ویژگیهای حاکم یا مدیر مؤسسه به آنچه میخواهیم، دست یابیم. از اینروست که میگویند علت حد تامِّ معلول است. حتمی بودن رابطه میان علت و معلول، نزد فلاسفه امری ثابت و مسلم است و وجدان انسان نیز بهروشنی آن را درمییابد. همانطور که شنیدید، هنرمند وقتی اثری خلق میکند، این کار را با ظرافت و دقت انجام میدهد. مهندس کارآزموده وقتی نقشهای میکشد و ساختمانی میسازد، آن ساختمان بر اساس سلیقه و نوع نگرش او خواهد بود. این امری روشن است و نیازی به فکر کردن زیاد ندارد.
بر این اساس، وقتی دانستیم که خداوند دارای نامهای نیکو و صفات والاست، یعنی وقتی ایمان آوردیم که خداوند عادل و دانا و حکیم و مهربان و شکستناپذیر و مقتدر و توانا و ارجمند و ارادهکننده و آگاه و زیباست، این ایمان به صفات، چه تأثیری در ما دارد؟ مسلماً متوجه این حقیقت میشویم که خداوند جهان را بر اساس الگو و صفات خود آفریده و صفات خود را در مخلوقاتش به ودیعه نهاده است. او زیباست و مخلوقات را زیبا آفریده است. او عالم است و جهان را بر اساس قوانین علمی آفریده است. او عادل است و در آفرینش جهان هستی کوتاهی نکرده است. او مهربان است و رحمت و عظمت و عدالت و حکمت خود را بر هستی نقش زده است. با این شناخت، ما با دید دیگری به جهان نگاه خواهیم کرد و خواهیم دانست که در جهان هیچ نقص و کاستی و هرج و مرجی وجود ندارد و هرچیزی در عالم اندازه و حساب خاص خود را دارد. حتی در سوره الرحمن میخوانیم که «﴿وَالشَّمسُ وَالقَمَرُ بِحُسبان﴾ »[443] یعنی حرکت خورشید و ماه نیز حساب و کتاب دارد که علم جدید نیز آن را شناخته و قوانین ستارهشناسی مینامد.
هر موجود کوچک و بزرگی در جهان دارای حساب و کتاب است. آفرینش و ترکیب هر موجودی در عالم، دقیق و با عظمت است. کوچکترین گیاه یا کوچکترین پدیده در زندگی انسان شگفتیهای بسیار دارد. برای نمونه انسان از یک نطفه کوچک پدید آمده است؛ نطفهای مرکب از اجزای مرد و زن که با چشم غیرمسلح دیده نمیشود. این نطفه کوچک اجزایی دارد: غشا، هسته، سیتوپلاسم. درون این مواد، ذرات کوچکی وجود دارد که آنها را ژن مینامند. ژن ذره کوچکی است که اگر آن را میلیونها بار بزرگ کنیم، به اندازه سر سوزن میشود، و بنابر محاسبه دانشمندان، اگر همه ژنهای موجود در جهان را جمع کنیم، حجم آنها به یک سانتیمتر مکعب نمیرسد. اما همین ژن کوچک دارای آفرینش دقیق با عظمتی است که انسان را شگفتزده میکند. شباهت فرزند به پدر و مادرش، از نظر نژاد و شکل و اخلاق، همگی در ژن نهفته است، یعنی نطفه انسان با توجه به ویژگیهایی که ژن در خود دارد، تبدیل به انسان میشود، نه اسب. اگر پدر بلند قد باشد، فرزند او نیز بلند قد میشود؛ اگر موهایش مجعد باشد، موهای فرزندش نیز مجعد میَشود. البته غالباً اینطور است، نه همیشه. رنگ چشم، تن صدا، اخلاق، عادات و همه مشابهتهای میان کودک و پدر و مادر، در ژن، این ذره کوچک، نهاده شده است.
پس از آگاهی به این دقت و ظرافت در آفرینش و نبود ناهماهنگی در جهان هستی، آیا میتوان نظام آفرینش و عدالت و دقت و زیبایی و مهارت و قدرت و مبتنی بودن آن را بر علم و حق انکار کرد؟ البته نه.
بنابراین، روش ایمانی با روش علمی هماهنگ و همسوست. پژوهشهای مربوط به ژن یا همان نطفه
[443]. «آفتاب و ماه به حسابی مقرر در حرکتاند.» (رحمان، 5)
داستان دین و علم
( بسمالله الرحمن الرحیم )
حال که شب از نیمه گذشته است و به آیاتی روشن از قرآن کریم گوش فرادادیم، در این فضای باصفا و یکپارچه تلاش میکنیم تا ارتباطمان را با زمین و با زندگی مادی به کلی فراموش کنیم، چون ساعتی دیگر به کارهای صبح نزدیک شدهایم و ساعاتی قبل، تازه از کارهای دیروز آسوده شدهایم، ولی در این ساعت ما در اوج ارتقا از زندگی روزمره هستیم. در این فضای پاک و باصفا که جز شبزندهداران و عابدان در آن نفس نمیزنند و چشمها به خواب رفته و نفسها آرام گرفته است، در این ساعت، درهای رحمت خداوند باز میشود، زیرا سختیهای روز و دلمشغولیهای زندگی تا حدی فراموش شده است و در حد امکان در جوّی برادرانه و دوستانه به سر بردهایم و به یاد آوردهایم که دوستانی داریم که از اینجا دورند ولی به ما نزدیکاند. در این فضا که آیات روشن خداوند بر آن سایه افکنده است، آیاتی که ما را به توجه به پروردگار فرمان میدهد، نصیحتی تربیتی یا اندیشهای متناسب با این جلسه نورانی نمییابم، جز اینکه فرمان خداوند را در این آیات اطاعت کنیم.
عبادت خدا
شاید ما نسبت به کلمه عبادت و عبودیت احساس خوبی نداشته باشیم، چراکه خداوند ما را آز��د آفریده است. ولی عبادت و بندگیِ خداوند معنای دیگری غیر از معنای کلمه بندگی و عبادت دارد. انسان با بندگی خداوند به اوج آزادگی میرسد و به صفات والا و آرمانی آراسته میشود. یقیناً خدا نیازی به عبادت ما ندارد، زیرا او «صمد» و بینیاز است. خدا به نماز و روزه و خدمات ما هرگز نیاز ندارد، زیرا وقتی او وجود داشت، چیزی همراه او نبود و او همواره وجود خواهد داشت، بدون اینکه چیزی همراه او باشد. بنابراین، وقتی به ما فرمانی میدهد، به دنبال آن نیست که از این راه به او خدمتی کنیم یا او برای خود موفقیت و مقامی جدید به دست آورد. بلکه فرمانهای او برای خدمت به ما و بالا بردن معنویات و ارتقای نفس ماست. چرا خدا ما را به عبادت خود فرمان میدهد؟ چرا در آیات قرآن تأکید شده که خدا نامهای نیک و صفات والا دارد؟ در بسیاری از آیات به این مفهوم برمیخوریم که خدا دارای صفات و کمالات و نامهای نیکوست. این تأکیدها برای چیست؟ این تأکیدها برای عمق بخشیدن به شناخت ما و استوار کردن عبادتهای ماست. برای توضیح مطلب، مثالی میزنم و به سبب توضیح این مسائل عذرخواهی میکنم. وقتی گل مصنوعی ظریف و زیبایی با طرحهای شگفتانگیز میبینیم، فوراً مطمئن میشویم که سازنده آن فردی هنرمند است. از سویی وقتی به ما بگویند که رافائل، هنرمند مشهور ایتالیایی، یک تابلوِ ه��ری نقاشی کرده است، بلافاصله زیبایی و لطافت آن را تا حد بسیاری تصور میکنیم، درست مانند وقتی که خودِ آن تابلو را دیده باشیم. از همین روست که اشتیاق داریم آن تابلو را ببینیم، بدون آنکه آن را دیده باشیم، زیرا میدانیم میان اثر و پدیدآورنده آن و بین هنرمند و تابلوِ نقاشی، سنخیت و تشابه وجود دارد. به محض اینکه بدانیم نقاش آن رافائل است، مشتاق دیدن آن میشویم.
وقتی میخواهیم از وضعیت یک حکومت یا مؤسسه آگاهی پیدا کنیم، میتوانیم با بررسی
اول. ایمان؛ یعنی ایمان به خدا و یگانگی او، ایمان به پیامبر، ایمان به امام. این یکی از بخشهای دین است که آن را اصول دین مینامیم.
دوم. فرهنگ دینی؛ یعنی چگونگی برداشت و تصور ما از زندگی و جهان هستی. نگاه انسان به هستی از منظر دین، غیر از نگاهی است که ممکن است از دیگر منظرها و گرایشها برای ��و حاصل شود. اسلام برای خود مفهوم و برداشتی خاص از جهان هستی و زندگی و خیر و شر و کار و جامعه دارد. این مفاهیم بخشی از دین به شمار میآید.
سوم. افعال انسان؛ یعنی واجبات و محرمات و کارهایی که انسان با بدن خود انجام میدهد.
چهارم. اخلاق؛ یعنی کارهایی که از قلب انسان صادر میشود؛ مانند فروتنی، تکبر، حسادت، محبت و همه خوبیها و بدیها. این یکی دیگر از بخشهای دین است.
سومین نکتهای که میخواهم به آن اشاره کنم، درباره متهم کردن برخی از شیعیان به جعل احادیث غلوآمیز است. تردیدی نیست که برخی از غلوکنندگان، احادیثی را درمورد امامان جعل کردهاند که ساحت امامان از این احادیث دروغین پاک و مبرّاست، ولی ایشان فرقه علویها را نیز جزو فرقههایی شمردند که جعل حدیث کردهاند.
من دوست دارم بر این نکته تأکید کنم که علویها فرقهای جدا از فرقههای معروف شیعه دوازده امامی نیستند. همانطور که میدانید، سابقاً در لبنان، شیعیان را «متاوله» مینامیدند. این کلمه هرچند برای تحقیر کردن به کار میرفت، ولی «متوالی» (مفرد متاوله) مشتق از ولی و موالی است که منظور از آن پیروان علی(ع) است. در حقیقت، اساس تشیع ولایت علی(ع) است و این حقیقتی است که هیچ تردیدی در آن وجود ندارد، هرچند این کلمه را به قصد تحقیر و خوار شمردن به کار میبردند. در برخی از ک��ورها شیعه را مذهب جعفری مینامند، در برخی دیگر، امامیه اثناعشری، در برخی دیگر، رافضه و اکنون در اندونزی، حدود پنج میلیون شیعه وجود دارد که آنان را علویان مینامند. بنابراین، فرقه علویها از نظر جغرافیایی و در اثر شرایط تاریخی از دیگر مناطق شیعهنشین جدا افتادند. البته من انکار نمیکنم که در برخی از مناطقِ آنان، نوعی غلو و انحراف پدید آمده است، همانگونه که در بعضی از مناطق ما نیز انحرافات و غلوهایی رخ داده است، ولی این دلیل نمیشود که آنان فرقه جدا و دیگری به حساب آیند. همانگونه که در میان ما غلوکننده و غیرغلوکننده و متعادل وجود دارد، در میان آنان نیز فرقههای غلوکننده و غیرغلوکننده و متعادل وجود دارد.
من در حد معلومات و مطالعاتی که خودم داشتهام و همچنین بنابر مطالعات برخی از برادران و همکارانی که در آن مناطق زندگی کردهاند، جز خیر و نیکی در آنها ندیدهام. نه در زندگی و نه در نماز و ایمان و تقوا و روزه و مساجد آنان. شاید بدانید که در جبل العلویین در سوریه، امروزه بیش از شصت مسجد وجود دارد. آنان علمایی دارند و نماز میخوانند و حج به جا میآورند و من با گروهی از حجاج آنها در مدینه منوره، در بقیع دیدار کردهام. خداوند زیارت بقیع را روزی همه ما بگرداند. هیچ حدیثی به دست آنان جعل نشده است و اصلاً هیچ تمایلی ب�� این کار ندارند. خداوند به همه ما توفیق و هدایت و پایداری عطا فرماید. والسلام علیکم.
« ﴿ وَالَّذی قَدَّرَ فَهَدی ﴾ »[440] بحث کردهاند. هریک از این کلمهها بیانگر یکی از مراحل آفرینش است: «خلق» به معنای اصل آفرینش هستی است و «سَوّی» یعنی درستاندام آفرید. درست آفریدن انسان به این است که راست و درست بایستد و راه برود، درست فکر کند، درست کار کند، و در راه راست حرکت کند. درست آفریدن حیوانات و پرندگان و ماهیان و کوه و دریا نیز به شکلی دیگر است. معنای «فَسَوّی» عام است و هم معنای راستقامتی انسان و هم دیگر معانی.
معنای «قَدَّرَ» نیز همینطور است. بنابر منطق قرآن: « ﴿ قَد جَعَلَ اللهُ لِکُلِّ شَیء قَدراً ﴾ »[441] «قدر» به معنای سببیت و ایجاد سبب برای هر مسبَّب، ایجاد دلیل برای هر مدلول و ایجاد علت برای هر معلول است، یعنی قرار دادن امور در جایگاه خاص خود. رسیدن به هدف، یکباره و بهطور دفعهای نیست و هر هدفی راهی و هر معلولی علتی دارد.
انسانی که میخواهد در این جهان راهی را طی کند و در این دنیا زندگی کند، نمیتواند اسباب جهان هستی را نادیده بگیرد. انسان نمیتواند بدون خستگی و بیخوابی و درس خواندن، دانشمند شود، نمیتواند بدون تلاش و آگاهی و تجربه تاجر شود. نمیتواند بدون ورزش و تمرین قهرمان کشتی شود، چراکه خداوند برای هرچیزی اندازهای مقدر کرده است.
« ﴿ اَلَّذی قَدَّرَ فَهَدی ﴾ .» هدایت تکوینی همان فطرت راستین موجود در نهاد انسان است که با سیر طبیعی و تکوینی در همه موجودات سازگاری دارد. این بحث چندین بار در جلسات ما مطرح شده است؛ مسئله سجده خورشید و ماه و جهان هستی و اینکه انسان نیز با فطرت و وجدان خویش راه راست را یافته است. انسان فطرتی سالم و پاک و وجدانی دینطلب دارد و گفتیم که تاریخ این حقیقت را ثابت میکند و قرآن کریم نیز تأکید میکند که فطرتی که خداوند مردم را بر آن سرشته است، همان دین است.
نکته دوم، درباره آیه « ﴿ وَ انَّک لَعَلی خُلُق عَظیم ﴾ »[442] است. من نیز با ایشان درباره توسعه دادن معنای «خُلُق» موافقم. گفتهاند خُلُق در مقابل خَلق است. خَلق در اصطلاح، آفرینش جسمی را گویند و خُلُق صورت نفس انسان است. بدن انسان هر شکلی داشته باشد، از آفرینش جسم است و نفس انسان هر شکلی داشته باشد، همان خُلُق است.
در حدیث آمده است که شایسته است انسان صبح در آینه نگاه کند و بگوید: «اَللّهُمَّ حَسِّن خُلقی کَما أحسَنتَ خَلقی» (خدایا، همانگونه که آفرینش مرا نیکو ساختی، اخلاق مرا نیز نیکوساز.) همانگونه که رنگ و شکل چهره و خطهای پیشانی و چگونگی حرکات و مانند آن جزو آفرینش و خَلق است، هریک از صورتهای نفس نیز جزو اخلاق است، مانند عاطفه، محبت، بخشندگی، فروتنی، ازخودگذشتگی و مانند آنها. همه حالتها و شکلهای نفس انسان اخلاق نام دارد، خواه نرمی و انعطافپذیری باشد یا پایداری و شکیبایی و ایستادگی در جنگ یا مهربانی و عذرپذیری و تحمل صبوری و مانند آنها. همه صفات نفسانی، اخلاق انسان را شکل میدهد و بیگمان پیامبر(ص) در همه ابعاد، اخلاقی عظیم داشت: « ﴿ وَاِنَّک لَعَلی خُلُق عظیم ﴾ .»
اخلاق یکی از بخشهای دین است. دین همانطور که میدانید، چهار بخش دارد:
[440]. «و آن که اندازه معین کرد. سپس راه نمود.» (اعلی، 3)
[441]. «و هرچیز را اندازهای قرار داده است.» (طلاق، 3)
[442]. «و تو راست خلقی عظیم.» (قلم، 4)
فلانی را لعنت کند که ده هزار حدیث در احادیث پدرم وارد کرده است.) این احادیث آمیزهای از احادیث معتبر و غیرمعتبر است.
اینگونه نیست که هر حدیثی که در کتاب آمده باشد، حدیثی صحیح و مستند به امام باشد. اینجاست که دشواری اجتهاد و کشف حدیث صحیح از غیرصحیح روشن میشود. مثلاً در روایاتی که درباره زندگی امام حسن(ع) نقل شده، آمده است که ایشان مردی راحتطلب بوده و به خوشگذرانی و لذتجویی میپرداخته است، درحالیکه امام از چنین اتهاماتی مبرّاست. امام امیرمؤمنان علی(ع) درباره ایشان فرموده است: «من تو را جزئی از خود و بلکه تمام خودم یافتم.» این گواهی امامی راستگو و تصدیقشده است بر اینکه امام حسن(ع) همه وجود اوست. بنابراین، نمیتوان به اینگونه روایات درمورد زندگی امام حسن(ع) توجه کرد.
درمورد اتهاماتی هم که نسبت به برخورد حضرت زینب، نقل شده است -این قهرمان بزرگ کربلا که هرگز از برترین و والاترین مسیر منحرف نشد- باید گفت: ایشان بزرگوارتر و برتر از آن است که چنین اتهامتی به ایشان نسبت داده شود.
اما توضیحاتی که درباره سخنان جناب شیخ علی میخواهم مطرح کنم، این است که اولاً: ایشان درباره آیه « ﴿ اَلَّذی خَلَقَ فَسَوّی ﴾ »[438] تفسیر مشهور را نپذیرفتهاند و گفتهاند: «سَوّی» یعنی خدا انسان را راست قامت قرار داد. درست است؛ ولی همانطور که بعضی از شبهای پیش نیز گفتیم، روایاتی که از امامان ما -علیهم السلام- در تفسیر آیات قرآن نقل شده است، بیانگر مصادیق است و قرآن را به یک موضوع خاص محدود نمیکند. گویا آنان کوشیده��ند تا ذهن خوانندگان قرآن را باز کنند و راههای جدیدی برای فهم قرآن به روی آنان بگشایند. مثلاً -شبی دیگر نیز این مثال را مطرح کردم- در آیه کریمه آمده است: « ﴿ وَزِنوا بِالقِسطاسِ المُستَقیمِ ﴾ »[439] مردم از «قسطاس» معنای ترازوی عادی را میفهمیدند، ولی حدیثی آمد و گفت: منظور از قسطاس مستقیم علی(ع) است. بنابراین، منظور این نیست که معنای قسطاس در آیه، منحصر به علی(ع) است، بلکه آیه میخواهد بگوید: قسطاس در عین حال که معنای رایجی دارد، که همان ترازویی است که با آن شکر یا برنج یا گندم را وزن میکنیم، معنای رایج دیگری نیز دارد که همان وسیله سنجش هرچیزی است. مثلاً مسافت را با مقیاس متر اندازهگیری میکنند؛ زمین (مساحت) را با مقیاسی دیگر و حرارت و باران و هرچیز دیگری را با مقیاس خاص و مناسب آن میسنجند. برای سنجش انسان و حق و عدالت و اسلام و پایداری در زندگی نیز مقیاسی وجود دارد که همان علی(ع) است و همانگونه که رسول خدا(ص) فرمودهاند: «انا میزانُ الأعمال وعَلیّ لِسانُهَ» (من ترازوی اعمالم و علی زبانه آن است.)
بنابراین، اگر انسان بخواهد خود را بسنجد و بداند در چه مرتبهای از حق قرار دارد، میتواند خود را با علی(ع) بسنجد و این معنایی درست و طبیعی و روشن است. این معنا نیز در برابر انسان افقهای گستردهای باز میکند؛ بهگونهای که ��یتواند قرآن را بهطور گستردهتر و با آگاهی بیشتر درک کند.
در آیه « ﴿ الّذی خَلَقَ فَسَوّی ﴾ »، «سَوّی» به معنای نظام بخشیدن، هماهنگ کردن، مساوی کردن، و اتقان در کار است. مفسران درباره چهار کلمه: «خَلَقَ»، «سَوّی»، «قَدَّرَ» و «هَدی» در آیه پیش و آیه
[438]. «آن که آفرید و درستاندام آفرید.» (اعلی، 2)
[439]. «و با ترازویی درست وزن کنید.» (اسرا، 35) و (شعرا، 182)
مفاهیمی درباره حدیث و تفسیر و تشیع
( بسمالله الرحمن الرحیم )
خدایا، روزهای ماه رمضان گذشت و شبهای آن سپری شد و من به جایگاهی رسیدم که تو به آن داناتری و از همه مخلوقان به عدد آن آگاهتری. پس از تو میخواهم، آنچه را فرشتگان مقرب و پیامبران مرسل و بندگان صالح تو میخواهند. خدایا، اگر در این ماه از ما خشنود شدهای، بر خشنودی خود بیفزای و اگر خشنود نشدهای، پس اکنون از ما خشنود باش، ای مهربانترینِ مهربانان.
خدایا، به بزرگواری و عظمت تو پناه میبرم از اینکه روزها و شبهای ماه رمضان سپری شود و نزد تو گناه و لغزشی از من، نابخشوده باقی مانده باشد و به سبب آن مرا مؤاخذه و عذاب کنی.
نمیخواهم به برادرانی که سرمای زمستان را تحمل کردهاند و در این جلسه دینی شرکت کردهاند و همچنین برادران عزیزی که دعوت را پذیرفتهاند و جلسه امشب را به حضور خود مشرّف کردهاند، خوشامد بگویم، زیرا صاحب جلسه ما نیستیم، بلکه بنیانگذار شریعت و صاحب این ماه مبارک، یعنی خداوند متعال، صاحب آن است؛ همو که این ماه را ماه خود و ماه رحمت و آمرزش و ماه هدایت و دلیلهای روشن قرار داد.
ما برای رسیدن به هدایت و یافتن دلیل، راههای بسیاری را طی کردهایم که ازجمله آنها همین جلسات است. ما با حضور در این جلسات، چه دعوتکننده باشیم، چه دعوتشده و چه کسانی که خود آمدهاند، همگی دعوت پروردگارمان را در این ماه مبارک لبیک میگوییم. از تأخیر پیشآمده به علل تکراری و همیشگی عذرخواهی میکنم، چون من در بیروت بودم و از آنجا به عیتیت رفتم و پس از انجام دادن برخی کارها در آنجا، به این جلسه در این شب عزیز آمدم تا با برادران دیداری تازه کنم. امیدوارم طبق برنامهریزی انجام شده، در شبهای بعد تا آخر ماه غیبت نداشته باشم. دوست دارم به اطلاعتان برسانم که جمعه شب، یعنی شب شنبه نیز مراسم ویژهای برگزار خواهیم کرد و إنشاءالله یکی از خطبای بزرگ عراق، علامه سید جواد شبّر، در جلسه ما در شب شنبه شرکت خواهد کرد.
امشب میخواهم درباره تفسیر دو سوره کوتاه از قرآن کریم بحث کنم، ولی پیش از آن دوست دارم درباره نکتهای که جناب شیخ علی مطرح کردند، توضیحی بدهم. چقدر این نکتهها و مباحثی که برای روشن شدن آرا و اندیشهها مطرح میشود، زیبا و دلنشین است، زیرا همانطور که میدانید، جرقه در اثر برخورد دو سنگ به یکدیگر به وجود میآید. اندیشهها نیز وقتی با یکدیگر برخورد میکنند، راه را روشن میکنند و نور میدهند و باعث کمال یافتن میشوند. این توضیحات و تحلیلها زیبا و لطیفاند، بهویژه که برخاسته از دلهایی صاف و با اخلاص و همسو هستند. من توضیحی درباره سخن ایشان دارم و آن اینکه باید بگویم من با ایشان موافقم که در اوضاعی خاص و بهویژه در زمان معاویه، احادیثی جعل کردند تا مقام اهل بیت را خدشهدار کنند و سپس احادیثی دروغین در مدح کسانی که شایسته مدح نبودند، ساختند.
این شیوه انحرافی پس از آنان نیز ادامه یافت تا جایی که امام صادق(ع) فرمودهاند: «لَعَنَ اللهُ فُلاناً فَقَد دَسَّ فی أحادیثِ أبی بِعَشرةِ آلافِ حَدیث» (خدا
و به واسطه او با حسین(ع) بیعت کرده بودند، مسلم را رها کردند.
درست در چنین روزهایی، مسلم هر شب هراسان از خانهای به خانهای دیگر میرفت، بدون اینکه کسی او را حمایت کند و پناه دهد و یاری کند. او در میان این مردم تنها ماند تا اینکه ابن زیاد توانست محل پنهان شدن او را در خانهای کشف کند و بدینترتیب، مسلم در روز هفتم این ماه، یعنی طی این هفته، به شهادت رسید. این مصیبت در برابر ما دو جبهه متقابل را مجسم میکند: جبهه حق و عدالت و آرمانگرایی مطلق و اخلاق والا از یک سو و جبهه حیله و فریب و خیانت و بزدلی و توطئهگری از سوی دیگر. چرا میگویم این دو جبهه در مقابل یکدیگرند؟ زیرا همانگونه که میدانید، ابن زیاد بهتنهایی وارد کوفه شد و وقتی درصدد ترساندن مردم برآمد، هیچگونه اسباب و وسایلی در اختیار نداشت و فقط میگفت: لشکر امیرالمؤمنین خواهد آم��. مردم به مجرد شنیدن این سخن ترسیدند. از چه ترسیدند؟ هیچ شمشیر و لشکری در برابر آنان نبود و میدانستند که رسیدن لشکر یزید به کوفه بهآسانی ممکن نیست. ولی با این حال در اثر تهدیدهای ابن زیاد ترسیدند، افزون بر آنکه او با دادن مال آنها را فریب داد.
گذشته از اینها، عادت عرب و سیره اجداد آنها در گذشته بر این بود که انسان غریب و تنها را اگر هم یاری نمیکردند، حداقل پناه میدادند، ولی آنان مسلم را پناه ندادند او را به خانههای خود راه ندادند.
در مقابل این فرومایگیها، میبینیم مسلم - درود خدا بر او باد- برخوردهای بزرگوارانه از خود نشان داده است. وقتی ابن زیاد، پس از ورود به کوفه، برای عیادت شریف بن اعور به خانه هانی رفت، هانی از مسلم خواست تا پشت دیوار بایستد و با اشاره او وارد اتاق شود و ابن زیاد را بکشد تا غائله پایان یابد. ولی وقتی ابن زیاد آمد و هانی اشاره کرد، مسلم به نیرنگ و ترور تن نداد. این موضع عجیبِ شریف و بزرگوارانه مسلم در برابر موضع خودخواهانه و پست آن مردم قرار دارد.
ما امروز در برابر این صحنهها و مناسبتها قرار داریم و بیگمان بر ماست که از آنها درس و الهام بگیریم و بدانیم که دنیا، خواه در دست مسلم یا امام حسین(ع) باشد خواه در دست ابن زیاد، پایان خواهد یافت و جز نام و یاد ما چیزی باقی نمیماند و بلکه چیزی جز خشنودی یا خشم خدا باقی نمیماند و ما تنها جزای کارهای خود را میبینیم.
اگر مسلم، ابن زیاد را میکشت و حکومت کوفه را در دست میگرفت و حسین(ع) را به حکومت میرساند، پس از آن ده یا پانزده سال دیگر زنده میماند. ابن زیاد و یزید چقدر پس از حسین(ع) زندگی کردند؟ چند سال؟ بنابراین، دنیا فانی است و زندگی دنیوی آنان نیز به آخر رسید، ولی شرافت و بزرگی ماندگار است و همچون خورشید در آسمان تاریخ میدرخشد. ما اکنون میبینیم که مسلم، همچون خورشید شرافت و بزرگواری از ورای تاریخ، میدرخشد و دلهای ما را آکنده از احترام و تحسین میکند و بیگمان، پاداش خدا کاملتر است. والسلام علیکم ورحمةالله وبرکاته.
شعایر الهی و خانه خداست. از این رو، حسین(ع) راضی نمیشد که خونش در خانه خدا ریخته شود تا مبادا این کار در تاریخ مسلمانان سنت شود و جرئت چنین کارهایی را پیدا کنند. این بود که ترجیح داد از مکه خارج شود تا اگر توطئهای رخ داد و او را ترور کردند، این حادثه در بیرون مکه رخ داده باشد.
اما جنبه معنوی و پنهانی ماجرا این بود که در روز ترویه، حجاج یا در مکه جمع شدهاند و یا از هر طرف به سوی مکه میآیند. امام حسین(ع) وقتی از مکه بیرون آمد، جاده غدیر را به سوی جحفه در پیش گرفت. این تنها جاده منتهی به مکه بود و در غدیر، راه حجاج از یکدیگر جدا میشد، یعنی راه مدینه، یمن، شام، مصر، عراق و...
بنابراین، همه حجاج از این مسیر رو به مکه میآمدند و امام حسین(ع) از همان مسیر از مکه بیرون میرفت. حجاجی که در مکه بودند، بیرون رفتن امام را دیدند و حجاجی که در حال آمدن به مکه بودند نیز امام را در حال خروج دیدند. این امر بسیار جلب توجه میکرد. حتی اگر یک کودک نیز از مکه خارج میشد، نظر کاروان حجاج را که در حال ورود بودند، جلب میکرد، چه رسد به قافله بزرگ امام حسین(ع).
مردم با تعجب به این کاروان نگاه میکردند و میگفتند: سبحان الله! در روز ترویه که همه در مکه هستند و فردا میخواهند به عرفات بروند، چرا این قافله از مکه خارج میَشود؟ این قافله برای کیست؟ حس کنجکاوی، مردم را بر آن میداشت که از ماجرا با خبر شوند. این بود که از یکدیگر میپرسیدند: این قافله کیست؟ قافله حسین است. حسین پسر دختر رسول خداست و گذشته از آن، یکی از اصحاب پیامبر به شمار میآید. آنان نمیتوانستند این اقدام امام حسین(ع) را خطا بدانند و از علت خروج امام سؤال میکردند. اما پس از سؤال کردن، بلافاصله به این نتیجه میرسیدند که یزید توطئهچینی کرده و برای کشتن حسین(ع) نقشه کشیده است و چون امام حسین(ع) راضی به این اقدام نبوده، عزم خروج از مکه کرده است.
به این ترتیب، امام حسین حمله تبلیغاتی بسیار مؤثری برای بیدارسازی مردم ترتیب داد، زیرا با این اقدام خود برای همه مردم و همه مسلمانان ثابت کرد که این خلیفه، نه به کعبه احترام میگذارد و نه به خون مسلمانان، نه به حرم الهی و نه به ماههای حرام. امام حسین(ع) با این کار و بهطور خاص با این اقدام خود ثابت کرد که یزید از خط اسلام خارج شده و از مسیر امانت خدا و امت منحرف شده است و بدینترتیب، با این اقدامِ امام حسین(ع)، همهچیز برای همه روشن شد.
شیوهای را که امام حسین(ع) در پیش گرفت، دیگر امامان نیز برای اثبات حق به کار میبردند. آنان از هر نیرو و فرصتی برای احیای حق استفاده میکردند. مجاهده میکردند و شهید میَشدند و همهچیز خود را در راه اثبات دین خدا و تقویت پایههای حق و عدالت فدا میکردند.
در این روزها شخص دیگ��ی را نیز به یاد میآوریم. مسلم بن عقیل در چنین روزهایی تنها گذاشته شد. همانطور که میدانید، امام حسین(ع)، مسلم را فرستاد تا به درخواستهای مردم کوفه که نامههایی برای بیعت و دعوت امام فرستاده بودند، پاسخ گوید. امام(ع) مسلم را فرستاد و از مردم بیعت گرفت. ولی وقتی ابن زیاد وارد کوفه شد و شیوه خاص خود را در تهدید و تطمیع و دادن پول و ایجاد جنگ روانی به کار گرفت، همین افرادی که با مسلم
جامه عمل پوشاند و کعبه را برای طوافکنندگان و معتکفان و رکوعکنندگان و سجدهگزاران پاکیزه کرد و عادتهای مردم را دگرگون ساخت و آنان را از آنچه میکردند، بازداشت و این سنت نیک و این شریعت پاک را که در دستان ماست، وضع کرد. از خداوند متعال میخواهیم تا همه ما را به پیروی از این سنت ارجمند موفق گرداند.
بنابراین، مراسم حج در این روزها، در اصل برگرفته از شریعت ابراهیم است که حضرت محمد(ص) روح آن را بدان بازگرداند و آن را پاکیزه گرداند و مردم را آموزش داد تا حجی صحیح بگزارند و ما نیز امروزه توفیق داریم که آیین حج را همانگونه به جای آوریم. از خداوند متعال میخواهیم تا همه ما را به این عمل مقدس که سن بالا یا ثروت بسیار در آن شرط نیست، موفق گردا��د. من بر آنم که حج بر بسیاری از مردم واجب است، ولی خودشان توجه ندارند.
اما ده روز نخست ماه ذیالحجه که قرآن کریم آن را « ﴿ أَیَّام مَّعْدُودَات ﴾ »[436] نامیده است، از بزرگترین ایام خدا و از باعظمتترین روزهای سال است. روزهداری در این روزها بسیار مستحب است، به جز در روز عید که همه میدانید. برای این روزها ذکر و نماز خاصی در بین نماز مغرب و عشا وجود دارد. این ذکر ما را به یاد داستان حضرت موسی(ع) میاندازد که به کوه طور رفت و به قومش وعده داد که پس از سی روز بازگردد، ولی خداوند برای امتحان مردم این سی روز را به چهل روز تبدیل کرد: « ﴿ وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْر فَتَمَّ مِیقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَة ﴾ .»[437] بدینترتیب، موسی چهل روز از خانواده و قوم خود دور ماند و این غیبت بهانهای برای سوءاستفاده و فرصتطلبی برخی منحرفان شد و آنان به منحرف کردن مردم پرداختند. وقتی موسی بازگشت، با صحنهای ناخوشایند روبهرو شد که داستان آن را میدانید.
ما این ده روز را که ایام مبارکی است، محترم میَشماریم و با روزه گرفتن و نماز و پاکی زبان و توجه قلبی نسبت به کسانی که به حج رفتهاند، به خداوند سبحان توسل میجوییم و امیدواریم که از این راه ثوابی ببریم، زیرا همانگونه که میدانید «کسی که به عمل قومی راضی باشد، از آنان است.» ما توفیق حج پیدا نکردیم، ولی قصد آن را داریم که اگر خداوند به ما توانایی و استطاعت عطا کند، به حج مشرّف شویم. اگر این روزها را محترم بشماریم و خود را در حج روحی بدانیم، پاداش حج را خواهیم دید. همانگونه که حاجی از خانه و اهل خود بریده و لباس و راحتی و هوای خود را کنار گذاشته است، ما نیز با روزه گرفتن و نگه داشتن زبان و ایستادگی در برابر خواستهها و هوسها و خودداری از رفتار آزادانه همچون هرجای دیگر، باید از این امور دل بکنیم و در نتیجه، از فضل و رحمت خدا و ثواب حج بهرمند شویم.
مناسبت دیگر این است که در این روزها، کاروان حسینی به مکه رسید و تا روز هشتم ذیالحجه در مکه ماند. در روز هشتم، یعنی روز ترویه، امام حسین(ع) مکه را ترک کرد. چرا امام حسین(ع) در این زمان از مکه خارج شد؟ این اقدام امام اسبابی ظاهری و اسبابی پنهانی داشت. سبب ظاهری این بود که یزید گروهی را که زیر لباس احرام سلاح حمل میکردند، فرستاده بود تا هرکجا حسین(ع) را یافتند، خون او را بریزند، حتی اگر در خانه خدا باشد. امام حسین(ع)، به رغم عظمت و ارزش و جایگاهی که نزد خداوند دارد، وسیلهای برای بزرگداشت و تکریم
[436]. «روزهایی چند.» (بقره، 203)
[437]. «و ده شب دیگر بر آن افزودیم تا وعده پروردگارش چهل شب کامل شد.» (اعراف، 142)
قرار داشته باشد، این فعالیتها هیچ سودی برای تو ندارد.
حج را اینگونه تحریف کردند. ما نیز اگر تابع هوا و هوس باشیم، آیا کعبه والاتر از نماز است؟ کعبه والاتر از مؤمنان است؟ کعبه والاتر از آبروی مؤمنان است؟ کعبه والاتر از جامعه ایمانی است؟ همه اجزای دین مانند یکدیگر است. همانگونه که آنان حج را تحریف کردند، ممکن است هوا و هوس ما را بر آن دارد که دین را تحریف کنیم، نماز و روزه را و حلال و حرام را تحریف کنیم. و اینجاست که خطر شیطان در کمین ماست.
برادران، در بعضی از روایات معنای حضور شیطان در میان مردم توضیح داده شده است، ازجمله اینکه موسی(ع) روزی به شیطان برخورد کرد و در برابر او ریسمانهایی دید. برخی از این ریسمانها نازک و برخی دیگر کلفت و محکم بود. موسی دید در برابر او رشتهها و زنجیرهایی است. از او پرسید این رشتهها و ریسمانها برای چیست؟ گفت: این رشتهها برای کشاندن مردم به راه گمراهی است. گفت: خوب، این ریسمانهای نازک برای کیست؟ گفت برای انسانهایی است که ایمانشان ضعیف است، چون کشیدن آنها آسان است.
البته این یک مثل است، ولی معنای آن روشن است. برخی افراد را بهراحتی میتوان از حق به باطل و گمراهی و انحراف کشاند و برخی دیگر از مردم قویترند و برای کشیدن آنها باید از ریسمانهایی کلفت استفاده کرد و برخی دیگر از انسانها را شیطان تنها با زنجیر میتواند به سوی خود بکشد و به همین ترتیب.
شیطان برای انحراف هریک از ما دامی دارد. دامی برای من، دامی برای شما، دامی برای حاجی، دامی برای پیر، دامی برای جوان، دامی برای زن، دامی برای مرد. شیطان مجهز است و همه عناصر شر سربازان او هستند. شیطان برای انحراف انسان، زن و فرزند و باغ و مصلحت و طمع و شهوت و غضب او را به کار میگیرد و از همه این وسایل برای کشاندن انسان به سوی خود استفاده میکند.)
شیطان از ابتدا اینگونه برخورد میکرد. از ماهیت شیطان نپرسید، زیرا بحث درباره حقیقت این مسائل برای ما فایدهای ندارد. آنچه هست، این است که همه ما کاملاً احساس میکنیم که در مسیر خود با وسوسهها و فتنهها و وسایل انحراف روبهرو میشویم که مصلحت شخصی خود را ترجیح میدهیم. امام حسین(ع) در اینباره فرموده است: «وَالدّینُ لَعِقٌ عَلی ألسِنَتِهِم یَلوکونَهُ ما درَّت مَعائِشُهُم فإذا مَحَّصوا بِالبَلاءِ قَلَّ الدَّیانونَ» (دین لقلقه زبان آنان است و تا زمانی که زندگیشان به کام باشد، از دین دم میزنند. پس آنگاه که با بلا آزموده شوند، دینداران اندکاند.)
اینجاست که مؤمن شناخته میشود، یعنی وقتی با بلا آزموده شود، وقتی مصلحت او به خطر افتد، وقتی کسی به او اهانت کند، وقتی کسی با او بهگونهای رفتار کند که برای او ناخوشایند باشد، اینجاست که مؤمن شناخته میشود، وگرنه در حالت عادی همه ما، الحمدلله، مؤمنیم. ایمان راستین جایی مشخص میشود که با مصالح و هوسهای ما تعارض پیدا کند. در حال خشم و تمایل نفسانی است که ایمان ثابت میشود. بیایید خودمان را بیازماییم. آیا ما غیر از اعراب پیش از اسلامیم که آیین حج را به منظور پیروزی بر دشمنانشان تحریف میکردند؟
وقتی پیامبر(ص) به نبوت رسید، دوباره حج را از این انحرافات پاک کرد و به وصیت ابراهیم
