گام به گام با امام موسی صدر جلد 3

جلد: 3
صفحه: 161

انجام می دهد، زیرا جامعه نقش و وظیف? او را نادیده گرفته و او را عنصری به حساب آورده است که باید وظیف? خود را از راه همین نقشی که برای او تعیین ‌شده، انجام دهد… او در این میدان، یکی از هزاران است.

وظیف? او در اصل انسان سازی و تربیت انسان است… وظیف? اساسی او پرورش انسان در پرتو ایمان به ارزش ها و نهادینه کردن این ارزش ها در جامعه است و این آرزویی است که در غرب همه با آن بیگانه اند و ما نیز در شرق دیگر آن را نمی شناسیم.

ما عطا و بخشش را محصولی مادی به حساب آورده ایم و انسان را نیز ابزاری دانسته ایم که انرژی را به کاری برای جامعه تبدیل می‌کند. فراموش کرده ایم که مهم‌تر از این دو کار، این است که به ارزش ها بپردازد و میان افراد و میان حال و گذشته پیوند ذاتی ایجاد کند. نقش ایمان به ارزش ها و پایبندی به امور نامحدود چیست؟ چه آثاری دارد؟ اگر آن‌ها را نداشته باشیم چه زیانی به ما می رسد؟

این، مشکل زمان ما و جوامع معاصر است. انسان معاصر به معبودی غیر از الله ایمان دارد. او به معبود مصلحت و معبود نفس ایمان دارد: «أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ؟»[81] و این کفر به الله است؛ خداوندگاری که سرآمد هم? ارزش‌ها و آفرینند? الگوهای برتر و آرمانی است… او به خدایی دیگر ایمان آورده و نفس خود را مقدس ترین موجود در نزد خویش قرار داده و با دیگران براساس این ایمان پست خود پیوند برقرار کرده است؛ به‌گونه ای که برای او هیچ دوستی یا دشمنی جز مصلحت وجود ندارد و هیچ عدل و انصافی جز مصلحت معنا ندارد. او بر طبق مصلحت خویش رفتار می کند و براساس ذات خویش ارتباط برقرار می کند و از نظر او خود معبود است. او در جامع? خود غریب و تنهاست و با دیگران بر طبق منافع و مصالح مشترک ارتباط دارد. عصر افراد پایان یافته و عصر شرکت ها آغاز شده است. خانواده شرکت است، میهن شرکت است، امت شرکت است، دوستی شرکت است و تعاون نوعی مشارکت در سود است… و شرکت تابع مصالح است و مصالح نیز تغییر می کند. بنابراین، هیچ‌چیز ثابت و پایدار نیست و همه‌چیز دائماً در حال دگرگونی و گسستگی و تزلزل است و از این روست که انسان معاصر همواره در نگرانی و آشفتگی تلخی به سر می برد.

انسان در زمین? دانش پیش رفت و ناشناخته ها را کشف کرد و بر نیروهای هستی چیره شد… او حتی به کر? ماه راه یافت! ولی با این حال غریب است و در نهایت غربت به سر می برد، زیرا با دیگران ارتباط ندارد. چگونه ارتباط برقرار کند در حالی که از معبود نفس خویش فراتر نمی رود: «أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ» از این رو، هم? دستاوردهای او محدود به خودمحوری است و از آن فراتر نمی رود.

اگر انسان به ارزش ها ایمان نداشته باشد و آن‌ها را دنبال نکند، دیگر چه عاملی می تواند او را به برادر انسانی خود پیوند دهد؟ اگر از چارچوب راستی و حقیقت و محبت و عدالت و حق مطلق بیرون رود، چگونه می تواند با برادر انسانی خود رابطه برقرار کند؟ ما از حق مطلق دوری گزیده ایم و به حق نسبی ایمان آورده ایم… و حق نسبی از محدود? «من» فراتر نمی رود. حق بر گِرد «خود» معبود می چرخد و از محدود? آن، که همان «من» غریب است، فراتر


[81].?«آیا آن کس را که هوای نفس را به خدایی گرفته بود دیدی؟» (فرقان،43)