﴿ الفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحرِ بِمَا کَسَبَت أَیدِی النَّاسِ ﴾ .»[94]
بگذارید یک نکته مهم و اساسی را بررسی کنیم؛ نکتهای نو که البته برای ما تازه کشف شده است و برای قرآن تازگی ندارد. مثلاً در قرآن آمده است: « ﴿ وَمَا تُنفِقُوا مِن خَیر یُوَفَّ إِلَیکُم وَأَنتُم لاَ تُظلَمُونَ ﴾ .»[95] وقتی به جامعه مینگریم، میبینیم بسیاری از مردم به سبب فراهم نبودن شرایط و امکانات، در ساخت جامعه نقشی ندارند. چه بسیار استعدادهای بزرگ و درخشانی که در روستاها و مناطق فقیرنشین به سر میبرند، ولی از نعمت درس خواندن محروماند و توانایی ورود به مدرسه یا دانشگاه یا هر مرکز آموزشی دیگری ندارند. چنین فرصتهایی معمولاً برای ثروتمندان و طبقه متوسط است یا برای کسان�� که توانایی تحمل رنج و زحمت را در راه فراهم کردن فضای آموزش برای فرزندانشان دارند. وقتی این افراد در جامعه از تحصیل و مدرسه و دانشگاه و کسب تخصص و فرصتهای شغلی محروم میمانند، جامعه نیز از نیروهای آنان بیبهره میماند. مهمتر آنکه استعدادها و تواناییها، بیشتر در طبقات فقیر و روستاها وجود دارد، زیرا آسان بودن شرایط زندگی در کنار فساد [محیط]، دو عامل اساسی در تضعیف قدرت عقل و تفکر و استعداد جوانان است. میگویند در غرب و بهویژه آمریکا، حس مسئولیتپذیری در جوانان کم شده است و دیگر درس نمیخوانند و اگر بخوانند، به آن عمل نمیکنند و اگر عمل کنند، کارشان درست و اساسی نیست و اگر هم درست باشد، اخلاص ندارند. از اینرو، در بسیاری از موارد به مغزهای کشورهای عقبمانده رو میآورند و آنان را میخرند و میآورند و آموزش میدهند. تا جایی که یکی از پدیدههای جهان معاصر، دزدیدن مغزها یا فرار مغزهاست. یک بار به من گفتند در آلمان یازده هزار پزشک سوری وجود دارد. رقم شگفتانگیزی است. اروپا و آمریکا روی جوانان شرق و خاورمیانه و خاور دور سرمایهگذاری کردهاند. خلاصه اینکه بخش فقیر جامعه در ساخت جامعه مشارکت ندارد. بنابراین، اگر به طبقات فقیر خدمترسانی کنیم و زمینه آموزش و کار و بهداشت را برایشان فراهم آوریم، آنان میتوانند ��ر ساختن جامعه ایفای نقش کنند و در نتیجه سطح جامعه بالاتر میرود. خواهش میکنم به آیهای که خواندم توجه کنید: « ﴿ وَمَا تُنفِقُوا مِن خَیر یُوَفَّ إِلَیکُم ﴾ »؛ یعنی اگر در جامعه خود بیدار باشیم و به وسیله مؤسسهها و کمکهای مالی، امکانات آموزشی و بهداشتی و زمینههای پیشرفت را برای جوانان فراهم کنیم و آنان را در ساخت جامعه مشارکت دهیم، جایگاه جامعه ارتقا میِیابد؛ زیرا جامعهای که به کمک صد دست ساخته شده باشد، به مرتبهای از رشد و پیشرفت میرسد و جامعهای که با پانصد دست ساخته شده باشد، مسلماً به پیشرفت بیشتر دست مییابد. بنابراین، معنای آیه روشن است: ای انفاقکنندگان، ای بخشندگان، ای کسانی که حقوق دیگران را ادا میکنید، شما در واقع به خودتان خدمت میکنید، زیرا وقتی مالی به خانوادهای پرداخت میکنید، توانمندیها و قابلیتهای علمی و فرهنگی موجود در آن خانواده شکوفا میشود و در ساخت جامعه مشارکت میکند و در نتیجه سطح جامعه شما بالاتر میرود و سود آن به شما نیز میرسد. « ﴿ وَمَا تُنفِقُوا مِن خَیر یُوَفَّ إِلَیکُم ﴾ .»
به گمانم توانسته باشم گوشهای از این بحث را مطرح کنم. این بحث برای جوانان روشن است.
[94]. «به سبب اعمال مردم، فساد در خشکی و دریا آشکار شد.» (روم، 41)
[95]. «و هرچه انفاق کنید، پاداش آن به ��ما میرسد و بر شما ستم نخواهد شد.» (بقره، 272)
جزای اعمال در دنیا و آخرت
( بسمالله الرح��ن الرحیم )
نمیدانم آیا مباحثی که در جلسههای گذشته مطرح کردهایم، چاپ و توزیع شده است یا نه؟ در هر حال، در این جلسه بحث را از همان جایی که بدان رسیده بودیم، ادامه میدهم.
بحث درباره اسلام و ایمان به خدا، فرشتگان، کتابهای آسمانی، پیامبران و روز قیامت بود. در بحث معاد نیز درباره روح، یعنی عنصری در انسان که تابع آثار ماده از زمان و مکان و حرکت و سرعت و حجم نیست، صحبت کردیم که ضبط شده است و إنشاءالله، در اختیار برادران قرار میگیرد. سپس وارد بحث درباره این آیه شریفه شدیم: « ﴿ وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِیَ خَلقَهُ قَالَ مَن یُحیِی العِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ * قُل یُحیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّة وَهُوَ بِکُلِّ خَلْق عَلِیمٌ ﴾ .»[91]
چگونه ممکن است بدنی که پوسیده و پراکنده شده است، اجزای آن دوباره جمع شود؟ این بحث را معاد جسمانی مینامند و در جلسه قبل قرار شد درباره موضوع حسابرسی و جزای اعمال و معاد، صحبت کنیم.
بسیاری از ما، با توجه به افکار روزمره خود، چنین میپنداریم که حسابرسی در آخرت نیز شبیه حسابرسی در حکومتها و جوامع است؛ اگر کسی قانون را زیر پا بگذارد، زندانی میشود؛ یا اگر قوانین راهنمایی و رانندگی را مراعات نکند، گواهینامه او را میگیرند یا او را جریمه میکنند؛ یا اگر جنایت یا توطئه��ی مرتکب شود، او را اعدام میکنند. در محاسبات حکومتی و رسمی و دنیایی، همواره میان جرم و مجازات آن تفاوت وجود دارد. کسی که در برابر چراغ قرمز نایستد، قوانین راهنمایی و رانندگی را مراعات نکرده است و برای مجازات او یا گواهینامهاش را میگیرند یا به مبلغ پنجاه یا صد یا صد و پنجاه لیره جریمهاش میکنند؛ یعنی مجازات از نوع جرم نیست. بهطور کلی، انجام دادن هر عمل خلاف قانون جرم است و مجازات آن معمولاً زندان است. زندانی شدن امری متفاوت با نوع جرم ارتکابی است. اما درمورد حسابرسی خداوند و نوع مکافات در جهان آخرت، وقتی انسان به قرآن مراجعه میکند، با دو نوع جزا روبهرو میشود: نوع اول جزای نزدیک نام دارد و نوع دوم جزای کامل.
به عبارتی روشنتر، قرآن کریم تأکید میکند که هر عملی که از انسان سر میزند، هم آثار و پیامدهای وضعی و ذاتی در همین دنیا دارد و هم آثاری در جهان آخرت: « ﴿ وَلَعَذَابُ الآخِرَةِ أَخزَی ﴾ »[92] و « ﴿ ثُمَّ یُجْزَاهُ الْجَزَاء الاوْفَی * وَأَنَّ إِلَی رَبِّکَ الْمُنتَهَی ﴾ .»[93]
متأسفانه در کتابهای دینی ما به بحث جزای نزدیک پرداخته نشده است و من از جوانان تقاضا میکنم که درباره این نکته تأمل کنند. اسلام به ما هشدار میدهد که اگر منحرف شدید و خدا را نافرمانی کردید و گناه کردید و به کارهای زشت دست زدید، هم با جهنم دنیا روبهرو هستید و زندگیتان در این دنیا به جهنم تبدیل میشود و هم، افزون بر آن، در جهنم آخرت عذابی دردناکتر خواهید دید: «ظَهَرَ
[91]. «درحالیکه آفرینش خود را از یاد برده است، برای ما مثل میزند که چه کسی این استخوانهای پوسیده را زنده میکند؟ بگو: کسی آنها را زنده میکند که در آغاز بیافریده است، و او به هر آفرینشی داناست.» (یس، 78ـ79)
[92]. «و عذاب آخرت خوارکنندهتر است.» (فصلت، 16)
[93]. «سپس به او پاداشی تمام دهند و پایان راه همه، پروردگار توست.» (نجم، 41-42)
برویم سراغ زمان. میگوییم ساعت یک است. ساعت دوازده است. ساعت یک یعنی چه؟ منظور از ساعت دوازده چیست؟ ساعت یک است، یعنی یک ساعت پس از ساعت دوازده است. ساعت دوازده است، یعنی نیمه روز است، یعنی خورشید به وسط آسمان رسیده است. بنابراین، ساعت، یعنی ما حرکت خورشید را از یک مکان به مکان دیگر، حساب کردهایم. اینطور نیست؟ یعنی خورشید از اینجا حرکت کرده و الآن در نقطه معینی قرار دارد. یک گردش کامل خورشید را 24 ساعت مینامیم. آیا ساعت یک، با ساعت دو تفاوتی دارد؟ تصور کنید ما چگونه با خیالها و تصورات خود زندگی میکنیم؟ مفاهیمی میسازیم و با آنها زندگی میکنیم. ساعت یعنی چه؟ یک چرخش کامل خورشید را 24 قسمت کردهایم و هر قسمت آن را یک ساعت نامیدهایم. میتوانستیم به جای 24 قسمت، آن را به سی قسمت تقسیم کنیم و هر قسمت آن را یک ساعت بنامیم. چرا شبانهروز را 24 قسمت کردهایم؟ چون از نظر عددی سادهتر و آسانتر است، وگرنه هیچ دلیلی برای آن وجود ندارد.
به بحث درباره مکان بازگردیم...
[ناقص به علت قطع شدن ضبط صدا]
گنجایش آن کاسته میشد؛ یعنی اگر فرض کنیم روح دارای اندازه و بعد باشد، هر اندازه بزرگ باشد، باز مثلاً از دریای مدیترانه کوچکتر است و در نتیجه اگر آن را تصور کند، دچار تنگی و فشردگی میشود. بنابراین، روح ابعاد ندارد؛ طول و عرض و عمق یا ارتفاع ندارد.
ثالثاً، روح تابع زمان و مکان و سرعت نیست، یعنی موجودی زمانی و تابع قوانین زمان نیست. برخلاف جسم که زمان بر آن حاکم است، یعنی فردی دیروز کودک بود و پس از آن به میانسالی رسید و سرانجام پیر شد. هرچند او یک فرد است، در هر زمان، حکمی و حالتی دارد. اما روح تابع زمان نیست و همانگونه که گفتیم، مسافتها را بدون نیاز به زمان طی میکند.
مسئله پیچیدهای نیست. توضیح میدهم. معنای «مجرد» را تصور کنید. این ویژگیها و اوصافی که برای روح مطرح میکنم، اوصاف مجردات است. اگر کسی معنای مجرد را تصور کند، انسان کاملی است. این یک بحث عمیق فلسفی است و باید با دقت درباره آن فکر کنید تا بتوانید آن را تصور کنید.
برای شناخت مجردات میتوانید اموری را که شبیه روح هستند، تصور کنید. مثلاً ما میگوییم خدا زمان و مکان ندارد و تغییر نمیکند. اگر کسی از شما بپرسد «خدا کجاست؟» چه میگویید؟ میگویید در آسمان است؟ آسمان کجاست؟ بالاست؟ نه! مکانی در بالا که نام آن آسمان باشد، نداریم. آنچه بالای سر ماست، فضاست. میدانید که زمین کروی شکل است و بهدور خود میچرخد. مکانی که شما اکنون بالای خود میّبینید، شب هنگام پایین شماست. بالا و پایینی وجود ندارد. بالا و پایین مفاهیمی هستند که ما ساختهایم. جایی که الآن بال��ی سر ماست، هنگام شب کاملاً برعکس میشود. آیا اینطور نیست؟
تصور کنید: زمین کروی است، مانند سیب و بهدور خود میچرخد. وقتی شما در نقطه خاصی از کره زمین باشید، سر شما به سوی بالاست و پاهایتان بر روی زمین. وقتی کره زمین میچرخد، همهچیز برعکس میشود و جایی که بالا بود، زیر پای شما قرار میگیرد. مکانی که روز بالاست، شب پایین است. در عالم، بالا و پایین [حقیقی] وجود ندارد و این امور را ما ساختهایم و فرض کردهایم. مثالی میزنم. خواهش میکنم به مباحث توجه کنید. زیرا ما در حال جهش از جهان ماده به جهان روح هستیم و میخواهیم آن را تصور کنیم، هرچند طول بکشد. شما الآن در این اتاق نشستهاید. جنوب آن کجاست؟ نزدیک درب. شمال اتاق نیز نقطه مقابل آن است. این دیوار نیز شرق اتاق است، و آن دیوار غرب اتاق. این مثال ساده را تصور کنید. در اتاق مجاور، دیواری که الآن گفتیم غرب است، برای آن اتاق، شرق به حساب میآید. در سالن غذاخوری که آن طرف است، دیواری که ما جنوب نامیدیم، برای آنجا شمال است. پس بالاخره شمال و جنوب کجاست؟ میگویید شمال آنجاست. خوب، جنوب کجاست؟ آنجاست؛ در دوردستترین نقاط. اگر به آنجا برویم، شمال کجاست؟ آیا آن را پیدا میکنید؟ میگویند: کره زمین قطب شمال دارد، اینطور نیست؟ اگر به این قطب شمال برویم، شمال، در آنجا کجاست؟ شمالی ��جود ندارد. شاید کسی بگوید در آسمان است. خوب به آن نقطه در آسمان میرویم. شمال، در آنجا کجاست؟ بنابراین، شمالی وجود ندارد و مفاهیمی همچون شمال و جنوب و شرق و غرب ساخته ذهن ما است.
نرود و بتوانیم بهطور کامل به این سؤال پاسخ دهیم.
سوم. حرکت، سرعت، زمان
میتوان گفت سومین بحث یا سومین دلیل برای اثبات روح، مسئله حرکت و سرعت و زمان است. زیرا هر موجود مادی برای حرکت و جابهجایی نیازمند زمان است. اگر بخواهیم از اینجا به مکانی که در یک کیلومتری اینجا قرار دارد، برویم، به زمان نیاز داریم. در ماشین هم که باشیم، باز نیاز به وقت داریم. حتی در هواپیما هم که با سرعت بسیار بیشتری حرکت میکند، باید زمان بگذرد تا مسافتی پیموده شود. بیشترین سرعت در عالم از آن چیست؟ از آن نور است. اینطور نیست؟ میگویند نور بیشترین سرعت را دارد. نور خورشید در هر ثانیه سیصدهزار کیلومتر پیش میرود، ولی با این حال نیازمند زمان است و هشت دقیقه و نوزده ثانیه طول میکشد تا به ما برسد. بنابراین، همهچیز در جهان برای پیمودن یک مسافت، به زمان نیاز دارد.
ولی خیال و فکر انسان نیاز به زمان ندارد. شما اینجا نشستهاید و یکباره به آمریکا میروید. درباره ویتنام برایتان میگویم و شما از آمریکا به آخر آسیا میجهید. درباره ستاره زهره صحبت میکنم و تصور شما فوراً از زمین به آسمان میرود. درباره ابرها و کهکشانهایی که میلیونها سال نوری از ما دور هستند، یعنی میلیونها سال طول میکشد تا نور آنها به ما برسد، صحبت میکنم و شما فوراً آنها را تصور میکنید و در یک لحظه به آنها منتقل میشوید.
سؤال: اگر انسان موجودی مادی بود، چگونه میتوانست با این سرعت تصور کند و از اینجا به آنجا انتقال یابد؟ اگر هم فرض کنیم سرعت آن صد برابر نور است، باز حداقل یک ثانیه طول میکشد تا انتقال صورت گیرد، ولی روح به هیچ وجه نیاز به زمان یا چیز دیگری ندارد. اگر انسان موجودی مادی و تابع قوانین ماده بود، باید هر مسافتی را در مقداری از زمان - هرچند اندک - میپیمود.
بهطور کلی دلایلی که وجود روح را ثابت میکند، فراوان است، ولی من به سه دلیل زیر بسنده میکنم:
1. همه اجزای بدن انسان و همه سلولهایش تغییر میکند، ولی با این حال امور بسیاری در وجود او محفوظ میماند که نشاندهنده یکی بودن و وحدت در انسان است.
2. انسان میتواند موجوداتی را که میلیونها برابر بزرگتر از او هستند، تصور کند، بدون آنکه در ذهن خود احساس تنگی جا کند.
3. انسان میتواند موجوداتی را که از او بسیار دورند، بهسرعت و بدون نیاز به گذشت زمان تصور کند.
از این سه دلیل چه نتیجهای میگیریم؟ نتیجه میگیریم که در انسان چیز دیگری غیر از جسم و غیر از سلولهایی که میّبیینیم و لمس میکنیم، وجود دارد که آن را روح مینامیم. حال ویژگیها و امتیازات این روح چیست؟ چطور میتوانیم با روح آشنا شویم؟ کجاست؟ چگونه است؟
اولاً، گفتیم که روح دستخوش تغییر نمیشود. جسم انسان متولد میشود، رشد میکند، پیر و فرتوت میشود و میمیرد. همه ذرات وجود او این روند را طی میکنند. ولی دیدیم که روح چنین نیست، چراکه این موجود، از آغاز زندگی تا پایان آن، موجودی واحد است. درست است که تکامل مییابد و شناخت و تجربه جدید به دست میآورد، ولی تغییر نمیکند و تبدیل نمیشود، بلکه تکامل مییابد.
ثانیاً، روح، طول و عرض و عمق ندارد. چرا؟ چون اگر اندازه و بعد داشت، با تصور دیگر موجودات، از
چطور چ��ین چیزی ممکن است؟ اگر شما تنها از ماده بودید، با عوض شدن سلولهایتان، همه عواطف و دوستیها و دشمنیها و همه امور و همه معلومات و تجربههای شما عوض میَشد. کسی که مثلاً بیست یا سی یا چهل سال درس میخواند، وقتی جسم او با همه سلولهایش تغییر میکرد، باید در هرچهارده سال، هرآنچه خوانده بود، فراموش میکرد، اگر این جسم فقط مادی باشد، آن معلومات دیگر در جسم او وجود ندارد. بنابراین، سؤال را به این شکل مطرح میکنیم: اگر انسان تنها جسم بود که از ماده و مجموعه سلولها تشکیل شده بود و سلولها نیز در طول ده یا دوازده یا چهارده سال تغییر میکرد، باید همهچیز در وجود انسان تغییر میکرد، درحالیکه شخصیت انسان ثابت است و تغییر نمیکند. من هنوز دوران کودکی خود را پس از بیست یا سی سال به یاد دارم، پس روشن میشود که من از دوران کودکی تا الآن یک موجود هستم. علت این یکی بودن وجود من چیست؟ چیزی غیر از سلولهای بدن من، غیر از اعصاب و مغز و قلب و خون و... وجود دارد که تغییر نمیکند و از سلول نیز تشکیل نشده است. آن چیز همان روح است.
بنابراین، بحث دوم به این شکل مطرح میشود که همه اجزای وجود انسان تغییر میکند. اگر در وجود انسان چیزی غیر از این جسم مادی وجود نداشت، پس از چهارده یا پانزده یا بیست سال، همهچیز در او تغییر میکرد؛ یعنی وقتی مث��اً از مهاجرت برمیگشت، چیزی از او باقی نمانده بود و نمیتوانست کسی را بشناسد و با هیچ خیابانی آشنا نبود و هیچ دوستی یا دشمنی یا ارتباطی در وجود او باقی نمانده بود و شناسایی هرجا و هرچیز برای او پایان یافته بود. ولی از آنجا که همه این امور در طول عمر انسان حفظ میشود، درمیِیابیم که اساسی از دیرباز تاکنون باقی مانده است که بر روی آن، دوستی و دشمنی و تجارب و معلومات و ویژگیهای خوب و بد و امثال اینها نقش بسته است. بنابراین، انسان چیزی غیر از این جسم سلولی است و بُعد دیگری به نام روح دارد و این روح همان چیزی است که وجود واقعی انسان به شمار میآید و شخصیت انسان را حفظ میکند و تجارب و عواطف و دوستیها و دشمنیها و روحیات او را حفظ میکند.
ممکن است کسی این سؤال را مطرح کند که اگر روح همراه انسان پدید میآید و در تمام عمر با اوست، چرا پس از مرگ باقی میماند و از بین نمیرود؟
در پاسخ باید گفت که این بحث دیگری است. ما در اینجا تنها میخواهیم وجود روح را اثبات کنیم و بگوییم چیز دیگری غیر از این جسم مرئی وجود دارد. سؤال این است که چطور پیدایش روح امری جسمانی است، ولی بقای آن امری روحانی (جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء). از اینرو، دنباله بحث ما به وجود معاد و علت جاودانگی انسان میرسد که انشاءالله، هفته آینده درباره آن صحبت خواهیم کرد. بحث امروز ما شبیه این است که فردی میخواهد به شخصی که میشناسد، در میان جمعیتی اشاره کند و به او بگوید به فلان مکان برو و یا به فلان مکان توجه کن. برای این منظور نیازمند وجود روح هستیم تا بتوانیم بگوییم غیر از این جسم محدود و دارای ابعاد و تغییرپذیر، باید چیز دیگری وجود داشته باشد که غیرمحدود و تغییرناپذیر باشد که همان روح است. این مقدمه بحث از معاد است که إنشاءالله هفته آینده آن را تکمیل میکنیم. امیدوارم دوستان سر وقت حضور یابند تا وقت ما هدر
در خود جا دهد. میتواند بهراحتی همه کره زمین را در خود جا دهد، بدون آنکه احساس تنگی یا کمبود فضا کند. مثلاً شخصی برای شما درباره کره زمین صحبت میکند و میگوید کره زمین پنجاه برابر کره ماه است. چطور مغز میتواند کره ماه و کره زمین را با هم تصور کند، درحالیکه دومی پنجاه برابر بزرگتر از اولی است؟ افزون بر آن، وقتی میگویند منظومه شمسی از خورشید و ماه و ستارگان و کره زمین و عطارد و زهره و زحل و مریخ تشکیل شده است، شما همه آنها را تصور میکنید و باز احساس میکنید که مغز شما هنوز چیز زیادی در خود جا نداده و گنجایش بیشتری دارد. و به همین ترتیب، اجسام را تصور میکنید. این یک پدیده است. من نیز همراه شما به تصور کردن ادامه میدهم. ولی الآن میخواهم این سؤال را مطرح کنم: چگونه میتوان این پدیدههایی را که در برابر شما قرار دارد، تفسیر و تحلیل کرد؟ این بحث اول بود.
دوم. دومین راه برای اثبات روح، مسئله دگرگونی و تغییر است
در اینباره فکر کنید که هریک از ما از آغاز کودکی تا الآن موجود و شخصیتی واحد بودهایم؛ این کودک کمکم رشد کرده و بزرگ شده، درس خوانده و مطالب جدید یاد گرفته، دوستی و دشمنی آموخته، تربیت شده و به بلوغ رسیده است... ولی همچنان همان موجود و شخصیت قبلی است، بهویژه آنکه در علم جدید ثابت شده است که سلولهای بدن تغییر میکنند. همانگونه که میدانید، انسان غذا میخورد و این مواد غذایی به سلولها میرسد و در نتیجه آنها رشد میکنند و تکثیر میَشوند و سلولهایی جدید پدید میآیند و سلولهای قبلی و فرسوده میمیرند و از بدن خارج میشوند، یعنی یا به ناخن و مو تبدیل میشوند یا از بدن دفع میشوند.
بنابراین، همواره سلولهای فرسوده از بین میروند و سلولهای جدید به وجود میآیند و بدینترتیب، میتوان گفت همه بدن ان��ان تغییر میکند. دانشمندان برآورد کردهاند که بدن انسان در هرچهارده یا دوازده سال کاملاً تغییر میکند و سلولهای مرده از راه پوست، ناخن، مو، ادرار یا مانند آن، از بدن دفع میشوند.
سلولهای قدیمی از بین میرود و سلولهای جدید به وجود میآید. سپس این سلولهای جدید نیز فرسوده میشوند و از بدن خارج میشوند و به همین ترتیب بدن همواره در حال تغییر است، یعنی سلولهایی که چهارده سال پیش در بدن شما بود، اکنون حتی یکی از آنها نیز باقی نمانده و همه از بین رفته است. سلولهای پوست و گوشت و خون و اعصاب و استخوانها، همه از بین میروند و سلولهایی که الآن وجود دارند، غیر از سلولهای چهارده سال پیش است.
اگر همه اجزای جسم مادی شما دگرگون شده و هیچیک از سلولهای پیشین باقی نمانده است و اگر بخشهایی از بدن شما از گوشت و خون و اعصاب و استخوان و مغز و...، همگی تغییر کردهاند، پس چطور شما هنوز همان شخصیت قبل خود را دارید و آن را حفظ کردهاید؟
روشنتر توضیح دهم. فرض کنید شما بیست سال خارج از کشور بودهاید و الآن به وطن برگشتهاید. در حقیقت شما نیستید که بازمیگردید، زیرا همه اجزای بدن شما تغییر کرده است، ولی با وجود این، شما وقتی بازمیگردید، مردم و خیابانها را میشناسید و دوستیها و دشمنیها را به یاد دارید.
روح یک کودک میتواند همه جهان هستی را تصور کند. چرا؟ زیرا روح از جنسی نیست که بعد یا طول و عرض و عمق داشته باشد. حال در اینباره در مناسبت دیگری صحبت میکنیم.
پس از روشن شدن این مسئله که همواره با آن زندگی میکنیم، ولی گاه یا همیشه به آن بیتوجه هستیم، به نتیجهگیری میپردازیم و از چگونگی روح بحث میکنیم.
سؤال نخست: انسان میتواند موجوداتی را تصور کند که از خودش بزرگترند و طول و عرض و عمق یا ارتفاع بیشتری دارند. وقتی آنها را تصور کرد، این سؤال مطرح میشود: این صورتها را در کجا جا میدهم؟ حتماً باید جایی در بدن، در مغز، در سلولهای مغز باشد! آیا میتوان آنها را در سلولهای مغز جا داد؟ چون سلولهای مغز مادی است، نمیتوان صورتهایی بیشتر و بزرگتر از آن را روی آن ترسیم کرد. بنابراین، ناگزیر باید پذیرفت و اعتراف کرد که در انسان بعد دیگری از وجود هست. این بعد است که موجودات بزرگ و دراز و پهن و وسیع را در خود جای میدهد، بدون آنکه چیزی از آن کم شود.
سؤال دیگری نیز مطرح میشود: ممکن است درباره اجسام مادی فشرده یا متراکم یا ماشینحساب، بیشتر توضیح دهید؟
اگر بخواهیم موادی را که حجم بالایی دارند، در ظرف کوچکتری قرار دهیم، ناچار باید آنها را فشرده و متراکم کنیم. مثلاً یک کیلو پنبه، اینقدر سانتیمتر مکعب، بنابر اصطلاح رایج، حجم دارد. در حالت عادی نمیتوانیم آن را در این لیوان کوچک قرار دهیم. جا نمیگیرد. از این رو، حجم آن را کم میکنیم، یعنی مثلاً از ده سانتیمتر مکعب به سه سانتیمتر مکعب میرسانیم. ظرف بیش از حجم خود گنجایش ندارد. ما نیز اشیا را فشرده میکنیم و داخل آن قرار میدهیم.
درمورد ماشینهای حساب باید گفت: اعداد و محاسبات، بُعد و اندازه ندارند. آیا میتوان فرض کرد جسمی که طول و عرض آن یک متر است، جسم دیگری با طول و عرض پنجاه متر را در خود جای دهد، بدون آنکه بزرگ را کوچک یا کوچک را بزرگ کنیم؟
ما میتوانیم وارد دریای مدیترانه شویم یا چهره زید یا عمرو یا باغ یا ساختمان مدرسه یا مؤسسه را تصور کنیم، بدون آنکه بکوشیم حجم آنها را کم کنیم. من کشتی را با طول و عرض و حجم خود تصور میکنم و برای فشرده کردن آن هم تلاش نمیکنم. گذشته از آنکه فشرده کردن هم حدی دارد. تا چه حد میتوان کره زمین یا دریای مدیترانه را فشرده کرد؟
یکی از شاخهها یا دامنههای این بحث مسئله گنجایش و محدودیت آن است. مثلاً شما کیفی دارید که میتوانید چهار یا پنج یا شش وسیله در آن قرار دهید، یا مثلاً در کمد لباس میتوان پنج یا شش یا ده لباس آویزان کرد، یا در یک اتاق میتوان پنج، شش یا ده صندلی گذاشت. خلاصه، هر ظرفی یا فضایی که چیزی داخل آن قرار گیرد، از گنجایشش کاسته میشود، به جز مغز. عجب پدیدهای است! اگر پنجاه هزار نفر را وارد آن کنی، باز گنجایش دارد و میتوانی پنجاه هزار نفر دیگر یا مثلاً یک سپاه بزرگ را هم تصور کنی. اگر نیم میلیون نفر را در آن جای دهی، باز میتوانی یک میلیون نفر دیگر را هم اضافه کنی. مغز میتواند جنگلهای ویتنام، کره، چین، هند، روسیه و همه آسیا را با یک تصور واحد
میدهند. ما میتوانیم کره زمین را، با وجود بزرگی آن، ببینیم و آن را رسم کنیم و در برابر خود قرار دهیم. بنابراین، مانعی وجود ندارد که نتوانیم دریای مدیترانه یا کره زمین یا ستارگان یا تصویر دوستان و پدران یا مادرانمان را در اندازه کوچک تصور کنیم؛ نه در اندازه و حجم بزرگ، تا این سؤال پیش آید که چگونه میتوان پدرمان را یا دریای مدیترانه یا کره زمین را که بزرگتر از بدن ماست، تصور کرد؟
هرچند این اشکال درست نیست، باز ممکن است کسی آن را مطرح کند و ما نیز چنین پاسخی میدهیم که: آنچه روی کاغذ میبینید، عکس زید یا عمرو یا عکس دریای مدیترانه یا دیگر اشیاست. دقیق فکر کنید که این برگه کاغذ چیست؟ آیا خود صورت پدر یا خود تصویر دریای مدیترانه روی آن وجود دارد؟ نه. روی این کاغذ خطهای سیاه و سفید و قرمز و آبی وجود دارد، نه چیز دیگر. مجموعهای از خطوط سیاه و سفید و رنگهاست. اینطور نیست که خود صورت شخص یا خودِ دریا بر کاغذ مجسم شده باشد. این اشتباه است؛ درحالیکه صورت پدر من یا صورت دریای مدیترانه در ذهن من موجود است و من آن را عملاً میبینم. نقشه در واقع از خط و نقطه و رنگ آبی و قرمز و... تشکیل شده است و چیز دیگری در کار نیست و هیچ اثری نیز ندارد، یعنی نه خود دریا روی نقشه است، نه عکس شخص روی کاغذ و نه با نگاه به ماکت کره زمین میتوانید خود کره زمین را مشاهده کنید. تنها مجموعهای از خط و طرح روی آنها میّبینید و همین خ�� و طرحها شما را به یاد کره زمین یا دریای مدیترانه یا شخصی حاضر یا غایب میاندازد. پس این اِشکال درست نیست. دوباره بر این پدیدهای که هر روز با آن سر و کار داریم، تأکید میکنم. الآن اگر به شما بگویند یک زیردریایی اسرائیلی با چندین متر طول و عرض در دریای مدیترانه غرق شده است، بلافاصله آن را با همه طول و عرضش تصور میکنید، هرچند بزرگتر از جسم شماست. یا وقتی میَشنوید کشتی جاسوسی آمریکا در آبهای کره شمالی توقیف شده است، بهسادگی و بیهیچ مشکلی میتوانید تصور کنید که طول و عرضش چندین متر است و در آن 96 دریانورد کار میکنند. ولی آنچه در روزنامهها میبینید و میخوانید، مجموعهای از خطوطاند، نه صورت اشیا.
در حقیقت شما هستید که این صورتها را میآفرینید. مغز شماست که آنها را خلق میکند. همانگونه که خدا انسان را میآفریند، مغز انسان نیز صورت ذهنی انسان را میآفریند. پس شما میتوانید صورتی بزرگتر از خودتان خلق کنید. اگر تنها جسم بودید، نمیتوانستید موجودی بزرگتر از خودتان را تصور کنید. زیرا بزرگتر بودنِ مظروف از ظرف ممکن نیست. ممکن نیست در لیوانی بیش از حجم معین آن، آب جا بگیرد. نمیتوان آب یک پارچ را بهطور کامل در آن لیوان خالی کرد. چرا؟ چون هر دو مادی هستند. اگر من تنها ماده بودم و طول و عرض و عمق داشتم، نمیتوانستم چیزی بزرگتر از خودم را تصور و درک کنم.
بههرحال پاسخ این سؤال چیست؟ آیا روح وجود دارد؟ شکل آن چگونه است؟
آری، روح وجود دارد و با همه موجودات این جهان متفاوت است. الآن این کاغذی که طول آن یک متر و عرض آن نیم متر است، تنها گنجایش تصویر و مطلب محدود و معینی را دارد و برای بیش از آن جا ندارد. چرا؟ چون از جنس ماده است و طول و عرض و عمق دارد؛ درحالیکه روح چنین نیست.
بُعد روحی و جسمی انسان در آخرت
( بسمالله الرحمن الرحیم )
پیش از بحث درباره جاودانگی انسان و چند بعدی بودن انسان، یعنی برخورداری او از بعد روحی و جسمی، و برای رسیدن به حقیقت معاد و جزای اعمال، که همه ادیان و مذاهب آن را پذیرفته و بر آن تأکیده کردهاند، باید چند مسئله برایمان روشن شود:
مسئله نخست: روح انسان
شاید وجود روح امری روشن باشد، زیرا انسان تنها جسم نیست و روزی میمیرد. در انسان آثار متفاوتی پیش از مرگ و پس از مرگ مشاهده میکنیم. انسان وقتی زنده است، میخورد، میآشامد، رشد میکند، ولی پس از مرگ، همهچیز متوقف میشود.
ولی همانگونه که میدانید، برخی به رغم روشن بودن وجود روح، انکارش کردهاند و آن را نوعی اثر ماده در زندگی انسان دانستهاند و گفتهاند: ماده، در درجات بالای خود، نقشی ایفا میکند که ما آن را روح مینامیم. وارد جزئیات بحث نمیشوم و تنها دلایلی را بهطور کوتاه برای اثبات مدعا، یعنی وجود روح، ذکر میکنم:
اول. مسئله تصور و علم
ما میتوانیم اشیایی بزرگتر از خودمان را تصور و درک کنیم. مثلاً من الآن چشمانم را میبندم و دریای مدیترانه را که بزرگتر از من و بزرگتر از لبنان است، تصور میکنم. دریای مدیترانه را که میلیونها برابر بزرگتر از من است، با همه بزرگی و حجم آن تصور میکنم؛ یعنی محدوده شمالی و جنوبی و شرقی و غربی آن، کشورهای بسیاری که در حاشیه آن قرار دارند، جزیرههای موجود در آن همچون یونان، قبرس، مالت، کرت، سیسیل و حتی کشتیها و زیردریاییها و امواج دریا را نیز تصور میکنم.
بنابراین، من میتوانم چیزی را که بزرگتر از من است، تصور کنم. این صورت و تصویر بزرگ را در کجای ذهن میگذارم؟ آیا میتوانم این موجود بزرگ را بر روی یکی از سلولهای بدن یا یکی از ابعاد وجودم نقاشی کنم؟ وارد بحث میشویم و در خلال آن اشکالاتی که وجود دارد، مطرح میکنیم. چون میخواهیم به نتیجه برسیم.
طول و عرض بدن من مشخص است. حجم مادی مغز من نیز معلوم است. پس چگونه میتوانم دریای مدیترانه را در ذهن خود جا دهم؟ این صورت را در کجای آن بگذارم. وقتی شکل برادرم، پدرم، مادرم، یا سیمای پیامبر را تصور میکنم، آنها را کجا قرار میدهم؟ فرض میکنم که پدرم روبهروی من نشسته است، تصویر ذهنی پدرم را کجا قرار میدهم؟ در سرم؟
اگر انسان تنها جسم بود، نمیتوانست موجودی بزرگتر از خود و بزرگتر از مغز خود را تصور کند و این بهترین دلیل بر وجود روح است.
درباره این دلیل فکر کنید و آن را نقد و بررسی کنید. من هم مثل شما آن را نقد میکنم و اشکالی مطرح میکنم. این اشکال چیست؟ صورت یک شیء، لازم نیست هماندازه و همحجم خود آن باشد. امروزه عکس انسان را روی کاغذی کوچک چاپ میکنند. یا مثلاً در مدرسهها نقشههایی میّبینیم که کل دریای مدیترانه را در پنج یا ده سانتیمتر نشان
