گام به گام با امام موسی صدر

جلد: 12
صفحه: 338

از انسان‌ است‌ که‌ به‌ نیرو و انرژی‌ تبدیل‌ می‌شود.
تعریف‌ دوم: کار پیوند انسان‌ با هستی‌ است‌ و یا به‌ تعبیری‌ دقیق‌تر، کار‌ آفریننده‌ تمدن‌ها و فرهنگ‌ها و در نتیجه‌، تاریخ‌ است. انسانی‌ که‌ به‌ زمین‌ افکنده‌ شده‌ و بنابر تعبیر قرآنی‌ به‌ او گفته‌ شده‌ است: «اهبطوا» و به‌ این‌ جهان‌ و این‌ حیات‌ فرستاده‌ شده، با جهان‌ در تعامل‌ است. تعامل‌ انسان‌ با جها��‌ به‌ صورت‌ تمدن‌ نمود پیدا کرد و تمدن‌ها پدید آمدند و به‌ صورت‌ فرهنگ‌ نمود پیدا کرد، و علوم‌ و ادبیات‌ و فلسفه‌ها و قوانین‌ شکل‌ گرفتند. سرانجام‌، مجموعه‌ تمدن‌ و فرهنگ، تاریخ‌ را شکل‌ داد.
تمدن‌ و فرهنگی‌ که‌ از این‌ نسل‌ سرچشمه‌ می‌گیرد، بخشی‌ از تاریخ‌ است. همچنین‌، تمدن‌ و فرهنگی‌ که‌ از نسل‌ پیش‌ سرچشمه‌ گرفته‌ است، بخش‌ دیگری‌ از تاریخ‌ است‌ و نیز تمدن‌ و فرهنگ‌ نسل‌های‌ پیشین‌، بخشی‌ از تاریخ‌اند. تاریخ‌ یعنی‌ همین‌ فرهنگ‌ها و تمدن‌ها. آیا تاریخ‌ معنی‌ دیگری‌ دارد؟
تفسیر فرهنگ‌ یعنی‌ حیات‌ معنوی‌ و یا تفسیر دقیق‌تر فرهنگ، چنان‌که‌ برخی‌ گفته‌اند، یعنی‌ تحول‌ در حیات‌ معنوی، با نظر به‌ اینکه‌ هیچ‌ حیاتی‌ ثابت‌ نیست. حیات‌ معنوی‌ یعنی‌ انفعالات‌ معنوی‌ انسان، یعنی‌ ادبیات‌ و فلسفه‌ و قانون‌ و علم. این‌ امور فرهنگ‌ نامیده‌ می‌شوند. امّا تمدن، فراگیرتر از حیات‌ معنوی، و پیوندخورده‌ با حیات‌ بدنی‌ و عملی‌ است. تمدن‌ تنها زندگی‌ نمودار شده‌ در تحول‌ و پیشرفت‌ زندگی‌ آدمی‌ نیست. بدین‌‌معنا که‌ انسانِ‌ نخستین‌ هنگامی‌ که‌ می‌اندیشید صاحب‌ فرهنگ‌ بود؛ امّا وقتی‌ که‌ خانه‌ای‌ ساخت‌ صاحب‌ تمدن‌ شد. هنگامی‌ که‌ انسان‌ اولیه‌ از دشمن‌ می‌ترسید و برای‌ مقابله‌ با آن‌ چاره‌ می‌اندیشید، صاحب‌ فرهنگ‌ بود، امّا هنگامی‌ که‌ از سنگ‌ها چاقو ساخت، صاحب‌ تمدن‌ هم‌ شد.
بالطبع‌، این‌ مرحله‌ از تمدن‌ مرحله‌ ابتدایی‌ است، ولی‌ پس‌ از آن‌ آدمی‌ آهسته‌ آهسته‌ قدم‌ به‌ پیش‌ نهاد. ما در اینجا در پی‌ تعریف‌ دقیق‌ تمدن‌ و جهان‌ فرهنگ‌ نیستیم. این‌ دو اصطلاح‌ هستند و ما خیلی‌ در اصطلاحات‌ بحث‌ نمی‌کنیم. تمدن‌ به‌ تعامل‌ انسان‌ با حیات‌ تفسیر می‌شود، درحالی‌که‌ فرهنگ‌ تعامل‌ آدمی‌ با خود‌ است. آدمی‌ می‌اندیشد و این‌ اندیشه‌ حاصلی‌ دارد. اگر این‌ محصول‌ در خارج‌ مجسم‌ شود، آن‌گاه‌ تمدن‌ ایجاد می‌شود. امّا تعاملِ‌ آدمی‌ با خود به‌ صورت‌ تجریدی‌ و انتزاعی‌ نیست، بلکه‌ انعکاس‌ عالم‌ خارج‌ است. از این رو، برخی‌ می‌خواهند فرهنگ‌ و تمدن‌ را به‌ صورت‌ دو مفهوم‌ متقابل‌ تفسیر کنند. می‌گویند: تمدن‌ تأثیر آدمی‌ بر جهان‌ و فرهنگ‌ تأثیر جهان‌ بر آدمی‌ در عرصه‌ اندیشه‌ است. در اینجا بحثی‌ درباره‌ این‌ موضوع‌ نیست‌ و من‌ هم‌ اصراری‌ بر این‌ تعاریف‌ ندارم.
انسان‌ در قلمرو تمدن‌ و در میدان‌ فرهنگ، این‌ دو قلمرو که‌ تاریخ‌ را می‌سازند، تاریخ‌ را چگونه‌ می‌سازد؟ آدمی‌ چگونه‌ با هستی‌ یعنی‌ حیات‌ پیوند می‌خورد تا تاریخ‌ را بسا��د؟ اگر آدمی‌ در این‌ جهان‌ رها شود، نه‌ کاری‌ انجام‌ دهد و نه‌ اندیشه‌ای‌ کند و نه‌ فعالیت‌ و حرکتی، پس‌ تمدن‌ و فرهنگی‌ نخواهد بود، تاریخی‌ هم‌ نخواهد بود. جبر تاریخ‌ با چشم‌پوشی‌ از انسان‌ افسانه‌ است. چیزی‌ به‌ نام‌ جبر تاریخ‌ وجود ندارد.
در اینجا چیزی‌ هست‌ که‌ نامش‌ انسان‌ است: تنها قهرمان‌ صحنه‌ هستی. هنگامی‌ که‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ و اندیشه‌ و تجربه‌ انسان‌ افزایش‌ پیدا می‌کند، طبیعتاً‌، هستی‌ را نیز متحول‌ می‌سازد و پیش‌ می‌برد. این‌ها همه‌ اموری‌ ثابت‌شده‌ و قطعی‌ هستند.