گام به گام با امام موسی صدر جلد 8
تل الزعتر، یا دیگر مناطق حادثهای برای مسلمانان پیش میآمد، در بقاع توفان به پا میشد که : کجایید؟ وا اسلاماه! برخیزید و بکشید و همسایگان خود را، که به شما ستمی نکردهاند، قربانی کنید. من گفتم : نه، هر تیری که به سوی دیر الاحمر، قاع و شلیفا شلیک شود، گویی به سوی منبر و محراب من و سینه من و فرزندانم شلیک شده است.
این روش برای توده مردم خوشایند نبود، زیرا مردم داغدار و ناراحت و زخمی بودند و میخواستند انتقام بگیرند. میخواستند قیام کنند و از کرامت خود پاسداری کنند. سید موسی میگفت : نه. بنابراین، ملحدان و سکولارها مسلمانتر از سید موسی شدند؛ استوارتر و وطنپرستتر و قومگراتر و شیعهتر از سید موسی شدند و دشمنی آنها با اسرائیل از سید موسی بیشتر شد! چرا؟ چون او نمیپذیرفت که بیگناهان قربانی شوند. اختلاف پیدا کردیم و این اختلاف کمکم بزرگتر شد و ما متهم شدیم به همه آنچه کرده یا نکرده بودیم و به همه آنچه دیگران مرتکب شده بودند و به همه آنچه در اثر وضع تاریخی خود تحمل میکردیم. اختلاف پیدا شد و ما زیان دیدیم؛ به ما دشنام داده شد؛ در معرض ترور و مرگ و نابودی قرار گرفتیم! چرا؟ چون نپذیرفتیم از بیگناهان، از همسایگان خود در بقاع انتقام بگیریم؛ گناه همسایگان چیست؟ مگر آنان مرتکب قتل شدهاند؟ خط ما خط رهبران و پیشوایان ماست.
ما با صاحبان نفوذ و مقام اختلاف داشتیم و اکنون با احزاب و مردم نیز اختلاف پیدا کرده بودیم. صبر پیشه کردیم و راه خود را رفتیم تا اینکه به مرحله کنونی در جنوب رسیدیم. قضیه در جنوب از چه قرار است؟
با صراحت تمام، با همان صراحتی که گفتم شلیک گلوله به هر روستای مسیحینشین، کوچک باشد یا بزرگ، شلیک گلوله به سوی قلب من و فرزندان من است، با همان صراحت میگویم : در جنوب مشکلی پدید آمده است. میدانید که اسرائیل به جنوب چشم طمع دارد، به آبهای جنوب و به امنیت جنوب طمع دارد و میخواهد جنوب را تبدیل به کمربند امنیتی خود کند.
اسرائیل در گذشته مستقیماً تجاوز میکرد و دنیا، از شرق و غرب، او را محکوم و از تجاوزگریهای او جلوگیری میکرد. پس از آن اسرائیل دستکشی برای مخفی کردن چنگالهایش پیدا کرد. سلاحی پیدا کرد تا بر ضد جنوب و اهالی جنوب به کار گیرد. روستاهای جنوب نگران و بیمناک بودند. اسرائیل از این نگرانی سوءاستفاده کرد و مزدورانش را به کار گرفت و افراد مسلحی را از سرزمینهای اسرائیل به روستاهای مسالمتآمیز مسیحینشین فرستاد تا آنها را تقویت و مستحکم کنند.
تا اینجا میفهمیم که آنان ترسیدند. میگویم آنان حق نداشتند بترسند. ترس امری روانی است نه منطقی. آنان از شیطان کمک گرفتند. به سبب ترسشان از دشمن کمک گرفتند. تا اینجا را درک میکنیم. پس از آن شروع به تجاوز کردند. چطور؟ از قلیعه آمدند و مرجعیون را اشغال کردند. آنان را به مرجعیون چه کار؟ عدیسه را اشغال کردند، کفرکلا را اشغال کردند، به سوی طیبه پیشروی کردند، خیام را اشغال کردند و به سمت ابل السقی آمدند. از عین ابل و رمیش به سمت یارین آمدند تا میان یارین و بنتجبیل جدایی بیندازند. بنتجبیل را تهدید کردند. مسئله مسئله ترس نیست؛ مسئله تجاوزگری است. چرا؟ میگویند که میخواهیم جنوب را از دست فلسطینیان و چپگرایان آزاد کنیم. در اینجا میپرسیم :
