغازین آیه این است که خداوند، ( سبحانه و تعالی ) ، هموست که آسمانها و زمین را در شش مرحله آفرید و نه یکباره. در مرحلهای منظومه شمسی آفریده شد، پس از آن، چنانکه امروزه نظریات علمی بیان میکند، مرحله جدایی زمین و سرد شدن آن بود و بهتدریج، مایههای زندگی یعنی آبها و گیاهان و انسان، پدید آمدند. آسمانها و زمین در شش روز آفریده شد. مراد از «آسمانها» کرات دیگر به جز زمین است؛ کرات آسمانی و فضای بیکرانی که از هر سو بر ما احاطه دارد. بنابراین، آفرینش در چند مرحله صورت گرفته است و این با نظریات علمی که انسان در این عصر بدان دست یافته، مطابقت دارد. قصد ما این نیست که آیات را با نظریات علمی تطبیق دهیم، بلکه میخواهیم این آیه کریمه را در پرتو اطلاعات بفهمیم؛ اطلاعاتی که م یتواند معنای آیه را برای ما روشن کند.
پس از آن این جمله میآید : « ﴿ وَ کانَ عَرشُهُ عَلَی الماءِ ﴾ .» کلمه «عرش» به معنای تخت پادشاهان و حاکمان است. قرآن کریم این کلمه را از باب تشبیه درباره خداوند به کار برده است؛ چنانکه در آیهای دیگر آمده است : « ﴿ الرَّحمنُ عَلَی العَرشِ استَوی ﴾ .»[120] هنگامی که کلمه «عرش» را درباره خداوند به کار میبریم، مراد تخت یا جایی نیست که پروردگار در آن مینشیند، که خداوند بسیار متعالیتر از این است.
[120]. «خدای رحمان بر عرش استیلا دارد.» (طه، 5)
این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.
﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴾
﴿ لَقَدْ نَصَرَکُمُ اللهُ فِی مَوَاطِنَ کَثِیرَة وَیوْمَ حُنَین إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیئًا وَضَاقَتْ عَلَیکُمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیتُمْ مُدْبِرِینَ ﴾ .
خدا شما را در بسیاری از جایها یاری کرد و نیز در روز حنین، آنگاه که انبوهی لشکرتان شما را به شگفت آورده بود، ولی برای شما سودی نداشت و زمین با همه فراخیاش بر شما تنگ شده و بازگشتید و به دشمن پشت کردید.
﴿ ثُمَّ أَنْزَلَ اللهُ سَکِینَتَهُ عَلَی رَسُولِهِ وَعَلَی الْمُؤْمِنِینَ وَأَنْزَلَ جُنُودًا لَمْ تَرَوْهَا وَعَذَّبَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَذَلِکَ جَزَاءُ الْکَافِرِینَ ﴾ .
آنگاه خدا آرامش خویش را بر پیامبرش و بر مؤمنان نازل کرد و لشکریانی که آنها را نمیدیدید، فرو فرستاد و کافران را عذاب کرد، و این است کیفر کافران.
﴿ ثُمَّ یتُوبُ اللهُ مِنْ بَعْدِ ذَلِکَ عَلَی مَنْ یشَاءُ وَاللهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ﴾ .
از آن پس خدا توبه هرکس را که بخواهد میپذیرد، که آمرزنده و مهربان است.
(توبه، 27-25)
این آیات از واقعه حُنین سخن میگویند، واقعهای که در نوع خود عجیب است، چراکه پس از پیروزیهای کوبنده لشکر مسلمانان در مکه با سایر گروهها و عشایر کافر اتفاق افتاده است. مسلمانان بر همه آنان پیروز شدند و مکه مکرمه را فتح کردند و سپس، برای اصلاح اوضاع اطراف مکه و آزادسازی قبایل و استعمارشدگان و کسانی که زیر سلطه مشرکان بودند و همچنین، گروههای دیگری خارج از جزیره، مثل عشایر مقیم بین مکه و یمن، خارج شدند. رسول(ص) به همراه سپاه خود که بسیار بودند، به محل حنین رفتند. هنگامی که خارج شدند، بسیاری از لشکریان از شمار انبوه سپاهیان شگفتزده شدند و احساس کردند که لشکر شکست نمیخورد، مغرور شدند و از راه درست، که هم راه بود و هم هدف، فاصله گرفتند. پیروزی مسلمانان بر کفار برای رسیدن به اخلاق و عدل و تواضع بود. اما اگر جهاد به غرور و طغیان بینجامد، جهاد به حق نیست بلکه جنگ شیطانی است. بنابراین، در این واقعه به محض اینکه برخی احساس کردند که علت پیروزی عده فراوان آنهاست، اوضاع دگرگون شد. خداوند در بسیاری از جنگها مسلمانان را پیروز کرده بود، همانطور که آیه در آغاز بر آن تأکید دارد. اما در این واقعه، سپاهیان مسلمان شکست خور دند و فرار کردند. فزونی عده آنان برایشان سودی نداشت یا به تعبیر قرآن کریم : « ﴿ فَلَم تُغنِ عَنکُم شَیئاً وَ ضاقَت عَلَیکمُ الأَرضُ بِما رَحُبَت ثُمَّ وَلَّیتُم مُدبِرِینَ ﴾ .» برخی از منافقان گفتند که این لشکر فراری حتی وقتی که به دریا برسد، نخواهد ایستاد، یعنی از ترس
این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.
﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴾
﴿ لَیسَ عَلَی الضُّعَفَاءِ وَلَا عَلَی الْمَرْضَی وَلَا عَلَی الَّذِینَ لَا یجِدُونَ مَا ینْفِقُونَ حَرَجٌ إِذَا نَصَحُوا لِلهِ وَرَسُولِهِ مَا عَلَی الْمُحْسِنِینَ مِنْ سَبِیل وَاللهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ ﴾
بر ناتوانان و بیماران و آنان که هزینه خویش نمییابند، هرگاه در عمل برای خدا و پیامبرش اخلاص ورزند، گناهی نیست؛ اگر به جنگ نیایند که بر نیکوکاران هیچگونه عتابی نیست و خدا آمرزنده و مهربان است.
(توبه، 91)
بیشتر این آیات از کسانی که عذر میآورند، سخن میگوید؛ کسانی که وظایف خویش را انجام نمیدهند و مسئولیتهای خود را در زندگی بر عهده نمیگیرند؛ کسانی که در جهاد مشارکت نمیکنند و حقوقی را که بر عهده ایشان است، پرداخت نمیکنند. آنچه را از مسئولیتها که بر عهدهشان است، انجام نمیدهند و بهانه و عذرهای مختلف میآورند؛ عذرهایی چون خبر نداشتن و بیاطلاعی. حال آنکه انسان باید مسئولیتهای خویش را بپذیرد. این واقعیت جامعه و راه پیروزی آن است که هر فردی مسئولیتهای خویش را بپذیرد؛ بدون آنکه نیازی به یادآوری و نیازی به توجیه برای تأخیر یا انجام ندادن آن باشد.
در آغاز این آیات، قرآن کریم افراد معذور یا مشمولان حرج را در سه گروه محصور میکند؛ ضعیفان و بیماران و کسانی که چیزی برای انفاق نمییابند، یعنی فقیران. فقط اینها معذورند، به این شرط که زبان اینها که تنها امکان آنهاست، در خدمت خدا و رسول او باشد. یعنی سخنِ سرچشمهگرفته از قلب نهایت قدرت و امکان آنهاست. اگر این امکان را در خدمت جامعه به کار گیرند، برایشان حرجی نیست که از پذیرش سایر مسئولیتها عقب بمانند. بنابراین، ضعیف و بیمار و فقیر معذورند. چرا؟ چون علت ضعف و بیماری و تنگدستی مانند علت ثروت و علم و تندرستی منحصر در شخص بیمار و ضعیف و تنگدست نیست. در بخشهای پیشین گفتیم کسی که مالک چیزی است یا چیزی را میبرد یا شیئی مادی یا معنوی را به دست میآورد، حتی سواد و سلامتی، حق ندارد آن را ملک خاص خود بداند. بلکه باید بداند در ایجاد این ثروت، این ویژگی، این توانایی و این فرهنگ، عوامل متعددی مشارکت داشتهاند. از همین رو، گفتیم که حق ندارد آن را احتکار کند یا آن را تنها در انحصار خود بداند یا مردم را از آن ویژگی یا توانایی محروم کند. قرآن آن را با خمس مشخص کرده است.
قرآن در این آیه تصویر دیگری را وصف میکند. چنانکه قدرت شخص قدرتمند صرفاً ملک او نیست، بلکه از اوضاع اجتماعی سرچشمه میگیرد و او تلاشی اندک در تأمین این توان صرف کرده، ضعفِ ضعیف نیز ناشی از سلوک و روش خاص او نیست. همچنین، بیمار در اثر رفتار خود بیمار نشده و تنگدست نیز بر اساس رفتار خاص فقیر نشده، بلکه همه این گروهها و همه مستضعفان به علت اوضاع
این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.
﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴾
﴿ وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَیء فَأَنَّ لِلهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبَی وَالْیتَامَی وَالْمَسَاکِینِ وَابْنِ السَّبِیلِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللهِ وَمَا أَنْزَلْنَا عَلَی عَبْدِنَا یوْمَ الْفُرْقَانِ یوْمَ الْتَقَی الْجَمْعَانِ وَاللهُ عَلَی کُلِّ شَیء قَدِیرٌ ﴾
و اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز فرقان که دو گروه به هم رسیدند، نازل کردهایم ایمان آوردهاید، بدانید که هرگاه چیزی به غنیمت گرفتید، خمس آن از آنِ خدا و پیامبر و خویشاوندان و یتیمان و مسکینان و در راهماندگان است. و خدا به همهچیز تواناست.
(انفال، 41)
این آیات قسمتی از آیات قرآن کریم درباره غزوه بزرگ بدر است. دستهای دیگر از این آیات در سوره احزاب آمده است. واقعه بدر، در خور توجه بسیار است، زیرا بدر، چنانکه قرآن آن را « ﴿ یومالفرقان ﴾ » نامیده است، روزی است که در آن حق از باطل و هزل از جد و ضعف از قوت و ایمان از کفر جدا و متمایز شد. به همین علت به خودم و به شما حاضران قول میدهم تا در شبی مناسب، در شب هفدهم ماه رمضان، درباره آیات بدر بحث کنیم.
امشب به این آیه میپردازم که هماکنون خوانده شد و عباراتی که در آن آمده است و توجه مرا جلب کرده است. این آیه از چند جهت در خور توجه است. ازجمله آنکه انسان نباید سود و غنیمتی را که در جنگ یا در زندگی عادی به دست میآورد، تنها متعلق به خود بداند، آن را احتکار کند یا برای خود نگه دارد و دیگران را از آن محروم کند، بلکه یکپنجم آن متعلق به خداوند و پیامبر و خویشان و یتیمان و مسکینان و در راهماندگان است. به این معنا که یکپنجم این سود و غنیمتها باید به امور عام و برای رنجدیدگان جامعه اختصاص یابد.
علت این مسئله آن است که انسان نباید سودی را که میبرد، ملکِ خاص خود بداند، زیرا انسان در اوضاع اجتماعی خاصی سود میبرد که آن اوضاع ساخته و پرداخته شخص او بهتنهایی نیست و از تجربههای تجاری معینی استفاده میکند که ساخته شخص او نیست، بلکه عوامل بسیاری با انسان در رسیدن به این غنیمتها و سودها شریک هستند؛ پدری که آموزش داده است؛ مادری که تربیت کرده است؛ مدرسهای که پرورانده؛ جامعهای که در آن خرید و فروش شده؛ اوضاع بهداشتی یا علمی و فرهنگی و مالی که زمینهساز شده است؛ قدرت خرید و عوامل دیگر. همه این عوامل در سودی که انسان میبرد، شریک هستند. نهتنها در سود مادی، بلکه در بهرهگیری علمی و فرهنگی انسان نیز سهم دارند و نیز در کسب تجربه و جاه یا حتی سلامتی جسمی و زیبایی و مانند این نیز سهیم هستند. قابلیتها و امتیازهای انسان، ساخته او بهتنهایی نیست و به همین سبب، این حق را ندارد که این قابلیتها و سودهایش را برای خویش بیندوزد.
برای روشن شدن این حقیقت مثالی میزنم : هر
و ترازویی قرار میدهد. کار خویش را با ترازویی میکشد و پیمانه میکند و کار دوستان و نزدیکان و خویشان خود را با ترازویی دیگر. همینطور کار افراد بیطرف یا دشمنان را با ترازوی دیگری میسنجد. اینجاست که توازن بر هم میخورد و آدمی از حق دور میشود. در حالی که انسان باید همهچیز را با یک معیار بسنجد. حق یکی است، عدل نیز یکی است و نباید در برابر دوست یا دشمن تفاوتی بکند و میان خود و دیگران نیز تفاوتی نمیکند.
هنگامی که شعیب مردم را به عبادت خدا و به کمفروشی نکردن و بر زمین فساد نکردن فراخواند، سرنوشتش چه شد؟ به تعبیر قرآن کریم مردم از این درخواست اطمینان خاطر داشتند و از این دعوت خشنود شدند، اما منفعتطلبان یا به تعبیر قرآن کریم، «الملأ المستأثرین» یا قوم انحصارطلب، دعوت شعیب را خطری برای منافع خویش دیدند، چراکه این انحصارطلبان از آب گلآلود ماهی میگیرند و از انحراف سود میبرند. این افراد از اجرا نشدن یکسان قوانین بر همه سوءاستفاده میکنند و از تفاوت میان مردم و دستهبندی میان ایشان سود میبرند. از این روست که عبادت خدای یکتا و یکسان بودن پیمانه و ترازو سبب خسران این گروه محتکر و انحصارطلب و استعمارگر و مسلط بر مردم میشود؛ افرادی که به تعبیر قرآن کریم به دنبال استضعاف مردم هستند. این افراد دریافتند که مصالحشان به خطر افتاده است و در پی یافتن راه خلاص از مشکل شعیب برآمدند. به او گفتند :« ﴿ لَنُخرِجَنَّک یا شُعَیبُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَک مِن قَریتِنا أَو لَتَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنا ﴾ .» از نیروی عادت کمک جستند و از قدرت و استمرار و از تمسک انسان به میراث پیشینیان بهره بردند. علیرغم اینکه دعوت شعیب به نفع مردم بود، آن را نمیخواستند، بلکه میخواستند به آنچه از گذشته وجود داشت، تمسک جویند تا به استثمار مردم و ستمگری خود ادامه دهند. پاسخ شعیب به این اعتراض و این درخواست همچنان پافشاری در دعوت بود و اینگونه از خدا درخواست کرد : « ﴿ رَبَّنَا افتَح بَینَنا وَ بَینَ قَومِنا بِالحَقِّ وَ أَنتَ خَیرُ الفاتِحِینَ ﴾ .» از خدا خواست که او را در بیدار شدن قوم یاری کند تا بدانند که دعوت به مصلحتشان است و اینکه دعوت اشراف، دعوت انحصارطلبان خاص که از وضع موجود بهره میبرند، به مصلحت مردم نیست، بلکه به مصلحت آن عده خاص است. آنان اصرار کردند : « ﴿ وَ قالَ المَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن قَومِهِ لَئِنِ اتَّبَعتُم شُعَیباً إِنَّکُم إِذاً لَخاسِرُونَ ﴾ .» اما زیاندیدگان حقیقی ایشاناند، نه مردم. مردم از دعوت شعیب سود میبردند. نتیجه آنکه خداوند سبحانه و تعالی در ادامه میفرماید : « ﴿ فَأَخَذَتهُمُ الرَّجفَةُ فَأَصبَحُوا فِی دارِهِم جاثِمِینَ ﴾ .»
طبیعی است که اگر مردم به دعوت مصلحان و به دعوت کسانی که زنگ خطر را به صدا درمیآورند و خطرهای ادامه تجاهل به منافع مردم را گوشزد میکنند، گوش فراندهند و در برابر منافع انحصارطلبان سکوت پیشه کنند، جامعه متلاشی میشود، آنچنان که برای قوم شعیب اتفاق افتاد.
از این حادثه درمییابیم که برای هر مصلحی به شکلی این گفتوگوی سخت وجود دارد. در برابر دعوتکنندگانِ مصلح، گاهی از کلام و گاهی از تهمت یا فشارهای دیگر یا اخراج یا خشونت استفاده میشود. این سختیها علاجی ندارند جز اینکه خدا گشایشی میان ایشان و قومشان ایجاد کند و چشمان آنان باز و عقلشان بیدار شود تا مصالح و منافع خود را بفهمند. اینگونه است که قوم پیروز خواهد شد و
پس زلزلهای سخت آنان را فرو گرفت و در خانههای خود بر جای مردند.
﴿ الَّذِینَ کَذَّبُوا شُعَیبًا کَأَنْ لَمْ یغْنَوْا فِیهَا الَّذِینَ کَذَّبُوا شُعَیبًا کَانُوا هُمُ الْخَاسِرِینَ ﴾ .
آنان که شعیب را به دروغگویی نسبت دادند، گویی که هرگز در آن دیار نبودهاند. آنان که شعیب را به دروغگویی نسبت دادند، خود زیان کردند.
﴿ فَتَوَلَّی عَنْهُمْ وَقَالَ یا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رِسَالَاتِ رَبِّی وَنَصَحْتُ لَکُمْ فَکَیفَ آسَی عَلَی قَوْم کَافِرِینَ ﴾ .
پس، از آنها رویگردان شد و گفت : ای قوم من، هر آینه پیامهای پروردگارم را به شما رسانیدم و اندرزتان دادم. چگونه بر مردمی کافر اندوهگین شوم؟
(اعراف، 93-85)
این آیات گفتوگوی میان پیامبر خدا، شعیب، و قوم او یا زورمندان و اشراف و مهتران قوم او را بیان میکند. بالطبع قرآن که کتاب دین است، به تربیت اهتمام دارد. قرآن وقتی حادثه یا گفتوگو یا واقعهای را بیان میکند، قصد قصهگویی یا سرگرمی ندارد، بلکه مقصود، مفهوم کامل آن حکایت و نتایج آن حادثه است. بنابراین، باید حادثه را با مفهومی وسیعتر از ملاحظات خاص آن حادثه بررسی کرد؛ با مفهومی که همواره با زندگی عادی و زندگی اجتماعی و اوضاع اجتماعی ما مطابقت داشته باشد.
شعیب، همانگونه که قرآن کریم تأکید میکند، پیامبر بود و به مدین فرستاده شده بود. او مردم را به سوی خدا دعوت میکرد و میگفت : «ای قوم من، اللّه را بپرستید، شما را خدایی جز او نیست.» او مردم را به عبادت خدای یکتا و بیزاری از خدایان دعوت میکرد. «إله» در اصطلاح قرآنی مقدسترین مقدسات است و انگیزه اصلی در انسان، همانطور که از نصّ آیهای دیگر درمییابیم. آنجا که قرآن کریم میفرماید : « ﴿ أَفَرَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللهُ عَلی عِلم ﴾ .»[115] معنای اینکه کسی که هوس خود را خدای خود میگیرد، این نیست که از برای هوسش نماز میگزارد، بلکه هوس و خودخواهیاش او را به حرکت درمیآورد و مقدسترین مقدسات و علةالعلل فعالیتهای او میشود.
آدمی همواره از مبدئی حرکت میکند که این مبدأ اصیل، در اصطلاح قرآن، «اللّه» است. قرآن کریم میخواهد که اللّه مقدسترین مقدساتمان باشد؛ واجبی که همه صفات کمال در او جمع است. پس چون اللّه بهتنهایی برانگیزاننده ماست، برانگیزاننده ما به سوی کمال نیز هست. در عین حال، وحدتبخش ماست. در برخی از مباحث گذشته نیز گفتیم که اطاعت خدا ما را از تاریکی به سوی نور میبرد.
شعیب نیز از مردم خواست تا از خدایان زمینی ابراز بیزاری کنند. نه بدینمعنا که وجود عواطف و احساسات و نیازها را نادیده بگیرند، بلکه آنها را خدا نشمارند. اینها ابزارهایی برای برآوردن نیازها هستند. مال یا جاه یا کار اموری خیر هستند و یا نعمت؛ اما خدایی غیر از «اللّه» نیستند که آنها را بپرستند. شعیب میخواست مردم از خدایان زمینی، از ظالمان و ستمگران، از خدایان مال و شهوات، بیزاری بجویند. او بر عدالت در پیمانه و ترازو و ظلم نکردن مردم درباره داراییشان تأکید میکرد. مشکل اینجاست که آدمی برای هر شخصی پیمانه
[115]. «آیا آن کس را که هوسش را چون خدای خود گرفت و خدا از روی علم گمراهش کرد، دیدهای؟» (جاثیه، 23)
