گام به گام با امام موسی صدر جلد 12

جلد: 12
صفحه: 298

همیشه‌ ارزش‌ واقعی‌ کالای‌ تولیدشده‌ بیشتر از ارزش‌ تمام‌شده‌ آن‌ است. در این‌ مقام‌ گفته‌ شد که‌ کالا را کارهای‌ متنوع‌ از کارِ‌ کارگر، کار مجسم‌ در ماشین‌آلات‌ و کار مجسم‌ در سرمایه‌ به‌ انضمام‌ طبیعت، که‌ با تغییر شکل‌ در ماشین‌ و ابزار تولید یا در سرمایه‌ وجود دارد، تولید می‌کند. این‌ مواد طبیعی‌ در حالت‌ اصلی‌ خود به‌تنهایی‌ ارزش‌ ندارند و انجام‌ دادن‌ کار بر آن‌ها ارزش‌ به‌ وجود آورده‌ است. در تولید کالا مواد خام‌ نیز نقش‌ مهمی‌ دارد. در ماده‌ خام‌ یا اصلاً‌ کار انجام‌ نشده‌ و یا به‌ مقدار نسبتاً‌ کمی‌ انجام‌ یافته‌ است. به‌ هر حال‌، عامل‌ طبیعت‌ را در تولید کالا نمی‌توان‌ فراموش‌ کرد.
با توجه‌ به‌ این‌ مطالب‌ خواننده‌ می‌داند که‌ مقدمه‌ نخست‌ مارکس‌ نادرست‌ است، بلکه‌ بهای‌ بازاری‌ کالا ارزش‌ واقعی‌ آن‌ کالا در مقایسه‌ با پول‌ است، ولی‌ ارزش‌ واقعی‌ کالا ارزش‌ تمام‌شده‌ آن‌ کالاست، بلکه‌ از آن‌ زیادتر است‌ و در نتیجه‌، پاسخ‌ اوّل‌ نظریه‌ مارکس‌ به‌ دست‌ می‌آید: در تولید کالا مواد خام‌ نیز نقش‌ مهمی‌ دارد و در ماده‌ خام‌ یا اصلاً‌ کار انجام‌ نشده‌ و یا به‌ مقدار نسبتاً‌ کمی‌ انجام‌ یافته‌ است. به‌ هر حال‌، عامل‌ طبیعت‌ را در تولید کالا نمی‌توان‌ فراموش‌ کرد.
در تولید صنعتی‌ اگر حق‌ عادلانه‌ای‌ به‌ کار بپردازیم‌ (خواه‌ مزد و خواه‌ سهمی‌ از درآمد) و حساب‌ استهلاک‌ و اجرت‌ ماشین‌آلات‌ و سود سرمایه‌ را هم‌ ب��نیم، باز هم‌ مقداری‌ خواهد ماند که‌ سود ویژه‌ نام‌ دارد. اگر سود ویژه‌ را بین‌ کارگر، سرمایه‌دار و ماشین‌آلات‌ تقسیم‌ کنیم، منفعتی‌ خالص، عادلانه‌ و مشروع‌ برای‌ سرمایه‌دار باقی‌ خواهد ماند و دیگر ارزش‌ اضافی‌ به‌ شکل‌ مشکل‌ غیرقابل‌ حل‌ جلوه‌ نمی‌کند. بر این‌ اساس‌، سرمایه‌داری‌ به‌‌طور مطلق‌ نامشروع‌ نخواهد بود، بلکه‌ اضافه‌ای‌ بر ارزش‌ تمام‌شده‌ کالا وجود دارد، که‌ به‌ عنوان‌ سود ویژه، حق‌ سرمایه‌دار است. و بالأخره‌، ثابت‌ می‌شود که در تقسیمی‌ که‌ مارکس‌ در ثروت‌ تولیدشده‌ به‌ آن‌ معتقد بود، عامل‌ طبیعت‌ فراموش‌ شده‌ است. در مباحث‌ آینده‌ از یک‌ عامل‌ دیگر به‌ نام‌ کارفرما نام‌ برده‌ خواهد شد که‌ شرکت‌ او را در سود حاصله‌ از تولید، مورد مطالعه‌ قرار خواهیم‌ داد.
پاسخ دوم

‌مقدمه‌ دوم‌ مارکس‌ یعنی‌ «ارزش‌ هر کالا با کار مصرف‌‌شده‌ در آن‌ مساوی‌ است‌» نیز در مبحث‌ «کار تعیین‌کننده‌ ارزش» مورد انتقاد قرار گرفت‌ و اثبات‌ شد که‌ عامل‌ تعیین‌کننده‌ ارزش، کار نیست، بلکه‌ فراوانی‌ و کمیابی‌ کالا و همین‌‌طور مقدار حاجت‌ اقتصادی‌ مردم‌ به‌ کالا، دو عاملی‌ است‌ که‌ ارزش‌ کالا را تعیین‌ می‌کند.
با توجه‌ به‌ این‌ اصل‌ بر فرض‌ که‌ مقدمه‌ نخست‌ مارکس‌ را بپذیریم‌ و قبول‌ کنیم‌ که‌ «بهای‌ کالا با قیمت‌ تمام‌شده‌ آن‌ برابر است»، باز هم‌ نظریه‌ او صحیح‌ نخواهد بود، زیرا اگر ارزش‌ کالا از روی‌ مقدار کار مجسم‌ در آن‌ تعیین‌ نشود، سود ویژه‌ مشروع‌ خواهد بود و اشکال‌ ارزش‌ اضافی‌ پیش‌ نخواهد آمد. چه‌ بسیار اتفاق‌ می‌افتد که‌ ارزشی‌ که‌ برای‌ کالا تعیین‌ می‌شود و بهای‌ آن، از ارزش‌ عوامل‌ تولیدکننده‌ آن‌ بیشتر باشد. در این‌ صورت‌، اگر هزینه‌ تولید را از قیمت‌ کالا خارج‌ کنیم، سود ویژه‌ باقی‌ خواهد ماند، و در صورتی‌ که‌ این‌ سود را میان‌ عوامل‌ مختلف‌ تولید تقسیم‌ کنیم، سهمی‌ از این‌ سود ویژه‌ به‌ سرمایه‌دار خواهد رسید و درآمد خالص‌ او غصبی‌ نخواهد بود. به‌ این‌ ترتیب‌، تقسیم‌ مارکس‌ مورد انتقاد