﴿ بسم الله الرحمن الرحیم ﴾
الصلوة والسلام علی سیدنا محمد و آله الطیبین الطاهرین.
در این فکر بودم که چگونه و از کجا شروع کنم؟ پس از آن، به یاد آوردم که مسلماً بنیاد و زیربنای دین، شناخت خداوند است. میدانید که همه اجزای دین، از نماز و روزه و حج و واجبات و محرّمات، همه برای تکریم معرفت خداوند و تأکید بر آن است؛ برای این است که انسان خداوند را، آنگونه که شایسته است، بشناسد؛ و بیتردید، هرچیزی بدون شناخت خداوند، باطل است. پیامبران تلاشها کردند و بشارتها دادند و کوشیدند تا همین مسئله را به مردم بفهمانند. هدف آنان از واداشتن مردم به عبادتهای همراه با فعالیت بدنی، مانند نماز، این بود که مردم خدا را بشناسند.
معرفت خداوند، تأثیر بسیاری در زندگی ما دارد و این نکته مهمی است. خوب، ما خدا را شناختیم؛ تأثیر خدا و شناخت او در زندگی ما چیست؟
باید در این باب قدری توضیح دهم.
خدا چیست؟ آفریننده هستی است. درست است! آیا غیر از این، چیز دیگری نیز هست؟ از پیامبر درباره خدا پرسیدند و گفتند : ای رسول خدا، اصل و نسب پروردگارت را برای ما بگو. در دوران جاهلیت، هرچیزی را به قبیله یا خاندان نسبت میدادند. من از خاندان فلان هستم. من از فلان قبیلهام... و حتی برای بتها نیز قایل به اصل و نسب بودند. مثلاً هبل، لات، عزی، یغوث یا یعوق، اسامی بتهای مختلف است. هر قبیلهای برای خود بتی داشت و میگفتند که این بت از فلان کشور در فلان تاریخ آمده است و فلان ویژگی را دارد و حرفهایی از این قبیل. بالاتر از آن، حتی برای حیوانات نیز قایل به نسب بودند. اسب انواع مختلفی داشت، مانند : فرس، حصان، خیل. هر اسبی نسب و نژاد خاصی داشت و میگفتند که این اسب، پدر و مادرش فلان اسبها هستند. یعنی اعراب پیش از اسلام، به روش منتسب کردن و نسبت دادن عادت کرده بودند و به نسب خود افتخار میکردند و فخر میفروختند، نه به خویشتن خود. روشن است که این عادتی جاهلی است و حتی اگر امروز نیز کسی باشد که به افتخارات خانوادگی و فرقهای خود ببالد و به آن بسنده کند، جاهل است، زیرا نسب هیچ سودی برای انسان ندارد. پیامبر(ص) به یگانه دختر خود، فاطمه زهرا(س)، میفرماید : «یا فاطِمَـة، اِعمَلی لِنَفسِکِ فَإِنّی لا أغنی عَنکِ مِنَ اللهِ شَیئاً.» (ای فاطمه! برای [آخرت خود] کار [نیک] انجام ده، چراکه من برای تو، در پیشگاه خدا، سودی نخواهم داشت.) اینکه تو دختر من هستی، برای تو بس نیست و باید اهل عمل باشی.
به پیامبر(ص) گفتند : اصل و نسب پروردگارت را برایمان بگو. نسب پروردگار تو چیست؟ آن را برای ما روشن کن. طبیعتاً، پیامبر منتظر وحی ماند، زیرا همانگونه که میدانید، پیامبر حق ندارد چیزی بگوید مگر از سوی خداوند و در مقام فرستاده او. منتظر ماند و سوره اخلاص نازل شد : « ﴿ قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ اللهُ الصَّمَدُ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدوَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدٌ﴾.»[216]
شاید چون این سوره مبارک را بسیار میخوانیم، با نگاهی گذرا و بدون توجه از آن عبور کنیم، در
[216]. «بگو: اوست خدای یکتا، خدایی که در حاجت به او رو کنند، نه زاده است و نه زاده شده، و نه هیچکس همتای اوست.» (اخلاص، 1ـ4)
