گام به گام با امام موسی صدر جلد 1
محل سربازان و سپاهیان و قلعه پهلوانان بود ـ ترک کند؟ پایگاه نظامی خود را رها کند؟ همانطور که میدانیم با وسایل نقلیه آن روز جابجا کردن سپاه به آسانی میسر نبود. اگر خراسان را رها میکرد، امکان شورش مردم بر وی وجود داشت. ممکن بود اهالی خراسان همانطور که امین را عزل کردند، مأمون را نیز عزل کنند. گزینه دیگران این بود که به خراسان برود و بغداد را و علویهای بسیار را و عباسیانی را که در آنجا زندگی میکردند، به حال خود رها کند. در این صورت، امکان داشت آنان با کسی که بر خلاف امین اراده قوی داشته باشد، بیعت کنند و با تبانی یکدیگر خلافت را از دست مأمون بگیرند و او را با مشکل جدیدی مواجه کنند و شاید او را بکشند. مأمون اندیشید و به این نتیجه رسید که خراسان را پایگاه خویش قرار دهد و قدرتمندترین شخص از علویان و عباسیان که همه علویان و عباسیان به برتری وی اذعان داشتند، یعنی امام علیبنموسیالرضا(ع) را از مدینه به خراسان دعوت کند و از وی بخواهد که خلیفه مسلمین شود. بسیاری از سیرهنویسان و مورخان این موضوع را بررسی کردهاند. آنان بحث کردهاند که آیا پیشنهاد مأمون به علیبنموسیالرضا پیشنهاد واقعی بود یا فقط تعارف بود؟ البته، من نمیخواهم وارد این بحث شوم. هنگامی که مأمون میخواست پیشنهاد این مسئولیت را به امام بدهد، به وی گفت: اگر خلافت را نمیخواهی، پس ولایتعهدی را قبول کن. امام ابتدا نپذیرفت. اما پس از بحث و گفتوگوهای طولانی، امام این مسئولیت را با این شرط که خلافت و مسئولیت را نپذیرد و در حکومت مشارکت نداشته باشد، پذیرفت و بدینترتیب، خلافت مأمون استقرار پیدا کرد و جهان اسلام آرام شد.
چرا امام رضا آن مسئولیت را پذیرفت؟ زیرا جامعه اسلامی به علت وجود سیاستمداران و سوءاستفادهکنندگان نمیتوانست حکومت اسلامی حقیقی را تحمل کند و قاطعیت آن را در اقامه حق برتابد. امام حسین(ع) میفرماید: «النّاسُ عَبیدُ الدُّنیا وَ الدِّینُ لَعقٌ عَلی السِنَتِهِم یحُوطُونَهُ ما دَرَّت مَعایشُهُم فَإذا مَحِّصُوا بِالبَلاءِ قَلَّ الدَّیانُونَ» (مردم بندگان دنیا هستند و دین لقلقه زبان آنان است تا زمانی که معیشت آنان را تأمین کند، گرد آن جمعاند، اما زمانی که آزمایش شوند، دینداران حقیقی کماند.) مردم درباره دین سخن فراوان میگویند، اما زمانی که مصالح و منافعشان با دین در تعارض باشد، دینداران اندکاند. اینجاست که دین را از غیر دین تشخیص میدهی. امام میدانست این مردمی که از او تعریف و تمجید میکنند، توان تحمل حکومت حق را ندارند. حتی مأمون نیز چنین تحملی ندارد. مأمون خواست امام را آزمایش کوچکی کند. او به امام علیبنموسیالرضا گفت: مایلم امامت نماز عید را بپذیری. امام ابتدا عذر خواست. اما به دنبال اصرار مأمون پذیرفت و فرمود: به این شرط میپذیرم که به شیوه رسول خدا(ص) نماز را اقامه کنم. مأمون پذیرفت و در نتیجه، اعلام شد که امام نماز عید را در خارج شهر اقامه میکند. سپاهیان به حسب عادت خویش در زمانهایی که خلیفه میخواست نماز عید بخواند، لباسهای فاخر خویش را به تن کردند و بر اسبان قیمتی خویش سوار شدند و آماده جلوی در منزل امام ایستادند. پس از مدت زمانی در باز شد و امام پابرهنه از خانه بیرون آمد، درحالیکه عبای خویش را وارونه پوشیده بود و خاشعانه حرکت میکرد. پشت سر وی غلامان نیز پا برهنه و خاشع به سوی جایگاه اقامه نماز حرکت کردند. امام اللهاکبر میگفت.
