گام به گام با امام موسی صدر جلد 10
جلد:
10
صفحه:
245
پیامبر گفته، اجرا کنند. کسی برخاست و گفت: ای رسول خدا، من حقی از تو دارم. پیامبر گفت: چه حقی؟ گفت: در روز بدر من ایستاده بودم و چوبی در دست تو بود. سخنرانی میکردی مردم را مرتب میکردی و در همین حال، ضربهای به شکم من زدی. میخواهم تو را قصاص کنم. پیامبر گفت: به سوی من بیا. وقتی نزد پیامبر آمد، گفت: ای پیامبر وقتی به شکم من زدی، پیراهنی بر شکم من نبود. شکم من عریان بود. پس پیراهنت را کنار بزن تا تو را قصاص کنم. پیامبر لباس را کناری زد. در این لحظه این مرد خود را به پای پیامبر انداخت و گفت: ای رسول خدا این کار را انجام دادم تا ثابت کنم تو به آنچه میگویی عمل میکنی.
پیامبر اینگونه زندگی خود را پس از ادای رسالت و اکمال دین و اتمام نعمت و خدمتش به پایان رساند.
