این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.
﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴾
﴿ اللهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ أُولَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ ﴾ .
خدا یاور مؤمنان است. ایشان را از تاریکیها به روشنی میبرد، ولی آنان که کافر شدهاند، طاغوت یاور آنهاست، که آنها را از روشنی به تاریکیها میکشد. اینان جهنمیاناند و همواره در آن خواهند بود.
(بقره، 257)
امشب میخواهیم با مؤمنان و ولیّ مؤمنان، که خداوند متعال است، همراه باشیم و این چهره دیگری برای انسان است؛ آن چهره نورانی که آرزو داریم در راه تحقق آن قدم برداریم.
قرآن کریم در این آیات سوره بقره، خصوصاً در همین آیه، دو جبهه متقابل را ترسیم میکند و هریک از آنها را ارزیابی میکند. نخست، کسانی که ایمان آوردند و راه حق را پیمودند؛ کسانی که با درون و فطرتشان هماهنگ شدند؛ کسانی که خدای متعال را بندگی کردند؛ همو که حق است، اول است و آخر، ظاهر است و باطن، او که رحیم و غفور و عادل و علیم است و او که بسیار شنوا و بیناست و نامهای نیکو و صفتهای برتر از آن اوست. آنگونه که از معنای «اللّه» میفهمیم، او حق است و واجب است و واجد بالاترین و کاملترین صفات نیکوست.
هنگامی که انسان به خداوند ایمان میآورد، با تمام وجودش متوجه خدا میشود، زیرا ایمان، همه وجود انسان را در بر میگیرد؛ قلبش را، عقلش را و جسمش را. تمام وجود انسان به سوی خدا متوجه میشود، همانطور که سوزن قطبنما، به علت نیروی کشش قطب و سوزن، به سمت قطب متوجه میشود. جهتگیری انسان نیز اینگونه است؛ جهتگیری به سوی حق و پیمودن راه حق و جهتگیری به سوی عدل و دانش و اندیشه و خیر و تقوا و هر ساختار درستی. این جهتگیری با عبادت خداوند تجسم مییابد. بنابراین، خدا را عبادت کردن، هرگز به معنای بندگی نیست بلکه آزادی از صفات ناپسند است؛ رهایی از جهل به سوی علم، از فقر به سوی رفاه، از بدی به سوی نیکی، از قساوت به سوی مهربانی و از کثرت به سمت وحدت. این است معنای ایمان به خداوند.
اگر انسان به خداوند ایمان داشته باشد، در سلوکش به سوی خیر میرود. قرآن این مفهوم را چنین تعبیر میکند : « ﴿ یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ ﴾ .»[80] ظلمات به معنای تاریکیهای جهل و نفاق و سیهروزی و تفرقه و دیگر بدیهاست. خداوند دست انسانی را که به او ایمان دارد و خود ولیّ اوست، میگیرد و او را ظلمات به سوی نور میبرد و او را به سمت کمال و خیر راهنمایی میکند.
در برابر این مؤمنان به خدا، کسانی هستند که کفر ورزیدهاند و به جای خداوند معبودهای دیگری
[80]. «ایشان را از تاریکی به روشنی میبرد.» (بقره، 257)
این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.
﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴾
﴿ وَقَاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللهِ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَکُمْ وَلَا تَعْتَدُوا إِنَّ اللهَ لَا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ ﴾ .
با کسانی که با شما جنگ میکنند، در راه خدا بجنگید و تعدی مکنید، زیرا خدا تعدیکنندگان را دوست ندارد.
﴿ وَاقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَأَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَیْثُ أَخْرَجُوکُمْ وَالْفِتْنَـةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَلَا تُقَاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرَام حَتَّی یُقَاتِلُوکُمْ فِیهِ فَإِنْ قَاتَلُوکُمْ فَاقْتُلُوهُمْ کَذَلِکَ جَزَاءُ الْکَافِرِینَ ﴾ .
هرجا که آنها را بیابید بکشید و از آنجا که شما را راندهاند، برانیدشان، که فتنه از قتل بدتر است. و در مسجدالحرام با آنها مجنگید، مگر آنکه با شما بجنگند و چون با شما جنگیدند بکشیدشان، که این است پاداش کافران.
﴿ فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ ﴾ .
و اگر باز ایستادند، خدا آمرزنده و مهربان است.
﴿ وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّی لَا تَکُونَ فِتْنَـةٌ وَیَکُونَ الدِّینُ لِلهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلَا عُدْوَانَ إِلَّا عَلَی الظَّالِمِینَ ﴾ .
با آنها بجنگید تا دیگر فتنهای نباشد و دین تنها دین خدا شود. ولی اگر از آیین خویش دست برداشتند، تجاوز جز بر ستمکاران روا نیست.
﴿ الشَّهْرُ الْحَرَامُ بِالشَّهْرِ الْحَرَامِ وَالْحُرُمَاتُ قِصَاصٌ فَمَنِ اعْتَدَی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَی عَلَیْکُمْ وَاتَّقُوا اللهَ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ ﴾ .
این ماه حرام در مقابل آن ماه حرام و شکستن ماههای حرام را قصاص است. پس هرکس بر شما تعدی کند، به همان اندازه تعدیاش بر او تعدی کنید و از خدا بترسید و بدانید که او با پرهیزگاران است.
﴿ وَأَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللهِ وَلَا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَـةِ وَأَحْسِنُوا إِنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ﴾ .
در راه خدا انفاق کنید و خویشتن را به دست خویش به هلاکت میندازید و نیکی کنید که خدا نیکوکاران را دوست دارد.
(بقره، 195-190)
این آیات در برگیرنده مجموعهای از احکام است که از کیان امت و شرف و کرامت انسان و مؤسسات انسانی پاسداری میکند. این آیات جنگ را توجیه میکند و آن را دفاع مینامد؛ آغاز نکردن جنگ را واجب میشمارد، مگر زمانی که دشمن آن را آغاز کرده باشد؛ احترام اماکن مقدس را واجب شمرده است، مگر آنکه از آن ضد انسانها استفاده شود. همچنین، در جنگ باید از فتنه پرهیز کرد و محرمات خدا را چون حرمت ماه حرام نگه داشت، مگر آنکه تعدی در آن ماه صورت گیرد که آنگاه انسان باید از خود دفاع کند. مجموعه این احکام تأکید میکند که کرامت حقیقی برای انسان است و ماه حرام و بیتالحرام و نفس حرام برای
این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.
﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴾
﴿ إِنَّ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْکِ الَّتِی تَجْرِی فِی الْبَحْرِ بِمَا یَنْفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنْزَلَ اللهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ مَاء فَأَحْیَا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِیهَا مِنْ کُلِّ دَابَّة وَتَصْرِیفِ الرِّیَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَیْنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ لَآیَات لِقَوْم یَعْقِلُونَ ﴾ .
در آفرینش آسمانها و زمین و در آمد و شد شب و روز و در کشتیهایی که در دریا میروند و مایه سود مردماند و در بارانی که خدا از آسمان فرو میفرستد تا زمین مرده را بدان زنده سازد و جنبندگان را در آن پراکنده کند و در حرکت بادها و ابرهای مسخر میان زمین و آسمان برای خردمندانی که درمییابند، نشانههاست.
﴿ وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللهِ أَنْدَادًا یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللهِ وَالَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلهِ وَلَوْ یَرَی الَّذِینَ ظَلَمُوا إِذْ یَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلهِ جَمِیعًا وَأَنَّ اللهَ شَدِیدُ الْعَذَابِ ﴾ .
بعضی از مردم خدا را همتایانی اختیار میکنند و آنها را چنان دوست میدارند که خدا را. ولی آنان که ایمان آوردهاند، خدا را بیشتر دوست میدارند و آنگاه که این ستمپیشگان عذاب را بینند، دریابند که همه قدرت از آن خداست. هر آینه خدا به سختی عقوبت میکند.
﴿ إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِینَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِینَ اتَّبَعُوا وَرَأَوُا الْعَذَابَ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبَابُ ﴾ .
آنگاه که پیشوایان، عذاب را بنگرند و از فرمانبران خویش بیزاری جویند و پیوند میان ایشان گسسته گردد.
(بقره، 166-164)
در بخش پیش، بحث تفسیری ما درباره وصف خداوند در قرآن بود. آیاتی که خواندیم به دنبال ایجاد ایمان و تربیتِ قلب و عقل است تا آدمی در درک و دریافت و عشق خود، با خدا باشد. ایمان صرفاً با رغبت یا وراثت یا احساسات عاطفی به دست نمیآید. این امور ظاهر ایمان است؛ ایمانی که در زندگی انسان کنش به وجود نمیآورد، نه از چیزی منع میکند و نه چیزی را به پیش میبرد؛ در برابر وسوسهها و ناملایمات نمیایستد؛ هنگام خشم یا ترس پر میکشد؛ در حالت پیروزی یا شکست با انسان باقی نمیماند. قرآن چنین ایمانی را رد میکند، هرچند به ایمان ما در این عصر شباهت دارد و حتی چیزی جز آن نیست. اما ایمانی که مطلوب ادیان و اساس دعوت قرآن است، ایمانی دیگر است؛ ایمانی است که با وجود یکی شود و با زندگی درآمیزد تا جایی که انسان زندگیاش را از دست بدهد، ولی ایمانش را نبازد. چنین ایمانی وجود انسان را به دریایی وسیع تبدیل میکند و او را به کل هستی ملحق میکند و وجود خاص او را به شعلهای از شمع ازلی و پرتوی از خورشید هستی تبدیل میکند. چنین ایمانی انسان را به جایگاهش در هستی نزدیک میکند تا به دقت نقشش را در هستی بیافریند. ایمان در این مفهومش حالتی عرضی یا ع ادتی موروثی نیست یا وسیلهای که برای منافع شخص به کار رود؛ بلکه مبدئی است
این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.
﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴾
﴿ وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنَّا بِاللهِ وَبِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَمَا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ ﴾ .
پارهای از مردم میگویند : به خدا و روز قیامت ایمان آوردهایم حال آنکه ایمان نیاوردهاند.
﴿ یُخَادِعُونَ اللهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ ﴾ .
اینان خدا و مؤمنان را میفریبند و نمیدانند که تنها خود را فریب میدهند.
(بقره، 9-8)
سخن ما درباره سه بیماری «دروغ» و «کفر» و «نفاق» بود. حقیقت این است که نفاق شامل «کفر» و «دروغ» نیز هست، زیرا منافق، در درون کافر است و در سخنانش دروغگو. در نتیجه، عمل نفاق او شامل همه ضررهای دروغ و تمام بدیهای کفر است. منافق از آن جهت که دروغگوست، ملاکهای اجتماعی را در ارتباطات درست مردم و یک امت، تغییر میدهد و دگرگون میکند و از جهتی دیگر، او در ذات خود کافر است؛ یعنی در جهتگیری اصلی خود و از کاروان بزرگ هستی که به سوی هدف برجستهای از کمال در زندگی امت میتازد، منحرف شده است.
نفاق در قرآن با تعبیرات گوناگونی بیان شده است، ازجمله همین بخش که در این شب مبارک شنیدیم. آیاتی که دیشب به آن گوش فرادادیم نیز بهطور مفصلی مباحث و اشکال گوناگون نفاق را بیان میکنند. و اما این آیات، با این کلمات آغاز میشود : « ﴿ وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنَّا بِاللهِ وَبِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَمَا هُمْ بِمُؤْمِنِینَ ﴾ . ﴿ یُخَادِعُونَ اللهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ ﴾ .»[69]
قرآن کریم بیماری نفاق را در معرض رشد و پیشروی در زندگی و نفس انسان میداند، زیرا ممارست بر هر خصیصه نفسانی، باعث میشود که آثار و نتایج آن در نفس انسان گسترش یابد؛ چه خوب باشد و چه بد. همچنانکه ایمان درونی و صفاتی مانند شجاعت و سخاوت با ریاضتهای عملی رشد میکند و فزونی مییابد، صفات بد مانند حسد و کفر و طمع و ازجمله، نفاق نیز چنیناند و اگر انسان مقتضیات آنها را عملاً دنبال کند، این صفات در درون او رشد میکند و ریشه میدواند. به همین علت قرآن کریم در آیه دهم سوره بقره میگوید : « ﴿ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللهُ مَرَضًا وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْذِبُونَ ﴾ .»[70] منشأ این بیماری که جمع کفر و دروغ هر دوست - در زبان، دروغ است و در قلب، کفر- ضعف و فریبکاری است. ضعف نفس که در پس دروغ و در پس کفر نهفته است، ریشه تمام مصیبتها و بدیهاست. آنچه سبب میشود که انسان به دروغ احساس نیاز کند، یا خود را به طمع
[69]. «پارهای از مردم میگویند : به خدا و روز قیامت ایمان آوردهایم، حال آنکه ایمان نیاوردهاند. اینان خدا و مؤمنان را میفریبند و نمیدانند که تنها خود را فریب میدهند.» (بقره، 8-9)
[70]. «در دلهاشان مرضی است و خدا نیز بر مرضشان بیفزوده است و به کیفر دروغی که گفتهاند، بر ایشان عذابی است دردآور.» (بقره، 10)
این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.
﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴾
﴿ إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَیْهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ ﴾ ،
کافران را خواه بترسانی یا نترسانی تفاوتشان نکند، ایمان نمیآورند،
﴿ خَتَمَ اللهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَعَلَی سَمْعِهِمْ وَ عَلَی أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ ﴾ .
خدا بر دلهایشان و بر گوشهایشان مهر نهاده و بر روی چشمانشان پردهای است و برایشان عذابی است بزرگ.
(بقره، 7-6)
در منطق قرآن سه عنوان مختلف دروغ و کفر و نفاق مییابیم. دروغ از بدترین گناهان است، تا آنجا که در برخی احادیث کلید همه بدیها وصف شده است. بنابراین، دروغگویی مقیاسها را وارونه و کلیه امور اجتماع را ویران میکند، چرا که روابط بشر با یکدیگر بر نیازهای واقعی و تواناییهای واقعی آنان بنا نهاده شده است. این نیازها و تواناییها چون به راستی ابراز شود، میتواند تأثیرگذار باشد. در برابر هر درخواستی، اجابتی است و در برابر هر توانایی، درخواستی از دیگران. در نتیجه، کار میان افراد جامعه واحد بهدرستی پیش میرود و جامعه بهدرستی شکل میگیرد. اما دروغ این مقیاسها را وارونه میکند و تصویری غیرواقعی از نیازها و تواناییها ارائه میدهد و در نتیجه، روابط میان انسانها دستخوش تنش میشود. دروغ در آیات بسیاری از قرآن کریم آمده است که به تفصیل درباره آن در جلسات دیگر صحبت خواهیم کرد. دروغْ گفتار و تعبیرِ خلاف واقع است.
عنوان دوم که بدتر از دروغ است، کفر است. کفر دروغ درونی و دروغ ذاتی است، زیرا خداوند هنگامی که انسان را آفریده، برای او و هر موجود و هرچیزی جهت خاصی در کاروان ابدی و ازلی هستی معین کرده است. پس همانگونه که هر چراغی برای نورافشانی و فایده داشتن با کارخانه برق ارتباط دارد، هر معلولی، خواه انسان یا هر حیوان یا چیزی، راهی به سوی علت دارد؛ حرکتی با قصد و هدف.
ایمان در منطق قرآن فطری و ذاتی است، آنطور که از این آیات مبارکه میفهمیم که : « ﴿ فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا ﴾ .»[64] ایمان فطرتی در نفس هر انسانی است. پس اگر انسان با این فطرت همساز شود، در مسیر درست در این کاروان هستی قرار میگیرد و در نتیجه، سببی برای وحدت هستی و وحدت جامعه و سببی برای حرکت به سوی خیر و هدف خلقت است. اما اگر انسان واقعیت ایمانش را انکار کند، کافر است، یعنی منکرِ جایگاه وجودی خویش یا رویگردان از کاروان هستی است که به سمت ابدیت میرود. این بدان معناست که در این قافله استثناست. چنین انسانی نهتنها وحدت قافله را تضعیف میکند، بلکه
[64]. «به یکتاپرستی روی به دین آور. فطرتی است که خدا همه را بدان فطرت بیافریده است .» (روم، 30)
همه موجودات تسبیح میگویند و نماز میگزارند و سجده میکنند. خورشید خدا را سجده میکند و وظیفه خود را در هستی بهطور کامل ادا میکند؛ رعد تسبیح میگوید و با این کارِ خود تأکید میکند که خدا آفریننده هستی و منزّه از هر عیب و نقصی است؛ پرندگان سجده میکنند یعنی با عمل خویش و با درست انجام دادن آن و با ادای نقش خود در زندگی به خدا متوسل میشوند، به سوی خدا میروند و نیرویشان را از او میطلبند.
در نگاه دین تمام هستی محراب بزرگی است که هر جزئی از اجزایش نمازگزار و تسبیحگوی و سجدهگزار است. چنین نگاه و بینشی انسان را در زندگی کمک میکند و او را تشویق میکند تا با کاروان ازلی و ابدی هستی به سوی خدا حرکت کند؛ اما حرکت انسان به سوی خدا به معنای دوری از وظایف او در هستی نیست. آنگونه که دریافتیم، خورشید در ادای وظیفه طبیعی و نقشش در هستی سجدهگزار و تسبیحگوی است. انسان نیز اگر نقش طبیعی خود را، که در این زندگی از او خواسته شده ایفا کند، سجدهگزار و تسبیحگوی و نمازگزار خواهد بود. البته، این بدان معنا نیست که این نماز انسان را از نمازی که ستون دین و از عبادتهاست، بینیاز میکند. آن نماز تمرین استوار کردن نقش انسان است و برای انسان مدرسهای است که در آن میآموزد چگونه در اعمال و رفتارش به خدا روی آورد. هنگامی که انسان نماز میخواند، آهنگ خدا میکند و با دلش به خدا روی میآورد و با جسمش اعمال را انجام میدهد، پس به رکوع میرود و سجده میکند و میخواند و بدینگونه میآموزد که توجه درونی و نیت پاک را با اعمال بیرونی جمع کند. بنابراین، میآموزد که حتی هنگام خرید و فروش، زمان کاشت و برداشت، زمانی که مینویسد ، سخن میگوید، میجنگد، مبارزه میکند و کشته میشود یا زمانی که فعالیتها و وظایف مختلف اجتماعی را انجام میدهد، به خدا روی آورد و قصد خدمت خلق کند. همچنین، قرآن کریم تأکید دارد که نمازِ هستی و سجده هستی و تسبیحِ هستی، جسم انسان را نیز، آنگاه که نقش خود را در هستی ایفا میکند، در بر میگیرد. آدمی چون به جهان و به نفس خود با این دیدگاه مینگرد، خود را در راه خیر مییابد که با هستی و با جسم خویش همساز است. اگر انسان برخلاف وظیفه خود در هستی و نقش حیاتی خود رفتار کند، در این جهان غریب است؛ هم با نفس خود و هم با همه هستی غریب است. پس مفهوم نماز هم نمازِ عبادی و هم تکوینی است که انسان آن را ادا میکند و راه اساسیاش را با این دو نماز در همه زندگیاش میپیماید.
والسلام علیکم و رحمةاللّه و برکاته.
این گفتار با همین عنوان در کتاب حدیث سحرگاهان درج شده است.
﴿ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ﴾
الم.
الف، لام، میم.
﴿ ذلِکَ الْکِتَابُ لاَ رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِّلْمُتَّقِینَ ﴾ .
این است همان کتابی که در آن هیچ شکی نیست. پرهیزگاران را راهنماست.
﴿ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَیُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ ﴾ ،
آنان که به غیب ایمان میآورند و نماز میگزارند و از آنچه روزیشان دادهایم، انفاق میکنند،
﴿ والَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَیْکَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِکَ وَبِالآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ ﴾ .
و آنان که به آنچه بر تو و بر پیامبران پیش از تو نازل شده است ایمان میآورند و به آخرت یقین دارند.
(بقره، 4-1)
این آیههای مبارک در آغاز قرآن کریم در پی آن است که بر اساس آموزههای اسلام، برنامهای کلی برای هدایت الهی بنیان نهد. این آیهها مشی پیشنهادی اسلام است که بر انسان مسلمان عرضه میکند و بر آن تأکید نیز دارد. این برنامه بر پنج اصل استوار است :
ایمان به غیب؛ اقامه نماز؛ انفاق از آنچه خداوند ارزانی داشته؛ ایمان به رسالت پیامبر و پیامبران پیش از او؛ ایمان به معاد و حساب و آخرت.
اصل نخست ایمان به غیب است که در زندگی انسان ضروری است. انسان زندگی مادی دارد و نیک میدانیم که همهچیز در جهانِ مادی نسبی و تغییرپذیر است. طبیعتِ تغییر، بیثباتی است، در حالی که انسان در زندگی نیاز به ثبات دارد. مثلاً علم همواره در حال تکامل است و تکامل طبیعتاً به مفهوم دگرگونی است. اگر آدمی در زندگی به علم تکیه کند و به علم ایمان بیاورد و تنها به آن اعتماد کند، همانگونه که علم تغییر میکند، انسان نیز احساس تغییر و ناپایداری میکند. این انسان نمیتواند به یافتهای اطمینان و تکیه کند، زیرا آنچه امروز درباره آن کشف میشود، چهبسا فردا درست نباشد و آنچه امروز درست نیست، فردا صحیح باشد. پس نه میتواند به چیزی اطمینان کامل داشته باشد و نه میتواند چیزی را کاملاً رد کند. صنعت و تکنولوژی و تشکیلات انسانی نیز اینگونهاند، بلکه سازمانهای اجتماعی و اقتصادی و همه قوانین وضعی که زاده فکر بشر است نیز چنین هستند، ازجمله فلسفه و تمام اندیشههای انسانی هم نتیجه فکر و تجربههای انسانی است. همه یافتهها در حال تکاملاند و تغییرپذیر و ناپایدار. پس نمیتوانند تکیهگاه و سبب اعتماد و آسودگی انسان در زندگی باشند. انسان نیاز م برمی به ارتباط با چیزی ثابت دارد تا ثَبات یابد و در زندگی حرکت کند و آن را به حرکت درآورد. نمیگوییم انسان به جمود و سکون
﴿ صَافَّات کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِیحَه ﴾ .»[48]
بنابراین، پرندگان، تسبیح میگویند و نماز میگزارند؛ دریا تسبیح میگوید و نماز میگزارد؛ درخت نیز نمازمیگزارد و تسبیح میگوید. با این دیدگاه، میتوانی تمامی هستی پیرامون را ببینی که بندگان خداوندند، در خشیتاند، سجده میکنند، خشوع میکنند، تسبیح میگویند و نمازمیگزارند. بنابراین، خداوند در تفسیرِ ما، بزرگِ بزرگِ بزرگ است و نزدیکِ نزدیکِ نزدیک است و وجود ما را و اطراف ما را و هستی ما را در بر گرفته است. برای چه میگوید؟ و برای چه تربیت میکند؟
مفهوم «الله» در ادیان و در اسلام، مفهوم بزرگی است. ای برادران، تمامی شریعت برای خداست و برای شناخت او : « ﴿ وَمَا أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ ﴾ .»[49] تمامی شرایع برای این است که ما خداوند را بشناسیم و شناخت خداوند جز از راه شریعت ممکن نیست. وقتی که خداوند را بشناسیم، هر اندازه که شناخت ما بیشتر شود، نسبت ما و نزدیکی ما به خداوند بیشتر میشود و به سوی او بیشتر ارتقا مییابیم. بنابراین، شناخت خداوند عنصری اساسی در زندگی انسان است. « ﴿ وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ ﴾ .»[50] یعنی : برای آنکه بشناسند. چرا میگوید و وصف میکند و به امر خدوند اهتمام میورزد؟ زیرا ما احساس میکنیم که خداوند بزرگ، او که « ﴿ والسماوات مطویات بیمینه ﴾ »، بالاتر از هرچیزی است و آفریننده هرچیزی است. این خدایی است که هرگاه احساس میکنیم که همراه ماست، قدرت ما افزایش مییابد، زیرا ما به نیرومندترین نیروها و به تواناترین توانایان متصل هستیم؛ امید ما افزایش مییابد و ناامید نمیشویم؛ آمادگی ما افزایش مییابد و کاهلی نمیکنیم؛ ایمان ما فزونی مییابد و نمیترسیم و تردید و شک به خود راه نمیدهیم. پس معرفت خداوند پایه و اساس تمامی کمال انسان است و از همین روست که در دعاها این وصفها را برای کسب معرفت و شناخت، بسیار بسیار میبینیم.
در دعای افتتاح خواندیم : «الحمدلله الذی لایهتک حجابه، و لایغلق بابه، و لایرد سائله، و لایخیب آمله... الحمدلله قاصم الجبارین، مبیر الظالمین، مدرک الهاربین، نکال الظالمین، صریخ المستصرخین، موضع حاجات الطالبین.» پس خداوند وجود ما را و هستی ما را و اعمال ما را پر کرده است. این است معنای «الله». مفهوم «الله» چنانکه برخی میخواهند بگویند، مفهومی انتزاعی نیست، و چنانکه برخی تلاش میکنند اسلام را به آن متهم کنند، مفهومی مادی نیز نیست، بلکه نسبت آن با انتزاعی بودن و نزدیک بودن، چنان است که امیرالمؤمنین(ع) وصف میکند : «داخل فی الأشیاء لا بالممازجة، و خارج عن الأشیاء لابالمزایلة.» (داخل در چیزهاست اما نه آنگونه که با آنها بیامیزد و خارج از چیزهاست اما نه آنگونه که از آنان جدا شود.) « ﴿ هو الْأَولو الْآخر والظاهر والْباطن ﴾ .» « ﴿ وَمَا یَعْزُبُ عَنْ رَبِّکَ مِنْ مِثْقَالِ ذَرَّة فِی الْأَرْضِ وَلَا فِی السَّمَاءِ وَلَا أَصْغَرَ مِنْ ذَلِکَ وَلَا أَکْبَرَ إِلَّا فِی کِتَاب مُبِین ﴾ .»[51]
«بِسْمِ اللهِ» یعنی ما اگر اقدام به کاری میکنیم یا در راهی تلاش میکنیم یا قدم در راهی میگذاریم،
[48]. «و نیز مرغانی که در پروازند، تسبیحگوی خدا هستند؟» (نور، 41)
[49]. «و آنان را جز این فرمان ندادند که خدا را بپرستند درحالی که در دینا و اخلاص میورزند.» (بینه، 5)
[50]. «جن و انس را جز برای پرستش خود نیافریدهام.» (ذاریات، 56)
[51]. «بر پروردگار تو حتی به مقدار ذرهای در زمین و آسمانها پوشیده نیست و هرچه کوچکتر از آن یا بزرگتر از آن باشد، در کتاب مبین نوشته شده است.» (یونس، 61)
وصف قرآن از «الله» بسیار زیباست. هنگامی که قرآن میخوانیم، میبینیم که اسلام میکوشد که خداوند را تا نهایت بزرگی بزرگ بشمارد و میگوید : « ﴿ وَمَا قَدَرُوا الله حَقَّ قَدْرِهِ وَالْأَرْضُ جَمِیعًا قَبْضَتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَالسَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ ﴾ .»[39] آسمانها، یعنی تمامی کرات آسمانی، یعنی ستارگانی که از ما میلیونها سال نوری فاصله دارند. معنای سال نوری چیست؟ شما میدانید که نور در یک ثانیه، سیصدهزار کیلومتر میپیماید... در طول یک دقیقه، سیصدهزار ضربدر شصت و در طول یک ساعت دوباره ضربدر شصت و در طول یک روز و یک هفته و یک سال و به همین ترتیب یک میلیون سال نوری... چقدر یک ستاره و ستارگان میتوانند دور باشند و بلکه بسیار بیشتر از این.
علم جدید میبیند که هر اندازه هم که دوربینها و ابزارهای دیدن توسعه یابند و هر اندازه تلسکوپهایی که اشیای دور را میبینند، بزرگتر شوند، باز هم به انتهای آسمان نمیرسد. امروزه در برخی کشورها تلسکوپهایی هست که قطر عدسی آن به چهارده متر میرسد، تصور کنید که قطر آن عدسی چهارده متر است و با چنین تلسکوپی به آسمان نگاه میکنند و میبینند که باز هم به آخرین ستارهها و انتهای آسمان نمیرسند. از همین رو، برخی از دانشمندان معتقدند که هستی در حال توسعه است و این نظریه امروزه مورد قبول دانشمندان است و قرآن کریم هم به آن اشاره میکند : « ﴿ وَالسَّمَاءَ بَنَیْنَاهَا بِأَیْد وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ ﴾ .»[40] در زبان عربی، معنا این است که ما آن را وسعت میبخشیم و بزرگش میکنیم. آنان بر این عقیدهاند، زیرا هرگز به انتهای آسمانها نرسیدهاند.
این بخشی از بخشهای آسمانهاست و قرآن میگوید : « ﴿ والسماوات مطویات بیمینه ﴾ .» این تفسیر قرآن از «الله» است. او چقدر بزرگ است؟ « ﴿ والسماوات مطویات بیمینه ﴾ » و ما هر روز میگوییم : «الله اکبر.» شما «الله اکبر» را چه تفسیری میکنید؟
خداوند بزرگتر از هرچیزی است؟ نه، خداوند بزرگتر از آن است که به وصف درآید. خداوند، با چیزها قیاس نمیشود.« ﴿ هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ﴾ .»[41] برای او نامهای نیکو و نمونههای برتر است. خداوند واقعاً بزرگ است و بزرگتر از او نیست، بلکه بزرگتر از آن است که به وصف درآید. این از یک طرف. از طرف دیگر، به اندازهای بزرگ است که نباید بزرگی خدا را به معنای دوریاش از خودمان بدانیم، تا جایی که احساس نکنیم که خدا به اندازهای که بزرگ و بزرگ است، از ما دورِ دور است. خداوند از سوی دیگر بازمیگردد و میگوید : « ﴿ وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ﴾ .»[42]
میگوید : « ﴿ وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ ﴾ .»[43] « ﴿ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ وَاعْلَمُوا أَنَّ الله یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ ﴾ .»[44] «قلب مؤمن عرش پروردگار است.» «من نزد
[39]. «خدا را نشناختند آنچنان که شایان شناخت اوست و در روز قیامت، زمین یکجا در قبضه اوست و آسمانها درهم پیچیده، در ید قدرت او.» (زمر، 67)
[40]. «و آسمان را به نیرو برافراشتیم و حقا که ما تواناییم [گسترش دهندهایم].» (ذاریات، 47)
[41]. «اوست اول و آخر و ظاهر و باطن.» (حدید، 3)
[42]. «چون بندگان من درباره من از تو بپرسند، بگو که من نزدیکم و به ندای کسی که مرا بخواند، پاسخ میدهم.» (بقره، 186)
[43]. «ما آدمی را آفریدهایم و از وسوسههای نفس او آگاه هستیم، زیرا از رگ گردنش به او نزدیکتریم.» (ق، 16)
[44]. «ای کسانی که ایمان آوردهاید، چون خدا و پیامبرش شما را به چیزی فراخوانند که زندگیتان میبخشد دعوتشان را اجابت کنید و بدانید که خدا میان آدمی و قلبش حایل است.» (انفال، 24)
شناخت خداوند مقدم بر ترس و ناتوانی و ضعف بوده است. طبیعتاً، سخن به ایجاز میگوییم. همه دانشمندان تاریخ ادیان در قرن بیستم بر این مسئله اتفاق نظر دارند که ایمان به خداوند کهنترین پدیده در تاریخ بشر است. و ایمان به خداوند فطری است و نتیجه واکنش بشر در برابر عوامل طبیعی نیست. در نتیجه، بشر از ازل خدا را میشناخته است، اما این شناخت سطحی بوده است. وقتی که ما تاریخ را و تاریخ ادیان را ملاحظه میکنیم، درمییابیم که انسان خدا را و خالق و آفرینشگر و آفریننده هستی را میشناخته است.
اما خالق هستی چیست و کیست؟
در اینجا شناخت انسان بهتدریج و بر حسب سطح آگاهیاش کامل میشود. انسان در زمانی مشخص، به وجود قدرتی که هستی را آفریده است، یا شخصی که آفریننده جهان است، ایمان آورده. اما ویژگیهای این شخص چیست؟ نمیدانست. میبینیم که قبایل ابتدایی در برابر قدرت شیخ، شیخ قبیله، رئیس قبیله، کرنش میکردند و تصور میکردند که خالق هستی چیزی شبیه شیخ قبیله است؛ مردی بزرگ است که ریش سفید بلندی دارد و بر چهرهاش آثار سالخوردگی نمایان است و او را خداوند آفریننده هستی میپنداشتند.
خدا را چنانکه میپنداشتند، به تصویر میکشیدند. برخی از آنان اعتقاد داشتند که خدا در چیزهایی که به آنها محتاجاند، تجسد یافته است و به همین علت، در تاریخ بشری میبینیم که گاو را عبادت میکردهاند یا بندگی خورشید یا بندگی ماه یا بندگی ملائکه یا بندگی ستارگان یا بندگی درختان یا بندگی دریا را میکردهاند. تمامی این انحرافات برپایه این احساس اصلی بشری بوده است که او خالقی دارد و خالق از جنسی است که او دوست دارد. او چه چیز را دوست داشته است؟ چیزی را که به آن نیاز داشته است؟ به چه چیز نیاز داشته است؟ به دریا؟ به گاو؟ به زمین؟ به درخت؟ او تصویر خدا را بر حسب احتیاجش و میلش و شناختش در ذهن میساخته است.
اینچنین است که دین با تکاملی که مییافته، صورتهای مختلفی به خدا میداده است. در دیانت یهودی، میبینیم که خدا تصویری شبیه به پادشاهان جبار دارد و او را به نام «یهوه» میخواندهاند. و در تکامل متأخرش در دیانت مسیحیت اولیه میبینیم که وجود خدا را همچون «پدر» تصویر میکردند. پدر آفریننده خانواده است و خداوند آفریننده هستی؛ پدر روزیدهنده خانواده است، پس خداوند روزیدهنده هستی است؛ پدر به خانواده رحمت و شفقت میروزد و آن را تربیت میکند و خداوند نیز چنین است.
این اندیشه تکامل بیشتری مییابد تا به اوج خود و به اندیشه اسلامی میرسد، آنجا که قرآن کریم خالق هستی را «الله» مینامد. «الله» در مفهوم اسلامی و در مفهوم معاصر و در اوج اندیشه بشری، کانون تمامی ارزشهاست. یعنی : ای بشر، هرآنچه از کمال را که میخواهی تصور کن، این کمال را با بالاترین درجههای آن در «الله» مییابی. زیبایی کمال است، و خداوند زیباست. و رزق و اراده و آفرینش و رحمت کمال است و تمامی اینها به شکلی نامتناهی در ذات خداوند است. قدرت و اراده و تکلم و تصرف و قیمومیت و اول بودن و آخر بودن... تمامی این صفات در ذات خداوند به اوج خود میرسد و خداوند مجمع تمامی صفات کمال است : برای اوست نامهای نیکو و نمونههای برتر. این مفهوم از خداوند، مفهوم تازهای است که بشر از کلمه «الله» میشناسد.
