گام به گام با امام موسی صدر جلد 1
ناچار کمتر از آن است که راز آنها را دریابد. بنابراین، در خود این جرئت را نمى دید که از زیر سلطه طبقه اى از مردم، که اعتقاد داشت قداست خدایان را دارند، به درآید.
او اعتقاد داشت که اوضاع جهان ثابت است و دگرگونى نمى پذیرد. نظامهاى مقدس است که مشکلات را آفریده و با مقدراتش بازى مى کند و چون چیزى نداشت که با او برابرى کند، از روى درماندگى و به سبب رنجى که از آن مى برد، نزدیکش شد. این نظام شرک آلود در خدمت بتهایى از بشریت بود، مانند طبقات بزرگان و اشراف از شاهان و شاهزادگان و ثروتمندان. افزون بر این، انسان هر خرافه اى را باور داشت. این خرافه ها را بر فلسفه سستى که با ظواهر طبیعت پیوند داشت، بنا مى کرد. اگر قمر در برج عقرب بود، آن را شوم مى پنداشت و دست از حرکت و کار مى کشید؛ مى ترسید به شرى از سوى خدا دچار شود، زیراکه در آن زمان مزاج خداوند، نعوذ باللّه، مضطرب و در معرض بحرانهاى عصبى است. نیز بتهایى از عادت و سنت مى پرستید. این سنت و عادت سنگین ترینِ غل و زنجیرها بر آدمى و پر اثرترین چیزها در جمود و واپس ماندگىِ او بودند. ذاتِ او بزرگ ترینِ بتها بود و چهبسا، همچنان باشد. آن ذات را مى پرستید و هیچچیز را نمى دید مگر از دیده آن. حق آن بود که ذات او مى گفت، هرچند باطل باشد؛ و باطل همان بود که ذات او مى گفت، اگرچه حق باشد.
انسان در فراز و فرودهاى تاریخ چنین بود و بدینگونه اجتماعش شکل گرفت. در آن دورانها انسان فضایلى هم داشت. یکى از فضایل انسان این بود که به تجاربش آگاه بود و از نتایج آنها سود مى برد. رفته رفته بنا بر قوانین مسلّم پیشرفت کرد، قوانینى که ما آنها را الهى مى دانیم و دیگران مادى اش مى خوانند. وقتى فلسفه به صورت قوام یافته و پخته ظهور یافت، فلاسفه نداى آزادى انسان را از زنجیرهایش سر دادند و مردم را به شکستن بتهاى گوناگونشان فراخواندند. اما واپس گرایان و سوداگرانِ عقیده انگِ الحاد و کفر بر آنان زدند و دعوتشان را با منزوى کردنشان ناکارآمد کردند. آنچه به منزوى شدن فلاسفه کمک کرد، این بود که آنان عقل را مخاطب مى ساختند نه دل را. کمتر کسى از مردم تحتتأثیر این زبان قرار مى گیرد و به آن پاسخ مى گوید. از این رو، دیگر براى پیشرفت اجتماعى و به کمال رساندن انسان چاره اى جز دخالت خداى سبحان نبود.
کار رسولان، در اثربخشى، به کلى با فلاسفه متفاوت بود، چراکه پیامبران عقل آدمیان را در چارچوب وجدانشان مخاطب مى ساختند. دین، چنانکه متخصصان با الهام از پیامبر تعریف کرده اند، «فطرتى است که انسان را به خالقش پیوند مى دهد» و دعوت الهى از این فطرت آغاز شد. این بینشْ بزرگ ترین عامل توفیق انبیا در رسالتِ به حقشان بود. ارتباط غریزى میان آدمى و خدایش رسالت انبیا را آسان مى ساخت، اما در رسالت فلاسفه سودى نداشت.
در حالى که فیلسوفان خود را تنها و آسیب پذیر مى دیدند، پیامبران در ژرفاى احساسات مقدّس و اصیل آدمیان جاى داشتند. هرگاه مردم براى حفظ سنت یا امرى موروثى به آنان جفا مى کردند، دعوت از دریچه ایمانِ به خدا به درون آنان راه مى یافت.
رسالتِ همه انبیا یکى است و اختلافشان تنها به ادوار زندگى بسته است، ادوار زندگى با توجه به تکامل و تکوین. جوهر انقلاب پیامبران بر ضد بت پرستى، به هر شکلى که باشد، در مراحل و ادوار مختلف تفاوتى
