به آن رسید، بیش از آن را میطلبد. طبیعت انسان اینگونه است. آرمان بشری نامتناهی است.
خب! آرمان نامتناهی است و امکانات متناهی و محدود. روستای ما کوچک است. اگر نیمی از آن را به من و نیمی دیگر را به برادرم بدهند، نه من قانع میشوم نه او. من کمی از نیمه او میخواهم و او نیز کمی از نیمه من میخواهد و سرانجام اختلاف پیدا خواهیم کرد. نزاع و درگیری که در مکتب فکری دیالکتیک مطرح است، ناخواسته برگرفته از همین نزاع طبیعی است زیرا انسانی که تنها بُعد مادی را برآورنده آرمان خود میبیند، ناگزیر دچار اختلاف میشود؛ نزاع درون یک خانواده کوچک، میان برادران خردسال بر سر اسباببازی و حتی بین ابرقدرتهایی که بر سرنوشت جهان حکمرانی می��نند. خاستگاه همه این نزاعها همین است: آرمان نامحدود و امکانات محدود. بین این دو، برخورد رخ میدهد و این یعنی فرق بین آنچه میخواستیم و آنچه شد؛ فرق بین اندیشه و واقعیت یا به اصطلاح بین «idée» و «réel»... چطور میتوان این مشکل را حل کرد؟
دو راه حل وجود دارد: یکی اینکه مورد اول را حل کنی، یعنی آرمان انسان را محدود کنی. آرمان انسان بینهایت است. به او میگویی: تو در اشتباهی، تو در خیالات زندگی میکنی، در اوهام به سر میبری. تو مقداری محدود نیاز داری. بنابراین یا مشکل را با محدود کردن آرمان حل میکنی، یا مورد دوم را حل میکنی و امکانات بشری و واقعیتها را نامتناهی میکنی. این راه حل، از رهگذر غیبباوری امکانپذیر است.
اگر دنیا را ظاهر و صورت به حساب آوردی، یعنی گفتی: این دنیایی که میبینیم، این گلها و دریاها و سرسبزیها و این مال و زندگی دنیا، اینها، همهچیز نیست، در ورای دنیا، آخرتی نیز هست که گستردهتر است: « ﴿ وَ جَنّة عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ و الْأرْضُ ﴾ .»[17] حال تو چگونه میخواهی باشی؟
وقتی گفتی: کل دنیا یک نمونه است و چیزهای دیگری نیز وجود دارد و آنچه هست، رأس هرم است و اولِ خط است، در این صورت به واقعیت بُعدی نامتناهی دادهای که میتواند آرمان بینهایت انسان را برآورد. بنابراین غیبباوری، تنها راهحل برای تبدیل جنبه منفی نزاع بشری به جنبه مثبت است، بدون آنکه آرمانخواهی نامتناهی بشری که امری بزرگ است، محدود شود. پیامبران بسیار تلاش کردهاند که انسان آرمانخواه باشد. به نظر من، به تصویر کشیدن عظمت آفریدگار برای انسان، اساساً برای آن است که آرمان انسان بالا رود. آرمانخواهی یک سرمایه است. آرمانخواهی است که انسان را به حرکت درمیآورد، نه دانش. دانش، همانطور که گفتیم، نوری است که تاریخ را روشن میکند ولی آنچه مرا به حرکت وامیدارد، آرمان است، اگر آرمان را از انسان بگیریم، بُعد حقیقی او را کاستهایم. بنابراین اسلام بر غیبباوری تکیه دارد.
نکته سوم بحث ما این است که مسلمانان، غیبباوری را به امری تجریدی تبدیل کردند یعنی ایمان به غیب، ایمان به خدا، ایمان به معاد، ایمان به ارزشها، هریک از اینها را از زندگی جدا کردند. آنان وارد زندگی شدند ولی نه بر اساس ایمان به غیب، یعنی خدا را در مسجد و در اوقات نماز رها کردند و از مسجد بیرون آمدند و در را به روی خدا قفل کردند و بدون خدا وارد زندگی شدند. به عنوان
[17]. «آن بهشت که پهنایش به قدر همه آسمانها و زمین است.» (آلعمران، 133)
﴿ سَبِیلِ اللهِ أَموَاتًا بَل أَحیَاء ﴾ .»[14] منظور زندگی غیبی است، نه زندگی شهودی که ما با آن سر و کار داریم و مشاهده میکنیم؛ « ﴿ بَل أَحیَاء عِندَ رَبِّهِم یُرزَقُونَ * فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضلِهِ وَیَستَبشِرُونَ بِالَّذِینَ لَم یَلحَقُوا بِهِم ﴾ .»[15] بنابراین، قرآن اسلوب غیبی همراه با اسلوب شهودی را به کار برده است.
مسلمانان در هنگام جنگ میگفتند: « ﴿ هَل تَرَبَّصُونَ بِنَا الا إِحدَی الحُسنَیَینِ ﴾ .»[16] شعار مسلمانان در هنگام نبرد و پیروزی، این جمله بود. منظور از دو نیکی (حسنیین) چیست؟ یعنی یا پیروز میشویم و به دنیا و حکومت و قدرت و مال و ثروت میرسیم و یا کشته میَشویم و از آخرت بهرهمند میشویم و به بهشت میرویم. یعنی چه بکشیم و چه کشته شویم، پیروزیم؛ یعنی در راه جهاد شکست و خواری وجود ندارد. آنچه هست پیروزی مطلق است. شیوه اسلامی چنین است. آنان خطاب به دشمن میگفتند: شما دو حالت در پیش دارید؛ یا ما را بکشید و بر ما پیروز شوید که سرانجام وارد جهنم میشوید و ناکامی و شکست برای شماست، یا ما شما را بکشیم که در نتیجه شکست خوردهاید. بنابراین، پیش روی شما یا آتش جهنم است یا شکست؛ ولی پیش روی ما یا بهشت است یا پیروزی.
این منطقی غیبی ـ شهودی است، یعنی هر دو در کنار یکدیگرند. اسلام در همه احکام خود، قانون پاداش و عقاب را قرار داده است. من نمیخواهم بگویم بحث پاداش و عقاب در بین مسلمانان به انحراف کشیده نشده است؛ بله، مسلمانان پنداشتند که تمام وعدههای قرآن درباره ثواب و پاداش به آخرت موکول است، بهگونهای که گویا دنیا برای ما نیست. ولی در عین حال باید توجه داشت که اسلام قایل به کیفر و پاداش و تعزیر و تشویق این دنیایی نیز شده، ولی همواره بر این نکته تأکید کرده است که پاداش آخرت تمامتر و کاملتر است و عذاب آن رسواکنندهتر و خفتبارتر. قرآن همواره جنبه غیبی را حفظ میکند و در نظام پاداش و مجازات خود، به هیچ وجه بعد غیبی و آخرتی را کنار نمیگذارد.
...اما درمورد فعالیتهای اجتماعی و اقتصادی، میدانیم که بحث ارزشها و فضیلتها یا به تعبیر معاصر، ایدئولوژی اخلاقی، زیربنای همه فعالیتهای اقتصادی است. إنشاءالله بهطور مفصل به این موضوع خواهیم پرداخت. اگر احکام اسلامی مربوط به تجارت و کسب و کار و کشاورزی را ملاحظه کنید، درمییابید که همواره در همه زمینهها بر محور اخلاق و ارزشها میچرخد. این بحث طبیعتاً بحثی مفصل است و به آن خواهیم پرداخت.
در زندگی انسان باید بین آرمانهای نامتناهی و محدود بودن این دنیا توازن وجود داشته باشد و این مشکل را جز از راه غیبباوری نمیتوان حل کرد.
خواهش میکنم به این نکته توجه کنید: آرمان انسان نامتناهی است زیرا انسان هرچیزی به دست آورد، باز بیش از آن را میخواهد. ثروت میخواهد. وقتی به آن رسید، ثروت بیشتری میخواهد. مقام و اعتبار میخواهد. وقتی به آن رسید، بالاتر از آن را میخواهد. همسر میخواهد، شوهر میخواهد، أملاک میخواهد، حکومت میخواهد، ماشین میخواهد، خانه میخواهد، دانش میخواهد، هرچیزی و هر هدفی که انسان دنبال میکند، وقتی
[14]. «کسانی را که در راه خدا کشته شدهاند مرده مپندار، بلکه زندهاند.» (آل عمران، 169)
[15]. «بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند، از فضیلتی که خدا نصیبشان کرده است شادماناند و برای آنها که در پیشان هستند و هنوز به آنها نپیوستهاند، خوشدلاند.» (آل عمران، 169-170)
[16]. «آیا برای ما جز یکی از این دو نیکی را انتظار دارید؟» (توبه، 52)
نکته دوم: پس از آنکه گفتیم غیبباوری از ارکان اسلام است، باید اعتراف کنیم که این باور از مسیر اصلی خود منحرف شده است. من معتقدم آنچه جوانان را ناراحت کرده و بر آن داشته است تا به من و دیگران پیشنهاد دهند که دیگر غیبباوری بس است و میخواهیم زندگی کنیم، همین برداشت نادرست از مفهوم غیبباوری است. آنچه ما را میآزارد، غیبباوری نیست، بلکه نگرش تجریدی و انتزاعی ماست. اسلام قایل به غیب و شهود است و هر دو را در کنار یکدیگر میپذیرد. غیب در مقابل شهود است. ولی مسلمانان دچار انحراف شدند و غیبباوری صرف و بهدور از زندگی را در پیش گرفتند. من در اینجا تصویری از اینکه اسلام چگونه بود و ما چگونه شدهایم، ارائه میکنم. غیبباوری، به مفهوم درست آن، نه بیمآور است و نه آزاردهنده. نمونههایی از اصول تا فروع در اینجا مطرح میکنیم.
اول. وقتی پیامبر مردم را به اسلام فراخواند، نخستین سخنی که در دعوت عمومی خود گفت، این بود که: من بیپرده شما را بیم میدهم. سپس گفت: کسی را نمیشناسم که چیزی بهتر از آنچه من برای شما آوردهام، برای امت خود آورده باشد؛ من برای شما خیر و سعادت دنیا و آخرت را آوردهام. روی این نکته، کمی درنگ میکنم. دعوت اسلام دعوت به سعادت دنیا، یعنی آنچه میبینیم و لمس میکنیم، و سعادت آخرت، یعنی آنچه نمیبینیم است. موضوع دوم چیست؟ درباره آن نیز بحث خواهیم کرد. موضوع این است که این مسئله نسبی است، یعنی هر شهودی، در ورای خود، درجه و مرتبهای از غیب دارد. ولی اکنون میخواهم بر این نکته تأکید کنم که اساس دعوت اسلام، دعوت به دنیا و آخرت است. از این رو، هرگز در قرآن کریم نمیبینیم که تنها بر دنیا تأکید شده باشد؛ برعکس تورات، که بنابر بررسی یکی از پژوهشگران، از آغاز تا پایانِ آن نامی از آخرت وجود ندارد، به جز در دو مورد، آن هم بهطور کنایه و اشاره. ولی در قرآن کریم هرجا کلمه دنیا آمده، در کنار آن کلمه آخرت نیز آمده است. «برای شما خیر و سعادت دنیا و آخرت را آوردهام.» در قرآن کریم در چندین مورد عبارت « ﴿ مَن عَمِلََ صالِحاً ﴾ » آمده است، ازجمله در « ﴿ مَن عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَر أَو أُنثَی وَهُوَ مُؤمِنٌ فَلَنُحیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَلَنَجزِیَنَّهُم أَجرَهُم بِأَحسَنِ مَا کَانُوا یَعمَلُونَ ﴾ .»[13] یعنی همواره در دعوت اسلام، در نتایج و اهداف آن دعوت به دنیا و آخ��ت [هر دو] مورد نظر است.
اساس دعوت اسلام همین است، یعنی دعوت به غیب و شهود در کنار هم. غیب در کنار شهود است و دنیا در کنار آخرت. این اصل دعوت است و در مرحله بعد، باید این دعوت به اجرا درآید. در مرحله اجرا نیز همینگونه است. در طول اسلام به هر تلاش و اقدامی رنگ غیبی داده شده است، مثلاً در تشویق به جهاد؛ جهاد یک عنوان است؛ یا مثلاً شهادت، اینکه [گفته میشود] فلانی شهید شد. شهید یعنی چه؟ معنای آن بسیار غیبگرایانه است. غیب و شهود همراه و در کنار یکدیگرند. شهید یعنی کسی که خداوند را مشاهده کرده است. رحمت الهی و بهشت را مشاهده کرده است. اسلام کسی را که در جنگ کشته میشود، «میت» نخوانده و به جای آن کلمه «شهید» را به کار برده است، از این لحاظ که او زنده است. به کدامین زندگی؟ مسلماً زندگی غیبی. قرآن تأکید میکند: « ﴿ وَلاَ تَحسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی ﴾
[13]. «هر زن و مردی که کاری نیکو انجام دهد، اگر ایمان آورده باشد زندگی خوش و پاکیزهای بدو خواهیم داد و پاداشی بهتر از کردارشان عطا خواهیم کرد.» (نحل، 97)
خود را دارد. تفاوت میان دین و هرچیز دیگری در غیبباوری است. برای نمونه، تفاوت اصلی میان حکومت دینی، یعنی حکومت احکام دین با دیگر حکومتها، اعم از دموکراسی و دیکتاتوری و نظام سوسیالیستی و سرمایهداری و جمهوری، در این است که منبع قدرت و حاکمیت در حکومت دینی خداوند است، یعنی حاکمیت از خداوند سرچشمه میگیرد؛ درحا��یکه مثلاً در دموکراسی، حاکمیت برگرفته از مردم است. چه بسا دموکراسی نیز با بسیاری از احکام دینی سازگار و همسو باشد، ولی از نظر پایه و اساس، در حکومت دینی همهچیز به دین برمیگردد و برخاسته از ایمان به غیب است؛ یعنی احکام از غیب سرچشمه میگیرند، هرچند که منطقی باشند و بتوانند انسانها را از نظر عقلی نیز قانع کنند. تفاوت میان دین و همه محصولات بشری در غیبباوری است. من بر این عقیدهام که غیبباوری ضرورتی مهم در زندگی انسان است. خواهش میکنم به این بخش توجه کنید. هرچیزی، هر اندازه هم بزرگ و والا و برجسته و متعالی شود... مثلاً علم امروزه به جایگاه بالایی رسیده و مثلاً میگویند به کره ماه رسیدهاند. صنعت و فنآوری در این عصر، به درجه شگفتآوری از نظم و ترقی و پیشرفت رسیده است. در واقع وقتی میبینیم مؤسسهای پانزده میلیون کارمند و کارگر دارد و همه آنها با برنامه و بهطور دقیق و حسابشده مشغول کار هستند، در برابر دستاوردهای بشری در زمینه نظم و برنامه شگفتزده میشویم. اما این دستاوردهای بشری، به هر درجهای که برسد، نمیتواند جانشین غیبباوری، یا آنچه مطلق مینامیم، شود. تولیدات بشری طبیعتاً متکامل است. مثلاً درمورد دانش، ما امروز چیزهایی درباره سود و زیان اشیا میدانیم، ولی فردا دانستههای ما تغییر میکند. یعنی چیزهای تازهای یاد میگیریم و درمییابیم که چه بسا آنچه دیروز زیانآور میدانستیم، سودمند بوده یا آنچه سودمند میدانستیم، زیانبار بوده است، زیرا علم همواره در حال تکامل است. همین مسئله درمورد فنآوری و کارهای تشکیلاتی و تجربههای حکومتی و اخلاق و فلسفه وجود دارد. حتی فلسفه ماورایی (متافیزیک) نیز دستاورد بشر و زاییده فکر اوست.
بنابراین، هر دستاورد بشری طبیعتاً متکامل است و هر متکاملی طبیعتاً در حال تحول و تغییر است و هر متغیری ناپایدار و متزلزل است و ممکن نیست مایه آرامش و ثبات باشد. آرامش تنها در پرتو ایمان به مطلق به دست میآید. قرآن کریم، با اشاره به این حقیقت، میگوید: « ﴿ أَلا بِذِکرِ اللهِ تَطمَئِنُّ الْقُلُوبُ ﴾ .»[12] آرامش روحی تنها وقتی به دست میآید که انسان در همه حالتها و شرایط به دیواری محکم و استوار تکیه داده باشد؛ یعنی وجود مطلقی که در هیچ حالت و زمان و وضعیتی انسان را به خود وانمیگذارد. این احساس برای تقویت شخصیت انسان و تکیه او بر یک نقطه ثابت و پایدار، امری ضروری است، درحالیکه تکیه بر دانش نسبی است نه مطلق، زیرا همانگونه که گفتیم دانش در حال تحول و تغییر است. در زندگی انسان برخورداری از ایمان به غیب است که میتواند آرامش او را تضمین کند.
در این مجال کوتاه تنها میخواهیم بر این نکته تأکید کنیم که غیبباوری رکن اساسی دین است و نمیتوان از آن بینیاز بود. درباره فواید و نتایج این باور و اینکه امید پایدار تنها در پرتو غیبباوری به دست میآید، إنشاءالله در آینده سخن خواهیم گفت.
[12]. «آگاه باشید که دلها با یاد خدا آرامش مییابد.» (رعد، 28)
باور به غیب
( بسمالله الرحمن الرحیم )
سلام علیکم
هفته گذشته، برخی از برادران نظرشان را درباره موضوع این جلسه بیان کردند و پس از تشکر از مضمون سخنرانی و شکل آن و پس از اظهار لطف گفتند: ترجیح میدهیم که موضوع سخنرانیها با زندگی معاصر و امروزی در ابعاد گوناگون آن، ارتباط بیشتری داشته باشد. پیشنهاد کردند که: درباره عقبماندگی ما، به عنوان مسلمان یا عرب یا ملت لبنان، صحبت شود؛ علل این عقبماندگی چیست؟ برای رهایی از آنچه باید کرد؟ وظیفه ما جوانان در برابر خود و در برابر امتمان چیست و چگونه میتوانیم راهحلهایی را که برای رفع عقبماندگی و حرکت به سوی پیشرفت و ترقی پیشنهاد میکنید، به اجرا درآوریم؟ سپس گفتند: مشکلی که در محافل اسلامی خود بدان مبتلاییم، مشکل غیبباوری است که جوانان را و همه کسانی را که خواهان زندگی هستند، از هماهنگی در انجام دادن امور دینی و رفتارهای دینی و تلاش در جهت آن، دور میکند.
این پیشنهاد گروهی از برادران عزیز بود که باید به آن احترام گذاشت و إنشاءالله تلاش خواهم کرد تا این سلسله از مباحث و مشکلات را که بیشتر با زندگی معاصر در ارتباطاند، مطرح کنم و در حد توان راهحلهای مورد نظر اسلام برای آنها را ارائه کنم، البته به صورت مبانی و مبادی کلی.
اجازه دهید امشب حداقل به بخش نخست این بحث، یعنی مبدأ و مبنای غیبباوری، بپردازیم. دوست دارم امشب برداشت و فهم خود را از این مسئله بر اساس مطالعاتی که کردهام، بیان کنم. غیبباوری چیست؟ و چه تأثیری در حیات دینی و مسائل گوناگون زندگی دارد؟ در پایان این بحث، إنشاءالله درباره موضوعی مرتبط با زندگیمان، یعنی موضوع «ارزش کار در اسلام» که با سلسله مباحث ارائهشده نیز مرتبط است، صحبت خواهیم کرد. بنابراین، موضوع بحث ما در این جلسه، مفهوم غیبباوری و تفسیر و تأثیر آن و چارچوب آن است.
در حقیقت، غیبباوری نخستین رکن اسلام و هر دینی است. قرآن کریم در ابتدای سوره بقره به توصیف پرهیزکاران پرداخته است: «الم. ﴿ ذَلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیبَ فِیهِ هُدًی لِّلمُتَّقِینَ ﴾ .» [11] و در ادامه پنج صفت برای آنان برشمرده است: 1. «آنان که به غیب ایمان میآورند؛» 2. «و نماز میگزارند؛» 3. «و از آنچه روزیشان دادهایم انفاق میکنند؛» 4. «و آنان که به آنچه بر تو و بر پیامبران پیش از تو نازل شده است، ایمان میآورند؛» 5. «و به آخرت یقین دارند.»
نخستین رکن اسلام، ایمان به غیب است. در واقع تفاوت اساسی میان دین و هرچیز دیگری، یعنی تفاوت میان دین و دانش، تفاوت میان دین و فلسفه، تفاوت میان دین و اخلاق، تفاوت میان دین و تجربههای اجتماعی و نظامها و قوانین موضوعه، و در یک کلمه تفاوت میان دین و هرآنچه ساخته دست بشر است، در ایمان به غیب است. دین دارای احکام و قوانینی است، همانگونه که هر حزب یا مؤسسه یا دولت یا حتی هر علمی نیز قوانین خاص
[11]. «الف. لام. میم. این است همان کتابی که در آن هیچ شکی نیست. پرهیزکاران را راهنماست.» (بقره، 1-2)
ما در طی نماز و روزه و حج و زکات، برای دقایقی حرکت به سوی خدا را تجربه و تمرین میکنیم، چراکه اگر برای غیرخدا نماز بگزاریم، نمازمان باطل است. همچنین است روزه و حج و... . پس اگر ما در زمانی اندک ورزش کنیم، تمرین کنیم و حتی دو دقیقه در روز برای خدا فعالیت کنیم و از خوردن و آشامیدن دوری کنیم، به سوی خدا حرکت میکنیم و به او نزدیک میشویم. پس ما در کارگاه عبادت برای آزادی موقت از غیرخدا میکوشیم. این تلاشها ما را برای رهایی مطلق از غیرخدا یاری میکند. چنانکه قرآن کریم میفرماید: «﴿ وَاستَعینوا بِالصَّبرِ وَالصَّلوة.﴾ »[10] ما در نماز امکان آزادی را در عرصههای مختلف زندگی به دست میآوریم. این مسئله دوم است.
مسئله نخست و اصلی این است که مفهوم عبادت با عبودیت در اسلام متفاوت است. اینها اساساً دو مفهوم متفاوتاند. نکته دوم این است که عبادت خداوند مرا از غیرخدا آزاد و رها میک��د.
خلاصه سخن این است که عبادت با عبودیت متفاوت است. عبادتِ خداوند با عبودیت مردم و حتی با عبودیت خداوند هم فرق میکند. برای شما معنای عبادت و عبودیت را در زبانهای دیگر گفتم. پس امروز میتوانیم این اصل را مدنظر قرار دهیم. دستکم من در برابر شما به آن پایبند میشوم تا بر اساس آنچه گفتم، مرا مؤاخذه کنید. من از این اصل کلی دفاع میکنم و میگویم همه عبادات، انسان را برای رسیدن به آزادی یاری میکنند، زیرا به انسان برای متخلق شدن به اخلاق الهی کمک میکنند. نیز انسان را به کمال نزدیک میسازند و به آزادی فرامیخوانند.
[10]. «از شکیبایی و نماز یاری جویید.» (بقره، 45).
خداوند جامع همه صفات کمال است. پس هر گامی که در آن کسب صفتی از صفات خداوند باشد، ما را به او نزدیک میکند. این اصل کلی است.
دوباره به همان مبحث نخست بازمیگردیم. عبادت چیست؟ هر عملی که برای تقرب به خداوند صورت میگیرد، یا هر عملی که مرا به خداوند نزدیک میسازد. به دیگر سخن، عبادت یعنی هر عملی که مرا به صفتی از صفات خداوند متصف میکند. بنابراین، اگر چنین چیزی روی دهد، عبادت خواهد بود و اگر چنین نشود، عبادت نخواهد بود. پس اساس عبادتِ خداوند، یعنی گام نهادن در مسیر علم و آزادی و عزت؛ گام نهادن در راه کسب دیگر صفات حسنه الهی که ما آن را انسانیت و تعالی و تکامل مینامیم.
بر این اساس، میتوانیم بگوییم عبادات، کارها و فعالیتهایی هستند همچون نماز و روزه و حج و زکات و... که خداوند آنها را راهها و اسباب و انگیزههایی برای رساندن انسان به کمال قرار داده است.
پس هر نمازی که به شکل درست به جای آورده شود، رهایی و آزادی از یک قید است، زیرا هر نمازی، آدمی را گامی از جهل دور و به علم نزدیک میکند. آیا حرکت از جهل به سوی علم بندگی است؟ فرض بر این است که نماز، انسان را از فحشا و منکر دور میکند، پس نمازی که چنین نمیکند، عبادت شمرده نمیشود. هر عبادتی به تقرب میانجامد. تقرب نیز منجر به کمال میشود و کمال، آزادی است. نماز چگونه مرا از جهلْ دور و به علم نزدیک میکند؟ نماز مرا وامیدارد تا متصف به صفات الهی و متخلق به اخلاق الهی شوم.
مفهوم عبادت در اسلام، بهکلی با مفهوم عبودیت بیگانه است. در اسلام عبودیت نیست. عبودیت خداوند یعنی آزادگی، بندگی خداوند یعنی حرکت به سوی علم و عدل و قدرت و رأفت و صدق و بلندهمتی و همه کمالات. این است مفهوم عبادت در اسلام و چقدر این مفهوم با عبودیت فاصله دارد. آنچه بر این اصل تأکید میکند، این است که اخلاص شرط بنیادین عبادت است؛ نماز و روزه من فقط باید برای خداوند باشد. برای خداوند باشد یعنی چه؟ یعنی انگیزه الهی داشتن و جذب خداوند بودن. پس ما باید در بسیاری از کارهامان نظری دوباره بیفکنیم. وقتی گفته میشود «نیت»، برخی گمان میکنند نیت یعنی ایستادن در مقابل قبله و گفتن اینکه چهار رکعت نماز عشا میخوانم قربـةً إلی اللّه. این نیت نیست، بلکه این نیز لهو است. نیت یعنی انگیزه.
آیا امشب هنگامی که تصمیم گرفتید که به مجلس بیایید، در آستانه در ایستادید و گفتید میخواهم به مجلس اعلای شیعیان بروم؟ نه، هرگز چنین نمیکنید. اما اگر کسی بپرسد: «چه چیزی تو را به حرکت واداشت؟» پاسخ خواهیم داد: «نیت.» یعنی اینکه گامهای شما به سبب رغبت به شرکت در این جلسه حرکت میکرد. عبادت هر عملی است که به انگیزه تقرب به خداوند صورت میگیرد و تقرب یعنی اتصاف به اوصاف الهی و اوصاف الهی، همگی، کمالاند.
پس عبادت یعنی تلاش برای رسیدن به کمال. عبادت آزادی است، زیرا حرکت به سوی کمال، قید و بند نیست، بلکه آزادی از قید و بند است و نزدیکی انسان به انسانیت، آزادی است. اما بندگی درست نقطه مقابل آن است. پس عبودیت و عبادت دو مفهوم کاملاً متمایزند. یکی از ثمراتِ عبادتِ خداوند، آزادی از هرچیزی است که غیرخدایی باشد.
مکان ندارد. پس تقرب به خداوند یعنی چه؟ بیایید اندکی بیندیشیم و مفاهیم کهنهای را که از کودکی با ما بودهاند، از ذهن خارج کنیم. نزدیکی به خداوند یعنی چه؟ مکان خداوند کجاست تا بدان سو رویم و به او برسیم؟ نه، چنین چیزی نیست و ما نیز به چنین مفهومی اعتقاد نداریم.
تقرب به خداوند یعنی تقرب معنوی. دریافتن مفهوم تقرب معنوی آسان است. من در اینجا هستم، اما ممکن است کسی در اروپا ��ا هند نزدیک من باشد. او چگونه به من نزدیک است؟ آیا نزدیکیای غیر از نزدیکی مکانی وجود دارد؟ اسباب نزدیکی غیرمکانی چیست؟ گاهی علتِ قرابتِ معنوی نسبت است، یعنی برادر، یا پسر عمو بودن. این را نمیتوان به خدا نسبت داد، چراکه خداوند نه زاده شده و نه زاده است. نمیزاید، یعنی فرزندانی ندارد، و زاده نشده، یعنی پدر و مادر و عمو و دایی و... ندارد. خویشانی ندارد. به قبیله خاصی تعلق ندارد. پیوند نَسبی برای او وجود ندارد.
قرابت دو نوع است: یکی قرابت عاطفی و دیگری قرابت از جهت همصفت بودن. وقتی میگوییم فلانی به کسی نزدیک است، یعنی در صفات آن دو، نزدیکی و هماهنگی وجود دارد. نزدیکی بدینمعنا مفهومی اسلامی است: « ﴿ اِنَّ أَکرَمَکُم عِندَالله أَتقاکُم ﴾ .»[8]
میزان تقرب به خداوند، به اندازه اتصاف به صفات الهی و تخلق به اخلاق خداوندی است، زیرا خداوند مکانی ندارد تا من به او نزدیک شوم. و میان من و او پیوندی نیست تا خویشِ او باشم. نمیتوان به خداوند نزدیک شد، مگر با اتصاف به اوصاف الهی. در حدیث آمده است: «تَخَلَّقوا بِأخلاقِ اللهِ.»[9] (به اخلاق الهی متخلق شوید.) اما صفات خداوند کداماند؟ علم؛ پس اتصاف به اوصاف خداوند یعنی کسب علم؛ و رحمت اگر آن را کسب کنیم؛ و قدرت اگر قدرت و عزت به دست آوریم؛ و آفرینندگی اگر بتوانیم چیزی بیافرینیم؛ و همینگونه است دیگر صفات الهی.
خدمت به مردم نیز اتصاف به صفتی الهی است، زیرا خداوند رب و راعی و خالق و رازق و رحیم است، و اگر من به مردم خدمت کنم، یعنی به آنان روزی دهم و مهربانی کنم و فرهنگ بیاموزم، متخلق به اخلاق الهی شدهام.
میان دو مفهوم تقرب به خداوند و عبادت پیوند برقرار میکنیم. تقرب به خداوند یعنی اتصاف به اوصاف الهی. عبادات نیز فعالیتها و ورزشها و کارهایی هستند که ثمره آنها تخلق به اخلاق الهی است. میتوانیم بگوییم کسی که نماز میگزارد، در نمازش خداوند را مخاطب میسازد و احساس میکند که او را ندا میدهد و از او یاری میجوید و همراه اوست. پس، از او صفت یا صفاتی کسب میکند یا آن صفات در او قویتر میشود، و از صفات رذیله که نتیجه ضعف است، دور میشود. سرچشمه بیشتر صفات رذیله، ضعف است. چرا آدمی دروغ میگوید؟ یا از روی ترس دروغ میگوید یا طمع میورزد. چرا اصرار داریم احساس فقر بکنیم؟ چرا نفاق؟ سبب اینها ناتوانی در ابراز حقیقت است. چرا فریب و ریا؟ سبب آن نیاز به کسب اعتماد دیگران است. منشأ بسیاری از رذایل، ضعف و سستی است که با تقرب به خداوند زدوده میشود. بر این اساس، صفات نیکو صفات خداوند است، زیرا در اسلام،
[8]. «هر آینه گرامیترین شما نزد خدا، پرهیزگارترین شماست.» (حجرات، 13)
[9]. بحارالأنوار، ج 58، ص 129.
که عبادت چیزی است و عبودیت چیز دیگر. نزدیکی این دو واژه (و همریشه بودنشان) باعث خَلط آنها و باعث این شکلِ مخدوشِ عبادات شده است. عبادت به معنای عبودیت نیست، بلکه آزادی است. اما چرا و چگونه؟ این مسئله موضوع سخن امروز ماست.
اندکی ژرف و روشن درباره مفهوم عبادت در اسلام میاندیشیم. عبادت چیست؟ عبادت در اصطلاح فقهی، یعنی در اصطلاح اسلامی، هر عملی است که به قصد قربت صورت گیرد، یا هر عملی است که برای خداوند به جای آورده شود. این اصطلاح در مقابل اصطلاح «توصلی» است، و آن هر عملی است که نیازی به قصد قربت ندارد. فیالمثل در واجباتِ نماز، وضو عمل تعبدی است، یعنی اگر کسی بدون قصد قربت وضو بگیرد، وضوی او باطل است. طهارت لباس نیز از شروط نماز است. اما اگر من لباسم را بدون قصد قربت پاک کردم، پذیرفته میشود و لباس پاک است، حتی اگر باد لباسم را اتفاقی در آبی بیندازد و لباس، خود به خود، در این آب پاک شود. اگر لباس را با آب غصبی هم بشویم، پاک است. اگر کسی را نیز وادار کنم که لباسم را بشوید، باز هم پاک است. پاکی لباس به هر شکلی ممکن است، اما وضو فقط باید به قصد قربت باشد.
فقه میگوید هر عملی که به قصد تقرب به خداوند و اطاعت امر او صورت میگیرد، عبادت است، و هر عملی که به غیر از این انگیزه باشد، عبادت نیست. بنابراین، اگر کسی بدون قصد تقرب به خداوند، بلکه برای جلب اعتماد مردم، نماز بگزارد، طبیعتاً نماز او عبادت نیست و اجرش نیز بر عهده خداوند نیست. فقه این نماز را از عبادات نمیشمارد. آیا اگر کسی از ترس پدر یا مادر نماز بخواند، خدا را عبادت کرده است؟ هرگز. این عبادت نیست. این رکوع و سجود و حرکتی بیش نیست. کسی که بنابر عادت نماز بخواند و نداند که چه کاری میکند، همچون کسی است که صبحها، از روی عادت، کارها را در خانه انجام میدهد. چنین کسی برای نماز نیز حرکت میکند، اما عملش عبادت و نماز نیست.
اما عکس این مسئله درست است. یعنی هر عملی که برای تقرب به خداوند باشد، عبادت است، حتی اگر نماز و روزه نباشد. ازجمله تجارت و زراعت و ساختن خانه و راهسازی و دیدار دوست و سلام و احوالپرسی با دیدارکنندگان، و هر عملی اگر برای خداوند باشد، عبادت است، حتی خواب. آیا عملی آسانتر از خواب هست؟ ممکن است خواب هم عبادت باشد. ممکن است خوردن نیز عبادت باشد. ممکن است نشستن نیز عبادت باشد. همچنین، با هم بودن و شبنشینی و توجه به فرزندان و بازی با آنها نیز ممکن است عبادت باشد.
پس نخستین نکته این است که عبادت، در اصطلاح اسلامی، هر عملی است که برای امتثال و اطاعت امر الهی و تقرب به خداوند، از انسان صادر میشود. بر این اساس، لختی در این مفهوم درنگ میکنیم، یعنی در هر عملی که برای تقرب به خداوند است. معنای تقرب به خداوند چیست؟ تقرب یعنی تلاش برای به دست آوردن قرب. من میخواهم به شما نزدیک شوم؛ بلند میشوم، حرکت میکنم و، سرانجام، به شما میرسم و به شما نزدیک میشوم. آیا منظور از تقرب به خداوند، نزدیکی مکانی است؟ طبعاً پاسخ منفی است، چراکه از نظر اسلام، خداوند مکان ندارد، بلکه خالق مکان است. امام(ع) میفرمایند: «لایُحَدُّ بِأینَ»[7] یعنی خداوند
[7]. بحارالأنوار، ج 4، ص 313.
عبادت و عبودیت
متن این سخنرانی در کتا�� ادیان در خدمت انسان درج شده است.
آن که قرآن را مطالعه میکند، پیوند و هماهنگی و تناسبی میان روزه و قرآن مییابد: « ﴿ کُتِبَ عَلَیکُمُ الصِّیامُ کَما کُتِبَ عَلَی الَّذینَ مِن قَبلِکُم لَعَلَّکُم تَتَّقونَ ﴾ »[4]؛ « ﴿ شَهرُ رَمَضانَ الَّذی اُنزِلَ فیهِ القُرآنُ ﴾ »[5] چرا قرآن کریم هنگامی که زمان روزه را بیان میکند و میگوید روزه باید در ماه رمضان باشد، میافزاید: «ماهی که قرآن در آن نازل شد»؟ در زبان عربی، این وصف به پیوندی میان روزه و قرآن اشاره دارد؛ قرآن کریم که سرچشمه و مصدر وحی الهی است. پس ما میتوانیم ماه رمضان را ماهی متفاوت از دیگر ماهها برشماریم. تمایز این ماه به علم و حکمت و مطالعه و تحقیق است. روزه باعث میشود آدمی در این ماه، بهتر بحث و مطالعه و تحقیق کند. در حدیث آمده است که برترین عمل در شب قدر، شبی که مخصوص دعاست، مباحثه علمی است.
سخن من، به مناسبت آغاز ماه روزه که از مهمترین عبادات است، درباره عبادت و عبودیت است. برآنم تا در سخنانم به تمایلاتِ آزادیخواهانه انسانِ معاصر پاسخی دهم و پرتوی بر آنها بیفکنم؛ بهویژه نسل آیندهداری که آرزو دارد آزاد و رها باشد و از قیودش بکاهد.
آنچه مرا به بحث برمیانگیزاند، صورت مخدوشی است که به عبادات در اسلام داده شده است؛ گویی نماز و روزه مالیاتی است که مسلمان باید تقدیم خداوند کند. این صورتِ مخدوش از نماز که بار مسئولیت را سنگین میکند، میل و رغبتِ آزادیخواهانه انسان را به نماز از میان میبرد، و نماز را کاری ناخوشایند جلوه میدهد. قرآن در اینباره چنین میگوید: « ﴿ وَ اِنَّها لَکَبیرَة اِلّا عَلَی الخاشِعینَ ﴾ .»[6] این مسئله یکی از اسباب دوری مردم و جوانان از نماز است. به محض اینکه این فکر به زبان بیاید که ما بندگان خدا هستیم، مخالفتها آشکار میشود که ما نمیخواهیم بنده باشیم. اگر بگویی که این بندگی استثنایی دارد، ما بنده بشر نیستیم بلکه بنده خدا هستیم، پاسخ این است که این استثناست یا اینکه اینگونه اندیشیدن اجباری و غیرواقعی است.
من میخواهم بگویم که اساساً عبادتِ خداوند به معنای عبودیت و تقید نیست، بلکه عبادت خداوند دقیقاً برابر است با آزادی. عبادت خداوند یعنی آزادی مطلق. و هر اندازه عبادت فزونی یابد و در راه عبادت بیشتر گام نهی، آزادتر خواهی شد.
نمیدانم چرا عبادت و عبودیت با هم آمیخته شدند و به یک معنا به کار میروند، با اینکه این دو واژه با هم یکی نیستند. بنابر آنچه از زبانهای دیگر میدانم، اساساً واژه عبادت، از نظر ماده و شکل آن، از ریشهای غیر از عبودیت است. ازجمله در زبان فارسی عبادت به «پرستش» و عبودیت به «بندگی» ترجمه میشود. در زبان فرانسه دو واژه «adoration» و «esclavage» به کار میرود و همینطور در زبانهای دیگر. چه اندازه میان این دو واژه تفاوت است! اگر نیک بنگریم، درخواهیم یافت
[4]. «روزه داشتن بر شما مقرر شد، همچنانکه بر کسانی که پیش از شما بودهاند مقرر شده بود، تا پرهیزگار شوید.» (بقره، 183).
[5]. «ماه رمضان که در آن قرآن نازل شده است.» (بقره، 185).
[6]. «و این دو [شکیبایی و نماز] کاری دشوارند، جز برای اهل خشوع.» (بقره، 45)
